eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام هدفم جذب فالوور به هر قیمتی نیست. ولی گاهی حس می‌کنم صدام به هیچ جا نمی‌رسه. تلاشم نتیجه نداره. حس می‌کنم مخاطب نسبت به کانال بی‌تفاوت شده. انگار اصلا کانال رو باز نمی‌کنه. اگه باز می‌کنه نمی‌خونه، فقط رد می‌شه. قبلا فضای کانال تعاملی‌تر بود. مخاطب نظر میداد، نقد می‌کرد، می‌پرسید... این امتیاز کانال بود و باعث پویایی کانال می‌شد. حتی اون موقع با اینکه اعضای کانال زیر هزارنفر بودن، اصلا این حس رو نداشتم که چقدر اعضای کانال کم‌ان! چون واقعا حضورشون باکیفیت بود. این ویژگی الان کم شده. گاهی احساس می‌کنم فقط خودم توی کانال عضوم😕 تازه هربار پست میذارم یه دو نفر هم لفت میدن میرن😐 گاهی مثلا یه پستی رو با ذوق منتشر می‌کنم که نظر اعضا رو ببینم، یه گفت‌وگو شکل بگیره... بعد انگار نه انگار 😕 انگار خورده باشم به کوه یخ😕 اینطوری میشه که با خودم میگم کاش بیشتر بودن، شاید توی تعداد بیشتر، تعامل بهتری اتفاق می‌افتاد... خلاصه که برای من شما عدد نیستید. حضورتون برام مهمه. چون شما نیمی از مه‌شکنید. ولی ممنونم از پیامتون. خیلی دلگرمم کرد🌷
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 63 چشمانش چ
سلام ⚠️ هشدار لو رفتن داستان⚠️ احتمالا خط قرمز رمان بعدی‌ای باشه که ویرایش می‌کنم. و ممکنه توی ویرایش جدید، زمان شهادت مطهره یکم تغییر کنه. برای همین، ممکنه اینجا مطهره هنوز زنده باشه 😅
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۳۳: صبح شانزده فروردین ✍️ش. شیردشت‌زاده نیمه‌شب بود؛ ب
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۳۴: ان‌شاءلله اشتباه شده! ✍️ش. شیردشت‌زاده همکارهای شهید، مردهای گنده، مثل بچه‌ها می‌زدند توی سرشان و زار می‌زدند. یکی شان چند قدمی تابوت، به حالت سجده افتاده بود روی زمین و ناله می‌کرد. پدر شهید در آغوش مرد دیگری افتاده بود، تابوت را نشان می‌داد و می‌گفت: این همینجوری می‌خوابید! دختر شهید سرگردان بود. یک دخترِ خردسال. شاید شش، هفت ساله. هی دور تابوت بین آدم‌ها می‌چرخید، هربار یکی بغلش می‌کرد، نوازشش می‌کرد و دخترک باز بلند می‌شد دور تابوت می‌چرخید و گردن می‌کشید که شهید را ببیند. کمی گریه می‌کرد و کمی بهت‌زده بود. انگار مطمئن نبود چه اتفاقی افتاده. پسر نوجوان یکی از شهدا، در سکوت رفت جلو، پیکر شهید را توی تابوت دید و آمد این‌طرف. ساکت و آرام. بعد یکهو دو دستی کوبید توی سرش. حسینیه معراج پر بود. مشخص بود همسر و مادر شهدا معذبند. علی و چند نفر از خادم‌ها همکاران شهید را از حسینیه بیرون کردند که خانواده شهید راحت وداع کنند. اول فکر کردیم همین دوتا شهید بود؛ ولی وقتی وداع تمام شد، خانواده بعدی آمدند. شهیدشان ارتشی بود. قابل رویت هم نبود. خانواده‌اش اول آمدند تو. بهشان نمی‌آمد خیلی مذهبی باشند. مادرش توی جمع خانم‌های فامیل نشسته بود. گریه نمی‌کرد. خیلی جدی می‌گفت: نه ان‌شاءلله اشتباه شده. دروغه. ان‌شاءالله بچه من نیست. من نذر کردم بچه من نباشه. دعا کنید بچه من نباشه. پدر