سلام
بستگی داره اون شخص کی باشه در چه جایگاهی
اما به نظر بنده، اگر کسی یک نفر رو دوست داشته باشه، دوستداشتنی های محبوبش رو دوست داره و دوستنداشتنیهای محبوبش رو دوست نداره. یعنی به علاقهها و چارچوبهای محبوبش احترام میذاره.
#پاسخگویی_فرات
سلام
افراد بدون این که بدونند خیلی چیزها رو از زندگی شخصیشون در فضای مجازی به اشتراک میذارن. این برای فالگیرها یه فرصت عالیه...
بعضیهاش اتفاقی درست در میاد، خیلیهاش هم اشتباهه!
ولی در این که این چیزها خرافاته شکی نیست
#پاسخگویی_فرات
سلام
متاسفانه نشد شرکت کنم، باید میرفتم جای دیگه
ولی واقعا دوست داشتم شرکت کنم چون اعتراض به حقی هست.
امیدوارم نتیجه داشته باشه
#پاسخگویی_فرات
علیکم السلام
بله مگه میشه این بانوی نویسنده متعهد رو نشناسم؟
خیلی نویسنده خوبی هستند.
انشاءالله موفق و سلامت باشند
#پاسخگویی_فرات
سلام
زندگی توی شهری مثل اصفهان مسئولیت هم زیاد داره...
انشاءالله کمکم مراکز فرهنگی توی همه شهرها رشد کنند.
شما هم اگر دوست دارید کار فرهنگی بکنید میتونید توی بسیج فعالیت کنید. بسیج همه جا هست.
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام به نظر بنده، اگر نامحرم خیلی غریبه باشه به فامیل بهتره صدا کنیم. و اگر از اقوام باشه، قبل یا بع
سلام
بله؛ چون لفظ آقا یا خانم نشانه احترام هست. و احترام گذاشتن به افراد سن نمیشناسه.
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 15
و با چشم به دفتر اشاره میکند. درکشان نمیکنم؛ آنها از یک دفتر شروع شدهاند. از چرخیدن خودکار روی صفحات کاغذ، از بازی انگشتانم روی دکمههای کیبورد. من از کجا شروع شدهام؟ از یک سلول کوچک در تاریکیهای رحم. آیات قرآن درباره خلقت انسان در ذهنم ردیف میشوند و میرسند به آن آیه که: يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ(ای انسان، چه چیزی تو را نسبت به پروردگار بزرگوارت مغرور کرده است؟/ سوره انفطار، آیه6).
از خودم خجالت میکشم. عباس میگوید: ما قبل از نوشته شدن وجود داشتیم. همونطور که روح همه آدما قبل از به دنیا اومدن وجود داشته و توی عالم ذر هم رو دیدن.
ابوالفضل هم صفحه گوشیاش را میبندد. نگاهی به دفتر میاندازد و میگوید: واقعا ممنونم مامان.
-بابت چی؟
با چشمانی لبریز از ذوق به بشری نگاه میکند: بابت این که بشری رو هم نوشتی.
صورت بشری زیر نگاه ابوالفضل گل میاندازد. لب میگزد و با چشم و ابرو اشاره میکند که یعنی جلوی بقیه زشت است این حرفها. ابوالفضل اما زده است کانال عاشقانه و بیتوجه به رنگ به رنگ شدن بشری، نگاهش میکند. این بشرایی که من نوشتهام، همهجا جسور و شجاع است و فقط به ابوالفضل که میرسد اینطور خجالتی میشود؛ مثل دختر چهارده ساله.
حاج حسین میگوید: اگه واقعاً میخوای تشکر کنی، برو از خدا تشکر کن که مامان رو خلق کرد و ماها رو گذاشت توی مغزش!
حورا بالای سرمان میایستد و روی دفتر خم میشود: ولی من از دستت دلخورم یکم. زیاد اذیتم کردی.
عباس هم همراهی میکند: من رو هم همینطور. بلایی نموند که سرم نیاورده باشی.
با چشمان گرد نگاهشان میکنم. رمان عباس را که هنوز ننوشتهام؛ اما حورا حق دارد بابت زندگی سختی که داشته، الان حسابی از دستم شاکی باشد. نمیدانم چه بگویم. عباس میخندد: اشکال نداره. همین که عاقبت به خیر شدیم بخشیدیمت.
نورا یکباره میآید و کاسه کوزه بحثمان را بهم میریزد: خب این حرفا رو ول کنین. بگین باید با بهزاد چکار کنیم؟
دوباره نگاهها برمیگردد به سمت من. از این که همه از من راه حل بخواهند و نگاهها به دهان من باشد استرس میگیرم. من که عقل کل نیستم!
چند ثانیه فکر میکنم و بالاخره زبان میچرخانم: نمیدونم باید چکار کنیم؛ اما میدونم که نمیشه تا ابد اینجا بمونم.
-یعنی باید باهاش روبهرو بشی؟
این را اریحا میگوید. حاج حسین خیره است به نقطهای نامعلوم و دارد بلند فکر میکند: نمیشه یه شبه نابودش کنی؛ زمان میبره. اما باید مهارش کنی. نباید بذاری بهت غلبه کنه.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 16
مغزم فقط پیغام خطا میدهد؛ نمیتوانم فکر کنم. فکر کردن مال دنیای واقعی ست. دنیایی که قوانین حاکم بر آن منظم و از پیش تعیین شدهاند؛ نه الان که اصلا نمیدانم چی واقعی ست و چی خیالی. شخصیتهای رمانم که خیالی بودهاند واقعی شدهاند و حالا یکیشان میخواهد جلوی من بایستد و شاید حتی به من آسیب بزند. اصلا نکند دارم خواب میبینم؟ شاید در همین شلوغیها چیزی خورده توی سرم و بیهوش شدهام. شاید روی صندلیهای آزمایشگاه خوابم برده. شاید... شاید هم واقعی ست.
