💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 18
آه میکشم و چشم میبندم: هیچ آدم عاقلی باورش نمیشه. ولی مثل این که باید باور کنیم!
با همان لحن بامزه همیشگیاش میگوید: فاطمه! شهید نشیا! تو قول دادی ما با هم شهید بشیم!
نمیدانم چرا زهرا انقدر میترسد من شهید بشوم! من واقعاً هنوز به درد شهادت نمیخورم! میخندم: نگران نباش، چیزیم نمیشه.
-باشه. ولی اگه شهید شدی خودم میکشمت!
میخندم؛ بلندتر. میگوید: زنگ زدم یه چیز دیگه هم بگم، اگه با نورا کاری نداری بگم بیاد پیش من.
به چهره نگران نورا نگاه میکنم. سرش را تندتند تکان میدهد؛ میخواهد برود پیش مادرش. میگویم: باشه. اشکال نداره.
با زهرا خداحافظی میکنم. نورا گوشی را میگیرد و با شوق برمیخیزد. تازه چشمم به حورا میافتد که ایستاده کنار در. سرش پایین است. میتوانم حدس بزنم برای گفتن چیزی این پا و آن پا میکند. میگویم: بله حورا؟
کمی لبش را کج و کوله میکند؛ حرفش را مزمزه میکند و میگوید: من باید برگردم خونهمون. مادرم تنهاست.
-خب اشکالی نداره!
-مطمئنی به کمکم نیاز نداری؟ اگه لازمه بمونم!
لبخند میزنم: اگه لازم شد هم با این روش میارمت!
و دفتر و خودکارم را بالا میگیرم. لبخند شرمگینی میزند. میگویم: توی خونه جات امنتره. الان مینویسم که رفتی خونه.
عمیقتر میخندد: دستت درد نکنه!
و از اتاق بیرون میرود. خب؛ الان فقط من و بشری ماندهایم و عباس و حاج حسین. وقتی حورا را تا دم در بدرقه میکنم، عباس سر میچرخاند به سمتم: همه رو فرستادی برن؟
سرم را تکان میدهم: اینجا براشون خطرناک بود. دلم شور میزنه.
-چرا؟
-نمیدونم.
باز هم سکوت. صدای آهنگ آغاز اخبار بیست و سی میآید. حاج حسین صدای تلوزیون را کمتر میکند. تکیه میدهم به اپن. نمیفهمم مجری اخبار چه میگوید.
صدای زنگ خانه که میآید، از جا میپرم. به چهره تکتک شخصیتها نگاه میکنم. همه خیرهاند به آیفون؛ متعجب و نگران. بالاخره عباس رو میکند به حاج حسین و میپرسد: قرار بود کسی بیاد؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲 #استوری | رهبر انقلاب: بسیج جناحی نیست؛ یکی از دو جناح سیاسی، یا سه جناح سیاسی، یا چهار جناح سیاسیِ داخل کشور نیست. #بسیج لشکر انقلاب است، بسیج مال انقلاب است.
🗓 انتشار بهمناسبت #هفته_بسیج
#بسیج_پاره_تن_مردم
#بسیج
#بسیجی
https://eitaa.com/istadegi
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت نهم
شبیه دیوانه ها به اونگاه میکنم. گذشته؟ متوجه حرف هایش نمیشوم. اما این دختر روبه رویم کمی نوع لباس هایش خاص است. مانتوی بلند تا پایین زانو و مقنعه مشکی چانه دار که به آن صورت سفیدش می آید. چهره اش شبیه دختران دهه هفتاد است.
-چیه؟ چرا اینجور نگاه میکنی؟
-حرفاتو نمیفهمم!
نگاهی به روبه رویش میکند.
-بشین.
سریع همان جا که ایستاده ام مینشینم و مشتاق به اونگاه میکنم.
-اون آدما به خاطر اون رمانی که داری مینویسی دنبالتن.
این را که خودم هم میدانم اما او از کجا میداند؟
-ببین یکم پیچیدست. اسم منو یادت میاد آیه تو تنها یکجا از این اسم استفاده کردی.
فکر میکنم راست میگوید این اسم تنها شخصیت دختر رمانم است اما چه ربطی به این دختر دارد؟
انگار سوال ذهنم را شنیده است.
-من همون آیه ام.
درشت شدن چشمانم را حس میکنم و به ثانیه نمیکشد که میزنم زیر خنده.
-چرا چرت میگی؛ آخه چطور ممکنه اون داستانه.
میخواهم باز هم ادامه دهم که به میان حرفم میپرد.
-امایه داستان واقعی.
خنده روی لب هایم میخشکد؛ انگار دارد راست میگوید.
-ببین من گذشتهِ گم شده ای بودم که تو منو پیدا کردی و نوشتیم حالا تو آینده منی.
دلم میخواهد گریه کنم از حرف هایش هیچ نمیفهمم بجز این که او ؛ آیه رمانم است.
نگاهم را که میبیند میخندد و همان طور که چادرش را بر میدارد میگوید:
-چرا این همه گیج شدی. اینکه خیلی سادست که. ببین اگه تو آینده را تصور کنی شاید اونا هم بیان کمک تویی که گذشتشونی و بر عکسش.
انگار باید باور کنم.
-اینجا براخوردن چیزی نیست؟
یک دفعه چیزی به ذهنم می رسد، اگر او واقعا آیه رمان من باشد پس در دو مهارت بالایی دارد اما چرا حالا اینگونه حالش از یک دویدن بد شده است؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت هشتم با عارفه و سی
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت نهم
احساس میکنم الان است داخل باغچهٔ کنار خیابان سقوط کنم. تنها کاری که میتوانم انجام دهم، مانع کردن دست هایم است.
محکم به زمین برخورد میکنم. دستهایم روی زمین کشیده میشود. چانه ام به زمین میخورد اما به خاطر مانع کردن دستهایم ضربه شدیدی نمیبیند و به جدول برخورد نمیکند.
کف دست هایم ذوق ذوق میکند. احساس میکنم زانوهایم خراشیده شده است.
یاد آخرین باری میافتم که به این شکل زمین خوردم. فکر کنم نه یا ده ساله بودم.
وقتی که در مدرسه میدویدم و پایم درچالههای حیاط گیر میکرد و به زمین میخوردم. همیشه زانوی شلوارم پاره بود.
سعی میکنم آرام بلند شوم. مانتو و چادرم خاکی شده است. روسریام را روی سرم صاف میکنم.
تازه یادم میآید با عارفه میدویدم. سر میچرخانم تا پیدایش کنم. عارفه کنارم روی زمین افتاده است. انگار در خودش جمع شده است، شبیه حال سجود. صدایش میزنم: عارفه خوبی؟
جوابی نمیدهد. دوباره میگویم: عارفه؟
اما بازهم پاسخی نمیدهد. کمی نزدیکتر میشوم.
با ترس و نگرانی تکانش میدهم و صدایش میکنم: عارفه چیشده؟ چرا جواب نمیدی؟
آرام سرش را تکان میدهد که یعنی چیزی نیست. نفس راحتی میکشم. کمی سرم را پایین میبرم تا صورتش را ببینم.
متوجه که میشود، سرش را بالا می آورد. سرخ شده است. چشمانش کاسه خون شده است.
میگویم: عارفه خوبی؟ چیشده؟
به دستش نگاه میکند. دست راستش را زیر دست چپش گرفته است. میخواهم ببینم چه مشکلی پیش آمده است.
دستم را نزدیک میکنم. اشاره ای به دستش نکردهام که نالهاش بلند میشود. دستم را عقب میکشم. میگوید:فکر کنم دستم شکسته.
دوباره دستم را نزدیک میبرم. سعی میکنم آرام آستین مانتواش را بالا بزنم. چند بار آه و ناله میکند.
ساعد دستش بدجور کبود شده است. بیشتر سیاه است. ترسناک است. عارفه نگاهم میکند. شوکه میگوید: صورتت چی شده؟
میگویم: هیچی دعوا کردم.
متعجب میپرسد: با کی؟
میگویم: با محدثه.
هاج و واج نگاهم میکند.
میخندم و میگویم: خب منم زمین خوردم مثل خودت دیگه. انتظار داری سفر در زمان کرده باشم.
میخندد.احساس میکنم بهتر است.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
هدایت شده از KHAMENEI.IR
✍️ تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «تنها گریه کن»
🔻 در مراسم یازدهمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت که به مناسبت هفتهی کتاب و کتابخوانی و همزمان با آیین ملی تجلیل از مادران شهدا و تقدیر از نویسندگان کتابهای مرتبط با دفاع مقدس برگزار شد، تقریظ حضرت آیتالله خامنهای بر کتاب #تنها_گریه_کن منتشر شد.
📝 متن تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر این کتاب به شرح زیر است:
🔹 بسم الله الرّحمن الرّحیم
با شوق و عطش، این کتاب شگفتیساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم. همه چیز در این کتاب، عالی است؛ روایت، عالی؛ راوی، عالی؛ نگارش، عالی؛ سلیقهی تدوین و گردآوری، عالی، و شهید و نگاه مرحمت سالار شهیدان به او و مادرش در نهایت علوّ و رفعت .. هیچ سرمایهی معنوی برای کشور و ملّت و انقلاب برتر از اینها نیست. سرمایهی باارزش دیگر، قدرت نگارش لطیف و گویایی است که این ماجرای عاشقانهی مادرانه به آن نیاز داشت.
۱۰ اسفند ۱۳۹۹
🔺 از نویسنده جدّاً باید تشکّر شود
📸متن این یادداشت صبح امروز در یازدهمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت از سوی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در تالار وحدت به خانم مستشار نظامی اهدا شد
💻 @Khamenei_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✍️ تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «تنها گریه کن» 🔻 در مراسم یازدهمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت که به
اللهم ارزقنا...
واقعاً آرزومه...
دعا کنید بهش برسم.
#فرات
سلام، بله دیدم و یادمه. بخشی از رفیق هم دیدهها و شنیدههای خودم بود.
#پاسخگویی_فرات
سلام
اولا نورا رو دیده بودم؛ دوماً انقدر چیز غیر منتظره دیده بودم که اینم برام عادی بود و جای تعجب نداشت.
#پاسخگویی_فرات
سلام.
کتاب جذابیه محتوای خوبی هم داره.
در ایتا همین رمانهای خانم صادقی که اشاره کردید خوبن؛ رمانهای خانم زینب رحیمی هم خوبه. قبلا لینک کانال شون رو فرستادم، اسمشون رو توی کانال سرچ کنید پیدا میکنید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
خیلی کار کودک نکردم؛ اما باز هم به نظرم برای کودک و نوجوان هم بهترین گزینه کتابه.
کتابهایی در موضوع مهدویت و گروه سنی کودک و نوجوان
#پاسخگویی_فرات