شهید داشت با مرد جوانی که همراهش بود بحث می‌کرد. می‌گفت بچه من نیست. تلاشی نومیدانه برای انکار. از چشمانش معلوم بود خودش هم می‌داند دارد الکی بحث می‌کند؛ ولی پایان دادن به بحث به معنی پذیرش فقدان بود؛ به معنی مواجه شدن با سوگ. خواهر شهید حالش از همه بدتر بود. از همان اول، حتی قبل از این که شهید را بیاورند چندبار از حال رفت. چهره‌اش شبیه عمه‌ام بود؛ حالت گریه کردنش هم همینطور. اعصابم ریخت بهم. دائم گریه می‌کرد، دائم به من و زینب التماس می‌کرد که بگوییم برادرش شهید نشده و زنده است. می‌گفت: حالا من بدون داداشم با مامان و بابام چکار کنم؟ مامان و بابام بدون داداشم می‌میرن. دق می‌کنن. همه‌مان آدم‌هایی توی زندگی‌مان داریم که فکر می‌کنیم بدون آن‌ها می‌میریم؛ ولی قسمت دردناک دنیا این است که زنده می‌مانیم. این زنده ماندن کشنده‌ترین و جانکاه‌ترین نوع زندگی ست. تابوت را آوردند؛ ولی آن را باز نکردند. شهید قابل رویت نبود. پدر شهید تا چند قدمی تابوت رفت و انگار زانوهایش خالی کرده باشد، افتاد. چند قدم مانده تا تابوت، نالان، روی زانوهایش خودش را کشید. یک دستش را گذاشت روی تابوت و دست دیگر را گذاشت روی قلبش و داد زد: این بچه‌ی من نیست! این بچه‌ی من نیست. و غش کرد و امدادگرها رفتند بالای سرش. وقتی به‌هوش آمد هم، با صدایی بی‌جان و دردناک، همچنان تکرار می‌کرد: نه... این بچه‌ی من نیست! آخ بابا... بابا... مادر شهید هم همین بود. چند لحظه می‌گفت این بچه‌ی من نیست و چند لحظه بعد برای شهیدش سوگواری می‌کرد. انگار فهمیده بود انکار دیگر فایده ندارد. اینجا که ما بودیم آخر دنیا بود. جایی که هیچ امیدی نمی‌ماند. توی بیمارستان یا سردخانه، آدم یک ذره امید دارد؛ ولی توی حسینیه معراج دیگر همه‌چیز قطعی ست. مطمئن می‌شوی که دیدار آخر است. یک زن هم همراه خانواده شهید بود که معلوم بود از دوستان یا اقوام دور است؛ چون حالش بهتر بود. از خود بی‌خود نبود. و عجیب بود که هی به ما چشم‌غره می‌رفت و درحالی که حالش عادی بود، طوری که انگار بخواهد سر ما جیغ بزند، می‌گفت: بچه‌هامونو کشتن! همه رو کشتن! مشخص بود دردش درد سوگ نیست. فقط آمده بود روی داغ دل خانواده شهید بنزین بریزد و آتششان را تندتر کند. به‌جای آرام کردن خانواده شهید، می‌خواست عصبی‌ترشان کند که متاسفانه موفق هم بود. انگار مثلا ما – ما انقلابی‌ها و حزب‌اللهی‌ها – جنگ راه انداخته بودیم که آن بنده خدا شهید شود. انگار تقصیر ما بود که آمریکا حمله کرده بود. دلم می‌خواست گیس‌هایش را بگیرم و از حسینیه ببرمش بیرون و بگویم آن شهیدی که آنجا خوابیده یک درجه‌دار ارتشی است و به شرافتش – چیزی که احتمالا تو درکش نمی‌کنی – قسم خورده بود که از ایران دفاع کند و هم خودش، هم خانواده‌اش می‌دانستند شهادت هم در این راه محتمل است. دلم می‌خواست بگویم برو اهداف سیاسی‌ات را یک جای دیگر دنبال کن، نه بالای سر یک شهید و خانواده داغدارش. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
آغاز ثبت‌نام دهمین دوره مجازی طرح ولایت 😍 🔰 «خیلی کارهای خوب داریم ولی بعضی کارهای خوب، بـنیان سازی است. » رهبرشهید انقلاب رحمة الله علیه 🔗 پیوند ثبت نام: https://paziresh-marefat.iki.ac.ir/detail/2068 💢مهلت ثبت نام: ۸ مهرماه 🗓 شروع دوره: مهر ماه ۱۴۰۵ 📩پاسخگویی: ارتباط با همیاران ثبت‌نام(ایتا/بله) برادران: @admin_tvm خوهران: @admin_tvmkh 📬 جهت کسب اطلاعات بیشتر، با معلم ثانی همراه باشید! ` 「 رسانه خواهران طرح ولایتی」 🌱 @moalemesani1⇦  ╰─────────
🏴السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ فاطِمَةَ وَخَدِيجَةَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ وَلِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا أُخْتَ وَلِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا عَمَّةَ وَلِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكاتُهُ؛ ◾️سالروز شهادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه(س) تسلیت باد. ┈┈••✾••┈┈ ⏩@rahesevvom
امشب به احترام وفات حضرت معصومه سلام الله علیها رمان منتشر نمی‌شه🥀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📩 پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری 🗯 رهبر معظم انقلاب ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری رضوان‌الله‌تعالی‌علیه، فقیه عالی‌مقام و از محققین تراز اول شیعه را تسلیت گفتند. 📝 آیت‌الله‌العظمی شبیری عالمی محقق، ژرف‌نگر بود ▪️خبر تأسف‌بار ارتحال استاد معظم، فقیه عالی‌مقام حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری رضوان‌الله‌تعالی‌علیه واصل شد. ▪️این عالم بزرگوار همهٔ عمر شریف خود به‌جز چند سال اوّل طفولیّت را در مسیر تعلّم و تعلیم و تحقیق گذراندند و همواره از سوی هم‌ترازانِ سِنّی و دوره‌ای و اساتید به‌عنوان شخصی محقّق و ژرف‌نگر قلمداد می‌شدند. ▪️تسلّط ایشان بر فنون مختلف مربوط به استنباط احکام شرعی با ظرائف و لحاظ دقائق همراه بود. ▪️مجالس درس آن بزرگوار حتّی وقتی‌که عدد حضّار آن از چند نفر تجاوز نمی‌کرد، به‌عنوان مجالس تتبّع و تدقیق شناخته می‌شد و بحق چنین بود. ✍🏼 بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری | ۳۱/شهریور/۱۴۰۵ 1️⃣ | متن کامل پیام 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ برکتِ وجودِ مبارکِ حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها🥲
14050631_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_به‌مناسبت_بازگشایی_مدارس_و_دانشگاه‌ها‌.pdf
حجم: 329.9K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها 🔗 rahbar.ir/s/2057 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 63 چشمانش چ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 64 فصل 2: کلید اردیبهشت 1374، کردستان، گردنه صلوات آباد، محور سنندج-همدان چشمانش را باز کرد. سیاهی مطلق بود و سرمای کشنده. چشم و گوشش کار می‌کردند، ولی نه می‌توانست ببیند و نه بشنود. صدایی یکنواخت و ضعیف که از بیخ گوشش می‌شنید، اولین چیزی بود هشیارترش کرد. ناله‌ای ضعیف بود که هرچه زمان می‌گذشت، بریده‌تر