☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
مشکل از اونجایی شروع شد که ما مفاهیمی مثل حجاب، عفاف و حیا رو، از یک سبک زندگی اصیل و ریشهدار و خدا
من معتقدم همون طور که پیج های اینستاگرامی به علت محتواهای خلاف شرع و قانون داره بسته میشه، باید پیج و صفحه مجازی این افراد هم بسته بشه.
کاش میشد یه کارزار راه انداخت.
حداقل توی تجمع ها که میرید هرشب، به خانم های بیحجاب حتما تذکر بدید و شعارهای عفاف و حجاب هم حتما داشته باشید با خودتون.
همش غر زدن فایده نداره، باید اقدام هم انجام داد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
درحالی که جای اون تفنگهای صورتی هنوز درد میکنه، شاهد یه حماسه دیگه در رزمایش جانفدا هستیم😫 استفاد
این چه سمی بود من دیدم😐😂😐😂😐😂
🖤 امام حسن عسکری علیهالسلام و برادران امام...
💬 حضرت آیتالله العظمی شهید خامنهای: امام حسن عسکری علیهالسلام حزب طرفدار خود را نزدیک خودش میداند و میفرماید که میان ما و شما خویشاوندی نزدیک است.
✏️ یعنی قوموخویش درجهی یک هستیم، مثل پدر و فرزند، مثل برادر؛ و مؤمن برادر مؤمن است! یعنی ارتباط میان دو مؤمن، پیوند برادریِ پدر و مادری است، نه برادریِ ناتنی. مراد از مؤمن کیست؟ آن کس که دنبال راه امام عسکری(علیهالسلام) است، این همان ارتباط مستحکم تشکیلاتی است میان امام و پیروانش.
📚 کتاب همرزمان حسین(علیهالسلام)، گفتار دهم
ولادت امام حسن عسکری علیه السلام، اباالمهدی عجلاللهفرجه مبارک🌷
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 60 لیوان را
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 61
***
عباس که از خانه آمد بیرون، خودم را جمع و جور کردم. دستی به صورت یخکردهام کشیدم و راست کنار موتور ایستادم. عباس با گامهای تیز و همان نگاه مشکوک به سمتم آمد و قبل از این که من حرفی بزنم، گفت: چکار کردی دوباره؟
اخمش بدجور توی هم بود و دهان من هم بدجور خشکیده بود. گفتم: هیچکار! همینجا وایساده بودم!
نگاه عباس تیزتر و مشکوکتر شد.
-منو چی فرض کردی؟
و یک قدم جلوتر آمد. ناخودآگاه کمی خودم را عقب کشیدم؛ خیلی کم. شاید چند میلیمتر. عباس گفت: مشکل تو با این خونواده چیه که تا تو رو دید مثل جنزدهها برگشت بالا؟
دستی به یقهام کشیدم. انگار گلویم را سفت چسبیده بود. هیچ توضیحی نمیتوانستم بدهم. گفتم: سوار شو بریم یه جای دیگه، برات توضیح میدم.
نمیتوانستم آنجا حرف بزنم. جلوی آن خانه، توی آن کوچه، توی آن محله حتی، زبانم به تتهپته میافتاد. احساس میکردم هرآن ممکن است موسویان از یک جایی پیدایش شود و یقهام را بگیرد. البته موسویان سر و سنگینتر از آن بود که یقه بگیرد و اصلا دلیلی نداشت یقه من را بگیرد. او پیروزِ بلامنازع میدان بود و من از او واهمه داشتم. شاید چون همیشه در مذاکره با او، من طرف بازنده بودم. توی وجودم دو قطب آهنربا کنار هم بودند؛ یک قطب داشت کشیده میشد به سمت آن خانه و قطب دیگر دلش میخواست تا جایی که ممکن است از آنجا دور شود.
عباس گفت: همینجا و همین حالا توضیح میخوام.
سوار موتور شدم و صادقانه گفتم: اینجا نمیتونم حرف بزنم. بیا بریم یه جای دیگه.
باز هم نگاه مشکوکی نثارم کرد و با اکراه سوار موتور شد. بیهدف راه افتادم. قطبی که میخواست دور شود فرمان را دست گرفته بود و فقط داشت دور میشد؛ نمیدانستم به کجا. صدای اذانی از کمی دورتر بلند شد. عباس که بو برده بود نمیدانم کجا باید بروم، در گوشم گفت: بریم مسجد.
