eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
848 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
📺 ⭕️ تهیه شده در مجموعه ثریا 🖋 موضوع: روایت ابعاد ترور و زندگی شهید محسن فخری‌زاده ✅ شنبه ٦ آذر ساعت ٢٠:٠٠ ❎ تکرار روز بعد ساعت ٠٧:٠٠ و ١٢:٣٠ شبکه افق
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت پانزدهم -می‌ریم پایگاه. -می‌فهمی چی می‌گی؟ اونجا امن نیست. نگرانی تمام وجودم را در بر می‌گیرد. -باید بریم، نگران حاج کاظمم، نگران حامدم. -نگران نباش. اونا مراقب خودشون هستن. یک‌دفعه به یاد حامد می‌افتم. واقعا او همان حامد بود؟ -آیه حامد کیه؟ انگار سال‌هاست می‌شناسمش. آیه لبخند محوی می‌زند. -من شخصیت رمان توام و هویت تو. آقا حامد هم شخصیت رمان خانم شکیباست. تعجب می‌کنم. تازه می‌فهمم چرا این‌همه او را می‌شناسمش. در فکر فرو رفته‌ام، که یک‌باره آیه کمی مرا به عقب هلم می‌دهد فریاد می‌زند. -برو فقط برو دارن میان. کمی دور و اطراف را نگاه می‌کنم. راست می‌گوید. سریع می‌دوم به سمت میدان. بانک همچنان درحال سوختن است و باران نمی‌تواند آن را خاموش کند. چادرم خیس شده است و سنگین. آن را به دور خود می‌پیچم. سخت است در این باران با پاهایی که از سرما یخ زده است بدوم؛ اما می‌دوم و آیه راهم تنها می‌گذارم. به میدان که می‌رسم چشمانم گرد می‌شود. این اوج نامردی است که این‌گونه اموال مردم را به آتش می‌کشند. در گوشه ای موتوری در آتش می‌سوزد و در گوشه‌ای دیگر اتوبوس در حال آتش گرفتن است. حق واقعا این‌گونه است؟ این‌ها حق‌الناس و دیگر چیزها را با هم مخلوط کرده‌اند!! نگران فاطمه و زهرا می‌شوم دست در جیب می‌کنم که به آنها تماس بگیرم؛ اما تلفنم را پیدا نمی‌کنم. تازه به یاد فلشی می‌افتم که رمانم در آن بود. نگران می‌شوم که فلش جایی گم شده باشد! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
سلام و وقت بخیر 🌹 خانم اروند هستم عذرخواهی میکنم. بنده مسافرت هستم و قسمت امشب رو نتونستم آماده کنم ان شاءالله فردا دو قسمت در کانال قرار میدهم. خیلی معذرت میخوام. 😓🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام همه چیز عادیه، فقط جمعه یکم درگیری شد اونم توی خیابون‌های اصلی حاشیه زاینده‌رود. ولی شهر کاملاً امنه‌. اتفاقاً من همین دیروز بیرون بودم و خیابون‌های اصلی هم کار داشتم و خبری نبود. کاملاً عادی بود. نه. نمی‌رم.
سلام بله، قطعا این بی‌مهری‌ها هست. ولی باعث نمی‌شه ادامه ندیم. هنر اینه که توی شرایط سخت هم آدم به کارش ادامه بده. مهم نیست شناخته بشم یا نه، مهم اینه که کارم رو درست انجام بدم. ممنونم از لطف شما
سلام چون به رفاقت وحید، حسین و سپهر اشاره داره و عاقبت این رفاقت. حلال کنید اگر پاسخ تون رو دیر دادم. ببخشید.
سلام نه نداره، ولی این داستان زمانی اتفاق افتاده که من هنوز شاخه زیتون رو ننوشتم.
سلام اعتراضات مردم به مشکلات معیشتی که در دی ماه ۹۶ اتفاق افتاد و تبدیل به اغتشاش شد.