با دوستم تماس گرفتم، گفتم خواستم ببینم خوبی یا نه؟ زندهای یا مرده؟ تو که از حال ما یه خبر نمیگیری! گفت منم دورادور جویای احوالت بودم؟ گفتم چه جوری؟ مگه به با بچههای بالا در ارتباطی؟ گفت نه، اخبار رو چک میکنم، اسمت جزو شهدا نبود، پس فهمیدم حالت خوبه 😐
اصلا محبت موج میزنه😂
جمعیت گوشه کنار خیابان ایستاده بود. مردها یکی پس از دیگری جلو میرفتند و شهدا را بر سر دست میگرفتند و بلند ندای یاحسین سر میدادند. از فاصله چند متری نظارهگر روبهرویم بودم، چیزی شبیه دهه شصت بود!
تجمع چند خانم کنار ماشین شهدا توجهم را جلب کرد. روبه مادرم کردم و گفتم:
_من میرم جلو ببینم میشه اون شهید خانوم را بگیرم.
جلو رفتم، کنار خانمها ایستادم، دیگر با ماشین حمل شهدا یک متر فاصله داشتم.
دل توی دلم نبود قبلا چندباری توفیق شده بود که پیکر شهدا را بر روی شانه بگذارم اما یک شهیده خانم،یکی همجنس خودم را نه!
از میان مکالمه افراد بالای ماشین تا نام شهیده خانم را شنیدم داد زدم و گفتم:
_آقا اون شهید را باید خانمها بگیرند.
همه به سمتم برگشتند، کمی خودم را جمع کردم. مردِ بالای ماشین مغموم گفت:
_خانوادهاش گفتن ما میخواییم بگیریم.
و بعد هم خانوادهاش را صدا زد. گوشهای کز کرده و به شهیده مظلوم نگاه کردم که چگونه بر روی دست مردان خانوادهاش میرود. خانمی به شانهام زد و گفت:
_اون آقا گفت که تابوت بچه را به شما میدهم.
سر کشیدم، تابوت طفل شهید را که دیدم سرم را زیر انداختم. کل تابوت برای یک نفرهم زیاد بود که بگیرد چه برسد به چند نفر. وقتی تابوت را بلند کردند، خودم را عقب کشیدم، همه داوطلب دست بلند کردند، پدر بزرگ طفل شهید سریع تابوت را دو دستی گرفت و بالای سرش برد. صحنه قلبم را میفشارد و پر از خشم میکند از این همه بیرحمی.
قطعا اگر من تابوت به آن کوچیکی را در دست میگرفتم قلبم دوام نمیآورد.
انگار در پازلی از عاشورا بودم، بِأَيِّ ذَنۢبࣲ قُتِلَت؟
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
باغ انار 1.mp3
زمان:
حجم:
3M
عِمران واقفی:
ما امپراطوریِ باغِ انار را پیش خواهیم برد. به زودی به دروازه های قدس خواهیم رسید. اتوبوسهایی مملو از جوانان ایرانی. برای فتحی عظیم و روایت فتح نوین باید رسانه بود. باید قلم بود. اینجا در باغ انار درخت هایی تربیت می کنیم که تمام ساقه هایشان قلم خواهد شد. و با خون روی تنِ بلوری کاغذ بنویسند. هزاران قلم. هزاران لشکر.
از پشت قدس زنان و مردانی کم سن و سال به سوی مهدی خواهند شتافت. قلمهایی در دست شان. همگی رسانه مهدی خواهند شد. صدای مهدی بلند است. قلم ها دانهدانه واژه های خارج شده از دهان مبارکش را خواهند نوشت. دهانش شیرین است. و دختران اورشلیم هم خواهند دید امپراطوری عظیمِ مهدی را.
او به زودی با هزاران قله به میدانِ کارزار خواهد شتافت. و امپراطوری حق در زمین به دست او تاسیس خواهد شد.
و قلم هایی می خواهد برای روایت. قلمهای دیجیتال. تصویرگر. نویسنده. داستاننویس. فیلمساز. انیمیشنساز. انفجار نور از آتشفشانهایِ هنرمندِ باغ انار خواهد بود. و این از نتایجِ سحرِ تمدن نوین اسلامی خواهد بود.
ما به قله آتشفشانی میرویم. هرکس با ماست شام اولش را بردارد. پول یامفت نداریم. تازه ماشین هم نداریم. پیاده از میان کوه ها گز خواهیم کرد. مهدی خواهد آمد. اورشلیم نزدیک است. حالا چی بپوشیم؟
#صوت_نهایی
#اورشلیم
#دهانش_شیرین_است
#امپراطوری_باغ_انار
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گنبد آهنی یا آبکش پلاستیکی🤨
با کشیدن یه سیفون، کارتون تمومه!
کاری از استودیو نیروان
#ایران_قوی
#حریفت_منم
#مرگ_بر_اسرائیل
#اسرائیل_را_محو_خواهیم_کرد✌️🏻
🏰دسترسی سریع به قسمتهای مجموعه قلعه بتنی🏰
(سرگذشت پیوند ما)
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
قسمت هفتم
قسمت هشتم
قسمت نهم
قسمت دهم
قسمت یازدهم
قسمت ویژه
قسمت دوازدهم
قسمت سیزدهم
قسمت چهاردهم
قسمت پانزدهم
قسمت شانزدهم
قسمت هفدهم
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🏰دسترسی سریع به قسمتهای مجموعه قلعه بتنی🏰 (سرگذشت پیوند ما) قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چها
میگم😶
حالا وسط جنگ،
بیاید یکم حرف غیرجنگی بزنیم
یه سوالی بود میخواستم همون هفته پیش که انتشار قلعه بتنی تموم شد بپرسم،
الان میپرسم:
کسایی که قلعه بتنی رو خوندن،
بگن چه چیزایی ازش یاد گرفتند؟
چه فایدههایی براشون داشت؟
ارسال نظر:
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
یا
@eriha_ad
امشب این سینمایی رو خیلی اتفاقی از شبکه افق دیدم.
شما یه بذر ساده بکاری توی باغچه، هزار مراقبت میکنی و وقتی یه جوونه میزنه، ذوق عالمو میکنی...
حالا فکر کن وقتی همهی دنیا ازت ناامیدن، تو تونستی یه موشک بسازی!
رسیدن به یک چیز، در گرو از دست دادن خیلی چیزهاست.
یادمون نره کیا چیارو از دست دادن تا ما به چه چیزی برسیم...
اینو تیتراژ پایانی فیلم گفت...
#معرفی_فیلم
#پدر_موشکی_ایران
#شهید_طهرانی_مقدم
#شهید_حاجی_زاده