eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
847 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام متاسفانه هنوز نتونستم بخونمش. اما از تقریظ حضرت آقا مشخصه که کتاب خیلی خوبیه
سلام ممنونم که به یاد ما بودید. زیارت قبول. چشم.
سلام «از دیدنت خوشحالم»
سلام مطمئن باشید اگر یک نفر قسمت شما باشه، حتما بهش می‌رسید. اگر نشده که یعنی اون فرد قسمت شما نبوده و به صلاح شما هم نبوده، و اگر قسمت هم باشید هم بهش می‌رسید. بهترین راه برای حفظ غرورتون هم اینه که این تصمیم رو بپذیرید و سعی نکنید تغییرش بدید. خیلی‌ها با این شکست‌های عاطفی مواجه می‌شن و باهاش کنار میان. سخته ولی شدنیه. توی زندگی، شکست‌های سخت‌تر از این هم هست. ضمن این که یادتون باشه تا وقتی با یک نفر سر سفره عقد ننشستید، درِ قلبتون رو براش باز نکنید.
نظرات شما عزیزان 🌿 ممنون بابت حمایتتون🌷 خوشحالم که کم‌کم متوجه پیام داستان شدید... پ.ن: فعلا پایان داستان معلوم نیست...
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 27 بهزاد لبخندی از سر رضایت می‌زند: ده بار گفتیم دیگه، دفترت رو می‌خوایم! -دفتر رو می‌خواید چکار؟ -می‌خوایم عاقبت‌مون رو عوض کنیم، همین. کیفم را باز می‌کنم و دفتر را در می‌آورم. عباس با چشمان گرد شده برمی‌گردد به سمتم: تو که نمی‌خوای دفتر رو بهشون بدی؟ سوالش هزاران بار در سرم پژواک می‌شود. نمی‌دانم چه جوابی بدهم. دفتر را میان دستانم می‌گیرم و نگاه می‌کنم. عباس سوالش را تکرار می‌کند: دفتر رو بهشون نمی‌دی مگه نه؟ به عباس نگاه می‌کنم: عاقبت بدی که داشتن تقصیر منه! می‌خوام کمک‌شون کنم! بشری مچم را می‌گیرد: تقصیر خودشونه! این کار رو نکن! نگاهم را از بشری می‌کشانم به سمت بهزاد: خب بگید دوست دارید عاقبتتون چطوری باشه، خودم می‌نویسم. ستاره جلو می‌آید. عباس اسلحه‌اش را به سمت ستاره می‌گیرد: وایسا نیا جلو! با تردید به عباس می‌گویم: نه اشکال نداره. بذار بیاد. عباس با بهت سلاحش را پایین می‌آورد: این کار رو نکن مامان! داری قوی‌ترشون می‌کنی! خودم هم می‌ترسم؛ اما شاید این یک راه برای رها شدن از این اهریمن درونم باشد. نگاهی به حاج حسین می‌اندازم که خیس شده است؛ سر تا پایش. الان سرما می‌خورد. با نگرانی نگاهم می‌کند. مقابل ستاره می‌ایستم و می‌گویم: قول بده وقتی سرنوشتتون رو تغییر دادم، حاج حسین رو آزاد کنی و دست از سرم برداری. حانان که دست به سینه، به ماشین تکیه زده، یک دستش را بالا می‌آورد و می‌گوید: خیالت راحت. دوباره رو به ستاره می‌کنم: خب بگو چی بنویسم؟ ستاره با چشم به دفتر اشاره می‌کند: صفحه شخصیت‌پردازی منو بیار تا بهت بگم. زیادی نزدیک شده است؛ نزدیک‌تر از شعاع حریم امن، یعنی کم‌تر از شصت سانتی‌متر. می‌توانم بوی ادکلنش را حس کنم؛ یک چیزی شبیه بوی عود؛ عجیب و ناآشنا. می‌ترسم؛ نمی‌دانم از خودم، ستاره یا کاری که می‌خواهم بکنم؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