eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
همینطوره. اونم درحالی که امام شهید فرمودن کتاب باید جزو کالاهای ضروری خانواده باشه🥲
والا خیلی زیاد بود😅 نمیدونم از کجا شروع کنم بگم 😅 بچه‌ها یه دستی برسونید کمک کنید😶
مثل اینکه ناشناس مشکل داره فعلا اگه پیامی چیزی بود برای ادمین بفرستید: @eriha_ad
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 16 -من دورب
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 17 و شمس بازهم لبخند تحویلش داد. حس کردم الان است که عابدزاده از پشت میز برخیزد و یقه شمس را بگیرد؛ ولی صدای شفیعی هردو را متوقف کرد. -ممنونم از همگی. مکثی کرد و سرش را تکان داد. دو دستش را روی تیغه بینی‌اش گذاشت و گفت: می‌دونید که موسویان و وکیلی هردو روی پروژه اشراق کار می‌کردن، و پروژه خیلی مهمی هم بوده. توی سوریه بهش نیاز فوری دارن و نباید چوب لای چرخش بیفته. بخاطر همینه که من فکر می‌کنم ماجرای وکیلی و موسویان به هم ربط دارن، اینو یه پرونده درنظر می‌گیرم و برای همین از الان همه کسایی که توی این اتاقن باید با هم همکاری کنن. ماجرا به هیچ‌جا درز نکنه؛ هم برای آبروی مرحوم وکیلی هم برای این که نیروها نترسن. ترتیبش رو می‌دم که از خانواده موسویان و بقیه تیمی که روی پروژه اشراق کار می‌کنن حفاظت بشه؛ چون با این وضعیت احتمالا اونام توی خطرن. هرچه زودتر این ماجرا رو جمع کنید بره. نفس عمیقی کشیدم. حالا دیگر پرونده موسویان به من مربوط بود؛ و نمی‌دانستم این برایم خوب است یا بد. *** خودم را روی نیمکت ایستگاه اتوبوس جمع کرده بودم و سرم از این سو به آن سو می‌چرخید. دست چپم گزگز می‌کرد و گرمم بود و پایم را تندتند به زمین می‌کوبیدم که تاکسی برسد. هوا ابری بود؛ اما دم داشت. انگار یک پتوی بزرگ روی زمین افتاده باشد. ابرها طوری تیره بودند که شک نداشتم باران خواهد بارید. یک نفر داشت من را نگاه می‌کرد. نمی‌دانستم کی، نمی‌دانستم از کجا و نمی‌دانستم چرا؛ ولی حس می‌کردم که نگاه خیره و دقیقش روی من خیمه زده. تلفن همراه را توی دستم فشردم. مال خودم نبود و ابعاد و رنگ و محیط کاربری‌اش به نظرم غریب و بیگانه می‌آمد. یک دور دیگر پیام مامان را خواندم. گفته بود مهمان داریم و نمی‌تواند دنبالم بیاید؛ قرار بود برایم تاکسی تلفنی بگیرد. همان لحظه، تلفن همراه لرزید و زنگ ناآشنایی زد و مامان شماره پلاک تاکسی را فرستاد. بعد از تصادف، این اولین بار بود که قرار بود بدون مامان مسیری طولانی را خارج از خانه طی کنم. درواقع، بعد از تصادف، دیگر تنهایی جایی نمی‌رفتم. از آن نگاه خیره می‌ترسیدم. خودم را روی نیمکت جمع کردم. هوا عالی بود، ابری و دنج. رنگ سبز درختان تازگی داشت، بوی برگ تازه می‌آمد. اگر نمی‌ترسیدم، دلم می‌خواست قدم بزنم. آن لحظه اما می‌ترسیدم. دلم نمی‌خواست بیرون توی خیابان باشم. خیابان ناامن و غیرقابل پیش‌بینی بود. دقیقا نمی‌دانستم چه خطری انتظارم را می‌کشد؛ ولی می‌دانستم که خطر هست. خطر همه‌جا بود. خطر داشت من را نگاه می‌کرد. در کمین بود و به انتظار نشسته بود. هنوز ده دقیقه هم از پایان جلسه‌ام با دکتر مختاری نگذشته بود که حرف‌هایش را پشت گوش انداختم. دکتر مختاری دوست و همکار مامان بود و قرار بود کمکم کند با آن حادثه کنار بیایم؛ ولی کار خاصی نمی‌کرد. با یک لبخند گرم که بخشی از روال حرفه‌ای‌اش برای جلب اعتماد بیمار بود، روبه‌رویم می‌نشست و می‌پرسید چه احساسی دارم. این سوال گیج‌ترم می‌کرد؛ چون نمی‌دانستم دقیقا چه مرگم است. انگار خودم از درون خودم بیرون انداخته شده بودم و در پشت سرم قفل شده بود. ارتباطم با احساسات و هرچیز مهمی که درونم بود قطع شده بود و فقط می‌شد صدای مبهمشان را از پشت آن در شنید. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
لطفاً یکی بیاد خبرهایی که درباره این شهید هست رو تکذیب کنه. خواهش می‌کنم. من اصلا دلم نمی‌خواد باور کنم. اصلا...
الان فقط یکی از اونایی که دم از نه به اعدام میزد و دلم میخواد گیر بیارم. یا اون مسئولی که هنوز نمیدونه اوضاع از چه قراره. یا هم اون کسایی که میگن برید خونه هاتون چرا تو خیابونید هنوز. یا اون هلهله کننده‌های ۹اسفند. فقط یه شب یکی اینا را بدن دست بچه انقلابیا، اون وقت میفهمن یه من ماست چقدر کره داره.
✅ طبق گزارش‌های غیررسمی، تعداد ثبت‌نام‌کنندگان اسنپ به مرز ۱۰ میلیون نفر رسیده؛ عددی نزدیک به تعداد رانندگان اوبر در سراسر جهان! ❌شاید یکی از متفاوت‌ترین تصاویر این روزهای بازار کار ایران همین باشد: وقتی فرصت‌های شغلی کمتر می‌شوند، مسافرکشی برای خیلی‌ها از شغل دوم به راهِ درآمد اصلی تبدیل می‌شود. . پ.ن: اگر متهم به سیاه‌نمایی و ضدانقلابی نمی‌شیم، این پیام رو بذاریم اینجا باشه شاید یکی از مسئولین بهش برخورد. مگه حضرت آقا چند ده سال نیست که شعار سال رو اقتصادی انتخاب میکنن؟ چرا کسی توجه نمی‌کنه؟ @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
لطفاً یکی بیاد خبرهایی که درباره این شهید هست رو تکذیب کنه. خواهش می‌کنم. من اصلا دلم نمی‌خواد باور
این بار این ما هستیم که فریاد میزنیم هرچند برای این جماعت اعدام کم است و اگر میشد با تمام توان مطالبه میکردیم همان کاری را که کرده‌اند با آنها بکنند. حکم قصاص در ملع عام این افراد باید بدون نوبت و فوری داده شود تا به فراموشی سپرده نشود و درس عبرتی شود برای جانیان و تروریست‌ها. به خاطر شهید حمیدرضا رجب زاده اعدامشان کنید.
🔴تایید شد چهار متهم قتل حمیدرضا رجب‌زاده دستگیر شدند 🔹پس از اعلام خبر ربایش و قتل «حمیدرضا رجب‌زاده»، تحقیقات قضائی و انتظامی برای شناسایی عاملان این جنایت آغاز شد. 🔹با بررسی اطلاعات ارائه‌شده از سوی خانواده و ردیابی مسیر تردد وی، خودرویی که شهید برای آخرین بار سوار آن شده بود شناسایی و مالک خودرو دستگیر شد. 🔹این فرد ابتدا هرگونه ارتباط با ماجرا را انکار کرد، اما در ادامه مدعی شد که به همراه چهار نفر دیگر و با تحریک یک شبکه تروریستی در خارج از کشور، اقدام به ربایش رجب‌زاده کرده‌اند. 🔹به گفته این متهم، عاملان پس از ربایش، او را شکنجه و به قتل رسانده و تصاویری نیز برای خانواده‌اش ارسال کرده‌اند. متهم همچنین مدعی شده است که آنها در ازای وعده دریافت چند هزار دلار دست به این اقدام زده‌اند. @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 17 و شمس با
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 18 خودم را می‌شناختم، خانواده‌ام را هم همینطور. همه چیز زندگی‌ام را کم و بیش یادم بود؛ حتی خاطرات کودکی‌ام را. مشکل اینجا بود که یادم نمی‌آمد قبل از تصادف چه اتفاقی افتاده و چیزی از خود تصادف هم یادم نبود. یادم نبود یک ماه پیش کجا بودم و چکار می‌کردم. فقط می‌دانستم که یک اتفاق بد افتاده؛ خیلی بد. و پر بودم از هر احساس بدی که یک انسان می‌تواند داشته باشد: اندوه، حسرت، دلتنگی، ترس و خشم. وقتی این‌ها را برای دکتر مختاری تعریف کردم، همدلانه سرش را تکان داد – این هم بخشی از همان روال حرفه‌ای بود، نه همدلی واقعی – و گفت: قطعا اتفاق بدی افتاده؛ تو تصادف کردی و طبیعیه که مضطرب و گیج و ناراحت باشی. و من گفته بودم: نه منظورم اون نیست. یه اتفاق خیلی بدتر افتاده. من ترسیده‌م، ناراحتم و خیلی عصبانی‌ام. -همه این احساسات بعد از تصادف طبیعی‌اند. تصمیم گرفته بودم به روی خودم نیاورم که درباره اصل تصادف شک دارم. همه جوری روی تصادف تاکید می‌کردند که مشخص بود قرار نیست من چیزی بفهمم؛ پرسیدن در این باره تلاش بیهوده‌ای بود. لجبازانه گفتم: نه... من می‌دونم مربوط به تصادف نیست. دکتر با حوصله لبخند زد. -کدوم یکی از احساسات پررنگ‌تره؟ بی‌درنگ گفتم: خشم! خشم خیلی پررنگ بود؛ درحدی که شب‌ها توی خواب دندان‌قروچه می‌رفتم و بیدار می‌شدم. بیشتر وقت‌ها هم حس می‌کردم عصبانی‌ام یا با کسی قهرم؛ ولی نمی‌دانستم چرا. -از کی عصبانی هستی؟ -نمی‌دونم. ولی وقتی بهش فکر می‌کنم، احساس می‌کنم از درون می‌سوزم. -با اعضای خانواده‌ت درباره‌ش حرف زدی؟ اونا از اتفاقات قبل تصادف چیزی نگفتن؟ -نه. اونام نمی‌دونن چرا اینطوری شدم. معتقدن تصادف علتش بوده. دکتر مختاری باز هم یک لبخند همدلانه‌ی حرفه‌ای زد و من در جوابش لبخند تشکرآمیزِ زورکی‌ای زدم. او همان حرفی را زد که هر روانشناسی می‌زند: فکر کنم قبلا هم بهت گفتن؛ تروما اثر خیلی شدیدی روی مغز داره. مغز گاهی توی مواجهه با تروما، با فراموشی از خودش دفاع می‌کنه. عمداً اون اتفاق بد رو از یاد می‌بره تا تو کمتر با یادآوریش آسیب ببینی. من فکر می‌کنم علت این فراموشی تو همینه. حافظه رویدادیت یکم دچار اختلال شده، که البته حل می‌شه. این اثر معمولا کوتاه مدته و کم‌کم یه چیزایی یادت میاد. خیلی دوست داشتم با این حرف‌ها قانع شوم؛ اما نشدم و گفتم: من خیلی ترسیدم. نمی‌تونم درست بخوابم. حس می‌کنم یکی می‌خواد به خودم و خانواده‌م آسیب بزنه. حس می‌کنم تعقیب می‌شم. انگار مطمئنم که چنین چیزی هست. انگار نه انگار که من کاملا درباره ترسم جدی بودم، دکتر مختاری لبخند زد و چیزهایی در پرونده پزشکی‌ام نوشت. احتمالا می‌نوشت مشکوک به پارانویا و حتی اسکیزوفرنی هستم. این گوش به زنگی و ترس را هم از علائم اضطراب پس از سانحه می‌دانست. برایم تمرین‌هایی را ردیف می‌کرد تا بتوانم دیگر به نگرانی‌هایم فکر نکنم. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi