☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام نمیدونستم پولی شده😕 زمانی که ما رفتیم کاملا رایگان بود. حیف، خیلی حیف...😕
عجب. نمیدونستم.
بله البته اگه هزینه ۶ تا کتاب رو حساب کنیم میبینیم میارزه.
یکی از اعضای خانواده ما تولدش ۲۹ فروردینه،
آقای مهندس تولدش ۱۷ شهریوره،
منم تولدم ۱ مهره
یه همچین خانواده ولایتمداری هستیم ما😌😎
(حرفهایا میفهمن)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یکی از اعضای خانواده ما تولدش ۲۹ فروردینه، آقای مهندس تولدش ۱۷ شهریوره، منم تولدم ۱ مهره یه همچین خ
۱۷ شهریور تولد امام مجتبی خامنهایه
۲۹ فروردین تولد امام شهید
۱ مهر تولد امام خمینی😎
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 65 مرد نفسی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 66
***
-چایی میخوری برات بیارم؟
این سوال همیشگی مادرجان بود، وقتی خانهشان میرفتم. بهترین سوالی که میشد از من پرسید و همیشه در هر شرایطی جوابش مثبت بود. کولهام را همان گوشهای گذاشتم که همیشه میگذاشتم؛ همان گوشه از هالشان که مال من بود. کنار درهای حیاط، کنار گلدانهای پتوس و حسن یوسف.
آفتاب بعد از ظهر داشت مایل میشد و خودش را روی فرش دراز میکرد، مثل من. عاشق این بودم که اینجا دراز بکشم و به درختهای انگور حیاط نگاه کنم. آن خانه یک دنیای دیگر بود، یک قلعه محکم که من را دربرابر تمام عوامل استرسزای بیرون محافظت میکرد. البته فقط برای استراحت و آرامش آنجا نیامده بودم. آمده بودم که دنبال کلیدِ در بستهی خاطراتم بگردم.
اگر توی اتاق خودم نبود، حتما اینجا بود. بدون شک. چون اینجا امنترین و آخرین پناهگاه من بود و من حتما اگر از چیزی ترسیده بودم، به اینجا پناه آورده بودم و اگر چیزی بود، آن را اینجا پنهان کرده بودم.
مادرجان برایم چای آورد. چای لیوانی. برای خودش هم آورده بود. چون نمیتوانست روی زمین بنشیند، روی مبل نشست. باباجان توی اتاقش خواب بود. رادیوی توی آشپزخانه طبق معمول روی موج رادیو اصفهان بود. یک برنامه با موضوع خانواده بود. یک مشاور داشت درباره اهمیت گفتوگو در خانواده حرف میزد.
-هفته دیگه سالگرد یوسف و لیلاست.
این را مادرجان گفت و یک حبه قند گوشه لپش گذاشت. در مکثی طولانی، به این فکر کردم که باید در واکنش به این حرف چه بگویم. آخرش هم فقط آرام گفتم: آهان.
یوسف و لیلا پدر و مادرم بودند؛ ولی من هیچچیز از آنها به یاد نداشتم و طبیعتاً دلم هم برایشان تنگ نشده بود. آنها از وقتی که من خودم را شناختم، فقط دوتا سنگ قبر بودند و تعدادی عکس و خاطره. و هیچوقت مامان و بابا انقدری برایم کم نگذاشته بودند که دلم پدر و مادر واقعیام را بخواهد.
مادرجان یک قلپ از چایش را خورد و گفت: دلم میخواست به بابات یا عموت بگم بیاد یه سر ببردمون سر خاکشون. ولی فکر کنم هیچکدوم وقت ندارن.
-فکر کنم مامان بتونه... بهش نگفتید؟
مادرجان آه کشید. قندی که با چای خیس خورده بود را زیر دندانهایش خرد کرد و گفت: نه. گفتم یه وقت مزاحمش میشم.
خندیدم و خودم را لوس کردم.
-شما که مزاحم نیستید قربونتون برم.
مادرجان خندید.
-مگه نگفتم اینو نگو؟
خندیدم.
-باشه قربونتون برم!
مادرجان چشمغره رفت و خندید.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
🟥 بازگشت پزشکیان به تنظیمات ظریف در مصاحبه جدیدش در آمریکا
پزشکیان:
🔸️تهران میخواهد پیش از انتخابات میاندورهای کنگره با واشنگتن به توافق برسد.
🔸️ دولت ما پذیرای بازرسی از تأسیسات هستهای خود است.
🔸️موضع دولت ایران هرگز تلاش برای ترور رئیسجمهور ترامپ یا اعضای خانوادهاش نبوده است
✍حالا شاید بعضی ها متوجه شوند که ذوق زدگی درباره سخنرانی دیروز پزشکیان زیادهروی بود!🤔
#گاو_نومن_شیر
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🟥 بازگشت پزشکیان به تنظیمات ظریف در مصاحبه جدیدش در آمریکا پزشکیان: 🔸️تهران میخواهد پیش از انتخا
🔻مردم را سرگرم قهرمان سازی کردند تا در پشت پرده به توافق برسند.