عباس که میبیند به یک نکته خیره شدهام میگوید: ما واقعی هستیم. انقدر شک نکن مامان!
چشم میچرخانم سمتش و با گیجی نگاهش میکنم. چرا انقدر دوست دارد به من بگوید مامان؟ شاید چون خودم هم دوست دارم یک پسر مثل عباس داشته باشم. همیشه خاطرات مادران شهدا را بیشتر از همسران شهدا دوست داشتم و دارم. این که یک دستهگل درست کنی، همهجوره دورش بگردی، عمرت، محبتت، زندگیات، خودت را برایش خرج کنی و برای سیدالشهدا هدیه بفرستی، واقعاً عاشقانهترین داستان روی زمین است. یک چیزی بیشتر و برتر از فدا شدن. این محبت را هم فقط مادرها میفهمند؛ فقط دخترها. خب دخترها هم مادرهای بالقوهاند دیگر!
دفترم را باز میکنم و بالای اولین صفحه سپیدی که میبینم مینویسم: بهزاد نمیتواند به خانه امن ما برسد. به خانه خودمان هم همینطور.
بشری گردن میکشد تا ببیند چه نوشتهام. نوشته را چشمخوانی میکند و میپرسد: فکر میکنی اثر داره؟
شانه بالا میاندازم که شاید. میگویم: حالا دیگه خونه خودمون هم امنه. منو برسونید خونه.
عباس میزند زیر خنده: حتی اگه امن هم باشه نمیتونیم برسونیمت. یه نگاه به وضع خیابونا بنداز!
لبانم را روی هم فشار میدهم. این خانه را دوست دارم؛ اما دلم میخواهد برگردم خانه. دلم برای خانوادهام شور میزند. با صدایی که از نگرانی میلرزد رو به حاج حسین میکنم: این اوضاع تا کِی ادامه داره؟ نکنه به خونههای مردم حمله کنن؟ نکنه به خونه ما هم...
بشری دستش را روی دستم میگذارد و حاج حسین حرفم را قطع میکند: اگه نگران خانوادهتی میتونم دوتا از بچهها رو بفرستم که مواظب خونهتون باشن. خوبه؟
-کدوم بچهها؟
-شخصیتهای رمان خودت دیگه!
بعد رو میکند به ابوالفضل: برو مواظب خونهشون باش. کمیل رو هم میفرستم به موقعیتت. با موتور من برو.
ابوالفضل بدون مکث از جایش بلند میشود. بشری ناخواسته میایستد؛ اما حرفی نمیزند. ابوالفضل کتش را از روی دسته مبل برمیدارد و یک لبخند گرم حواله بشری میکند که یعنی خیالت تخت. سوئیچ موتور را از حاج حسین میگیرد و میرود؛ نگاه بشری هم به دنبالش.
احساس دلتنگی میکنم؛ یکباره و ناگهانی. نمیدانم چرا. نمیدانم این حس از کجا آمد؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت هشتم
امکان ندارد. دختر میخواهد دستش را بالا بیاورد اما آن قدر بی حس است که دستش می افتد. لبانش ازهم کمی باز میشود؛ کلمه آب را از میان لب هایش متوجه میشوم. با اینکه گیج شده ام اما بطری آبی که پیر مرد داده بود را در می آوردم در حد چند قلپی آب دارد.
در بطری را باز میکنم و به لب های دختر نزدیک میکنم یک قلوپ میخورد و با دستش به زیر بطری میزند.
به اطراف پایگاه نگاهی میکنم اینجا هم سوت و کور است.
-بقیه کجان؟
احمدی سر بلند میکند.
-اکثرا رفتن؛ فقط چند تا آقایون و دو تا از خانم ها هستن.
سری تکان میدهم و دست دخترا که حالا آرام تر شده میگیرم؛ به سمت اتاق راه می افتم. دختر قدم هایش آهسته و بی جان است و هراز چندگاهی سرفه ای میکند.
به درکه میرسم دست در جیب میکنم اما کلیدی پیدا نمیکنم؛ تازه یادم می افتد اتاق را به زهرا سپرده ام.
برمیگردم به سمت احمدی.
-میشه در را باز کنی؟
چشمی میگوید و کشوها را بررسی میکند. دختر همچنان خس خس میکند وگاهی هم سرفه؛ انگار خودمن جلویم ایستاده است.
با صدای دسته کلید ها به خود می آیم. احمدی به سمت در می آید. بازوی دختر را میگیرم و به سمت خود میکشم تا هر چه سریع تر در باز شود. کلید را که میچرخاند بفرماییدی میگوید و باز میرود.
کفش هایم را در می آورم و وارد اتاق میشوم ؛ آن دختر هم پشت سر من می آید و سریع روی زمین مینشیند و به دیوار تکیه میدهد پاهایم از درد زق زق میکند.
چادرم را بر میدارم و بر روی صندلی میگذارم. باید هر چه زودتر بفهمم این دختر کیست که تمام رفتار و حرکاتش شبیه من است.
-خوب حالا اگه بهتری بگو کی هستی؟
لایه چشمانش را کمی باز میکند؛ نفس هایش کش دار شده است. نفسی عمیق میکشد.
-آیه هستم.
آیه؟ هرچه فکر میکنم همچین کسی را به یاد نمی آورم؛ آیه تنها اسم مورد علاقه ام است که در.......
-وایساببینم چرا اسمت آیه است؟
خنده اش گرفته.
-من گذشته توام! خوب توام از این اسم خوشت اومده روی گذشتت گذاشتی.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