سلام
خیلی کار کودک نکردم؛ اما باز هم به نظرم برای کودک و نوجوان هم بهترین گزینه کتابه.
کتابهایی در موضوع مهدویت و گروه سنی کودک و نوجوان
#پاسخگویی_فرات
سلام
بستگی داره؛ در چه زمینهای؟
اما به نظرم همه دانشجویان باید کتاب اپلای، اثر نرجس شکوریانفرد رو بخونن.
#پاسخگویی_فرات
سلام
نه؛ منظورم خود وقایع سال ۸۸ هست.
مثلا اگه رفیق رو خونده باشید، یک قسمتی هست که چند نفر حمله میکنند به خونه یک پیرزن و پیرمرد ارمنی. اون قسمت واقعی بود و از یکی از دوستان ارمنی م شنیدم.
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 19
حاج حسین جواب میدهد: نه.
و تلوزیون را خاموش میکند. عباس و حاج حسین بلند میشوند و من تکیه از اپن میگیرم. بشری از پنجره بیرون را نگاه میکند و میگوید: چیزی نمیبینم. خبری نیست.
دوباره صدای زنگ؛ صدایی که الان و با این اضطراب، شبیه ناقوس مرگ است تا زنگ در. بدبختی آیفون خانه قبلیمان تصویری هم نبود. بشری از کنار پنجره کنار میرود تا حاج حسین که حالا کتش را پوشیده، بتواند کنار پنجره بایستد. بشری زیر لب زمزمه میکند: اگه از بچههای خودمون بودن حتماً کلید داشتن یا به من زنگ میزدن.
عباس کاپشن قهوهای رنگش را از روی دسته مبل برمیدارد و به حاج حسین نگاه میکند: الان تکلیف چیه؟
حاج حسین خیره میشود به آیفون. اگر جواب بدهیم ممکن است بدتر باشد. یک نگاه به من میاندازد، یک نگاه به عباس و یک نگاه به بشری. دوباره صدای زنگ؛ اینبار پشت سر هم و ممتد. حاج حسین میگوید: خونه لو رفته! یا حسین!
یک نفر دارد در حیاط را میکوبد. اعصابم بیشتر بهم میریزد. حاج حسین رو میکند به عباس: از در سمت کوچه پشتی ببرشون بیرون. فقط قبلش چک کن که یه وقت کسی پشتش نباشه.
بشری بازویم را میگیرد و میگوید: بریم!
کیفم را از روی اپن برمیدارم و در برابر فشار بشری مقاومت میکنم. برمیگردم به سمت حاج حسین: پس شما چی؟
حاج حسین لبخند میزند: نترس چیزیم نمیشه. من میمونم که اگه لازم بود سرشون رو گرم کنم.
بشری من را میکشد تا از پلهها برویم پایین؛ پشت سر عباس. دلم مانده پیش حاج حسین. من که در دفترم نوشته بودم بهزاد نمیتواند به این خانه برسد؛ پس الان چه خبر است؟ شاید بهزاد همدستهایی دارد که فکرش را نکرده بودم.
پشت در میرسیم. این در به یک کوچه دیگر باز میشود. عباس یک دستش را میبرد زیر کاپشنش و با دست دیگر، به من و بشری علامت میدهد که ساکت باشیم. بشری جلوی من میایستد و آماده مبارزه میشود. عباس کلاهش را تا پایین روی ابروهایش میکشد و زیپ کاپشنش را تا بالا میبندد؛ طوری که صورتش کمتر پیدا باشد. من و بشری هم به تبعیتش، چادر و روسریمان را جلوتر میکشیم.
عباس از چشمیِ در، پشت در را نگاه میکند. آرام به بشری میگوید: من میرم بیرون، اگه خبری شد سریع در رو ببندین و از پشتبوم فرار کنین.
و با احتیاط در را باز میکند و سرکی به بیرون میکشد. سرش را داخل میآورد و میگوید: خبری نیست. بیاید.
صدای در زدن را هنوز میشنوم. از خانه بیرون میزنیم. عباس میگوید: بدویید. فقط بدویید!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 20
میدویم. باران میبارد و زمین خیس است. دست بشری را گرفتهام و درحالی که دلم هنوز پیش حاج حسین است، میدوم. انقدر تند دویدهایم که سینهام میسوزد. نمیدانم دقیقاً کجا هستم. سرم را که بالا میآورم، مقابلم خیابانی را میبینم که بیشتر شبیه میدان جنگ است تا خیابان!
عباس و بشری هم حیران شدهاند و با بهت و سردرگمی به خیابان نگاه میکنند. این دیگر بستن مسیر هم نیست؛ رسماً جنگ است! انگار برنامه اصلی برای شب بوده. گله به گله آتش روشن کردهاند. بانکی که آن طرف خیابان هست، در آتش میسوزد و خردهشیشههای درهایش روی زمین برق میزنند. دیگر کسی نه شعار میدهد، نه داد و بیداد میکند. اصلا مسئله بنزین نیست. فقط شکستن است و سوزاندن.
به عباس نگاه میکنم و مینالم: حالا چکار کنیم؟ کجا بریم؟
عباس یک نگاه به من میاندازد و یک نگاه به بشری. بعد با دست، پیادهروی آن سوی خیابان را نشان میدهد: میریم پایگاه بسیج، پیش بقیه.
نمیدانم پایگاه چقدر از اینجا فاصله دارد و اصلا امن هست یا نه؛ اما فعلا ترجیح میدهم با عباس بحث نکنم. عباس جلوتر میدود و میگوید: بیاین!
باید از خیابانی رد شویم پر شده از شعلههای کوچک و بزرگ آتش. بچه که بودم، از دوتا چیز خیلی میترسیدم: آتش و رد شدن از خیابان. الان با هردوی این ترسها مواجهم. خیابانی پر از آتش!
بشری پشت سرم میدود و عباس مقابلم. باد پاییزی شعلههای آتش را میرقصاند و هربار، شعلهها به سمت من سرک میکشند. اگر آتش بگیرم چه؟
یک تکه شعله، زبانه میکشد تا مقابل صورتم. گرمایش را حس میکنم. از ترس عضلاتم را منقبض میکنم و چادرم را جمع. طی کردن عرض خیابانِ آتشین، برایم به اندازه هزارسال میگذرد.
در پیادهرو خبری نیست. همه مغازهها تعطیلند و مردم هم خزیدهاند به خانهشان. انگار فهمیدهاند ماجرا خیلی ترسناکتر و خطرناکتر از یک اعتراض ساده است. عباس هربار نگاهی به ما که پشت سرش هستیم میاندازد و میگوید: بدویین! بیاین!
ما بدون این که او بگوید هم میدویم؛ هرچند پهلوهایم درد گرفته و گلویم میسوزد. افتادن قطرات ریز باران را روی صورتم حس میکنم. یک باران ریز و نرم میبارد؛ لطافت میان خشونت. صداها را مبهم و گنگ میشنوم. صدای فریاد، صدای تیر، صدای شکستن. عباس برمیگردد و با دست به من علامت میدهد که برویم داخل یک کوچه. کجای اصفهانیم؟ نمیدانم. باید به عباس اعتماد کنم؛ امیدوارم او مثل من گیج نباشد.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
Hamed Zamaniیگان.mp3
زمان:
حجم:
14.7M
🎧آن شب...
پیر و جوان هر سو هراسان بود...
آرامش میهن گروگان بود...
(مناسب حال و هوای این دو قسمت)
#حامد_زمانی
#آبان_98
#هفته_بسیج
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت دهم
کمی نگاهش میکنم؛ بایه دست درحال ماساژ دادن قفسه سینه اش است.
-تو چطور آیه هستی و این مدلی حالت بد میشه؟
گوشه لبش بالا میرود.
-هنوز تموم گذشته را ننویشتی بزار قدم به قدم آخرش به بلایی که سرم اومد میرسی حالا زوده.
مشتاق نگاهش میکنم؛ اویی که از گذشته پنهان خبر دارد گزینه خوبیست برای جذاب تر شدن رمانم.
-خوب چرا برام تعریف کن!
دستش را پایین می آورد و به آنها نگاه میکند.
-چرا این همه چنگ انداختی به دستام.
انگار اصلا حرف هایم را نشنیده است. بلند میشوم همین گونه هم کلافه ام چه برسد به آن که بخواهم هم کلام دختری همانند اوشوم.
انگار تحمل کردن کسی مانند خودم برای خودم سخت تر از هر کاری است.
کنترل تلویزیون کوچک کنار اتاق را برمیدارم و شبکه ها را بالا و پایین میکنم. همه شبکه درحال پخش برنامه های روزانه خود است؛ انگار نه انگار که شهر به هم ریخته است. کانال تلویزیون را روی شبکه خبر میگذارم و کنترل را گوشه ای پرت میکنم.
-تو که از نزدیک دیدی چی شد! دیگه میخوای چیو بشنوی؟
برمیگرم به سمتش چادر و کیفش را زیر سرش گذاشته است و طاق باز خوابیده است.
-میخوام بدوم اتفاقی بد تر از اینم افتاده یا نه؟
دستش را روی پیشانی اش می گذارد.
-آره افتاده! بدبختی مردم.
انگار حرف های پیرمرد باز هم در سرم اکو میشود.
(مردمم حق اعتراض داند اما نه اینجوری)
پشت میز مینشینم و کامپیوتر را روشن میکنم. تا ویندوز کامپیوتر بالا بیاید کمی باصندلی چرخ دار دور خودم میچرخم.
مردم حق دارند، قطعا حق دارند پس من هم افراط کرده ام اصلاح طلبان هم حق دارند اصلا همه ما حق داریم.
با تصمیم ناگهانی بلند میشوم و از داخل کیفم فلش مشکی رنگم را در می آورم.
به سمت کامپیوتر میروم و فلش را داخلش میزنم، از بالای مانیتور به آیه نگاه میکنم خواب است.
سر بر میگردانم سمت صفحه مانیتور و فایل رمان را باز میکنم.
تمرکز کافی برای ویراش را ندارم، گاهی صدای گونده خبر که اخبار بیخود و غیر مهم را میگوید خطی بر تمرکز ذهنی ام می کشد.
اصلا نمیدانم میخواهم چه کاری انجام دهم ، تنها به کلمات خیره شده ام. پیر مرد گفت مردم حق دارند.
صفحه مورد نظرم را می آورم دقیق همان جایی که متنش برایم ارسال شده است.
باز یاد حرف های پیر مرد می افتم او گفت اینهاحق ندارند. چشمانم را میبندم و تمام تلاشم را میکنم که بتوانم کمی تمرکز کنم.
موس را کمی جابه جا میکنم و روی کلمه ی ها نگه میدارم. صدای گونده خبر هنوز هم می آید.
-امروز در سطح شهر چند اتوبوس به آتش کشیده شد.
سعی میکنم نشنوم و کارم را انجام بدهم آن ها هم حق داشته اند اصلا مگر انسان آزاد نیست. کنترل چپ میکنم و کلمات را در حاشیه میگذارم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
سلام
ممنون از این که تذکر دادید درست شد میتونید مطالعه کنید🙏🏻
#پاسخگویی_صدرزاده
🙂
----------
سلام
خیر رشته تحصیلی من علوم قرآن و حدیثه و ربطی به مباحث سیاسی نداره، اما این رشته را به همین نیت دارم میخونم و برنامه خاصی براش دارم چون درکنارش، تحقیقات مقاله ای و غیرم درخصوص سیاست در قرآن و سنته.
درکل به هرچیز علاقه داشته باشی روی نوشته هات اثرمیگذاره یکمیو بله اثر گذاشته اما شدتش به اون زیاد نیست.
#پاسخگویی_صدرزاده