eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
851 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 84 *** وقتی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 85 دفترچه را گرفتم و وانمود کردم که می‌دانم. -بله... قرار بود اینو بدن به من. ممنون. دختر خندید. -بابا این چند وقت اخیر حواس‌پرت شدن، برای همین کارای مهم رو می‌نوشتن. اگه ننوشته بودن، من نمی‌فهمیدم باید اینو بدم به شما. هیچ ایده‌ای نداشتم که این دفتر چیست و چرا می‌خواسته آن را بدهد به من؛ ولی طوری سرم را تکان دادم و لبخند زدم که لو نروم. -خدا رو شکر که نوشته بودن. دوباره ساکت شدیم. تردید داشتم که درباره حادثه بپرسم؛ ولی بالاخره پرسیدم. -بالاخره متوجه شدن علت نشت گاز چی بوده؟ دختر کمی رنگ به رنگ شد و با کمی تاخیر گفت: آتش‌نشانی می‌گه دودکش مسدود بوده و علتش نقص فنی بوده. آب بینی‌اش را بالا کشید. -فکر کنم بابا حواسشون نبوده درستش کنن. اخیرا یکم حافظه‌شون ضعیف شده. صدایش کمی لرزید و متاسفانه من بلد نبودم با کسی که خیلی نمی‌شناسمش همدلی کنم. فقط گفتم: متاسفم. در جوابم لبخند زد. دل‌پیچه گرفته بودم و دل توی دلم نبود که بروم ببینم توی آن دفتر چیست؛ برای همین گفتم: خب... من دیگه مزاحمتون نمی‌شم... ممنونم بابت دفتر. ان‌شاءالله پدرتون هم زودتر سلامتی‌شونو به دست بیارن. -خواهش می‌کنم. دفتر را توی کیفم گذاشتم و با قدم‌های تند از بیمارستان بیرون زدم. تا ایستگاه اتوبوس صد متری پیاده‌روی داشتم. باد بهاری با قدرت می‌وزید و آسمان صاف بود، با لکه‌های کوچک و پنبه‌ای از ابر. چادرم را محکم گرفتم که باد نبردش و سرم را پایین گرفتم که گرد و خاک توی چشمم نرود. با دست دیگر، کیف را محکم به خودم چسبانده بودم. دلم از هیجان پیچ می‌خورد و نمی‌دانستم قرار است با چی مواجه شوم. احتمالا حقیقت خوشایندی نبود؛ چیزی نبود که دانستنش خوشحالم کند؛ ولی با تمام وجود می‌خواستمش. این حس را یادم بود؛ پیش از تصادف هم همین حس را داشتم. از وقتی از بیمارستان بیرون آمدم و در تمام مسیر خیابان بزرگمهر، حس کردم نگاه کسی دنبالم کشیده می‌شود. دوباره همان حس لعنتیِ تعقیب شدن سراغم آمده بود. حالا حس می‌کردم نه تنها دو چشم دارند نگاهم می‌کنند، بلکه دو پا هم دارند دنبالم می‌آیند. مثل دیوانه‌ها هر چند قدم می‌ایستادم و پشت سرم را نگاه می‌کردم؛ ولی توی شلوغیِ خیابان نمی‌توانستم کسی را پیدا کنم که دنبال من باشد. همه آدم‌های معمولی بودند؛ آدم‌هایی که آشنا نبودند و به نظر نمی‌رسید دنبال من باشند. کلافه از حس تعقیب شدن، به یک سوپرمارکت پناه بردم و بی‌هدف میان قفسه‌های چیپس و پفک چرخیدم. فروشنده پشت میز نشسته بود و با تلوزیون کوچکی که بالای دیوار مغازه نصب شده بود، فوتبال می‌دید. از جلوی قفسه کیک‌ها گذشتم و زیرچشمی بیرون را نگاه کردم. مردم رد می‌شدند و به نظر نمی‌رسید کسی حواسش به من باشد. دست آخر برای این که فروشنده شک نکند، یک کیک کاکائویی خریدم و بیرون آمدم. به نظر می‌رسید کسی نباشد؛ ولی بود. نمی‌دیدمش؛ ولی می‌دانستم که بود. یکی داشت من را نگاه می‌کرد. یکی کمین کرده بود و کم و بیش می‌دانستم کیست و ناخودآگاه چشمم پی‌اش می‌گشت و می‌دانستم که خودش را نشان من نخواهد داد. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀شهیده افسانه عقیلا، فرمانده یکی از حوزه‌های بسیج خواهران شهرستان مهرستان در جنوب استان سیستان و بلوچستان در پی تیراندازی تروریست‌های وابسته به آمریکا و رژیم صهیونسیتی درب منزل ترور شد و به شهادت رسید. http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 85 دفترچه ر
