و اینچنین، جنگی میان هیجانطلبان و ترحمطلبان در گرفت!!🙂
پ.ن: نگران نباشید، هیجان داریم به اندازه کافی. خیلی خشن نمیشه ولی هیجان خواهد داشت.
انشاءالله
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 23
عباس سرش را تکان میدهد: میدونم، نگران نباش.
بهزاد با یک نیشخندِ اعصابخوردکن دارد آرام آرام نزدیکمان میشود؛ حتماً خوب میداند راه فرار نداریم و مانند یک حیوان وحشی که طعمهاش را گیر انداخته و میخواهد با آرامش سراغش برود، دارد به سمت ما میآید. عباس اسلحهاش را به سمت بهزاد میگیرد و داد میزند: جلو نیا!
بهزاد میزند زیر خنده؛ یک خنده تهوعآور. صدای زنانهای از پشت سرمان میگوید: خودتم میدونی که هیچ کاری از دستت برنمیاد!
برمیگردم. زنی را میبینم حدوداً چهل ساله؛ زیبا اما بدون آرایش. یک پالتوی چرمی سیاه پوشیده و شال قهوهای. کمی از موهایش از روسری بیرون زده. چشمان سبزش مثل بهزادند؛ وحشی اما آرام. دستانش را در جیب پالتوی چرمش فرو کرده و آرام به سمت ما میآیند. بشری زمزمه میکند: این ستاره ست!
در ذهنم دفترم را ورق میزنم تا برسم به نام ستاره. این خودش است؛ همانطوری که فکر میکردم. نمیدانم قیافهام چطوری شده که میخندد: آره، من ستارهم. از دیدنت خوشحالم، مامان!
کلمه مامان را با حالت تمسخرآمیزی به زبان میآورد و قاهقاه میزند زیر خنده. صدای قهقههاش شبیه جادوگرها ست و مثل مته در سرم فرو میرود. بهزاد خطاب به عباس میگوید: قهرمانبازی در نیار، ما فقط اون دفتر رو میخوایم!
از ذهنم میگذرد دفتر را بدهم و خودم و بقیه را نجات بدهم؛ اما عباس برمیگردد به سمتم: نه، این کار رو نکن. بهزاد اگه دستش برسه همه ماها رو میکُشه.
جملهاش در ذهنم تکرار میشود. ناگاه چیزی یادم میآید. قدمی جلو میگذارم و خطاب به بهزاد و ستاره، صدایم را بلند میکنم: تو نمیتونی منو بکُشی، چون خودتم میمیری!
دوباره بهزاد و ستاره میزنند زیر خنده؛ از همان خندههای چندشآور. ستاره خندهاش را جمع میکند و میگوید: اگه پاش بیفته، تو رو هم میکشیم! مهم نیست بعدش چی میشه! خودتم میدونی استراتژی من چیه!
دو دستش را رو به آسمان میگیرد و باز میکند: استراتژی شمشون! شنیدی؟
دستانش را ناگهان پایین میآورد و میگوید: כולנו מתים ביחד!
معنای کلمات عبریاش را کنار آنچه از استراتژی شمشون میدانم میچینم. این استراتژی داستانش مفصل است؛ اما خلاصهاش این میشود که یا من زندگی میکنم، یا هیچکس! بشری میپرسد: این چی گفت؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 24
ترجمه جملهای که گفت خیلی ترسناک است. به خودم میلرزم و ترجمه را زمزمه میکنم: همه با هم میمیریم!
ستاره دستش را دوباره در جیبش میگذارد و باز هم میخندد: خوشم میاد که سریع منظورم رو فهمیدی.
دستش را همراه یک اسلحه از جیبش درمیآورد و به سمت ما میگیرد. لبخندش محو میشود و صدایش بلند: پس با آدمی که خط قرمزی نمیشناسه در نیفت! دفتر رو بده.
ناخودآگاه دستم را میگذارم روی کیفم و به بشری نگاه میکنم. بشری سرش را تکان میدهد که یعنی نه. راه دیگری هم داریم؟ نه! به عباس میگویم: اگه بهش ندیم هم همهمونو میکُشه!
-بهتر از اینه که تسلیم بشیم. تو نمیدونی، اگه دفتر بیفته دست اینا، فاجعه میشه.
از خودم میپرسم چه فاجعهای؟ نمیدانم. ستاره نیشخند میزند، عقب میرود و چندبار به شیشه دودی ماشینش میزند. بعد هم با یک لبخندِ کمرنگ و شیطانی خیره میشود به من. این از بهزاد هم هیولاصفتتر است!
درهای ماشین باز میشود. اول در تاریکی چیزی مشخص نیست؛ اما بعد حاج حسین را میبینم و مردی که از پشت سر، یقهاش را گرفته و هلش میدهد. دوباره نفسم بند میآید و دستم را میگذارم روی قلبم. دستان حاج حسین بسته است. میخواهم بدوم جلو؛ اما بشری بازویم را میگیرد. ستاره از تقلایم به خنده میافتد.
ستاره به مردی که پشت سر حاج حسین است میگوید: بنشونش روی زمین منصور!
میفهمم که اسم مرد باید منصور باشد؛ یک مرد شاید همسن بهزاد اما اتوکشیدهتر و البته، با ریش جوگندمی و یقه دیپلمات بسته شده. یعنی این هم شخصیت رمان من است؟ کدام رمان؟ کجا؟
منصور، حاج حسین را مینشاند روی زمین و ستاره، لوله اسلحه را میگذارد پشت سر حاج حسین. دقت که میکنم، یک خط قرمز کنار شقیقه سمت راست حاج حسین میبینم؛ هرچند هیچ ترسی در چهرهاش نیست. کاملا آرام است. به من نگاه میکند و میگوید: نترس، یادته که بهت گفتم، اینا نمیتونن من رو بکُشن.
بعد هم با یک نیشخند جملهاش را کامل میکند و نیمنگاهی به بهزاد میاندازد: اگه میتونستن که تا حالا کُشته بودن!
خشم ستاره را احساس میکنم. با لوله اسلحه، ضربهای به سر حاج حسین میزند؛ اما حاج حسین لبخند را روی لبش نگه میدارد. این بار مخاطبش منم: باورم نمیشه همچین آدمایی توی وجودت باشن! باید بیشتر مواظبشون میبودی. فکر نکن اگه دفتر رو بهشون بدی همه چی تموم میشه. حتی روی سر خودت هم سوار میشن. تو هم میشی یکی عین اونا.
ستاره دوباره با اسلحه به سر حسین ضربه میزند: دهنتو ببند!
و به من نگاه میکند: زود دفتر رو بده، وگرنه این شخصیت دوستداشتنی رو برای همیشه از روی زمین محوش میکنم!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
سلام
واقعاً چرا انقدر به اذیت شدن عباس علاقه دارید؟
درک نمیکنم.🙄
پ.ن: عباس اسیر داعش نشد، اسیر جبههالنصره شد.
#پاسخگویی_فرات
دوستان اجازه بدید پیامهایی که ارسال کردید رو فردا پاسخ بدم.
چون واقعاً حجم پیامهای کانال میره بالا و باعث مزاحمت برای اعضا میشه.
ممنونم بابت حمایتتون🌷🌿
🔰حضرت آیتالله خامنهای در پیامی با تبریک هفته بسیج، «همت بلند، خردمندی، درستاندیشی و توکل به خدا» را ابزارهای تجربهشده برای غلبه بر مشکلات کشور دانستند.
✍️ متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هفتهی بسیج بر همگان مبارک باد، بویژه بر رویشهای تازه و با طراوت بسیجی که همچنان مانند نسل پیش از خود، فرزندان محبوبِ امام راحل عظیمالشأنند.
عزیزان!
قدرشناس جایگاه خود باشید و بدانید که با همّت بلند، و در پرتو خردمندی و درستاندیشی، و با اعتماد و توکّل به خداوند دانا و توانا، میتوانید در همهی مسائل عمومی کشور و ملت، اثربخش و مشکلگشا باشید. این تجربهی چند دههی ملت ایران است.
و السلام علیکم و رحمةالله
سیّدعلی خامنهای
۳ آذر ۱۴۰۰
#هفته_بسیج
#بسیج
#بسیجی
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت دوازدهم
تنها نگاهش میکنم. پس آن حق از دست رفته چی؟ چه کسی برای حق از دست رفته میجنگد؟
-حق از دست رفته منم و امثال ما، نه اونایی که حق رو گرفتن که به ما نرسه.
انگار افکارم راهم میخواند. البته جای تعجب ندارد؛ گذشته من است و شایدذهم توهم و خیال.
-کدوم حق گرفته شده؟ من و تو که راحتیم و حق هرکاری داریم اما اونا نه!
خودش را روی صندلیهای کنار میز میاندازد و مینشیند.
-الان حق منذو تو رو گرفتن، حق ما این بود که الان تو خونمون میبودیم، نه توی پایگاه بدون آب و غذا.
نمیدانم انگار هم او راست می گوید هم من. به سمتش قدم برمیدارم. به چشمانم نگاه میکند.
-چیه هنوزم قانع نشدی؟
دوقدم دیگر را به سمتش میروم و مچ دستانش را میگیرم.
-ببین تو...
باصدای داد احمدی سرم میچرخد به سمت در و رشته کلام از دستم میرود. آیه سریع بلند میشود و این بار او مچ دستانم را میگیرد.
صدای دادهای احمدی میآید اما مبهم. آیه به سمت چادرش میرود و تامیخواهد در راباز کند سریع به سمتش میروم.
-کجا؟
نگاهم میکند.
-باید ببینم چه خبره اگه اونایی باشن که دنبالتن بدبخت شدیم.
دستم از دور مچش شل میشود. تا میخواهد در را باز کند در با شتاب به سمتمان هل داده میشود و هردو روی زمین پرت میشویم.
همان مرد است باچند نفری دیگر. ضربان قلبم روی هزار میرود. مرد با لبخندی صورتش را زشتتر از قبل کرده به من نگاهی میاندازد. یک لحظه یادم می افتد که چادر سرم نیست. نمیدانم چیکار کنم.
-تو...تو... اینجا چی میخوای؟
صدای آیه میلرزد، دستانش هم. هر چهار مرد به سمت آیه برمیگردند. کمی خود را به سمت صندلی میکشم و چادرم را از رویش پایین میکشم و سریع برسرم میاندازم.
یکی از مردها با پوزخندی به آیه نگاه میکند.
-چیه فک کردی فقط تو میتونی از گذشته بیای کمک و حقتو بگیری؟ منم اومدم حقمو بگیرم.
آیه سریع بلند میشود و دستانش را مشت میکند.
-دهنتو ببند، کدوم حق هان کدوم حق؟ اصلا میفهمی چی میگی؟
آرام بلند میشوم و به سمت آیه میروم. مرد که نمیشناسمش لبخندی میزند و یواش آن لبخند به قهقهه تبدیل میشود.
-بچهها هم جدیدا دم در آوردن.
یکی از آن مردهایی که دنبالشان هست میگوید:
-بسه عجله کنین. عماد توام همش نخند بگیرشون تا بریم.
هرسه سری تکان میدهند. مردی که ظهرهم دنبالم بود به سمتم قدم برمیدارد. نمیدانم باید چه کاری انجام بدهم بارها خواستم ورزش رزمی یاد بگیرم اما نشد.
بدنم میلرزد هرچه او جلو میآید من عقب می روم نگران این هستم که به دیوار برسم.
صدای داد و بیداد آیه را میشنوم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
خداراشکرکه جالب بوده🙂
.......
ان شاء الله همیشه پایدار باشن در این رشته و موفق باشند.
#پاسخگویی_صدرزاده
بله خودمم قبول دارم راستش من احساسم نسبت به شخصیتام یه حس فلسفیه. به نظرم هرممکن الوجودی امکان وجود داره پس شاید شخصیتای منم وجود داشتن در گذشته و اصلا اونا هویت گمشده خود منن. برا همین گیج شدین🙂ببخشید دیگه🙏🏻
#پاسخگویی_صدرزاده