آن کسانی را هم که هیچ سخنی نگفتند را متهم به وحدت شکنی کردند و پشت سرهم حرف ردیفشان کردند.
پیش از این، ایران این تجربه را کرده است منتهی حافظه ضعیف تاریخی، قهرمان سازی های دروغین را واقعی میپندارد و گول میخورد.
سری به سخنرانی های رئیس جمهوران قبل از آقای پزشکیان در سازمان ملل بزنید، از شهید بزرگ رجایی تا سیاه ترین رئیس جمهوران خاتمی و روحانی کسانی که شاید هیچ توقعی ازشان وجود نداشت، اما متن سخنرانیشان درسازمان ملل تماما دفاع از ایران، سخنان رهبری و... بوده است مانند روحانی که در دو نشستش در سازمان ملل در سالهای متفاوت سخن از هستهای و حقوق آن یه میان میآورد اما در همان سالها زمینه بتن ریزی در هسته ای و راکتورها را به وجود میآورد و غنی سازی را کاهش میدهد.
حال نیز همین است، آن زمان قهرمان سازی از روحانی حاصلش شد برجام و خساراتش، حال قهرمان سازی از افراد حاضر و... با کلماتی چون وفاق و وحدت دروغین حاصلش میشود خسارتی جبران ناپذیر.
مطالبه انتقام و خونخواهی که شعار اصلی و محوری مردم در تشییع و تجمعات بوده و هست به نظر میرسد برای رئیس جمهور تنها حکم جو زدگی و... را داشته چرا که نه تنها در سخنرانی اش حرفی از آن نزد بلکه در مصاحبه اش نیز آن را تکذیب کرد و شعار بزرگ و بلد شده و آرزوی ملت ایران که کشتن ترامپ است و سخن رهبر فرزانه انقلاب را نقض کرد.
فریب قهرمان نماها را نخورید، وحدت کلمه را گرد ولایت فقیه بیاورید تا سکوت کنونی بشکند، امید امام جامعه به امت است نه مسئولین.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔻مردم را سرگرم قهرمان سازی کردند تا در پشت پرده به توافق برسند. آن کسانی را هم که هیچ سخنی نگفتند ر
البته به نظر من «قهرمانسازی» نبود.
صرفاً رعایت انصاف بود.
ما اگه منتقد آقای پزشکیان هستیم بخاطر این نیست که از قیافهش بدمون میاد یا مثلا باهاش دشمنی شخصی داریم، یا مثلا بخاطر این نیست که چون آقای جلیلی رای نیاورد از پزشکیان لجمون گرفته!!! یا مثلا بخاطر این نیست که اون توی حزب سیاسیای هست که ما باهاش حال نمیکنیم.
مشکل ما با آقای پزشکیان مشکل شخصی و حزبی نیست.
صرفاً انتقادمون به عملکرد ضعیفه.
بخاطر اینه که تا الان اصلا کارنامه خوبی در ابعاد مختلف نداشتن؛ چه در اقتصاد، چه در فرهنگ، چه در سیاست خارجی.
حالا اگه یه کار مثبت بکنن، ازشون تقدیر میکنیم. اگه خط مشی خوبی پیش بگیرن، خیلی هم حمایت میکنیم. هرطور بشه همکاری میکنیم.
ما روی شخص و حزب تعصب نداریم. روی منافع ملی و اصول انقلاب حساسیم.
هر شخصی منافع ملی رو تامین و بر اساس اصول حرکت کنه، ما نوکرش هم هستیم. چه آقای پزشکیان باشه چه آقای جلیلی چه هرکس دیگه.
پس تقدیر ما از آقای پزشکیان، نه ذوقزدگی افراطیه، نه قهرمانسازی، نه نادیده گرفتن عملکرد گذشته و آینده، نه دست کشیدن از نقد منصفانه.
این صرفاً رعایت انصافه.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
البته به نظر من «قهرمانسازی» نبود. صرفاً رعایت انصاف بود. ما اگه منتقد آقای پزشکیان هستیم بخاطر این
بی شک همینه
من همون شب یه وقتی گذاشتم و نشستم سخنرانی خاتمی و روحانی در سازمان ملل را هم خوندم اونا هم فوق العاده حرف زده بودن و اگر نمیدونستم این حرفا را اونا زدن میگفتم کسی با تفکر انقلابی حرف زده، پس کار رئیس جمهور یک اتفاق جدید نبوده.
البته بحثم سر زیادی پرداختن به یک موضوعیه تا جایی که کسایی که سکوت کردن را هم متهم به وحدت شکنی کردند عدهای.
و الان همون کانال های به ظاهر منصف یا اشخاص منصف، الان سخنی انتقادی از حرف های آقای پزشکیان به میان نیاوردند.
انصافی درسته که همه چیز در کنار هم باشه.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 66 *** -چای
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 67
مادرجان چشمغره رفت و خندید. کارشناس رادیو همچنان داشت حرف میزد. داشت میگفت دیگران نمیتوانند انتظارات ما را با علم غیبشان بفهمند و بلوغ عاطفی این است که حرفمان را واضح و صریح بزنیم. صدایش آشنا بود. انگار از پشت در بستهی خاطراتم میآمد. انگار یک روز دیگر بود و من در یک عصر دیگر توی خانه مادرجان چای مینوشیدم و او حرف میزد و چیز دیگری هم بود. تصویری تار و مبهم داشت شکل میگرفت. یادم هست که دلهره داشتم، و یادم هست که تمام سعیام بر این بود که مادرجان نفهمد من دارم از استرس میمیرم. آن روز هم همین کارشناس داشت توی رادیو حرف میزد و من چایم را نوشیده بودم و میخواستم وسایلم را جمع کنم که بابا بیاید دنبالم و قلبم طوری میتپید که نزدیک بود سینهام را بشکافد و میترسیدم صدایش را مادرجان بشنود. برای همین هی لبخندهای زورکی میزدم. پوستم هی مورمور میشد و آن کارشناس رادیو حرف میزد و رنگم پریده بود و آخرش مادرجان گفته بود: رنگت پریده... فکر کنم سردیت شده. میخوای یه چاینبات برات درست کنم؟
و من دستپاچه و با لبخند گفته بودم: نه... دیگه بابام میاد... دیرش میشه.
و بعد صدای ماشین بابا را از بیرون شنیده بودم. راس ساعت آمده بود و من مثل همیشه مادرجان و باباجان را بغل کرده بودم و رفته بودم توی ماشین. و حتی یادم آمد که توی ماشین هم رادیو روشن بود؛ با این تفاوت که بابا داشت یک برنامه گفتوگومحور را درباره توافق هستهای گوش میکرد. تصاویر تکهتکه به ذهنم میآمدند و بعد هیچی. از آن وقت هیچی یادم نبود، ولی یادم بود که ناگاه با حجم زیادی از ترس و فشار مواجه شدم. روز حادثه همان روز بود.
همان روز بود. همان روزی که بابا من را داشت از خانه مادرجان برمیگرداند. امکان نداشت ما توی آن مسیر تصادف کرده باشیم. از خانه مادرجان تا خانه ما فقط ده دقیقه راه بود و تمام این ده دقیقه، خیابانهای خلوت، فرعی و سرراست داشت. تصادف کردن توی چنین مسیری خیلی هنر میخواست که از بابا بعید بود. بابا همیشه با سرعت مجاز رانندگی میکرد. همه قوانین را موبهمو رعایت میکرد. محال بود بستن کمربند ایمنی یادش برود. چندین سال بود که بابا نه جریمه شده بود و نه تصادف کرده بود.
ما تصادف نکرده بودیم؛ مطمئن بودم.
ذهنم را برگرداندم به خانه مادرجان. یک چیزی اینجا بود. قبل از رفتن، دفعه قبلی چیزی را اینجا گذاشته بودم که به گذشته ربط داشت و یادم نیست چی. فقط مطمئن بودم اینجاست. بویش را حس میکردم.
مادرجان برخاست.
-یه چایی دیگه میخوری؟
-نه، ممنون.
لیون چایش را برداشت و با قدمهای سنگین و آرام رفت توی آشپزخانه. میخواست برای خودش یک چایی دیگر بریزد. با چشم دنبالش کردم و بعد، لیوانم را برداشتم و من هم پشت سرش رفتم توی آشپزخانه. ظرفهای صبح و ظهر توی سینک بود. لیوانم را توی سینک گذاشتم و اسفنج ظرفشویی را برداشتم. صدای مادرجان درآمد: بیا اینور. نمیخواد بشوری. خودم میشورم.
میدانستم که هنوز هم میتواند کارهای خانه را بکند؛ ولی دیگر به اندازه قبل سرحال نبود. گفتم: حالا یه بارم من بشورم چی میشه؟
-خب حالا که تو اینجایی مهمونی. نباید بشوری.
دقیقا همانطور که از یک نوهی عزیزکرده انتظار میرود، با ناز گفتم: من که مهمون نیستم! صاحبخونهم.
این را همیشه باباجان میگفت. مادرجان هم دیگر اعتراض نکرد. خودش را با مرتب کردن آشپزخانه و آماده کردن شام مشغول کرد و همزمان، حال مامان و بابا را پرسید. منتظر بودم بپرسد اوضاع با خواستگارت چطور پیش میرود؛ ولی نپرسید. شاید مامان به او نگفته بود؛ چون نمیخواست فعلا تا قطعی نیست کسی بفهمد.
- مادرجان!
-جانم؟
کمی ماش که از قبل خیس کرده بود را گذاشت که بپزد. برنج پیمانه کردم تا به بهانه پاک کردنش، بیشتر توی آشپزخانه بمانم. گفتم: اون روز که ما تصادف کردیم، شما میدونید کجا بودیم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi