eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام چی بگم والا😶 --------------- نه غفرانی نداشتیم، اون دوستمون اشتباهی فروغی رو گفتن غفرانی
سلام. اولا، روایتی که فرمودید حضرت خوشحال شدن، مربوط به اینه که گویا اسماء بنت عمیس برای ایشون یه تابوت ساخته بود که بعد از شهادت، حجم پیکرشون توی دید نامحرم نباشه. که این مسئله ربطی به حضور اجتماعی نداره. البته یه روایت دیگه هم داریم، که منتسب به حضرته با این مضمون که بهترین زنان زنانی هستن که مردی اونها رو نبینه و اون‌ها هم مردی رو نبینن. توصیه می‌کنم حتما حتما تفسیر این روایت رو اینجا ببینید: https://eitaa.com/rahesevvom/1937 ضمن اینکه اگر شما به بهانه دوری از نامحرم، از حضور اجتماعی پرهیز کنی، اتفاقا حفظ عفاف و مرزگذاری برات سخت‌تر میشه. یه مثال خیلی ساده‌ش اینه: اگه خانم‌ها بگن ما نمیریم رشته پزشکی بخونیم، چون با استادها و همکلاسی‌های مرد مواجه می‌شیم، اونوقت شما باید برای تمام امور پزشکی و درمانی به پزشک و پرستار مرد مراجعه کنی! یا مثلا اگه خانم‌ها بخاطر حفظ عفاف(😏) نرن دانشگاه سر کلاس استادهای مرد، دانش‌آموزان دختر باید معلم مرد داشته باشن. این‌ها مثال‌های خیلی ساده‌ست. توی خیلی مسائل همینطوره.
سلام ممنونم از محبتتون عجب!😐
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
یه توضیحی در خصوص این موضوع بدم. فرهنگ مردم عراق با ایران کاملا متفاوته، اگر میبینیم که در موکب‌های
می‌دونم فرهنگشون اینطوریه و به شدت معتقدم این فرهنگ باید تغییر کنه تا جنبش‌های شیعی عراق به نتیجه برسن! همون‌طور که توی ایران تغییر کرد. توی ایران هم تا یه زمانی زن‌ها از عرصه اجتماع حذف شده بودن. جایگاهی برای حضور فعال اجتماعی نداشتن. اتفاقا این قضیه براشون یه ارزش بود؛ با همین توجیه که اینطوری از نگاه نامحرم دور می‌مونیم. و اتفاقاً بیشتر علمای اسلامی نه تنها مشکلی با این قضیه نداشتن، خیلی هم راضی بودن. این وسط امام خمینی بودن که فهمیدن هیچ جنبش اجتماعی‌ای بدون حضور زنان به نتیجه نمی‌رسه. و امام خمینی بودن که زن‌ها رو از کنج پستو کشیدن بیرون، و به عنوان یه فقیه و مرجع تقلید و رهبر دینی و سیاسی، حضور اجتماعی زن رو نه‌تنها تایید کردن، بلکه لازم دونستن. خودشون توی بیاناتشون میگن ما اصلا نهضت رو مرهون زنان می‌دونیم و اگر زنان نبودن، انقلاب به نتیجه نمی‌رسید. جالبه بدونید حزب الله لبنان هم، به تاسی از انقلاب ایران، حضور زنان رو در عرصه اجتماعی به رسمیت شناخت، و همین یکی از علل موفقیت‌هاش در جامعه لبنان و در مواجهه با اسرائیل بود. بله، دوری زن از عرصه‌های اجتماعی و سیاسی، بخشی از فرهنگ عراقه؛ یه فرهنگ به شدت مردسالار و سنتی. ولی هیچ توجیه شرعی و حتی اخلاقی‌ای نداره!! و اثرات مخربش هم به مراتب بیشتر از فوایدشه!! حضور اجتماعی زن، یه ضرورته که توی قرآن بهش اشاره شده(آیه ۷۱ سوره مبارکه توبه و نظر رهبری درباره ولایت اجتماعی زن رو بخونید). مشکل ما اینه که متاسفانه فکر می‌کنیم حضور اجتماعی یعنی رها کردن خانواده و اختلاط با نامحرم و تبرج و مفاسد دیگه 😐 درحالی که میشه حضور اجتماعی داشت ولی خانواده رو هم حفظ کرد، میشه حضور اجتماعی داشت ولی با رعایت حریم بین زن و مرد. متاسفانه چون زیست عفیفانه به درستی برای زن‌های مسلمان تبیین نشده، فهم غلطی ازش دارن و زیست عفیفانه رو با انزوا و خانه‌نشینی یکی می‌دونن. و البته، این که گفتی بعضی خانم‌های ایرانی هم توی زیارت کربلا خیلی تبرج می‌کنن رو قبول دارم. متاسفانه این هم یه آسیب دیگه ست که بازم از فهم غلط حضور اجتماعی زن و زیست عفیفانه میاد. ولی راه حلش این نیست که بگیم خب پس خانما بشینن توی خونه و نیان کربلا😐 راهش همون‌طور که گفتم، تبیین مفهوم زیست عفیفانه و معرفی الگوهای وزین و شایسته، بجای بلاگرهای بی‌سواد و به درد نخوره! .
دو ساعت و نیم برق نبود حالا من بیام انتقاد کنم بگم چرا، یه عده میگن عهههه این حرفا چیه؟ چرا با عصبانیت حرف میزنی؟ چرا به دولت چیز میگی؟ فلذا، باید بگم که: توی این یه ساعت و نیم که برق نبود خیلی خوش گذشت. انقدر خوب بود که به هیچ کاری نرسیدم و توی گرمای صمیمی خونه، استراحت کردم☺️ دست دولت درد نکنه 😍 لطفاً برق رو بیشتر قطع کنن که ما بیشتر هیچ کاری نکنیم و استراحت کنیم🥰 آخه کالابرگی که دولت میده انقدر زیاده و همه چیز انقدر ارزونه که ما اصلا نیاز نداریم کار کنیم😌 تازه، به لطف رییس‌جمهور عزیزمون(و آدمای عاااقلی که به چنین انسان دانا و باتدبیری رای دادن)، من امروز یاد گرفتم از کبریت استفاده کنم😃 متاسفانه توی دوران آقای رییسی، چون ایشون نمیذاشتن برق خانگی قطع شه، ما اصلا طعم زندگی در شرایط سخت رو نچشیده بودیم و لوس شده بودیم. همون بهتر که آقای پزشکیان اومد سر کار و نیروگاه نساخت تا ما کم‌کم با نحوه زندگی نیاکانمون در عصر حجر آشنا بشیم😍😍 مثلا من، امروز چون برق نبود و فندک گاز کار نمی‌کرد، مجبور شدم کاری که بلد نبودم رو انجام بدم و از کبریت استفاده کنم، خیلی هم حال داد😍
به نظرتون آموزش بعدی‌ای که آقای دکتر برامون تدارک دیدن چیه؟😃 ۱. آموزش شکار به صورت انفرادی یا گروهی(با توجه به قیمت خداتومنی گوشت) ۲. آموزش اسب‌سواری، قاطرسواری، هدایت درشکه و استفاده از سایر چارپایان(با توجه به زمزمه‌های آزاد شدن نرخ بنزین) ۳. آموزش نحوه دوخت لباس با استفاده از پوست حیوانات شکار شده(با توجه به قیمت‌های وحشتناک پوشاک) ۴. آموزش نحوه استفاده از پرندگان نامه‌رسان و نحوه علامت دادن با دود(با توجه به سرعت افتضاح اینترنت)
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 24 دستم را
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 25 جوابش را ندادم. فقط یک نفس عمیق حرص‌آلود کشیدم. گفت: درباره وکیلی چطور؟ فکر می‌کنی ماجرا همون‌طوره که به نظر می‌رسه؟ عباس هم این موقع شب وقت گیر آورده بود. با کلافگی گفتم: چیز دیگه‌ای پیدا نکردیم که خلافشو ثابت کنه. -باغ رو وجب به وجب گشتین؟ -آره. گشتیم. هیچی نبود. -همسایه‌ها چطور؟ -هیچکس اون دور و بر نبوده. دورتادور اونجا باغه و چون وسط هفته بود، هیچکس توی باغش نبوده. عباس یک نفس عمیق کشید و سر و یکی از پاهایش را به دیوار تکیه داد. -ولی من فکر می‌کنم یه چیزایی رو از قلم انداختین. چون با عقل جور درنمیاد. مغزم خواب بود. حوصله فکر کردن نداشتم. کلافه از گیر دادن عباس گفتم: جنابعالی که خیلی باهوشی، بفرما پرونده منم حل کن. -منظورم این نبود. جوابش را ندادم. ساعت دیواری ته راهرو ساعت چهار را نشان می‌داد. گفت: حتی اگه بفهمیم وکیلی تفنگ از کجا آورده، بازم منطقی نیست. پرونده‌شو حتما خوندی. آدم آروم و بی‌حاشیه‌ای بوده. مذهبی و با اخلاق بوده. هیچ سوء رفتاری ازش دیده نشده. همچین آدمی به این راحتی نمی‌زنه دخترش و خودشو بکشه. -مسئله براش ناموسی بوده. -بازم منطقی نیست. این که عصبانی بشه و داد و بیداد کنه طبیعیه. این که بزنه یه چیزی رو بشکونه یا حتی دخترش رو بزنه هم محتمله. ولی قتل اونم با سلاح گرم؟ خیلی بعیده. -سلاح تو دستاش رو چطوری توجیه می‌کنی؟ شانه بالا انداخت. -نمی‌دونم... باز هم سکوت کرد. مغزم داشت می‌خوابید؛ داشتم در خلسه شیرینی می‌افتادم که ناگاه گفت: وکیلی چپ دسته یا راست دست؟ *** در سمت راست را برایم باز کرد. روی صندلی کنار راننده، یک گل رز سفید بود. هوا گرم بود، شاید هم من ناگهان احساس گرما کردم. جایی در قلبم تیر کشید و ماهیچه‌هایم قفل شدند. به گل خیره بودم و نمی‌دانستم چکار کنم. در آن لحظه - وقتی که فروغی هیچ نسبتی با من نداشت و هنوز حتی برایم فروغی بود نه امیرحسین - گرفتن گل از او بیشتر گیج‌کننده بود تا خوشحال‌کننده. داشتم به این فکر می‌کردم که باید چطور تشکر کنم و چطور واکنش نشان بدهم؛ و زودتر از آن گل و احساس گیجیِ بعد از گرفتنش، من را دوباره برده بود پشت در خاطراتی که به آن‌ها دسترسی نداشتم. فروغی صدایش را صاف کرد و متوجه شدم که مدت زیادی است که اینجا ایستاده‌ام. خجالت‌زده از این بهت طولانی، ببخشیدِ کوتاهی گفتم و سوار شدم. فروغی در را برایم بست. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 24 دستم را
🥲🥲 ------------------------- اتفاقا کنکوری‌ها رو خوب درک می‌کنم. چون کنکور خودمم سال ۹۹ بود و بخاطر کرونا عقب افتاد(همین اواخر مرداد بود). ان‌شاءالله همه کنکوری‌ها موفق باشن و نتیجه تلاششون رو ببینن.
سلام ممنونم از محبتتون 💚☺️ برام دعا کنید.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 25 جوابش را
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 26 برای این که روی گل ننشینم، آن را برداشتم و لمسش باز هم موجی از گرما به صورتم آورد. احساس کردم به درخت ممنوعه دست زده‌ام. حس تلخی در جانم دوید. آن گل آشنا بود. من قبلا هم یک گل سفید هدیه گرفته بودم. یک نفر روبه‌رویم ایستاده بود و با صدایی که یک ذره – خیلی کم – از خجالت می‌لرزید، گفته بود: «این برای شماست» و گل را به سمتم گرفته بود. این واقعی واقعی بود؛ همین دیشب گلبرگ‌های رز سفید را وسط قرآنم پیدا کرده بودم و برایم سوال شده بود که از کجا آمده‌اند؛ جواب این بود. چهره آن کسی که گل را داد یادم نیست؛ ولی حتما فروغی بود. فروغی سوار شد و من زیر لب گفتم ممنون. شاید هم واقعا ممنون بودم؛ چون به لطف آن گل یک روزنه دیگر به گذشته باز شده بود. حتما من نظرم درباره فروغی منفی نبود که گلش را لای قرآن خشک کرده بودم؛ ولی سر در نمی‌آوردم که الان چرا با هدیه گرفتن گل، قند توی دلم آب نشده است و چرا بودن فروغی باعث نشده ضربان قلبم بالا و پایین شود و چرا از این که با فروغی توی یک ماشین نشسته‌ام، خوشحال نیستم و حتی کمی معذبم. فروغی تشکرم را که شنید، کمی سرخ شد و لبخند ریزی زد. خیلی خجالتی بود. آرام «قابلی نداشت»ی گفت و راه افتاد. تمام راه حتی یک لحظه هم از توی آینه یا به هر شکل دیگری نگاهم نکرد؛ اما لبخند روی صورتش بود. از این بابت هم از او ممنون بودم که مثل همیشه سربه‌زیر بود و مجبور نبودم زیر بار نگاه خریدارانه‌اش له شوم. باز هم مثل طلبه‌ها لباس پوشیده بود؛ شلوار پارچه‌ای و پیراهن یقه‌بسته‌ای که آن را روی شلوارش انداخته بود. یک عقیق سرخ هم توی دست راستش بود. مهندس الکترونیک و جوان‌ترین همکار پروژه محل کار بابا بود. او هم مثل بابای خودم در دانشگاه مالک اشتر درس خوانده بود و قرار بود بعد از ارشدش جذب وزارت دفاع شود. وقتی همه این‌ها را کنار مومن و مذهبی بودنش می‌گذاشتی، سر جمع گزینه خوبی برای ازدواج بود: خانواده خوب، اخلاق خوب، شغل تضمین شده... ولی مشکل این بود که من آنقدرها نظرم مثبت نبود و برایش دلیل منطقی نداشتم. شاید چون یادم نمی‌آمد در این چند ماه رفت و آمد دقیقا به چه شناختی رسیده‌ام. هیچ چیز از گفت‌وگویم با فروغی یادم نبود و هرچه درِ بسته‌ی حافظه‌ام را می‌کوبیدم، جوابی نمی‌گرفتم. چندبار خواستم سر صحبت را باز کنم؛ اما فروغی همچنان با لبخند به جلو خیره بود و طوری سکوت کرده بود که من هم خجالت می‌کشیدم حرف بزنم. آن لبخند در کنار بقیه رفتارهایش و اصرارش برای رفت‌وآمد بیشتر، حاکی از علاقه بود؛ یعنی مامان بیشتر از همه معتقد بود فروغی دلش را حسابی پای من باخته؛ اما باعث نمی‌شد من ذوق کنم یا من هم دل ببازم. نه از او بدم می‌آمد و نه دوستش داشتم. فروغی فقط من را گیج می‌کرد. اولین بار بود که با هم بیرون می‌رفتیم؛ یعنی اولین بار بود که بدون پدر و مادرها بیرون می‌رفتیم. مثل این که تا قبل از آن بابا اجازه نداده بود. مامان توانسته بود بالاخره بابا را راضی کند؛ رگ خواب بابا توی دستش بود و البته نمی‌دانم چرا زودتر از این رگ خواب استفاده نکرده بود؟ فروغی بالاخره صدایش را صاف کرد و آرام پرسید: بابا بهترن ان‌شاءالله؟ -بله خدا رو شکر. -مامان خوبن؟ -بله. کمی مکث کرد و محتاط‌تر گفت: خودتون خوبین؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi