eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
853 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
در واقع حضرت زینب روی این کلیشه جنسیتی که میگه: «زن‌ها ظرفیت عقلانی کمتری دارن و همیشه تابع عواطف و
از طرفی، چیزی که برای من خیلی جالبه، قدرت مهار هیجانی حضرت زینب و توان کنترل ایشون روی احساساتشونه!! دیگه همه قبول داریم محبت مادری، قوی‌ترین احساس انسانیه که هم جنبه غریزی داره، هم جنبه عاطفی و روانی. شما بین آدم‌ها احساسی قوی‌تر از عاطفه مادر به فرزند پیدا نمی‌کنی. اون وقت دوتا از پسرهاشون توی کربلا شهید میشن، و انقدر قدرت مهار هیجانی دارن که هیچ‌جا توی مقاتل ننوشته ایشون برای فرزندانشون گریه کرده باشن یا مثلا گفته باشن وای پسرم! و گفته شده که حتی موقع شهادت پسرانشون از خیمه بیرون هم نیومدن که یه وقت امام حسین علیه السلام شرمنده نشن! یعنی حضرت زینب در راه امام زمان خودشون، قوی‌ترین احساس و عاطفه خودشون رو مهار و کنترل کردن. حالا میخوام ببینم دیگه کی پیدا میشه که بگه: نه ببین، زن‌ها ذاتا احساسی‌اند برای همین نمی‌تونن درست تصمیم بگیرن...🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
از طرفی، چیزی که برای من خیلی جالبه، قدرت مهار هیجانی حضرت زینب و توان کنترل ایشون روی احساساتشونه!!
ای بابا خواهر من، یه عده هستن از دین اسلام، فقط قسمت زن ناقص العقله رو قبول دارن. کجای کاری🤧🙊
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 86 برگشتم خ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 87 این را هم به مرور فهمیدم که ملیحه خواهر محسن بابایی بود و از ناهید و سهیلا کوچک‌تر. درواقع ناهید و سهیلا دوستان صمیمی بودند و ملیحه بعداً به آن‌ها پیوسته بود؛ نه دقیقا به عنوان یک دوست. بیشتر به عنوان یک عضو جدید خانواده. بعضی روزها را سرسری رد می‌شدم و بعضی روزها را ناهید ننوشته بود. نسبتاً سند خوبی بود برای تحولات اصفهانِ بعد از انقلاب. ناهید خودش هم در متن حوادث بود و عضو سپاه شده بود. فکر کنم آن زمان، آن اوایل انقلاب که آرمان‌ها پررنگ‌تر بودند، این که یک زن وارد سپاه شود، یا خودش بنیانگذار و فرمانده سپاه شهرش باشد، عادی‌تر و پذیرفتنی‌تر بود. ناهید مسائل کاری را احتمالا بخاطر ملاحظات امنیتی سربسته و خلاصه نوشته بود و بیشتر به روزمرگی‌ها و مسائل خانوادگی و اجتماعی پرداخته بود؛ و فهمیدم که سهیلا بعد از انقلاب فعالیت چریکی دست کشیده و نهضت سوادآموزی و مسجد محله را به کار در سپاه ترجیح داده بود. دیگر همکار ناهید نبود؛ ولی از خاطرات برمی‌آمد که زیاد با هم رفت و آمد داشتند؛ رفت و آمد خانوادگی. انگار یک خانواده بودند؛ حتی نزدیک‌تر... خواهر بودند. سهیلا پدر و مادر نداشت – می‌دانستم که در همان نوجوانی از دستشان داده بود – و پدر و مادر ناهید در یکی از شهرهای اطراف اصفهان زندگی می‌کردند. هردو غریب بودند؛ سهیلا غریب‌تر و ناهید دلتنگ‌تر؛ دلتنگی‌اش از نوشته‌هایش مشخص بود. اینطور که فهمیدم همسایه بودند. بیشتر روزها یکدیگر را می‌دیدند. با خانواده همسر یکدیگر هم رفت و آمد داشتند. عجیب بود که مادرخوانده‌ام از دوستی چنین نزدیک برایم نگفته بود. شاید هم من نخواسته بودم. به هرحال سهیلا خیلی اهل حرف زدن نبود، مخصوصا تعریف کردن گذشته. ترجیح می‌داد درباره اکنون حرف بزند و برای آینده برنامه بریزد. نوشته‌ها را دنبال کردم. هرچه از انقلاب فاصله می‌گرفتیم، نگرانی‌ای در نوشته‌های ناهید پررنگ‌تر می‌شد؛ نگرانی درباره خواهرشوهرش، ملیحه. نوشته بود که احساس می‌کند ملیحه مثل قبل نیست. نماز خواندنش تق و لق شده. پنهان‌کار شده. گاهی بدون این که به خانواده‌اش بگوید، مدرسه نمی‌رود. و مثل این که این اتفاقات همزمان شده بوده با بیماری مادرشوهر ناهید؛ چیزی که همه را از ملیحه غافل کرده بود. کلید باباجان در قفل چرخید و هردو آمدند داخل. باباجان آرام‌تر و با عصا. دفتر را بستم و رفتم دم در. سلام کردم و عصای باباجان را گرفتم و انتهایش را شستم تا بتواند آن را توی خانه هم استفاده کند. مادرجان چادرش را تا کرد و توی کمد گذاشت و به غذایش سر زد. بوی قیمه توی خانه پیچیده بود و معده خالی‌ام را به سوزش می‌انداخت. -چه خبر؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 87 این را ه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 88 این را مادرجان پرسید. زیرچشمی به دفتر که روی زمین ولو بود نگاه کردم و گفتم: هیچی. -کسی زنگ نزد؟ خبری نبوده؟ -نه. -قربونت برم. برو سفره رو پهن کن ناهار بخوریم. ناهار را که خوردیم و باباجان رفت بخوابد و مادرجان مشغول گردو شکستن شد، دوباره رفتم سراغ دفتر. در یادداشت‌های سال شصت، تقریبا مهم‌ترین موضوع ملیحه بود. ناهید چندباری پنهانی دنبال ملیحه رفته بود. نوشته بود مثل خواهر کوچک‌تر درباره‌اش احساس مسئولیت می‌کند. فهمیده بود ملیحه دوستان جدیدی پیدا کرده و کتاب‌هایی با رنگ و بوی مارکسیستی می‌خواند. ناهید نگران و سردرگم بود. نمی‌توانست مستقیم با ملیحه حرف بزند و دلش نمی‌خواست حدسش درباره ملیحه درست باشد. نوشته بود که ملیحه پیش از انقلاب هم کمی به سمت مجاهدین خلق گرایش داشت؛ ولی نه زیاد. نه آنقدر که جذبشان شود. انگار یکی به آن سمت هلش داده بود. تا سال شصت وضعیت همین بود. ناهید همین که اندکی از درگیری‌هایش کم می‌شد، به فکر ملیحه می‌افتاد. و گویا بارها تلاش کرده بود سر صحبت را با ملیحه باز کند؛ ولی موفق نشده بود. هربار ملیحه به بهانه‌ای او را از سر باز کرده بود. ملیحه با یکی از دوستان محسن نامزد شده بود؛ ولی به گفته ناهید حتی درباره نامزدش هم مثل قبل شور و شوق نداشت. بالاخره سال شصت و یک ناهید این موضوع را به محسن گفته بود و محسن آن را با شور نوجوانی و جوانی ناهید توجیه کرده بود. رفت و آمد ناهید و سهیلا هم به طور محسوسی کم شده بود. دیگر خبری از هر روز سر زدن به خانه هم نبود و به نظر می‌رسید ناهید دیگر سهیلا را مثل قبل به خودش نزدیک نمی‌داند؛ شاید هم برعکس بود. شاید سهیلا خودش دور شده بود. شاید هم هیچکدام عمداً دور نشده بودند، فقط زیادی سر هردو شلوغ بود. بیشتر