eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
واکنش سردار رضایی، جانشین فرمانده انتظامی کشور به قتل حمیدرضا رجب‌زاده: ماجرای قتل این مداح، سیاسی و
هرچند سایتی طراحی شده که هرکس را با شکنجه کشتند فیلم بفرستند و پول بگیرند. شاید سیاسی نبوده باشه این اتفاق اما استفاده سیاسی ازش شد و نباید به سادگی از کنارش رد شد. اینجور اتفاقات عادی سازی خشونته، زمینه ساز اتفاقات ترسناک تره هرچند که به دلایل شخصی و.. کشته باشندش اما فیلم گرفتند و اونا پخش کردن پس نمیشه گفت مثل خیلی از موارد عادی جامعه بوده.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
واکنش سردار رضایی، جانشین فرمانده انتظامی کشور به قتل حمیدرضا رجب‌زاده: ماجرای قتل این مداح، سیاسی و
شخصا فکر می‌کنم لحن سردار اصلا قشنگ نبود! آخه یعنی چی که این خبرها اصلا جایگاهی نداره و در سطحی نیست که گفته بشه؟ آقای سردار محترم! یه بنده خدایی ۴ سال پیش بخاطر ایست قلبی فوت کرد، مملکت سرش بهم ریخت!!! انقدر با جدیت پیگیری کردید!!! این مورد، فوت نبود! آدم‌ربایی و قتل بود! قتل هیجانی و همراه با خشم لحظه‌ای نبود؛ قتل از پیش برنامه‌ریزی شده بود. قتل معمولی با چاقو یا خفگی یا سم هم نبود. قتل بسیار خشن بود! بسیار بسیار خشن و غیرعادی! قتل همراه با انتشار تصاویر خشونت بود! حادثه‌ای بود که افکار عمومی رو جریحه‌دار کرد! باعث ایجاد وحشت شد! بعد شما می‌گید این عادیه؟ می‌گید این اصلا مهم نیست؟ حتی اگه ابعاد سیاسی و امنیتی نداشته باشه، بازهم خیلی مهمه! روان جامعه آسیب دیده! و نباید چنین چیزی عادی بشه! مگه شما به عنوان نیروی انتظامی، پاسدار امنیت جانی و روانی مردم نیستید؟ اینه نحوه برخورد با چنین حادثه‌ای؟ یه طوری می‌گید انگار هفته‌ای یه نفر رو می‌دزدن و به طرز فجیعی می‌کشن و این دیگه برای ما عادیه😐 حتما باید مقتول یه دختر جوون و خوشگل باشه تا مهم بشه؟؟
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گدای کوی کریمیم، نان بهانه‌ی ماست...🖤
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️اللهمَّ إنّا نشكو إليكَ فقدَ نبيّنا خدایا در سوگ پیامبرمان، از سنگینی این داغ به تو شکایت می‌آوریم؛ و از طولانی‌شدن غیبت آخرین وارث او، به درگاه تو گلایه می‌کنیم...
مخاطبان عزیز با عرض پوزش، امشب به احترام شهادت امام رضا جانمون رمان منتشر نمی‌شه🖤
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
مخاطبان عزیز با عرض پوزش، امشب به احترام شهادت امام رضا جانمون رمان منتشر نمی‌شه🖤
قدیمی‌های مه‌شکن می‌دونن این رسم قدیمی مه‌شکنه؛ و توی ولادت‌ها و اعیاد هم چند قسمت بیشتر میذاریم🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷ایران، ایران امام رضاست!!! 📹 بیانات امام شهید خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه در جمع زائران حرم امام رضا علیه‌السلام💔 📆انتشار به مناسبت شهادت امام رضا علیه‌السلام http://eitaa.com/istadegi
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖یه رمان جنایی، معمایی و تریلر که داستان یه شبکه پیچیده و ریشه‌دار نفوذ رو روایت می‌کنه... ✍️به قلم ش. شیردشت‌زاده (نویسنده رمان‌های خط قرمز و رفیق) 🌱هرشب در مه‌شکن: https://eitaa.com/joinchat/4209770517Cd7795651b7 📌لینک قسمت اول: https://eitaa.com/istadegi/18107
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 20 جای خالی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 21 اخم‌هایم درهم رفتند. -فروغی؟ من می‌شناسمش؟ مامان یک لبخند معنادار زد؛ ولی متاسفانه من معنی‌اش را نفهمیدم. گفت: معلومه که می‌شناسی. پشت میز غذاخوری نشستم و منتظر شدم مامان توضیح بیشتری بدهد؛ اما به‌جای توضیح، پرسید: خب، جلسه چطور پیش رفت؟ -گفت باید با خانواده‌م حرف بزنم و ازشون بپرسم چه اتفاقی افتاده که انقدر احساس عصبانیت می‌کنم. فکر کردم راست گفتن بهترین راه کشیدن حقیقت از زیر زبان مامان باشد؛ ولی اشتباه فکر می‌کردم. فقط شانه بالا انداخت. -یه تصادف سخت بود که متاسفانه تو همه‌ش رو دیدی. وقتی دیدمت، همه لباس‌هات غرق خون بود. این تجربه سختیه. هرکسی باشه بهم می‌ریزه. دهان باز کردم تا به مامان بگویم که می‌دانم آن اتفاق تصادف نبوده؛ ولی صدای خودم را از پشتِ درِ بسته‌ی ذهنم شنیدم که گفت: نه... الان وقتش نیست! مامان روبه‌رویم پشت میز نشست و گفت: واقعا آقای فروغی رو یادت نمیاد؟ -باید بیاد؟ خندید. -معلومه. چندماهه که باهاشون رفت و آمد داریم. یک چیزهایی توی ذهنم آمد؛ ولی خودم را به خنگی زدم تا مامان خودش بگوید و گفت. -خواستگارت بوده دیگه. واقعا یادت نمیاد؟ چند جلسه با هم حرف زدین. تعجب نکردم. داشت یادم می‌آمد. من چند ماه گذشته را با یک نفر قرار گذاشته بودم، داشتیم با هم آشنا می‌شدیم. گفتم: آهان... یادم اومد، ولی خیلی کم. اسمش فروغی بود؟ مامان با شیطنت لبخند زد. -بعله، امیرحسین فروغی. دیگه یادت اومد؟ -آره آره... توی ذهنم اسم امیرحسین فروغی را تکرار کردم. اسمش را شنیده بودم؛ و باز هم چیزی به سینه‌ام چنگ انداخت. اسید معده‌ام به جوشش افتاد و سکوت کردم. مامان ذوق کرد. -وای خدا چه سرخ و سفیدم می‌شه! ولی حال من شرم دخترانه نبود. دوباره قطب‌نمایی توی دلم به چرخش افتاده بود و عقربه‌اش گیج می‌چرخید. گفتم: یعنی باهاش ادامه دادم؟ جوابم مثبت بود؟ باز هم مامان خندید؛ طوری خندید که در این چند روز سابقه نداشت. -آره دیگه. صدای زنگ خانه بلند شد. مامان چادرش را از روی تکیه صندلی چنگ زد و به سوی آیفون دوید. طوری دوید که انگار عزیزِ گم‌شده‌اش برگشته بود. و من وقتی چادرم را سرم کردم، حس کردم کسی به سینه‌ام چنگ انداخت. بوی آن خاطره می‌آمد و توی آن خاطره، یادم آمد که قلبم از هیجان تیر می‌کشید. خاطره حالا کامل‌تر توی ذهنم جان گرفته بود، روزی بود که اولین بار آمدند خانه‌مان. بوی دسته‌گل بزرگی که برای بابا – یا شاید من – آورده بودند تا خود اتاقم رسید. آن روز هم گلشان همین بو را می‌داد، همین بوی سرمست‌کننده را. دخترِ خجالتیِ درونم دوست داشت توی اتاق بماند؛ اما کنجکاوی امانم نمی‌داد. عقربه قطب‌نمای درون سینه‌ام تند تند دور خودش می‌چرخید؛ پس چادر را روی سرم انداختم و رفتم بیرون. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi