eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇱🇧سلام بر بدن های بجا مانده در علی الطاهر...💔🥲 پ.ن: مداومت بر قرائت سوره فتح، دعای توسل و دعای چهاردهم صحیفه سجادیه رو فراموش نکنیم.
وقتی از یکی از دوستات می‌پرسی رمان رو خوندی یا نه و اون توی محبت زیادش غرقت می‌کنه:
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 54 دست کرد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 56 کشوهای میز و پاتختی و کمد را گشتم. تمام گوشه‌های ته کمدهایم را. زیر تشک و زیر تختم را. قفسه کتاب‌هایم را. زیر فرش و گلدان را. کلید گذشته اینجا بود. خودم قایمش کرده بودم. نمی‌دانم چی بود و چه شکلی بود، ولی مطمئنم یک چیزی را قایم کرده بودم. انقدر اتاق را گشتم که سرگیجه گرفتم؛ ولی چیزی پیدا نشد. مطمئن بودم چیزی که دنبالش می‌گشتم به احسان دهکردی ربط دارد؛ ولی نمی‌دانستم چطور. دوباره روی تخت ولو شدم و پلک‌هایم را روی هم فشار دادم. هنوز ذهنم آرام نشده بود که صدای زنگ خانه آمد. قرار نبود مامان این ساعت برگردد، و کلید هم داشت. غریبه بود و من بعد از آن شب کذایی و دیدن آن غریبه خشمگین، خیلی به این فکر کرده بودم که ورود چقدر به یک خانه معمولی راحت است؛ مخصوصا اگر آپارتمانی باشد. می‌توانی زنگ بزنی و بگویی با یکی از همسایه‌ها کار داری و آن وقت در را برایت باز می‌کنند. و می‌توانی به بهانه خواستن یک ابزار یا چنین چیزی در آپارتمان را هم بزنی و باز هم در برایت باز می‌شود. بیشتر آدم‌ها به کسی که پشت در است اعتماد دارند و همین می‌شود که خیلی راحت می‌توانی در را هل بدهی و بروی تو. با همین فکرها بود که از جا پریدم. تا آیفون دویدم؛ و البته بابا قبل از من رسیده بود؛ چند ثانیه قبل از من. چند ثانیه زودتر، در را باز کرده بود و هنوز داشت به تصویر روی آیفون نگاه می‌کرد. -کی بود بابا؟ بابا برعکس من نترسیده بود. -یکی از همکاراست. باهام یه کاری داره. برو توی اتاقت، الان میاد بالا. زنگ در آپارتمان خورد. بابا هیجان‌زده دستش را تکان داد. -برو دیگه! می‌خوام در رو باز کنم! یادم افتاد چیزی سرم نیست. دویدم توی اتاق و صدای بسته شدن در اتاقم با صدای باز شدن در خانه همزمان شد. دلم آشوب بود. هرچه خورده بودم، از شیرکاکائو و کیکِ قبل مشاوره تا قهوه‌ای که بعدش فروغی برایم گرفت، توی دلم شروع کردند به پیچ خوردن. صدای «یا الله» گفتن مردی و سلام و احوال‌پرسی‌اش با بابا را می‌شنیدم که برایم آشنا نبود. قفسه سینه‌ام تیر می‌کشید. نگران بودم. خطر دوباره همان نزدیک بود. اگر بابا مرد را می‌شناخت پس حتما خطری نبود. بابا که بچه نبود. مسائل حفاظتی را خیلی بیشتر از من رعایت می‌کرد. همه این چیزها بود؛ ولی خطر نزدیک بود. دوباره قسمت منفی‌باف ذهنم شروع کرده بود به مزخرف گفتن: خیلی از قتل‌ها توسط آدمای آشنا اتفاق می‌افته. مردم به آشناها اعتماد می‌کنن و اونا رو به حریم امن راه میدن و همین کار رو برای قاتلی که آشناست راحت می‌کنه. مقتول تا لحظه‌های آخر باورش نمی‌شه که یه آشنا قراره بکشدش و برای همین از خودش دفاع نمی‌کنه. بابا هم که تازه از تخت بیمارستان بلند شده. هنوز نفسش درست بالا نمیاد. دست چپش توی آتله. اگه بخواد هم نمی‌تونه از خودش دفاع کنه. تف به این ذهن جنایی و منفی‌بافِ من. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 54 دست کرد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 55 چادر را انداختم روی دستم. رفتم توی آشپزخانه و بی‌هدف در یخچال را باز کردم. -خوبم. شما بهترین؟ دیگه درد نداشتین؟ چیزی که به چشمم بیاید توی یخچال نبود. برای خودم یک لیوان آب خنک ریختم. بابا گفت: خدا رو شکر. حالم دیگه خوب شده. آب را کم‌کم نوشیدم. بابا آه کشید. پرسیدم: چرا مشکی پوشیدین؟ -یکی از همکارای پروژه فوت کرده. آقای همتی. رفته بودم مراسم هفتمش. زیرچشمی نگاهش کردم. آرنجش را به مبل تکیه داد و صورتش را به کف دست راستش. شاید داشت گریه می‌کرد. همتی از همکارهای خوبش بود، زیاد درباره خوبی‌های همتی حرف می‌زد. یکی دو بار همتی و همسرش را توی افطاری‌های محل کار بابا دیده بودم. دوتا پسر نوجوان داشت. بابا صورتش را از روی دستش برداشت و به چشمانش دست کشید. چشمانش کمی سرخ بودند و صورتش هم. معمولا گریه‌اش همین‌قدر خفیف و بی‌اشک بود. نمی‌دانستم وقتی گریه می‌کند باید چکار کنم. همان‌طور مات و مبهوت، لیوان آب در دست، سر جایم ایستادم و باز هم کمی از آب را نوشیدم. بابا دوباره به خودش مسلط شد و برای این که بحث را عوض کند، پرسید: چطور بود؟ خوب پیش رفت؟ آب در گلویم گره خورد. جلوی سرفه‌ام را گرفتم و لیوان را روی میز آشپزخانه گذاشتم. آب را به زحمت فرو دادم و گفتم: بدک نبود. از دهانم پرید. قدم تند کردم سمت اتاقم. دلم نمی‌خواست درباره این قضیه مستقیم با بابا حرف بزنم. قبل از این که در اتاق را ببندم، دیدم که بابا خیره به تلوزیون لبخند می‌زند. لابد داشت ذوق دختر با حجب و حیایش را می‌کرد که رویش نمی‌شود درباره خواستگار با پدرش حرف بزند. خب البته واقعا رویم نمی‌شد؛ همیشه همینطور بودم. ولی این بار شاید لازم بود با خودش حرف بزنم. بگویم که نمی‌خواهم با فروغی ازدواج کنم. بد نشد که آن جمله «بدک نبود» هم از دهانم پرید. اینطوری آماده می‌شد که جواب نه را از من بشنود؛ ولی قطعا نه گفتن به فروغی راحت نبود. فروغی کارمند بابا بود، شاگردش و کسی که بابا خیلی روی او حساب می‌کرد. و از آن بدتر، دلیل موجهی برای نه گفتن نداشتم. تست‌های سنجش سلامت روانش هم مشکلی را نشان نداده بودند. تنها دلیل موجه‌ام، حتی از دید خودم هم احمقانه بود. انقدر احمقانه که هر وقت به ذهنم می‌رسید کنارش می‌زدم. چادرم را گذاشتم روی جالباسی پشت در. روسری‌ام را درآوردم، تا زدم و گذاشتم توی کشو. مانتو و شلوارم را توی کمد آویزان کردم. و در تمام این مدت، ذهنم وزوز می‌کرد. یک چیزی انگار نوک زبانم بود، یک چیزی داشت یادم می‌آمد و همه‌اش تقصیر آن نام بود. احسان دهکردی. مسئله آن نام نبود. او دیگر تمام شده بود. حتی دقیقا یادم نبود چه شکلی ست. مسئله چیزی بود که این وسط گم شده بود. یک تکه خیلی مهم از گذشته. یک تکه خیلی خیلی مهم که آن را خودم پیدا کرده بودم. حیاتی‌ترین قطعه‌ی گذشته، چیزی که به همه اتفاقات معنا می‌داد. نمی‌دانستم دقیقا چی؛ ولی مطمئنم یک چیزی بود. خودم را روی تخت ولو کردم. به سقف زل زدم. نام احسان دهکردی لعنتی را کنار زدم و روی گذشته تمرکز کردم. روی خاطراتی که توی ذهنم، توی اتاقی مخفی پنهان بودند و من کلیدش را نداشتم. کلید اتاق... کلید اتاق... برخاستم. مثل دیوانه‌ها دور خودم چرخیدم. کلید گذشته را داشتم. خودم پنهانش کرده بودم. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
خب حس نکردید یه چیزی غیرعادیه؟😅😅
راستی عزیزانی که برای خوندن رمان عجله دارن، می‌تونن عضو کانال خصوصی بشن😁 توی کانال خصوصی رمان ۱۰ تا ۱۵ قسمت جلوتر از کانال اصلیه. هزینه عضویت در کانال خصوصی، فقط ۱۱۰ هزار تومان هست📚 (البته انتشار داستان در کانال اصلی با نظم قبلی ادامه پیدا می‌کنه و در کانال اصلی هم رمان کامل منتشر میشه، ولی با سرعت کم‌تر) برای عضویت در کانال خصوصی به ادمین پیام بدید: @eriha_ad
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 56 کشوهای م
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 57 کلید را از قفل در اتاقم در آوردم و چشمم را پشت سوراخ کلید چسباندم. فقط نیمی از پذیرایی را می‌دیدم و پدر در آن نیمه نبود. مردی روی مبل نشسته بود که نیمرخش پیدا بود. قدبلند و سبزه بود و نسبتا جوان. شاید نزدیک سی سالگی. ریشو و عقیق به دست. به پشتی مبل تکیه داده بود. مضطرب به نظر نمی‌رسید. و البته با پیراهنی کرم رنگ؛ نه مشکی. این مرد همکار بابا نبود. اگر همکار بابا بود، همتی را می‌شناخت و باید مشکی می‌پوشید؛ ولی مشکی نپوشیده بود. صدای گفت‌وگویشان تا اتاق من نمی‌رسید. هردو آرام حرف می‌زدند؛ شاید بخاطر حضور من. بابا ازش پذیرایی نکرده بود. شاید چون با یک دست نمی‌توانست؛ و شاید چون رابطه آنقدرها صمیمی نبود. حتی شاید دوستانه هم نبود. برخاستم و وسایلم را توی کوله‌ام جمع کردم. می‌خواستم بروم خانه مادرجان. دلم می‌خواست فرار کنم. این قصد را از قبل آمدن مرد داشتم و هنوز هم سر جایش بود؛ هرچند به تاخیر افتاده بود. شاید اینطوری بهانه‌ای هم برای بیرون رفتن و سروگوش آب دادن داشتم. دوباره لباس بیرون پوشیدم. درباره این که بابا را با آن مرد تنها بگذارم مطمئن نبودم؛ هرچند ماندنم هم کمکی نمی‌کرد. اگر آن مرد واقعا قاتل بود و زورش به بابا می‌رسید، بدون شک به من هم می‌رسید. کاری نمی‌توانستم بکنم. چادرم را سرم کردم و کوله‌ام را انداختم. در اتاق را باز کردم و یکراست راهم را کشیدم سمت در. ترجیح دادم به مردی که هم غریبه است، هم نامحرم است و هم مشکوک سلام نکنم؛ ولی بابا من را که دید از جا بلند شد و مرد هم همینطور. آرام سلام کرد، سرش پایین بود. همان‌قدر آرام و بلکه آرام‌تر جوابش را دادم. -کجا میری بابا؟ دست گذاشتم روی دستگیره در و زیرچشمی به دستان مرد نگاه کردم. دستانش کنار بدنش بودند، به نظر نمی‌رسید مسلح باشد. دیگر آنقدرها هم خطرناک به نظر نمی‌رسید. گفتم: میرم خونه مادرجان. -الان که سر ظهره، هوا گرمه. -بهشون گفتم میام. منتظرمن. البته به مادرجان نگفته بودم می‌آیم؛ ولی آن لحظه مهم نبود. می‌خواستم بروم. قطب‌نمای توی سینه‌ام این را می‌گفت. نه من توضیح بیشتری دادم نه بابا بیشتر پیگیر شد. احتمالا می‌خواست گفت‌وگویش نصفه‌نیمه نماند. در را باز کردم و گفتم: خداحافظ. کوله را کنار در گذاشتم و به بهانه پوشیدن کفش‌هایم، به سمت خانه خم شدم. بابا گفت «به سلامت» و دوباره هردو نشستند. مرد بی‌خطر به نظر می‌رسید. آیه حفظ خواندم و فوت کردم به بابا. کوله را برداشتم، در را بستم و دوان‌دوان از پله‌ها پایین رفتم. حتی معطل آسانسور هم نشدم. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از 🇮🇷تنگه احد
پیش از آغاز موکب، به شهدا سلام می‌کنیم... ✋🏻 شهیده «سیده بتول عسگری»؛ بانویی که با روشنگری و تربیت، بخشی از زنان اصفهان را با گفتمان انقلاب و خط امام(ره) همراه کرد. او با نقد الگوهای غربی و شرقی و افشای چهره واقعی رژیم پهلوی و جریان‌های وابسته، در آگاهی‌بخشی جامعه زنان نقش داشت و در شکل‌گیری سپاه خواهران نیز مؤثر بود. از شاگردان بانو امین و از معلمان دلسوزی بود که در تربیت نسل انقلابی اصفهان نقش داشت. پوشش مقنعه درمیان زنان اصفهان زیرچادرکه نقش مهمی درحجاب زن دارد از ابداعات این شهید بزرگوار بود که بلافاصله گروه گروه دختران جوان با علاقه کارایشان را تقلید کردند. سرانجام در حادثه‌ای تروریستی، همراه با همسرش شهید «سید حبیب الله خلیفه سلطانی» قائم مقام سپاه اصفهان و فرزند خردسالش به شهادت رسید؛ حادثه‌ای که تنها فرزند سه‌ساله‌شان با دستی شکسته از آن زنده ماند. امشب پای مزار بانویی ایستادیم که سال‌ها پیش، برای ساختن نسلی ایستاد و سرانجام خود، در راه همان آرمان به شهادت رسید. 🕊️ 🌱 🕊@tange_ohod🕊