سلام
ممنونم از توجهتون
بله فرهنگسازی خیلی مهمه. اگه پیشنهادی دارید بفرستید.
البته همون طور که گفتم، نیاز به یه سازوکار کارآمد هم هست.
مثل اینکه ناشناس مشکل داره
فعلا اگه پیامی چیزی بود برای ادمین بفرستید:
@eriha_ad
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 16 -من دورب
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 17
و شمس بازهم لبخند تحویلش داد. حس کردم الان است که عابدزاده از پشت میز برخیزد و یقه شمس را بگیرد؛ ولی صدای شفیعی هردو را متوقف کرد.
-ممنونم از همگی.
مکثی کرد و سرش را تکان داد. دو دستش را روی تیغه بینیاش گذاشت و گفت: میدونید که موسویان و وکیلی هردو روی پروژه اشراق کار میکردن، و پروژه خیلی مهمی هم بوده. توی سوریه بهش نیاز فوری دارن و نباید چوب لای چرخش بیفته. بخاطر همینه که من فکر میکنم ماجرای وکیلی و موسویان به هم ربط دارن، اینو یه پرونده درنظر میگیرم و برای همین از الان همه کسایی که توی این اتاقن باید با هم همکاری کنن. ماجرا به هیچجا درز نکنه؛ هم برای آبروی مرحوم وکیلی هم برای این که نیروها نترسن. ترتیبش رو میدم که از خانواده موسویان و بقیه تیمی که روی پروژه اشراق کار میکنن حفاظت بشه؛ چون با این وضعیت احتمالا اونام توی خطرن. هرچه زودتر این ماجرا رو جمع کنید بره.
نفس عمیقی کشیدم. حالا دیگر پرونده موسویان به من مربوط بود؛ و نمیدانستم این برایم خوب است یا بد.
***
خودم را روی نیمکت ایستگاه اتوبوس جمع کرده بودم و سرم از این سو به آن سو میچرخید. دست چپم گزگز میکرد و گرمم بود و پایم را تندتند به زمین میکوبیدم که تاکسی برسد. هوا ابری بود؛ اما دم داشت. انگار یک پتوی بزرگ روی زمین افتاده باشد. ابرها طوری تیره بودند که شک نداشتم باران خواهد بارید. یک نفر داشت من را نگاه میکرد. نمیدانستم کی، نمیدانستم از کجا و نمیدانستم چرا؛ ولی حس میکردم که نگاه خیره و دقیقش روی من خیمه زده.
تلفن همراه را توی دستم فشردم. مال خودم نبود و ابعاد و رنگ و محیط کاربریاش به نظرم غریب و بیگانه میآمد. یک دور دیگر پیام مامان را خواندم. گفته بود مهمان داریم و نمیتواند دنبالم بیاید؛ قرار بود برایم تاکسی تلفنی بگیرد. همان لحظه، تلفن همراه لرزید و زنگ ناآشنایی زد و مامان شماره پلاک تاکسی را فرستاد.
بعد از تصادف، این اولین بار بود که قرار بود بدون مامان مسیری طولانی را خارج از خانه طی کنم. درواقع، بعد از تصادف، دیگر تنهایی جایی نمیرفتم. از آن نگاه خیره میترسیدم. خودم را روی نیمکت جمع کردم. هوا عالی بود، ابری و دنج. رنگ سبز درختان تازگی داشت، بوی برگ تازه میآمد. اگر نمیترسیدم، دلم میخواست قدم بزنم. آن لحظه اما میترسیدم. دلم نمیخواست بیرون توی خیابان باشم. خیابان ناامن و غیرقابل پیشبینی بود. دقیقا نمیدانستم چه خطری انتظارم را میکشد؛ ولی میدانستم که خطر هست. خطر همهجا بود. خطر داشت من را نگاه میکرد. در کمین بود و به انتظار نشسته بود.
هنوز ده دقیقه هم از پایان جلسهام با دکتر مختاری نگذشته بود که حرفهایش را پشت گوش انداختم. دکتر مختاری دوست و همکار مامان بود و قرار بود کمکم کند با آن حادثه کنار بیایم؛ ولی کار خاصی نمیکرد. با یک لبخند گرم که بخشی از روال حرفهایاش برای جلب اعتماد بیمار بود، روبهرویم مینشست و میپرسید چه احساسی دارم. این سوال گیجترم میکرد؛ چون نمیدانستم دقیقا چه مرگم است. انگار خودم از درون خودم بیرون انداخته شده بودم و در پشت سرم قفل شده بود. ارتباطم با احساسات و هرچیز مهمی که درونم بود قطع شده بود و فقط میشد صدای مبهمشان را از پشت آن در شنید.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
الان فقط یکی از اونایی که دم از نه به اعدام میزد و دلم میخواد گیر بیارم.
یا اون مسئولی که هنوز نمیدونه اوضاع از چه قراره.
یا هم اون کسایی که میگن برید خونه هاتون چرا تو خیابونید هنوز.
یا اون هلهله کنندههای ۹اسفند.
فقط یه شب یکی اینا را بدن دست بچه انقلابیا، اون وقت میفهمن یه من ماست چقدر کره داره.