eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
847 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
نظرات شما عزیزان🙂🌿 واقعاً آنقدر زیاده که نمیشه تک‌تک‌شون رو جدا پاسخ بدم. ممنونم بابت حمایت و بازخوردتون🌷
خیلی از شما عزیزان هم درباره خط قرمز پرسیده بودید؛ ان‌شاءالله به زودی ادامه‌ش با قسمت‌های جذاب‌تری منتشر میشه؛ اندکی صبر...
سلام نه اصلا اینطور نیست که درباره همه‌چیز اطلاعات داشته باشم؛ یک نمونه‌ش هم همین بحث واکسن که دیدید بارها گفتم در این زمینه تخصص ندارم و نظر نمی‌دم. حالا آدرنالین رو به عنوان اطلاعات عمومی می‌دونستم چیه؛ این تعریفی که ازش در کانال فرستادم هم به راحتی می‌تونید توی اینترنت پیدا کنید. سعی می‌کنم اطلاعات عمومی خودم رو بالا نگه دارم؛ اما باز هم این به معنای تخصص در همه‌چیز نیست.
یکی از مخاطبان عزیز هم یک پیامی دادند که خیلی قابل تامل بود؛ و فکر می‌کنم ایشون بیشتر از همه متوجه انگیزه بنده از نوشتن رمان امنیتی شدند. نظرشون در اسکرین‌شات نمی‌گنجید: 💬 آخه ترحم طلبان ب درد رمان امنیتی نمیخورن به درد واقعیت میخورن. ما تو رمان هیجان طلبیم برا اینکه مردم ساده و آسون نبینن دردهای کسایی که براشون خون و جونشونو وسط گذاشتن. ندیدن ریختن خون پاک ترین آدمایی که به عمرمون دیده بودیم رو جلو چشممون. ندیدن کسایی که از تمام زندگیشون گذشتن برا امنیت مردم. خون‌هایی که ریخته شد پاک ترین خونها بود... خیلی خوبه که تو واقعیت لمسش نمیکنن ولی لمس کردن این سختی تو رمان بهشون آسیبی نمیزنه. پس بله تو رمان خوشحال میشم لمسش کنن. چون دیدیم کیا جونشونو تو این راه دادن و چه سختی هایی رو کشیدن و هیچکس باخبر نشد. شاید این باخبر شدنه باعث بشه قدر این امنیت دونسته بشه شاید باعث بشه بفهمیم امنیتی که هر لحظه ش با قطره قطره خون شهدا تضمین شده لحظاتش برا هدر دادن نیست. وقتی یه عده دارن جون میدن برا هر لحظه امنیت و آرامشت تو هم وظیفه ای داری. یه عده سپر شدن و این جهادو به عهده گرفتن که تو بتونی تو امنیت به جهاد خودت بپردازی جهاد علمی، جهاد فرهنگی، همه اینا. یه عده سپر شدن که ما بتونیم بدون مزاحم تلاش کنیم برا نزدیک کردن ظهور آقا. واقعا واقعا نامردیه اگه این لحظاتو با بیخیالی به سرگرمی خودمون بگذرونیم ولی تو واقعیت با تمام وجود برا زجر ندیدن دیگران میجنگیم. هیجان طلبیمون از رو بیماری که نیست. فقط دوست داریم واقعیت های دردناک رو حداقل یه کم به ذهن مخاطب نزدیک کنیم هرچند بازم به شکل هیجان میبیننش خیلی از جوونا تا وقتی تو واقعیت تو اون شرایط قرار نگرفتن ذوق میکنن براش و از دور براش بال بال میزنن. و هیچوقت نمیتونن بفهمن زندگی ای که دائم تو حال آماده باش باشه و دائم برای خودت و عزیزانت نگران باشی یعنی چی فقط از دور توش طعم هیجان میبینن البته ایرادی هم نداره اصلا دلیل وجودمون همینه که هیچوقت این حالو نفهمن... 🌿🌿🌿 سلام؛ خیلی ممنونم از پیام شما. کاملا درسته.