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 86 برگشتم خانه مادرجان. فعلا نمی‌خواستم بروم خانه و اعلام کرده بودم که می‌خواهم تا اطلاع ثانوی آنجا لنگر بیندازم. این موضوع برای پدر و مادرم چیز غیرعادی‌ای نبود. گاهی این کار را می‌کردم؛ درواقع بیشتر وقت‌ها. سر ظهر بود. مادرجان و باباجان رفته بودند مسجد. خورش قیمه‌ی مادرجان روی گاز قل‌قل می‌کرد و شعله‌اش کم بود. رادیو هم روشن بود. همیشه سر ظهر یک برنامه درباره شهدای دفاع مقدس پخش می‌کرد. نمازم را تند تند خواندم؛ بدون این که اصلا حواسم باشد نماز می‌خوانم. همه فکرم توی دفترچه بود. نفهمیدم چطور به آخرین رکعت نماز عصر رسیدم. اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی خواندم. تعقیبات و دعای بعد نماز را هم بی‌خیال شدم. چادر نماز را بدون این که تا کنم، انداختم روی مبل و به سمت کیفم شیرجه زدم. دفتر را از داخلش درآوردم و خوب نگاهش کردم؛ مثل یک شیء باستانی ناشناخته و احتمالا جادویی. مثل یک چراغ جادو که اگر لمسش کنم، غولش بیرون می‌آید و حقیقت را برایم می‌گوید. دفتر را باز کردم. صفحه اولش، یک کاغذ نو و سفید بود، یک تکه کاغذ با لبه‌های نامنظم که روی آن نوشته بود موسویان. حتما همان بود که محسن بابایی روی دفتر گذاشته بود. بقیه کاغذهای دفتر زرد و نازک و خاک گرفته بودند. دفتر مال خیلی وقت پیش بود. سررسید نبود؛ تاریخ نداشت. ولی اولین یادداشتش، مربوط به سال پنجاه و هفت بود. مرداد پنجاه و هفت. یعنی سی و هفت سال پیش. دستخطی که در آن نوشته بود، شبیه خط بابایی نبود. ظریف‌تر و زنانه‌تر بود. با یک تورق سریع از اول تا آخر دفتر را نگاه کردم. چندتا کاغذ کاهی زرد شده و یک عکس هم لای دفتر بود و چیزی حدود سی صفحه از آخرش خالی مانده بود. عکس را برداشتم و با دقت نگاهش کردم. قدیمی بود؛ از آن عکس‌های قدیمی که سیاه و سفید نیستند ولی رنگ‌هاشان خیلی زنده نیست. سه‌تا دختر جوان بودند، توی میدان امام. دونفرشان چادری بودند و تنگ رویشان را گرفته بودند و سومی از آن مانتوهای گشاد و بلند دهه شصتی پوشیده بود و روسری سرمه‌ای رنگش را محکم زیر چانه‌اش گره زده بود. باد داشت مانتو و چادرشان را تکان می‌داد. لبخند می‌زدند و آفتاب کمی چشمشان را آزرده بود. عکس را به صورتم نزدیک کردم و بعد از کلی دقت، یکی از چادری‌ها را شناختم. سهیلا بود. مطمئنم که نوشته‌های این دفتر دستخط سهیلا نبود؛ ولی حتما دوست سهیلا بود. احتمالا یکی از آن دوتای دیگرِ توی عکس. عکس را برگرداندم. پشتش نوشته بود: بهار 59، سهیلا، ناهید و ملیحه. اسم ناهید و ملیحه برایم آشنا نبود؛ ولی حتما دفتر یا مال ناهید بود یا ملیحه. به هرحال اگر می‌خواندمش معلوم می‌شد. دوباره با دقت بیشتری دفتر را ورق زدم و فهمیدم یک دفتر روزنگار است. یک زن که هر روزش را نوشته بود؛ البته نه با جزئیات. خلاصه و کوتاه، در حد چند خط. فقط اتفاقات مهم را. تاریخ زده بود و یکی دو بند درباره هر روزش نوشته بود. نگاهی به تاریخ‌ها انداختم. تا اوایل سال شصت و دو رسیده بود. میانش گاهی چند ماهی را جا انداخته بود. سال 57 را مخصوصا خیلی مختصر نوشته بود؛ شاید می‌ترسید دفتر دست ساواک بیفتد. از اول شروع کردم به خواندن. متن چندان جذابی نداشت. به هرحال آن زن هرکی بود نویسنده حرفه‌ای نبود. با ادبیات خاص مردم دهه پنجاه و شصت، فقط نوشته بود که چه اتفاقاتی افتاده. و البته مشخص بود مبارز بوده. توی قسمت‌های سال پنجاه و هفت خیلی تلویحی و سربسته به این قضیه اشاره کرده بود؛ و البته اگر این شخص ربطی به خانواده من داشت حتما مبارز بود. عموهایم و پدرم و پدربزرگم از آن خانواده‌های مذهبی و مخالف شاه بودند؛ مبارز و انقلابی. بعدش هم هرکدام به شکلی نظامی شدند و هنوز هستند. تاریخ انقلاب و جنگ تقریبا با تاریخ خانواده من یکی بود. دفتر مال ناهید بود؛ چون بین خاطراتش به سهیلا و ملیحه اشاره کرده بود. و به مرور دستگیرم شد که ناهید همسر محسن بابایی است. اواخر سال پنجاه و هشت ازدواج کرده بودند: بیست و دوی بهمن. انقلابی‌های دوآتشه بودند. و جالب اینجاست که تاریخ و مکان عقدشان با سهیلا و مرتضی یکی بود. مرتضی – پدرخوانده و عموی من – با محسن بابایی دوست بودند؛ با هم وارد مسیر مبارزاتی شده بودند و ناهید و سهیلا هم کم و بیش همینطور. ناهید چندباری به خاطرات مشترکی با سهیلا اشاره کرده بود. مثل این که قبل از انقلاب توی یک گروه انقلابی و چریکی بودند. گروهی که اعضایش بعد از انقلاب هم به کمیته و بعد سپاه پیوسته بودند. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi