eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ظاهرش هیجان‌انگیزه ولی واقعاً هیچ‌وقت چنین آرزویی نکنید. بنده اگر اینا رو می‌نویسم برای اینه که شما همین‌جوری قدر امنیت رو بدونید، بدون این که در چنین شرایطی باشید. واقعا خیلی وحشتناکه، مخصوصاً برای یک دختر. این که توی شهر شما اتفاقی نیوفتاده اتفاقاً خوبه، چون نشون می‌ده دشمن نتونسته توی شهرتون خیلی نفوذ داشته باشه. هیچ‌وقت چنین آرزویی نکنید. توی چنین اتفاقی بیشترین ضربه به مردم می‌خوره. توی همین اصفهان، ضدانقلاب یه کارگاه تولیدی رو کامل سوزوندند. کارگرانش زنان سرپرست خانوار و افراد معلول بودند؛ این بنده خداها کارشون رو از دست دادند. چقدر خسارت به ادارات دولتی وارد شد... همیشه از خدا امنیت بخواید نه ناامنی
سلام بله، امیدوارم هیچ‌کس تجربه ش نکنه. قسمت دفترچه و اسلحه کشیدن و... خیالی هست. در ادامه هیجان‌انگیز تر هم میشه...
سلام کتاب‌های: برنگرد، جان‌بها، مار و پله، از پمبا تا ماریانا، زنان عنکبوتی، سیاه‌صورت
سلام راستش خیلی کتاب اینترنتی نمی‌خرم، اگر هم بخرم از سایت نشر شهید کاظمی می‌خرم. دقیقاً یادم نیست هزینه ارسالش چقدر بود. سایت دیگه‌ای رو هم نمی‌شناسم __________________ سلام خواهش می‌کنم لطف دارید🌿 توصیه بنده همیشه این بوده که زیاد کتاب بخونید و زیاد بنویسید. برای انتشار هم عجله نکنید.
سلام اتفاقاً این به این معنی نیست که خانم‌ها جیغ‌جیغو هستند. به این معناست که جز در مواقع خطر اصلا حق ندارند از جیغشون استفاده کنند. یادتون باشه در مواقع خطر، درگیری آخرین گزینه ست برای شرایطی که هیچ راهی نداشته باشید. اگر می‌شد با فرار کردن، جیغ زدن و یا حتی دادن چیزی به مهاجم، جان خودتون رو نجات بدید، نباید درگیر بشید(مگر اینکه مهاجم ازتون بخواد سوار ماشینی بشید یا قصد جان شما رو داشته باشه خدای نکرده) در کل امیدوارم این‌ها هیچ‌وقت به کارتون نیاد. خیلی ممنونم از انتقاد شما🌿
سلام یکم کم‌کاری مسئولین فرهنگی هست، و یکم هم کم‌کاری مردم مذهبی‌... البته اخیرا زیاد توی چهارباغ مراسمات مذهبی برگزار می‌شه. __________________________ سلام چه خاطره جالبی. خوبه بنویسیدش؛ قطعا خواندنی میشه.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام اتفاقاً این به این معنی نیست که خانم‌ها جیغ‌جیغو هستند. به این معناست که جز در مواقع خطر اصلا ح
سلام گاهی اینطوری میشه اما آمادگی فکری و ذهنی کمک می‌کنه موقع حادثه هول نکنید. مثلا اگه دقت کنید، بنده توی اون موقعیت از اولش ذهنم رو آماده کردم تا غافلگیر نشم. هوشیاری خیلی مهمه. هرچند بالاخره موقع حادثه آدم هول میشه. امیدوارم هیچ وقت توی این موقعیت قرار نگیرید
سلام خواهش می‌کنم، عید شما هم مبارک باشه. قسمتی که حذف شده، حدس ایشون درباره داستانه که بنده فعلا سانسور می‌کنم تا به قول امروزیا اسپویل نشه!!! (عزیزان دیگه‌ای هم بودند که حدس‌شون رو فرستادند، ببخشید که توی کانال نمی‌ذارم. می‌خوام جذابیت داستان حفظ بشه) دیگه دعا کنید تا آخر داستان زنده بمونم؛ هرچند خیلی دوست داشتم شهید می‌شدم اون‌جا....
سلام از این طریق: 🌐 https://EitaaBot.ir/poll
هوف چقدر سوال جواب دادم! ان‌شاءالله ساعت ۱۰ منتظر قسمت‌های بعدی باشید... رمان‌ها با فاصله ۵ ساعت منتشر می‌شن: ۱۰، ۱۵، ۲۰ بعد از هر رمان هم نویسنده رمان از طریق لینک ناشناس در همین کانال پاسخگوی شماست، می‌تونید نظراتتون رو به لینک ناشناس خانم اروند و خانم صدرزاده بفرستید.
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 5 حالا دیگر خیلی نمی‌ترسم؛ بلکه یک حس خاصی به من می‌گوید این ماجرا خیلی پیچیده است و باید تا تهش بروم. باید بفهمم این مرد من را از کجا می‌شناسد و می‌داند من یک دفتر با جلد فیروزه‌ای همراهم دارم؟ و این دفتر به چه دردش می‌خورد؟ می‌پرسم: دفترم رو می‌خوای چکار؟ صدایش را کمی بالا می‌برد: سوال نپرس! دفترت رو بده تا... حرفش نیمه‌تمام می‌ماند و چشمانش گشاد می‌شوند. ناله کوتاهی از دهانش خارج می‌شود و زانو می‌زند روی زمین. مانند پلاسکو فرو می‌ریزد. چند ثانیه خیره می‌شوم به مرد که افتاده روی زمین و سرم را بالا می‌آورم؛ اما دهانم از دیدن کسی که مقابلم ایستاده باز می‌ماند: خودم! خودم روبه‌روی خودم ایستاده‌ام؛ این دقیقاً خودم است با پوششی کمی متفاوت. من روسری سرم کرده‌ام و او مقنعه؛ همین! یک دختر کاملا شبیه خودم؛ هم چهره‌اش هم جثه‌اش. این منم! هیجان و شوکی که با دیدن خودم در بدنم جریان پیدا می‌کند ده برابر شوک ناشی از تهدید آن مرد است. می‌گویم: تـ... تو... تو منی! دختر انگار حرف من را نشنیده. عجله دارد. سریع می‌آید جلو و از روی بدن مرد که افتاده روی زمین هم می‌پرد. دست دراز می‌کند و دستم را محکم می‌گیرد. به عادت همیشگی‌ام، دستم را از دست دختر بیرون می‌کشم و مچش را می‌پیچانم. همیشه اگر کسی ناگهانی دستم را بگیرد یا کلا دستش وارد دایره امن پانزده سانتی‌متریِ دورم بشود، دستش را می‌پیچانم. دختر با دست دیگرش، مچش را از پیچانده شدن نجات می‌دهد و می‌گوید: گیر نده! بدو بیا بریم! و دستم را می‌کشد و می‌دویم وسط خیابان فرعی. آرام جیغ می‌کشم: چرا باید همرات بیام؟ تو کی هستی؟ چرا اونو زدی؟ درحالی که دستم را می‌کشد و تقریباً می‌دویم، فقط به سوال آخرم جواب می‌دهد: می‌خواستی نزنمش که بزنه بکشتت؟ دوباره جیغ می‌کشم: تو کی هستی؟ چرا شبیه منی؟ کلافه برمی‌گردد و می‌گوید: من بشرام! صابری! در ذهنم لیست دوستانم را می‌گردم؛ اما چنین دوستی به این نام ندارم. حرص می‌خورد: من شخصیت رمانتم! یادت نیست؟ مثل دیوانه‌ها نگاهش می‌کنم. شخصیت رمان من این‌جا چکار می‌کند؟ بشری صابری یک شخصیت خیالی ست. فقط توی دفترم هست و میان فایل‌های وُرد. توی دنیای واقعی وجود ندارد! ناباورانه می‌پرسم: یعنی چی؟ چرا مثل منی؟ درحالی که دوباره راه می‌افتد و من را دنبال خودش می‌کشد می‌گوید: چون تو همه شخصیت‌های اصلیِ دختر رو توی رمانات شبیه خودت تصور می‌کنی. ناخودآگاهه، دست خودت نیست. این‌طوری بهتر باهاشون احساس هم‌ذات‌پنداری می‌کنی! شوک شنیدن این حرف‌ها انقدر برایم سنگین است که بی‌حرکت می‌ایستم. بشری نگاهی به پشت سرم می‌اندازد؛ جایی که مرد افتاده. رد نگاهش را می‌گیرم. مرد دارد تکان می‌خورد. بشری دستم را محکم‌تر می‌کشد و می‌گوید: بدو بریم! الان بهوش میاد! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