بعضی وقتام با خودم میگم داستان نوشتن رو ول کن... بجاش برو تو کار آموزش آشپزی و ترفند خانهداری و آموزش بستن شال و روسری و روتین پوستی و اینجور چیزا... زحمتش از نوشتن خیلی کمتره، مخاطبم بیشتر تحویلت میگیره و یه شبه کانال رشد میکنه و همه با دقت کانال رو دنبال میکنن که ببینن جهیزیه و کمد لباست چه شکلیه.
والا🙄😒
پ.ن: «اصلا مسئله ذهن مافوق مطرح نیست!»
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 62 صدای کوب
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 63
چشمانش چهارتا شدند. ادامه دادم: به نظرت چه غلطی باید میکردم؟
-چرا؟
-چی چرا؟
-چرا همچین مهریه و شروط سنگینی گذاشته بودن؟
-میگفتن شأن خانوادگی دختر ما بالاست و باید مهریهش بالا باشه. مهریه رو بر اساس عدد ابجد اسمهامون گفته بودن، میگفتن رسممونه. فقط یه حرف اول اسمش دویستتا سکه میشد! میگفتن حق دخترمونه و دخترمون رو از سر راه نیاوردیم و اینجور حرفا. انگار مامان و بابام منو از توی سطل آشغال پیدا کردن.
-خب؟
-خب که خب. موسویان گفت یا این یا بهت دختر نمیدم. منم این مدل مهریههای نجومی رو منطقی نمیدونم. زیر بارش نرفتم و خدانگهدار.
-نظر خود دختر چی بود؟
-مطمئنم این نبود. چون قبلش دربارهش حرف زده بودیم. ولی زورش به باباش نرسید.
لب ورچید و خیره نگاهم کرد. بعد از چند لحظه گفت: پس هنوزم دوستش داری.
سرم گر کشید. فکر نمیکردم به این راحتی لو بروم. خودم را جمع کردم و سعی کردم بحث را ببرم به سمت دیگری.
-نمیدونم چرا تا منو دید ترسید. من هیچکاری نکردم. نمیدونم اصلا منو یادش میاد یا نه. نمیدونم از من چی بهش گفتن...
عباس وسط حرفم پرید.
-فکر نمیکنی این طبیعی نیست که یهویی این مهریه سنگین و شرطا رو جلوت بذارن؟ اونم وقتی قبلا اصلا حرفشو نزدن؟
-نمیدونم. انقدر دربارهش فکر کردم که مغزم سوخته. حتی یه بار با باباش تماس گرفتم و گفتم مهریه رو قبول میکنم. ولی باباش به شغلم ایراد گرفت و گفت کارت خطرناکه. اونا ازم بدشون میاد.
عباس باز هم چند لحظه سکوت کرد. اینبار به تار و پود فرش خیره بود.
-همهش همین بود؟
قطعا همهاش همین نبود. خیلی چیزهای دیگر بود؛ ولی من آن لحظه مطمئن نبودم که گفتنش به عباس درست باشد.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
سلام
هدفم جذب فالوور به هر قیمتی نیست.
ولی گاهی حس میکنم صدام به هیچ جا نمیرسه. تلاشم نتیجه نداره. حس میکنم مخاطب نسبت به کانال بیتفاوت شده. انگار اصلا کانال رو باز نمیکنه. اگه باز میکنه نمیخونه، فقط رد میشه. قبلا فضای کانال تعاملیتر بود. مخاطب نظر میداد، نقد میکرد، میپرسید... این امتیاز کانال بود و باعث پویایی کانال میشد. حتی اون موقع با اینکه اعضای کانال زیر هزارنفر بودن، اصلا این حس رو نداشتم که چقدر اعضای کانال کمان! چون واقعا حضورشون باکیفیت بود. این ویژگی الان کم شده. گاهی احساس میکنم فقط خودم توی کانال عضوم😕
تازه هربار پست میذارم یه دو نفر هم لفت میدن میرن😐
گاهی مثلا یه پستی رو با ذوق منتشر میکنم که نظر اعضا رو ببینم، یه گفتوگو شکل بگیره... بعد انگار نه انگار 😕
انگار خورده باشم به کوه یخ😕
اینطوری میشه که با خودم میگم کاش بیشتر بودن، شاید توی تعداد بیشتر، تعامل بهتری اتفاق میافتاد...
خلاصه که برای من شما عدد نیستید. حضورتون برام مهمه. چون شما نیمی از مهشکنید.
ولی ممنونم از پیامتون. خیلی دلگرمم کرد🌷
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 63 چشمانش چ
سلام
⚠️ هشدار لو رفتن داستان⚠️
احتمالا خط قرمز رمان بعدیای باشه که ویرایش میکنم.
و ممکنه توی ویرایش جدید، زمان شهادت مطهره یکم تغییر کنه. برای همین، ممکنه اینجا مطهره هنوز زنده باشه 😅
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۳۳: صبح شانزده فروردین ✍️ش. شیردشتزاده نیمهشب بود؛ ب
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۳۴: انشاءلله اشتباه شده!
✍️ش. شیردشتزاده
همکارهای شهید، مردهای گنده، مثل بچهها میزدند توی سرشان و زار میزدند. یکی شان چند قدمی تابوت، به حالت سجده افتاده بود روی زمین و ناله میکرد. پدر شهید در آغوش مرد دیگری افتاده بود، تابوت را نشان میداد و میگفت: این همینجوری میخوابید!
دختر شهید سرگردان بود. یک دخترِ خردسال. شاید شش، هفت ساله. هی دور تابوت بین آدمها میچرخید، هربار یکی بغلش میکرد، نوازشش میکرد و دخترک باز بلند میشد دور تابوت میچرخید و گردن میکشید که شهید را ببیند. کمی گریه میکرد و کمی بهتزده بود. انگار مطمئن نبود چه اتفاقی افتاده. پسر نوجوان یکی از شهدا، در سکوت رفت جلو، پیکر شهید را توی تابوت دید و آمد اینطرف. ساکت و آرام. بعد یکهو دو دستی کوبید توی سرش.
حسینیه معراج پر بود. مشخص بود همسر و مادر شهدا معذبند. علی و چند نفر از خادمها همکاران شهید را از حسینیه بیرون کردند که خانواده شهید راحت وداع کنند.
اول فکر کردیم همین دوتا شهید بود؛ ولی وقتی وداع تمام شد، خانواده بعدی آمدند. شهیدشان ارتشی بود. قابل رویت هم نبود. خانوادهاش اول آمدند تو. بهشان نمیآمد خیلی مذهبی باشند. مادرش توی جمع خانمهای فامیل نشسته بود. گریه نمیکرد. خیلی جدی میگفت: نه انشاءلله اشتباه شده. دروغه. انشاءالله بچه من نیست. من نذر کردم بچه من نباشه. دعا کنید بچه من نباشه.
پدر شهید داشت با مرد جوانی که همراهش بود بحث میکرد. میگفت بچه من نیست. تلاشی نومیدانه برای انکار. از چشمانش معلوم بود خودش هم میداند دارد الکی بحث میکند؛ ولی پایان دادن به بحث به معنی پذیرش فقدان بود؛ به معنی مواجه شدن با سوگ.
خواهر شهید حالش از همه بدتر بود. از همان اول، حتی قبل از این که شهید را بیاورند چندبار از حال رفت. چهرهاش شبیه عمهام بود؛ حالت گریه کردنش هم همینطور. اعصابم ریخت بهم. دائم گریه میکرد، دائم به من و زینب التماس میکرد که بگوییم برادرش شهید نشده و زنده است. میگفت: حالا من بدون داداشم با مامان و بابام چکار کنم؟ مامان و بابام بدون داداشم میمیرن. دق میکنن.
همهمان آدمهایی توی زندگیمان داریم که فکر میکنیم بدون آنها میمیریم؛ ولی قسمت دردناک دنیا این است که زنده میمانیم. این زنده ماندن کشندهترین و جانکاهترین نوع زندگی ست.
تابوت را آوردند؛ ولی آن را باز نکردند. شهید قابل رویت نبود. پدر شهید تا چند قدمی تابوت رفت و انگار زانوهایش خالی کرده باشد، افتاد. چند قدم مانده تا تابوت، نالان، روی زانوهایش خودش را کشید. یک دستش را گذاشت روی تابوت و دست دیگر را گذاشت روی قلبش و داد زد: این بچهی من نیست! این بچهی من نیست.
و غش کرد و امدادگرها رفتند بالای سرش. وقتی بههوش آمد هم، با صدایی بیجان و دردناک، همچنان تکرار میکرد: نه... این بچهی من نیست! آخ بابا... بابا...
مادر شهید هم همین بود. چند لحظه میگفت این بچهی من نیست و چند لحظه بعد برای شهیدش سوگواری میکرد. انگار فهمیده بود انکار دیگر فایده ندارد. اینجا که ما بودیم آخر دنیا بود. جایی که هیچ امیدی نمیماند. توی بیمارستان یا سردخانه، آدم یک ذره امید دارد؛ ولی توی حسینیه معراج دیگر همهچیز قطعی ست. مطمئن میشوی که دیدار آخر است.
یک زن هم همراه خانواده شهید بود که معلوم بود از دوستان یا اقوام دور است؛ چون حالش بهتر بود. از خود بیخود نبود. و عجیب بود که هی به ما چشمغره میرفت و درحالی که حالش عادی بود، طوری که انگار بخواهد سر ما جیغ بزند، میگفت: بچههامونو کشتن! همه رو کشتن!
مشخص بود دردش درد سوگ نیست. فقط آمده بود روی داغ دل خانواده شهید بنزین بریزد و آتششان را تندتر کند. بهجای آرام کردن خانواده شهید، میخواست عصبیترشان کند که متاسفانه موفق هم بود. انگار مثلا ما – ما انقلابیها و حزباللهیها – جنگ راه انداخته بودیم که آن بنده خدا شهید شود. انگار تقصیر ما بود که آمریکا حمله کرده بود. دلم میخواست گیسهایش را بگیرم و از حسینیه ببرمش بیرون و بگویم آن شهیدی که آنجا خوابیده یک درجهدار ارتشی است و به شرافتش – چیزی که احتمالا تو درکش نمیکنی – قسم خورده بود که از ایران دفاع کند و هم خودش، هم خانوادهاش میدانستند شهادت هم در این راه محتمل است. دلم میخواست بگویم برو اهداف سیاسیات را یک جای دیگر دنبال کن، نه بالای سر یک شهید و خانواده داغدارش.
ادامه دارد...
#مرگ_بر_امریکا
http://eitaa.com/istadegi
آغاز ثبتنام دهمین دوره مجازی طرح ولایت 😍
🔰 «خیلی کارهای خوب داریم
ولی بعضی کارهای خوب،
بـنیان سازی است. »
رهبرشهید انقلاب رحمة الله علیه
🔗 پیوند ثبت نام:
https://paziresh-marefat.iki.ac.ir/detail/2068
💢مهلت ثبت نام: ۸ مهرماه
🗓 شروع دوره: مهر ماه ۱۴۰۵
📩پاسخگویی:
ارتباط با همیاران ثبتنام(ایتا/بله)
برادران:
@admin_tvm
خوهران:
@admin_tvmkh
📬 جهت کسب اطلاعات بیشتر،
با معلم ثانی همراه باشید!
#معلم_ثانی`
「 رسانه خواهران طرح ولایتی」
🌱 @moalemesani1⇦
╰─────────
🏴السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ فاطِمَةَ وَخَدِيجَةَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ وَلِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا أُخْتَ وَلِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا عَمَّةَ وَلِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكاتُهُ؛
◾️سالروز شهادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه(س) تسلیت باد.
┈┈••✾••┈┈
⏩@rahesevvom