eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
851 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊بانویی مجاهد، آسمانی شد 🔸شهیده دکتر نصرت افتخاری، معاون فرهنگی اجتماعیِ فرماندهی انتظامی استان سیستان و بلوچستان از بانوان نخبه پلیس، که در مسیر تقویت پیوندهای فرهنگی و وحدت میان اقوام و مذاهب فعالیت می‌کرد، هنگام حضور در مأموریتی با هدف کمک به مردم و پیگیری مشکلات مناطق حاشیه‌ای زاهدان، هدف اقدام تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید. http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 83 شفیعی دس
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 84 *** وقتی وارد سالن انتظار بیمارستان شدم، با دختر آقای بابایی تماس گرفتم. فوری جواب داد. گفتم: من داخل سالن انتظارم. شما کجایید؟ -منم همینجام... صدایش را از نزدیک خودم شنیدم و بعد دیدمش. انگار صدایم را شنیده بود؛ برگشت و گوشی را قطع کرد. دختری بود شاید چهار، پنج سال بزرگ‌تر از خودم. چادری نبود؛ اما محجوب بود. چشمانش شبیه پدرش بودند؛ درشت و سیاه؛ ولی فکر کنم بقیه صورتش بیشتر به مادرش کشیده بود. پای چشمانش کمی تیره شده و لبانش رنگ‌پریده بود. پیش از این، در تماس قبلی، برایش توضیح مختصری سرهم کرده بودم از این که برای یک کار تحقیقاتی پیرامون حوادث دهه شصت، با پدرش مصاحبه کرده‌ام. -سلام. خانم موسویان؟ در جوابش لبخند زدم و دستی که برای دست دادن دراز کرده بود را گرفتم. -سلام. بله خودمم. چند لحظه سکوت کردیم. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه بگوییم. کنجکاوی داشت مغزم را می‌خورد؛ ولی فکر می‌کردم شاید پرسیدن سوالاتی که به خودم مربوط بود همان اول کار بی‌ادبانه باشد. ساعت ملاقات بود؛ ولی من تصمیم نداشتم بروم بالا و محسن بابایی را توی بخش مراقبت‌های ویژه ببینم. هنوز توی کما بود و مطمئن نبودم اصلا من را که حتی فامیل دورش نبودم، به آن اتاق راه بدهند. بالاخره مودبانه‌ترین سوال ممکن را پرسیدم. -حال پدرتون بهتره؟ آهِ خسته‌ای کشید. -تغییری نکردن. نه بهتر شدن نه بدتر. -ان‌شاءالله بهتر می‌شن. باز هم چند لحظه سکوت شد. هیاهوی محوی در سالن بود؛ صدای زمزمه کسانی که آمده بودند ملاقات و صدای سرفه و صدای قدم زدن روی زمین سرامیکی. کولرهای گازی با قدرت کار می‌کردند؛ طوری که سردم شده بود. تلوزیون روی دیوار، بی‌صدا داشت شبکه نسیم را نشان می‌داد. دختر کمی این پا و آن پا کرد و گفت: بابا خوشش نمی‌اومد مصاحبه کنه. یادم نمیاد هیچ‌وقت این کارو کرده باشه. -به سختی راضی‌شون کردم. یادم نبود چطور؛ ولی احتمالا به سختی راضی‌اش کرده بودم. دختر دست کرد داخل کیف بزرگ و سیاهش و گفت: فکر کنم بابا یه چیزی رو می‌خواستن بدن به شما. دفترچه‌ای کهنه با جلد سرمه‌ای را از کیفش درآورد و به طرفم گرفت. -نمی‌دونم چیه؛ ولی بابا هیچ‌وقت کتاب و وسایل قدیمیشو نمی‌آورد بالا و وقتی دیدم این روی میزشه تعجب کردم. روش یه کاغذ کوچیک بود که بابا روش نوشته بود موسویان. وقتی زنگ زدید، حدس زدم منظورش شما باشید. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 84 *** وقتی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 85 دفترچه را گرفتم و وانمود کردم که می‌دانم. -بله... قرار بود اینو بدن به من. ممنون. دختر خندید. -بابا این چند وقت اخیر حواس‌پرت شدن، برای همین کارای مهم رو می‌نوشتن. اگه ننوشته بودن، من نمی‌فهمیدم باید اینو بدم به شما. هیچ ایده‌ای نداشتم که این دفتر چیست و چرا می‌خواسته آن را بدهد به من؛ ولی طوری سرم را تکان دادم و لبخند زدم که لو نروم. -خدا رو شکر که نوشته بودن. دوباره ساکت شدیم. تردید داشتم که درباره حادثه بپرسم؛ ولی بالاخره پرسیدم. -بالاخره متوجه شدن علت نشت گاز چی بوده؟ دختر کمی رنگ به رنگ شد و با کمی تاخیر گفت: آتش‌نشانی می‌گه دودکش مسدود بوده و علتش نقص فنی بوده. آب بینی‌اش را بالا کشید. -فکر کنم بابا حواسشون نبوده درستش کنن. اخیرا یکم حافظه‌شون ضعیف شده. صدایش کمی لرزید و متاسفانه من بلد نبودم با کسی که خیلی نمی‌شناسمش همدلی کنم. فقط گفتم: متاسفم. در جوابم لبخند زد. دل‌پیچه گرفته بودم و دل توی دلم نبود که بروم ببینم توی آن دفتر چیست؛ برای همین گفتم: خب... من دیگه مزاحمتون نمی‌شم... ممنونم بابت دفتر. ان‌شاءالله پدرتون هم زودتر سلامتی‌شونو به دست بیارن. -خواهش می‌کنم. دفتر را توی کیفم گذاشتم و با قدم‌های تند از بیمارستان بیرون زدم. تا ایستگاه اتوبوس صد متری پیاده‌روی داشتم. باد بهاری با قدرت می‌وزید و آسمان صاف بود، با لکه‌های کوچک و پنبه‌ای از ابر. چادرم را محکم گرفتم که باد نبردش و سرم را پایین گرفتم که گرد و خاک توی چشمم نرود. با دست دیگر، کیف را محکم به خودم چسبانده بودم. دلم از هیجان پیچ می‌خورد و نمی‌دانستم قرار است با چی مواجه شوم. احتمالا حقیقت خوشایندی نبود؛ چیزی نبود که دانستنش خوشحالم کند؛ ولی با تمام وجود می‌خواستمش. این حس را یادم بود؛ پیش از تصادف هم همین حس را داشتم. از وقتی از بیمارستان بیرون آمدم و در تمام مسیر خیابان بزرگمهر، حس کردم نگاه کسی دنبالم کشیده می‌شود. دوباره همان حس لعنتیِ تعقیب شدن سراغم آمده بود. حالا حس می‌کردم نه تنها دو چشم دارند نگاهم می‌کنند، بلکه دو پا هم دارند دنبالم می‌آیند. مثل دیوانه‌ها هر چند قدم می‌ایستادم و پشت سرم را نگاه می‌کردم؛ ولی توی شلوغیِ خیابان نمی‌توانستم کسی را پیدا کنم که دنبال من باشد. همه آدم‌های معمولی بودند؛ آدم‌هایی که آشنا نبودند و به نظر نمی‌رسید دنبال من باشند. کلافه از حس تعقیب شدن، به یک سوپرمارکت پناه بردم و بی‌هدف میان قفسه‌های چیپس و پفک چرخیدم. فروشنده پشت میز نشسته بود و با تلوزیون کوچکی که بالای دیوار مغازه نصب شده بود، فوتبال می‌دید. از جلوی قفسه کیک‌ها گذشتم و زیرچشمی بیرون را نگاه کردم. مردم رد می‌شدند و به نظر نمی‌رسید کسی حواسش به من باشد. دست آخر برای این که فروشنده شک نکند، یک کیک کاکائویی خریدم و بیرون آمدم. به نظر می‌رسید کسی نباشد؛ ولی بود. نمی‌دیدمش؛ ولی می‌دانستم که بود. یکی داشت من را نگاه می‌کرد. یکی کمین کرده بود و کم و بیش می‌دانستم کیست و ناخودآگاه چشمم پی‌اش می‌گشت و می‌دانستم که خودش را نشان من نخواهد داد. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀شهیده افسانه عقیلا، فرمانده یکی از حوزه‌های بسیج خواهران شهرستان مهرستان در جنوب استان سیستان و بلوچستان در پی تیراندازی تروریست‌های وابسته به آمریکا و رژیم صهیونسیتی درب منزل ترور شد و به شهادت رسید. http://eitaa.com/istadegi