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 25 ستاره دوباره با اسلحه به سر حسین ضربه می‌زند: دهنتو ببند! و به من نگاه می‌کند: زود دفتر رو بده، وگرنه این شخصیت دوست‌داشتنی رو برای همیشه از روی زمین محوش می‌کنم! عباس داد می‌زند: تو غلط کردی! حاج حسین اما اصلا عین خیالش نیست. صدایش را بالا می‌برد: آروم باش؛ می‌دونی که نمی‌تونن. ستاره گلنگدن اسلحه را می‌کشد و آن را روی سر حاج حسین می‌گذارد: باشه، بذار امتحان کنیم! یک... دو... میخ حاج حسین شده‌ام؛ حاح حسینی که حالا قطرات باران دارند صورتش را می‌شویند. زبانم بند آمده. حتی نمی‌توانم ذکر بگویم. انگار زمان یخ زده است. ناگاه با صدای باز شدن درِ سمت رانندۀ ماشین، این یخ می‌شکند. نگاه همه برمی‌گردد به سمت مردی که از صندلی راننده پیاده می‌شود و با یک لبخند مرموز، نگاهی به همه می‌اندازد و می‌گوید: وایسا ستاره! بذار از یه راه بهتر حلش کنیم! نفس حبس شده‌ام را از سینه بیرون می‌دهم؛ عباس و بشری هم حالشان دست کمی از من ندارد. سر تا پای مرد را برانداز می‌کنم؛ مردی که در اولین نگاه و با دیدن بینی عقابی و چشمان سبزش، می‌توان حدس زد نسبتی با ستاره دارد؛ اما مسن‌تر از ستاره است؛ صورت تپلش را هم سه‌تیغه تراشیده. رو می‌کند به سمت من و با همان لبخند مرموز می‌گوید: چرا یه بارم به ما حق نمی‌دی؟ از لحنش جا می‌خورم؛ زیادی دوستانه است. می‌گویم: تو دیگه کی هستی؟ عباس با چشمان گرد و متعجب به مرد نگاه می‌کند؛ انگار می‌شناسدش. ستاره لبخند می‌زند و دستش را می‌اندازد دور گردن مرد: یادم رفت معرفی کنم، برادرِ مارمولکم، حانان! حانان به من نگاه می‌کند، مثل جنتلمن‌ها لبخند می‌زند و کمی خم می‌شود: -Ich bin froh, dich zu sehen! نفهمیدم چه گفت؛ اما حدس می‌زنم به زبان آلمانی باشد. انگار از دیدن قیافه‌هایمان لذت می‌برد؛ از این که حرفش را نفهمیده‌ایم. جمله‌اش را به عبری تکرار می‌کند: אני שמח לראות אותך! عباس زیر لب غر می‌زند: بهش بگو به زبون آدم حرف بزنه! می‌گویم: داره می‌گه از دیدنم خوشحاله. عباس باز هم زیر لب می‌گوید: غلط کرده! آرام می‌پرسم: می‌شناسیش؟ قبل از این که عباس دهان باز کند و حرفی بزند، حانان یک قدم جلو می‌آید: چرا فکر می‌کنی من و بقیه شخصیت‌های منفی، سیاهِ سیاهیم و این شخصیت‌های مثبت سفیدِ سفیدن؟ تو فکر می‌کنی ما آدم نیستیم؟ تو فکر می‌کنی ما احساس نداریم؟ وجدان نداریم؟ عباس می‌پرد وسط حرفش: دِ اگه داشتی که... بهزاد به عباس پرخاش می‌کند: تو ساکت شو! داره با مامان حرف می‌زنه! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 26 حانان دستش را روی سینه می‌گذارد با لحن ملایم و لهجه‌ای که ترکیب آلمانی و عبری ست ادامه می‌دهد: ببین! ما هم همون‌قدر که اون حق داره به تو بگه مامان، حق داریم مامان صدات کنیم. تو خودت ما رو خلق کردی! ما هم بخشی از خود تو هستیم! چرا فکر می‌کنی با تو دشمنیم؟ دلم می‌لرزد. او هم بخشی از من است دیگر! عباس نهیب می‌زند: حرفشو گوش نکن! صدای ستاره را می‌شنوم: تا حالا به این فکر کردی که ما چرا انقدر بد شدیم؟ شاید می‌تونستیم انقدر بد نباشیم، اگه تو با ما بهتر تا می‌کردی. اگه عاقبت ما رو بهتر می‌نوشتی. بشری حرف ستاره را نیمه‌تمام می‌گذارد: خودت انتخاب کردی اینطوری باشی! خودتم از بد بودنت خوشحالی! ستاره بی‌توجه به بشری، قدمی جلو می‌گذارد و به چشمانم خیره می‌شود. این‌بار در نگاهش عجز را می‌خوانم: من نمی‌خواستم اعدام بشم! منصور هم نمی‌خواست! بهزاد هم دلش نمی‌خواست سوخت بره و بمیره! بهزاد حرف ستاره را تکمیل می‌کند: اگه حاج حسینی نبود که منو شناسایی کنه، اگه عباسی نبود که عوامل منو دستگیر کنه، من زنده می‌موندم. اصلاً شاید اگه رفیقام بیشتر بهم محل می‌ذاشتن، پام به کمپ اشرف باز نمی‌شد. تو می‌تونستی منو توی جنگ شهید کنی، ولی نکردی! بالاخره قفل زبانم را باز می‌کنم: و... ولی تو... تو خودت خواستی! عصبی می‌خندد: تو منو اینطور نوشتی. تو نوشتی که من جاه‌طلبم، نوشتی من بی‌رحمم. بعد انگشت اشاره‌اش را می‌گیرد به سمتم: گوش کن؛ تو به اندازه حاج حسین دلسوزی، به اندازه بشری شجاعی، به اندازه اریحا محکمی؛ اما یادت باشه به اندازه من جاه‌طلبی! به اندازه ستاره متکبری! و به اندازه منصور منافقی! کلماتش مثل سوزن در مغزم فرو می‌روند. سرم درد می‌گیرد. از مثل آن‌ها بودن می‌ترسم. نه... من به اندازه آن‌ها بد نیستم! عقب می‌روم و صدایم را بالا می‌برم: نه! من انقدری که تو می‌گی بد نیستم! من منافق نیستم! من آدم‌کُش نیستم! منصور می‌خندد و بالاخره به زبان می‌آید: چرا، می‌تونی باشی! یه نگاه به ما بکن! ماها بهت نشون می‌دیم تو اگه بخوای تا کجا می‌تونی پیش بری! نگاه عاجزانه‌ای به عباس و بشری می‌اندازم و می‌نالم: اینا چی می‌گن؟ عباس سر تکان می‌دهد: متاسفانه راست می‌گن؛ ولی این تویی که انتخاب می‌کنی کدوم ما باشی! همون‌قدر که می‌تونی مثل اونا بشی، می‌تونی مثل من و کمیل و خانم صابری هم باشی! تو اگه بخوای می‌تونی به خوبیِ یه شهید باشی. دستانم می‌لرزند؛ می‌دانم از سرما نیست که از ترس است. از خودم بدم می‌آید؛ از این که می‌توانم تا این حد بد بشوم. از خودم می‌ترسم. بشری شانه‌هایم را تکان می‌دهد: همین که از اونا بدت میاد خیلی خوبه. اگه ازشون بدت بیاد ضعیف می‌شن. حانان دوباره صدایش را می‌برد بالا: چرا باید از ما بدش بیاد؟ بخاطر کارایی که طبق نوشته‌های خودش انجام دادیم؟ باز هم دلم می‌لرزد. اصلا بد بودن آن‌ها تقصیر من است. دلم برایشان می‌سوزد. ستاره می‌گوید: خیلی سخته که شخصیت منفی باشی و همه ازت متنفر باشن. خیلی سخته که همه اریحا رو دوست داشته باشن و هر شب با خوندن رمانت آرزو کنن نجات پیدا کنه؛ اما هم‌زمان دعا کنن تو گیر بیفتی و بمیری. حانان با تاسف سر تکان می‌دهد. منصور نیشخند می‌زند: محبوبیتش برای اوناست، تف و لعنتش برای ما! وقتی ما می‌میریم همه خوشحال می‌شن؛ ولی وقتی اونا بمیرن همه غصه می‌خورن و گریه می‌کنن. نمی‌دانم چرا؛ اما یک حسی ته دلم می‌گوید آن‌ها هم نیاز به دلجویی دارند. شاید در حقشان زیاده‌روی کرده‌ام. اصلاً من در عاقبت بد آن‌ها مقصرم. لبانم می‌لرزند و به سختی می‌گویم: خب... خب چی می‌خواید شماها؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت سیزدهم مرد باز هم به من نگاه می‌کند. آب دهانم را پایین می‌دهم بدنم هنوز هم می‌لرزد. سرم را کمی کج می‌کنم و پشت سرم را نگاه می‌کنم چند قدمی با دیوار فاصله ندارم. -چیه ترسیدی؟ نگاهش می‌کنم. از ترس صدایم درگلو خفه شده است و تنها نفس های کش داری می‌کشم. بالاخره با چند قدم دیگر به دیوار می‌رسم. دقیقا روبه رویم ایستاده، کمی خودم را جمع می‌کنم و به دیوار فشار می‌دهم. -بگو چی ازم می‌خوای؟ ابرویی بالا می اندازد. -اون رمانت باید نتیجه گیریش عوض بشه! ماهمیشه باید توچشم مردم اون فرد خوب بمونیم. هنوز هم صدای دادهای آیه می آید. اما انگار اوهم صدای مرد را شنیده. -چی میگی......محدثه........گوش......نکن......واقعیت... آن قدر نفس نفس می‌زند که تیکه تیکه صدایش را می‌شنوم. اما پس واقعیت چیست. -این تویی که داری واقعیت را عوض می‌کنی یادت که نرفته مردم ۲۰ساله قبول کردن که واقعیت اونیه که ما می‌گیم. پوزخند صدا داری می‌زند. -الان تو هر چیم بگی کسی باورت نداره اما ما نمی‌خواییم آبرومون را ببری. انگار راست می‌گوید سال ها ست مردم حرف هایشان راباور کرده اند پس گفتن حرف های من ارزشی ندارد که. -نــــــــــــــــــــه ارزش داره ارزش داره به خدا داره. آیه به هق هق افتاده نمی‌توانم ببینمش اما انگار دیگر تلاشی برای مبارزه نمی‌کند. گیج شده ام حق با کیست؟ مرد که می‌بیند من حرکتی نمی‌کند و  وقتش را دارم می‌گیرم به سمتم می آید تا دستم بگیرد. اگرحق داشت قطعا پایش را از گلیمش دراز تر نمی‌کرد. خشمگین می‌شوم. با اخم بر می‌گردم به سمتش. -دستت بهم بخوره، ته داستان همون میشه که خودم نوشتم. حرفم هنوز تمام نشده که میخندد. بی اهمیت به من آخرین قدم را بر می‌دارد. دیگر راهی ندارم چشمانم را می‌بندم و از خدا کمکی امدادی چیزی طلب می‌کنم. ناگهان صدای داد بلندی می آید و مرد چادر من را در مشت می‌گیرد. لای چشمانم راباز می‌کنم. نمی‌دانم چرا مرد یک دفعه داد می‌کشد. -ول کن دستمو! صدای بم و گیرایی از پشت مرد می‌غرد. -چادرخانما ول کن، تا دستتو از جا نکندم. مرد انگار نمی‌فهمد و چادرم را بیشتر می‌کشد. سرو صدای زیادی می آید، انگار این مرد مجهول تنها نیست اما نمی‌توانم حواسم را به آیه بدهم. با صدای داد مرد حواسم جمع می‌شود. -گفتم ول کن چادرا! مرد کمی مشت دستانش را شل می‌کند که چادرم را از میانش می‌کشم. می‌خواهم فرار کنم، نمی‌شود چون برداشتن قدمی موجب برخوردم با تن مرد می‌شود. انگار آن مرد که امدادی برایم بود می‌فهمد و مرد را عقب می‌کشد. آماده می‌شوم که بدوم اما حسی می‌گوید نگاهی به چهره مردی کنم که مرا نجات داده است. سرم را به سمتش می‌چرخانم وتا نگاهم به چهره اش می افتد همه ترسم از بین می‌رود. ریش هایی بلند با هیکلی چهار شانه. سرش را زیر می اندازد. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
سلام بله کم و بیش رمان های فلسفی هم میخونم عاشقانه هم قبلا میخوندم بیشتر الان رمان های مفهومی میخونم و البته عاشقانه از دید خودم. آخرین رمان عاشقانه که عالی بود به نظرم البته عشق به دید خودم رمان حیدر هست عالیه این کتاب.البته سعی دارم میکنم هر هفته یک کتاب معرفی کنم از کتابایی که خوندم بخونید حتما اونایی که معرفی میشه و به بقیه هم معرفی کنید.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت یازدهم از کنار کوچ
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت دوازدهم سریع از خیابان عبور می‌کنیم و کمی جلوتر با ایستادن سیدعلی متوقف می‌شویم. می‌پرسم: ببخشید چیزی شده آقا سیدعلی؟ جواب می‌دهد: رسیدیم به ماشین دیگه. سوار بشید تا بریم. سوئیچ ماشین را از جیبش در می‌آورد و درب را باز می‌کند. یک ال نود نقره ای ماشین اوست. _البته این ماشین امانته دست بنده. همه به سمت ماشین می‌رویم و سوار می‌شویم. سیدعلی و مجید جلو، من و عارفه هم عقب سوار می‌شویم. این بخش از خیابان نسبت به ابتدای خیابان هم خلوت تر است و هم ماشین ها می‌توانند جابه جا شوند البته به سختی. سیدعلی حرکت می‌کند و به طرف درمانگاه می‌رود. عارفه سرش را به شیشه ماشین تکیه داده و چشمانش بسته است. می‌پرسم: عارفه خوبی؟ آرام سرش را تکان می‌دهد. چند دقیقه نشده که به بیمارستان می‌رسیم و می‌رویم داخل. بیمارستان شلوغ است و تعداد بیماران منتظر زیاد. تصمیم دارم عارفه را به اورژانس ببرم. از طریق راهرو وارد اورژانس می‌شویم. سیدعلی می‌گوید: من دکتر اورژانس رو میارم. یه گوشه بشینید. با عارفه روی صندلی های انتظار اورژانس منتظر می‌شویم. چند دقیقه بعد دکتر می آید و می‌گوییم چه شده است. دکتر عارفه را به طرف رادیولوژی م‌یبرد و به ما می‌گوید که منتظر بمانیم. ⏰⏰⏰⏰⏰ دو سه ساعت می‌گذرد. استخوان دست عارفه فقط ترک خورده است. ولی بازهم مجبور است گچ بگیرد. در این دوساعت چندین بار با فاطمه تماس گرفتم اما خاموش بود. از زمانی که عارفه برای گرفتن عکس و معاینه رفته، سیدعلی خیلی ناآرام است.جرات نمی‌کنم بپرسم چه اتفاقی افتاده است. مجید هم گوشه ای خوابش برده است. بیخیال از این همه اتفاق. چند لحظه که می‌گذرد در اتاق باز می‌شود و عارفه بیرون می‌آید. دستش را با فایبر گلاس گچ گرفته اند. احتمالا برای اینکه راحت تر باشد. دکتر می‌گوید: سه هفته دیگه باید بیاد گچ رو باز کنه. تشکر می‌کنیم.سیدعلی سراغ مجید می‌رود و با لحن عجیبی می‌گوید: ببخشید آقا دیرتون نشه؟ مجید در خواب با صدایی از ته چاه میگوید: دیر نمیشه خانومم. الان میرم. می‌خندم و می‌گویم: به سلامتی زن گرفتی آقا مجید؟ تا صدایم را می شنود می‌پرد بالا. چشمانش از خواب سرخ شده است. کمی به اطراف نگاه می‌کند و می‌گوید: نه بابا ما و زن گرفتن. اشتباه به عرضتون رسوندن. سیدعلی از جا بلندش می‌کند و می‌گوید: باشه. حالا بیا بریم کارمون تموم شد. باهم از بیمارستان خارج می‌شویم. نمی‌دانم کجا باید برویم. می‌گویم: خب الان کجا باید بریم؟ عارفه کمی فکر می‌کند و می‌گوید: به نظرم بریم پایگاه بهتره. هم نزدیکه هم قابل اطمینان. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
سلام بله خیلی بامزه است. 😅🌹 ______ سلام دیگه نمیدونم واقعا. 😅🙄
سلام ان شاءالله به زودی رمان خودم رو تکمیل و منتشر میکنم.🌹