و ناتوان‌تر می‌شد. افکارش پاره‌پاره بود و سرش تیر می‌کشید؛ طوری تیر می‌کشید که امکان فکر کردن را از او می‌گرفت. به مغزش فشار آورد؛ چیزی در جمجمه‌اش ترک خورده بود در شرف فروپاشی بود. صدای ناله آشنا بود. صدای دخترک خردسالش بود، با کمی فاصله از او. نور ماه روی برف‌ها افتاده بود و برف‌ها نور را منعکس می‌کردند و این نور ناچیز، تنها نوری بود که به چشمان تارش اجازه دیدن می‌داد. سایه‌های مبهمی مقابلش بود. صندلی‌های درهم‌ریخته و پیکرهایی که روی هم افتاده بودند. باد آن بیرون زوزه می‌کشید و از میان پنجره‌های شکسته و بدنه‌ی شکافته‌ی اتوبوس به داخل می‌وزید و بدن مرد را از سرما می‌لرزاند. هرچه هشیارتر می‌شد، درد و سرما هم بیشتر می‌شد. دقیقا نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و کدام عضوش درد می‌کند. فقط درد بود و خیسیِ و چسبناکیِ خون روی صورت و بدنش و سرمای گزنده. قطره‌قطره خونش داشت از کنار پنجره‌ی شکسته، روی اندک برف‌های باقی‌مانده از زمستان می‌چکید و دایره می‌ساخت. زمین به پنجره نزدیک بود، اتوبوس در آخرین لحظه، به سمت چپ متمایل شده بود و شاید با کوچک‌ترین تکانی کاملا بر زمینِ گلی می‌خوابید. درست یادش نبود چطور اتفاق افتاد. هیچ‌چیز یادش نبود. تنها چیزی که می‌دانست این بود که دارد از درد می‌میرد و نزدیک است از سرما یخ بزند. ناله‌های مبهم و ضعیفی از اطرافش می‌شنید. نمی‌توانست تکان بخورد. وزنی روی شانه راستش حس می‌کرد و شانه‌اش زیر آن وزن خواب رفته بود. خواست کنارش بزند؛ ولی بی‌حال‌تر از آن بود که بتواند تکان بخورد. به سختی گردن دردناکش را برگرداند. حجمی سیاه بود؛ شبیه یک آدم. یک آدم زیر یک چادر مشکی. کمی به ذهنش فشار آورد. یادش آمد که همسرش کنارش نشسته بود. زیر چادر زن، چیزی می‌جنبید و صدای ناله از همانجا بود. می‌دانست باید کاری کند؛ ولی نمی‌دانست چطور. بدنش از شدت خونریزی سست شده بود. خودش را تکان داد و کمی به بالا کشید. چیزی توی پهلویش فرو رفته بود و با آن حرکت، تازه دردش شدت گرفت و او را درجا متوقف کرد. بلند نالید و برگشت سرجایش. صدای ناله دخترک شبیه جیغ شده بود، جیغ‌های ضعیفی که داشت کم‌کم تحلیل می‌رفت. غریزه پدری بر درد غلبه کرد. خودش را مجبور کرد که تکان بخورد. درد را نادیده گرفت و دست لرزانش را دراز کرد. توی آن سرما عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود و چشمانش از درد سیاهی می‌رفت. شانه همسرش را گرفت و او را عقب کشید. پیکر سنگین و بی‌جان بود و حرکت دادنش مرد را به نفس زدن انداخت. زن روی پشتی صندلی افتاد. مرد در تاریکی فقط درخشش سفیدی چشمان همسرش را می‌دید. چشمانش باز بودند و به روبه‌رو خیره شده بودند. مرد بیشتر دقت کرد. دست لرزانش را تا صورت زن بالا آورد. صورت زن خونین بود و منشاء آن خون، پیشانی‌اش بود. پیشانی‌اش خرد شده بود. دست مرد تا روی گردن زن پایین آمد و دنبال نبض گشت. نبضی نبود. شاهرگش نمی‌جنبید. تنها جنبنده، دخترکشان بود که در آغوش زن، جیغ می‌کشید. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi