eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📩 پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری 🗯 رهبر معظم انقلاب ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری رضوان‌الله‌تعالی‌علیه، فقیه عالی‌مقام و از محققین تراز اول شیعه را تسلیت گفتند. 📝 آیت‌الله‌العظمی شبیری عالمی محقق، ژرف‌نگر بود ▪️خبر تأسف‌بار ارتحال استاد معظم، فقیه عالی‌مقام حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری رضوان‌الله‌تعالی‌علیه واصل شد. ▪️این عالم بزرگوار همهٔ عمر شریف خود به‌جز چند سال اوّل طفولیّت را در مسیر تعلّم و تعلیم و تحقیق گذراندند و همواره از سوی هم‌ترازانِ سِنّی و دوره‌ای و اساتید به‌عنوان شخصی محقّق و ژرف‌نگر قلمداد می‌شدند. ▪️تسلّط ایشان بر فنون مختلف مربوط به استنباط احکام شرعی با ظرائف و لحاظ دقائق همراه بود. ▪️مجالس درس آن بزرگوار حتّی وقتی‌که عدد حضّار آن از چند نفر تجاوز نمی‌کرد، به‌عنوان مجالس تتبّع و تدقیق شناخته می‌شد و بحق چنین بود. ✍🏼 بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری | ۳۱/شهریور/۱۴۰۵ 1️⃣ | متن کامل پیام 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ برکتِ وجودِ مبارکِ حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها🥲
14050631_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_به‌مناسبت_بازگشایی_مدارس_و_دانشگاه‌ها‌.pdf
حجم: 329.9K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها 🔗 rahbar.ir/s/2057 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 63 چشمانش چ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 64 فصل 2: کلید اردیبهشت 1374، کردستان، گردنه صلوات آباد، محور سنندج-همدان چشمانش را باز کرد. سیاهی مطلق بود و سرمای کشنده. چشم و گوشش کار می‌کردند، ولی نه می‌توانست ببیند و نه بشنود. صدایی یکنواخت و ضعیف که از بیخ گوشش می‌شنید، اولین چیزی بود هشیارترش کرد. ناله‌ای ضعیف بود که هرچه زمان می‌گذشت، بریده‌تر و ناتوان‌تر می‌شد. افکارش پاره‌پاره بود و سرش تیر می‌کشید؛ طوری تیر می‌کشید که امکان فکر کردن را از او می‌گرفت. به مغزش فشار آورد؛ چیزی در جمجمه‌اش ترک خورده بود در شرف فروپاشی بود. صدای ناله آشنا بود. صدای دخترک خردسالش بود، با کمی فاصله از او. نور ماه روی برف‌ها افتاده بود و برف‌ها نور را منعکس می‌کردند و این نور ناچیز، تنها نوری بود که به چشمان تارش اجازه دیدن می‌داد. سایه‌های مبهمی مقابلش بود. صندلی‌های درهم‌ریخته و پیکرهایی که روی هم افتاده بودند. باد آن بیرون زوزه می‌کشید و از میان پنجره‌های شکسته و بدنه‌ی شکافته‌ی اتوبوس به داخل می‌وزید و بدن مرد را از سرما می‌لرزاند. هرچه هشیارتر می‌شد، درد و سرما هم بیشتر می‌شد. دقیقا نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و کدام عضوش درد می‌کند. فقط درد بود و خیسیِ و چسبناکیِ خون روی صورت و بدنش و سرمای گزنده. قطره‌قطره خونش داشت از کنار پنجره‌ی شکسته، روی اندک برف‌های باقی‌مانده از زمستان می‌چکید و دایره می‌ساخت. زمین به پنجره نزدیک بود، اتوبوس در آخرین لحظه، به سمت چپ متمایل شده بود و شاید با کوچک‌ترین تکانی کاملا بر زمینِ گلی می‌خوابید. درست یادش نبود چطور اتفاق افتاد. هیچ‌چیز یادش نبود. تنها چیزی که می‌دانست این بود که دارد از درد می‌میرد و نزدیک است از سرما یخ بزند. ناله‌های مبهم و ضعیفی از اطرافش می‌شنید. نمی‌توانست تکان بخورد. وزنی روی شانه راستش حس می‌کرد و شانه‌اش زیر آن وزن خواب رفته بود. خواست کنارش بزند؛ ولی بی‌حال‌تر از آن بود که بتواند تکان بخورد. به سختی گردن دردناکش را برگرداند. حجمی سیاه بود؛ شبیه یک آدم. یک آدم زیر یک چادر مشکی. کمی به ذهنش فشار آورد. یادش آمد که همسرش کنارش نشسته بود. زیر چادر زن، چیزی می‌جنبید و صدای ناله از همانجا بود. می‌دانست باید کاری کند؛ ولی نمی‌دانست چطور. بدنش از شدت خونریزی سست شده بود. خودش را تکان داد و کمی به بالا کشید. چیزی توی پهلویش فرو رفته بود و با آن حرکت، تازه دردش شدت گرفت و او را درجا متوقف کرد. بلند نالید و برگشت سرجایش. صدای ناله دخترک شبیه جیغ شده بود، جیغ‌های ضعیفی که داشت کم‌کم تحلیل می‌رفت. غریزه پدری بر درد غلبه کرد. خودش را مجبور کرد که تکان بخورد. درد را نادیده گرفت و دست لرزانش را دراز کرد. توی آن سرما عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود و چشمانش از درد سیاهی می‌رفت. شانه همسرش را گرفت و او را عقب کشید. پیکر سنگین و بی‌جان بود و حرکت دادنش مرد را به نفس زدن انداخت. زن روی پشتی صندلی افتاد. مرد در تاریکی فقط درخشش سفیدی چشمان همسرش را می‌دید. چشمانش باز بودند و به روبه‌رو خیره شده بودند. مرد بیشتر دقت کرد. دست لرزانش را تا صورت زن بالا آورد. صورت زن خونین بود و منشاء آن خون، پیشانی‌اش بود. پیشانی‌اش خرد شده بود. دست مرد تا روی گردن زن پایین آمد و دنبال نبض گشت. نبضی نبود. شاهرگش نمی‌جنبید. تنها جنبنده، دخترکشان بود که در آغوش زن، جیغ می‌کشید. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ✨ ممنونم از محبتتون 🥰 بله همینطوره🌱
سلام نه اصلا نیازی به خوندن رمان‌های قبلی نیست