eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
847 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام خیر تاحالا درگیری خیابانی نداشتم. قبلاً دفاع شخصی کار می‌کردم.
سلام ممنونم. نه، توی داستان خانم صدرزاده، کمیل بود.
سلام ایشون هنوز کانال ندارند.
سلام چشم، سعی می‌کنم.
سلام ممنونم از انتقاد شما و از وقتی که گذاشتید🌿
سلام الحمدلله که مفید واقع شده. مطالعه زیاد و هدفمند روی مبانی اندیشه اسلامی خیلی می‌تونه به شما کمک کنه. پیشنهاد بنده، مطالعه کتاب‌های حضرت آقا و شهید مطهری هست(شاید تصور کنید مطالب کتاب‌های شهید مطهری مربوط به ۳۰ سال قبل هست، ولی باور کنید پاسخگوی تمام شبهاتی که الان مطرح میشه هست). اگر نوجوان هستید در طرح بی‌نهایت شو و اگر دانشجو هستید حتما در طرح ولایت شرکت کنید. ضمن اینکه، گاهی توی بعضی بحث‌ها لازم نیست حتماً جواب بدید.
سلام کتاب ترگل کتاب خیلی خوبی هست و خیلی روش کار شده. برای نوجوان مناسبه. کتاب دومی که فرمودید رو نخوندم. بارها تکرار کردم به سوالات شخصی پاسخ نمی‌دم.
🔑* 💌 سلام ای آخرین ذخیره الهی 😍 🔑 *💌 سلام ای تاج سر 😊👑 دوری از شما نفس هایمان را به شماره انداخته است....😔👌 این روز ها حتی اگر همه چیز سر جای خود بیاید و هرج و مرج هاا آرام بگیرد بازهم سنگ سیاهی روی قلبمان سنگینی میکند ...🌪🌒🥀 خوشا دردی که درمانش تو باشی ❤️ به عشق شما این کانالو زدیم 😇 🍀باشد که جشن ظهورتون رو اعلام کنیم 🍀 🍀با حضور💥گرررم 💥شما محبان مهدی🍀 /🌸اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة والنصر🌸/ مسیر اتصال به امام عصر...💚 https://eitaa.com/masereatesal
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 161 رو به حاج احمد که پشت سرم ایستاده می‌کنم: گفت آمبولانس بگیم بیاد. مجروح آورده! حاج احمد خیره شد به تویوتای هایلوکس خاکستری رنگِ حامد که داشت به ما نزدیک می‌شد: چه دل شیری داره این پسر! زد تو دل آتیش! الله اکبر! تویوتا را در فاصله پنج متری نگه می‌دارد. با این که جانی در پاهایم نمانده، به طرفش قدم برمی‌دارم. از ماشین پیاده می‌شود و قبل از این که من به او برسم، سیاوش و مجید و سیدعلی می‌دوند به طرفش و حامدِ از دمِ مرگ برگشته را در آغوش می‌گیرند. حامد فقط می‌خندد و اشاره می‌کند به کابین عقب و قسمت بارِ ماشین: برید به مجروحا کمک کنید. سیاوش زودتر از همه در ماشین را باز می‌کند. دور حامد که خلوت می‌شود، من مقابلش می‌ایستم و جلوی ریختن اشک‌هایم را می‌گیرم. مرد که گریه نمی‌کند؛ حتی اگر اشک شوق باشد. می‌گویم: واسه همین دیوونه‌بازیاته که بهت می‌گن عابس؟ سرش را تکان می‌دهد و من را در آغوش می‌کشد. چندبار با کف دست به پشتم می‌زند و می‌گوید: از قیافه‌ت معلومه حلوام رو هم خورده بودین! - موشک هدایت‌شونده بود...چطور نتونستن بزننت؟ خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و به چهره آرامش نگاه کردم. انگار نه انگار که همین الان از مرگ برگشته است؛ از دل آتش. لبخند می‌زند: آیه وجعلنا* رو گذاشتن واسه همین وقتا دیگه! و دستش را می‌گذارد سر شانه‌ام: مهم نیست دشمنت چی داره. مهم اینه که تو خدا رو داری یا نه؟ جمله‌اش در سرم می‌پیچد. مهم این است که خدا را داری یا نه؟ اولین بارش نبود. حداقل من تا قبل از این هم یکی دو چشمه از این کارهایش را دیده بودم. حامد با مرگ بازی می‌کرد. یک بارش در عراق بود، همان وقتی که رفته بودیم برای حفاظت از زوار. فکر کنم سال نود و چهار بود. __________________________ *: آیه 9 سوره مبارکه یاسین: وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ(ما از جلو رويشان سدّى و از پشت سرشان سدّى قرار داده‏ايم و آنها را (از هر سو) پوشانده‏ايم (يا چشمانشان را كور كرده‏ايم)، از اين رو نمى‌‌بينند. پیامبر در لیلۀ المبیت با خواندن این آیه توانستند بدون این که توسط مشرکان دیده بشن از مکه خارج بشن. خاطرات زیادی از رزمندگان دفاع مقدس نقل شده که با خواندن این آیه، از چشم سربازان بعثی پنهان موندند. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi