eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
846 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از KHAMENEI.IR
✍️ تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «تنها گریه کن» 🔻 در مراسم یازدهمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت که به مناسبت هفته‌ی کتاب و کتابخوانی و همزمان با آیین ملی تجلیل از مادران شهدا و تقدیر از نویسندگان کتاب‌های مرتبط با دفاع مقدس برگزار شد، تقریظ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بر کتاب منتشر شد. 📝 متن تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر این کتاب به شرح زیر است: 🔹 بسم الله الرّحمن الرّحیم با شوق و عطش، این کتاب شگفتی‌ساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم. همه چیز در این کتاب، عالی است؛ روایت، عالی؛ راوی، عالی؛ نگارش، عالی؛ سلیقه‌ی تدوین و گردآوری، عالی، و شهید و نگاه مرحمت سالار شهیدان به او و مادرش در نهایت علوّ و رفعت .. هیچ سرمایه‌ی معنوی برای کشور و ملّت و انقلاب برتر از اینها نیست. سرمایه‌ی باارزش دیگر، قدرت نگارش لطیف و گویایی است که این ماجرای عاشقانه‌ی مادرانه به آن نیاز داشت. ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ 🔺 از نویسنده جدّاً باید تشکّر شود 📸متن این یادداشت صبح امروز در یازدهمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت از سوی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در تالار وحدت به خانم مستشار نظامی اهدا شد 💻 @Khamenei_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام، بله دیدم و یادمه. بخشی از رفیق هم دیده‌ها و شنیده‌های خودم بود.
سلام اولا نورا رو دیده بودم؛ دوماً انقدر چیز غیر منتظره دیده بودم که اینم برام عادی بود و جای تعجب نداشت.
سلام. کتاب جذابیه محتوای خوبی هم داره. در ایتا همین رمان‌های خانم صادقی که اشاره کردید خوبن؛ رمان‌های خانم زینب رحیمی هم خوبه. قبلا لینک کانال شون رو فرستادم، اسمشون رو توی کانال سرچ کنید پیدا می‌کنید.
سلام ان‌شاءالله... خیلی دعا کنید این اتفاق بیفته.
سلام خیلی کار کودک نکردم؛ اما باز هم به نظرم برای کودک و نوجوان هم بهترین گزینه کتابه. کتاب‌هایی در موضوع مهدویت و گروه سنی کودک و نوجوان
سلام بستگی داره؛ در چه زمینه‌ای؟ اما به نظرم همه دانشجویان باید کتاب اپلای، اثر نرجس شکوریان‌فرد رو بخونن.
سلام نه؛ منظورم خود وقایع سال ۸۸ هست. مثلا اگه رفیق رو خونده باشید، یک قسمتی هست که چند نفر حمله می‌کنند به خونه یک پیرزن و پیرمرد ارمنی. اون قسمت واقعی بود و از یکی از دوستان ارمنی م شنیدم.
سلام بله هزار ماشاءالله البته ۶۵۸ نفریم و قبلا ۶۶۴ نفر بودیم 😐
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 19 حاج حسین جواب می‌دهد: نه. و تلوزیون را خاموش می‌کند. عباس و حاج حسین بلند می‌شوند و من تکیه از اپن می‌گیرم. بشری از پنجره بیرون را نگاه می‌کند و می‌گوید: چیزی نمی‌بینم. خبری نیست. دوباره صدای زنگ؛ صدایی که الان و با این اضطراب، شبیه ناقوس مرگ است تا زنگ در. بدبختی آیفون خانه قبلی‌مان تصویری هم نبود. بشری از کنار پنجره کنار می‌رود تا حاج حسین که حالا کتش را پوشیده، بتواند کنار پنجره بایستد. بشری زیر لب زمزمه می‌کند: اگه از بچه‌های خودمون بودن حتماً کلید داشتن یا به من زنگ می‌زدن. عباس کاپشن قهوه‌ای رنگش را از روی دسته مبل برمی‌دارد و به حاج حسین نگاه می‌کند: الان تکلیف چیه؟ حاج حسین خیره می‌شود به آیفون. اگر جواب بدهیم ممکن است بدتر باشد. یک نگاه به من می‌اندازد، یک نگاه به عباس و یک نگاه به بشری. دوباره صدای زنگ؛ این‌بار پشت سر هم و ممتد. حاج حسین می‌گوید: خونه لو رفته! یا حسین! یک نفر دارد در حیاط را می‌کوبد. اعصابم بیشتر بهم می‌ریزد. حاج حسین رو می‌کند به عباس: از در سمت کوچه پشتی ببرشون بیرون. فقط قبلش چک کن که یه وقت کسی پشتش نباشه. بشری بازویم را می‌گیرد و می‌گوید: بریم! کیفم را از روی اپن برمی‌دارم و در برابر فشار بشری مقاومت می‌کنم. برمی‌گردم به سمت حاج حسین: پس شما چی؟ حاج حسین لبخند می‌زند: نترس چیزیم نمی‌شه. من می‌مونم که اگه لازم بود سرشون رو گرم کنم. بشری من را می‌کشد تا از پله‌ها برویم پایین؛ پشت سر عباس. دلم مانده پیش حاج حسین. من که در دفترم نوشته بودم بهزاد نمی‌تواند به این خانه برسد؛ پس الان چه خبر است؟ شاید بهزاد همدست‌هایی دارد که فکرش را نکرده بودم. پشت در می‌رسیم. این در به یک کوچه دیگر باز می‌شود. عباس یک دستش را می‌برد زیر کاپشنش و با دست دیگر، به من و بشری علامت می‌دهد که ساکت باشیم. بشری جلوی من می‌ایستد و آماده مبارزه می‌شود. عباس کلاهش را تا پایین روی ابروهایش می‌کشد و زیپ کاپشنش را تا بالا می‌بندد؛ طوری که صورتش کم‌تر پیدا باشد. من و بشری هم به تبعیتش، چادر و روسری‌مان را جلوتر می‌کشیم. عباس از چشمیِ در، پشت در را نگاه می‌کند. آرام به بشری می‌گوید: من می‌رم بیرون، اگه خبری شد سریع در رو ببندین و از پشت‌بوم فرار کنین. و با احتیاط در را باز می‌کند و سرکی به بیرون می‌کشد. سرش را داخل می‌آورد و می‌گوید: خبری نیست. بیاید. صدای در زدن را هنوز می‌شنوم. از خانه بیرون می‌زنیم. عباس می‌گوید: بدویید. فقط بدویید! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