روزهای پاییز شصت و یک جا افتاده بودند؛ در واقع دو هفته پشت سر هم. چند ماه بعدش، زمستان شصت و یک، باردار شده بود و این را فقط خودش می‌دانست. می‌ترسید گفتن این موضوع به محسن باعث شود او را به مرخصی اجباری بفرستد. عجیب آن که حتی به سهیلا – به کسی که مثل خواهرش بود – هم نگفته بود. گویا فضای کاری‌شان خیلی از هم دور شده بود. ولی بالاخره گفته بود؛ نزدیک عید سال شصت و دو. سه ماهش بود. از همسرش قول گرفته بود تا هرجا که می‌تواند سر کار بماند. مشخص بود حال و هوایش بهتر شده. ذوقِ مادر شدن توی تک‌تک واژه‌هایش موج می‌زد. بیشتر جملاتش را خطاب به بچه‌اش نوشته بود و مشخص بود دلش دختر می‌خواهد. می‌خواست اسم دخترش را بگذارد فاطمه. دیگر انگار دفترش مخاطب داشت. داشت برای دخترش می‌نوشت. آخرین یادداشت مربوط به بیست و هفت فروردین شصت و سه بود. نوشته بود عملیاتی هست که محسن می‌خواهد او را نبرد و ناراحت بود. انقدر ناراحت که جای چند قطره اشک خشک شده هم روی دفتر مانده بود. به دخترش گفته بود نباید مانعش شود. گفته بود اشکال ندارد با هم عملیات برویم. و بعد دیگر چیزی نبود جز صفحه‌های خالی و کهنه‌ی کاهی و زرد. دفتر را تند تند ورق زدم. توی هیچ‌کدام از صفحات چیزی نوشته نشده بود. دیگر ادامه نداده بود. آخر آخر دفتر اما، یک برگه کاهی تا خورده بود؛ یک برگه خط‌دار آ چهار. روی آن چیزهایی با مداد نوشته شده بود؛ جملاتی شبیه سرمشق‌های اول دبستان. سرمشق‌هایی که با خودکار قرمز تصحیح شده بود. خط ناهید را توی صفحات آخر دفترش پیدا کردم. انگار از آخر دفتر به عنوان چک‌نویس استفاده کرده بود. بعضی کلمات توی برگه کاهی را آنجا نوشته بود؛ کلماتی که با خودکار قرمز زیر آن‌ها خط کشیده بودند را. انگار با کلمات کلنجار رفته بود. دنبال چیزی بود. کلمات. سرمشق. کتاب شازده کوچولو. یک چیزهایی درباره این‌ها می‌دانستم. مطمئن بودم که می‌دانم؛ ولی یادآوری برایم مثل گرفتن ماهی‌های قرمز توی حوض بود. از دستم لیز می‌خوردند و در می‌رفتند. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
به مناسبت میلاد حضرت زینب علیهاالسلام، دو قسمت تقدیم شد🌱🌷 پ.ن: به مناسبت این میلاد عزیز، تا ساعت ۲۴ فردا، عضویت در کانال خصوصی ۴۰ درصد تخفیف داره😎 برای عضویت در کانال خصوصی، به این آیدی پیام بدید: @eriha_ad
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پرستار اسلام رهبر شهید انقلاب: «تلاش حضرت زینب سلام‌اللَّه‌علیها فقط این نیست که از امام بیماری در کربلا حراست و پرستاری کرده است. حضرت زینب از روح کلّی اسلام و جامعه آن روز مسلمین پرستاری کرد؛ پرستاری بزرگ او آن‌جاست. حضرت زینب در مقابل یک دنیا بدی، ظلم، بی‌انصافی، حیوان‌صفتی و قساوت، یکتنه ایستاد. و با این ایستادگی، توانست از روح کلّی اسلام حراست و پرستاری کند... میتوانیم دقیقاً ادّعا کنیم که حضرت زینب سلام‌اللَّه‌علیها هم با ایستادگی خود، اسلام را حفظ کرد.» ۱۳۸۰/۰۵/۰۳ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ http://eitaa.com/istadegi