مسجد را از صدای اذانش پیدا کردم. چند کوچه بالاتر بود. موتور را توی حیاط مسجد گذاشتم و عباس هم موقتا بیخیالم شد. بازجویی من را گذاشته بود برای بعد از وضو و نمازش که همین جای شکر داشت؛ بلکه ذهنم مرتب میشد.
نماز را که خواندیم، عباس اجازه نداد مهلتم را با گفتن تسبیحات و تعقیبات نماز تمدید کنم. چندتا دعای زیرلبی کرد و سریع برگشت سمتم.
-خب، میشنوم.
باز هم دهانم خشکید. هروقت حرف از این قضیه میشد دهانم میخشکید. نمیدانستم دقیقا باید از کجایش شروع کنم. عباس شمردهتر پرسید: دختر موسویان چون تو رو دید برگشت بالا؟ یا اتفاق دیگهای افتاد؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 61 *** عباس
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 62
صدای کوبش قلبم را توی مغزم میشنیدم. چشمان وحشتزدهاش جلوی چشمم آمد. طوری نگاهم کرد که انگار جن دیده بود، یا بدتر. انگار هیولای هفتسر بودم. رنگش مثل گچ شده بود. عمیقا دلم میخواست بروم عذرخواهی کنم بابت آن شب. دلم میخواست بروم جلو و رک و راست حرفم را بزنم. ازش بپرسم که من را یادش هست یا نه. حتما یادش بود؛ حتما من را میشناخت که واکنش نشان داد؛ ولی نمیدانستم چی توی ذهنش است. دلم میخواست بروم جلو، ولی همان قطبهای مخالف آهنربا نمیگذاشتند. نبرد من با خودم فقط چند ثانیه طول کشید. فقط چند ثانیه بهتزده نگاهم کرد و بعد دوید داخل خانه. در را طوری به هم کوبید که فهمیدم نمیخواهد دیگر هیچوقت چشمش به من بیفتد.
-احسان! کجایی؟
عباس هنوز منتظر جوابم بود. آرام گفتم: نمیدونم... توی کوچه هیچکس نبود... فقط من بودم... منو که دید یهو ترسید برگشت تو... نمیدونم چرا!
توی دلم به خودم گفتم: نمیدونی چرا؟ اون شب رفتی دختر مردم رو زهرهترک کردی، بعد نمیدونی چرا؟
عباس با دقت صورتم را کاوید. گفت: مطمئنی نمیدونی چرا؟
جواب ندادم. خودش ادامه داد: اون شبم ازت ترسید. چرا؟ تو چکار کردی؟
عاجزانه گفتم: خودمم نمیدونم! من واقعا کاری نکردم!
عباس کلافه شد. دست کشید میان موهایش و چهارزانو روبهرویم نشست. بیشتر نمازگزاران رفته بودند. گفت: میشه دقیقا برام توضیح بدی چی بین تو و اونا بوده؟
-خودت که رفتی ته و توش رو درآوردی.
-من فقط میدونم خواستگار دخترش بودی. ولی نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاده که بهت دختر نداده. و چیزی که برام عجیبه اینه که توی یه فاصله کوتاه بعد از بهم خوردن ازدواج تو و دخترش، جلوی خونهش ترور شده.
وسط آن حجم استرس، خندهام گرفت.
-من کسیو بخاطر این که بهم دختر نداده نمیکشم. قبلا هم بهت گفتم، من جنبه نه شنیدن دارم!
عباس نخندید. جدی به چشمانم زل زد.
-میدونم، ولی شاید قضیه چیز دیگهای بوده!
-قضیه ما هیچ چیز دندونگیری برای تو نداره. یه دعوای خالهزنکی خانوادگی بود.
-میشنوم.
-فکر نمیکنم بهت مربوط باشه.
-به عنوان مسئول پرونده ترور موسویان، الان همهچیز بهم مربوطه.
لجم گرفت؛ ولی چارهای نبود. میتوانست کاری کند که از پرونده کنارم بگذارند. نگاهی به دست چپش کردم. حلقه داشت؛ یک حلقه نقرهای ساده. گفتم: تو چند سکه مهریه قبول کردی؟
ابروهایش کمی بالا رفتند؛ فقط کمی. انقدری که اگر دقت نداشتم نمیفهمیدم. گفت: چطور؟
-بگو تا بگم.
مکث کرد. آن حالت متهمکننده و ترسناک چشمانش از بین رفت. انگار فکر و روحش کلا رفت جای دیگر. آرام گفت: صد و ده تا.
-بازم خوبه. به من گفتن سیصد و نود و چهارتا. متوجهی؟ سیصد و نود و چهارتا سکه تمام بهار آزادی. به اضافه صد مثقال طلا و یه دونگ خونه بابام و حج و آینه و شمعدون نقره و سرویس بیست و چهار عیار و کوفت و زهرمارای دیگه. ضمن این که حق طلاق و تحصیل و کار و این چیزا رو هم میخواستن و انتظار داشتن یه خونه نزدیک خونه خودشون بخرم.
چشمانش چهارتا شدند. ادامه دادم: به نظرت چه غلطی باید میکردم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
عزیزانی که برای خوندن رمان عجله دارن، میتونن عضو کانال خصوصی بشن😁 توی کانال خصوصی رمان ۱۰ تا ۱۵ قسم
به مناسبت میلاد امام حسن عسکری علیهالسلام، تا ساعت ۱۲ امشب میتونید کانال خصوصی رو با ۲۰ درصد تخفیف تهیه کنید✨🌱
یعنی ۸۸ هزار تومان📚
برای عضویت در کانال خصوصی به ادمین پیام بدید:
@eriha_ad
بعضی وقتام با خودم میگم داستان نوشتن رو ول کن... بجاش برو تو کار آموزش آشپزی و ترفند خانهداری و آموزش بستن شال و روسری و روتین پوستی و اینجور چیزا... زحمتش از نوشتن خیلی کمتره، مخاطبم بیشتر تحویلت میگیره و یه شبه کانال رشد میکنه و همه با دقت کانال رو دنبال میکنن که ببینن جهیزیه و کمد لباست چه شکلیه.
والا🙄😒
پ.ن: «اصلا مسئله ذهن مافوق مطرح نیست!»
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 62 صدای کوب
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 63
چشمانش چهارتا شدند. ادامه دادم: به نظرت چه غلطی باید میکردم؟
-چرا؟
-چی چرا؟
-چرا همچین مهریه و شروط سنگینی گذاشته بودن؟
-میگفتن شأن خانوادگی دختر ما بالاست و باید مهریهش بالا باشه. مهریه رو بر اساس عدد ابجد اسمهامون گفته بودن، میگفتن رسممونه. فقط یه حرف اول اسمش دویستتا سکه میشد! میگفتن حق دخترمونه و دخترمون رو از سر راه نیاوردیم و اینجور حرفا. انگار مامان و بابام منو از توی سطل آشغال پیدا کردن.
-خب؟
-خب که خب. موسویان گفت یا این یا بهت دختر نمیدم. منم این مدل مهریههای نجومی رو منطقی نمیدونم. زیر بارش نرفتم و خدانگهدار.
-نظر خود دختر چی بود؟
-مطمئنم این نبود. چون قبلش دربارهش حرف زده بودیم. ولی زورش به باباش نرسید.
لب ورچید و خیره نگاهم کرد. بعد از چند لحظه گفت: پس هنوزم دوستش داری.
سرم گر کشید. فکر نمیکردم به این راحتی لو بروم. خودم را جمع کردم و سعی کردم بحث را ببرم به سمت دیگری.
-نمیدونم چرا تا منو دید ترسید. من هیچکاری نکردم. نمیدونم اصلا منو یادش میاد یا نه. نمیدونم از من چی بهش گفتن...
عباس وسط حرفم پرید.
-فکر نمیکنی این طبیعی نیست که یهویی این مهریه سنگین و شرطا رو جلوت بذارن؟ اونم وقتی قبلا اصلا حرفشو نزدن؟
-نمیدونم. انقدر دربارهش فکر کردم که مغزم سوخته. حتی یه بار با باباش تماس گرفتم و گفتم مهریه رو قبول میکنم. ولی باباش به شغلم ایراد گرفت و گفت کارت خطرناکه. اونا ازم بدشون میاد.
عباس باز هم چند لحظه سکوت کرد. اینبار به تار و پود فرش خیره بود.
-همهش همین بود؟
قطعا همهاش همین نبود. خیلی چیزهای دیگر بود؛ ولی من آن لحظه مطمئن نبودم که گفتنش به عباس درست باشد.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi