سلام
چون به رفاقت وحید، حسین و سپهر اشاره داره و عاقبت این رفاقت.
حلال کنید اگر پاسخ تون رو دیر دادم. ببخشید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
نه نداره، ولی این داستان زمانی اتفاق افتاده که من هنوز شاخه زیتون رو ننوشتم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
اعتراضات مردم به مشکلات معیشتی که در دی ماه ۹۶ اتفاق افتاد و تبدیل به اغتشاش شد.
#پاسخگویی_فرات
نظرات شما عزیزان
ممنونم از لطف شما
پ.ن: به زودی معلوم میشه...
پ.ن۲: منم نمیدونم چرا؟
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 31
و دوباره رو به من میکند: آره، من افسر متساوام، نیروی عملیات ویژه موساد. میدونی چرا؟ چون یه دنیا تهدید علیه ما اسرائیلیها هست. چون نمیتونیم بشینیم تا بیان مثل جریان هولوکاست نابودمون کنن. باید از خودمون دفاع کنیم!
میگویم: خودتم میدونی هولوکاست دروغه!
ستاره صدایش را بالا میبرد: نیست! نیست! اینهمه آدم مُردن، واقعاً مُردن. دولت یهودیه توی خون و آتیش نابود شد، ما باید دوباره بسازیمش. دولت خودمون رو، کشور خودمون رو. ما یه کشور نوپاییم، نباید امنیت خودمون رو تامین کنیم؟
بشری میخندد: هه! کشور!
صورت ستاره سرخ میشود. میگویم: باشه، اصلا دارید دفاع میکنید ولی چطوری؟ با ترور و کشتار و جاسوسی دفاع میکنید از خودتون؟ مقابل مردم عادی؟
ستاره کلافه میشود. چند لحظه بیرون را نگاه میکند و نفس عمیق میکشد: باشه، اصلاً از دید ما هم ننویس، چیزی رو بنویس که مردم دوست دارن بشنون. برای مردم مهم نیست سال هشتاد و هشت دعوا سر چی بود و مقصر کی بود، براشون مهم نیست بدونن دعوای ایران و اسرائیل چیه، اونا دوست دارن بدونن فلان بازیگر چرا از شوهرش جدا شد، دوست دارن بدونن فلان خواننده توی کنسرتش کُت چه رنگی میپوشه؟ مردم دنبال حقیقت نیستن، دنبال قصههای صد من یه غاز عاشقانهن. اگه میخوای ما میتونیم کمکت کنیم. هرجور بخوای. حتی حاضریم تغییر کنیم و بشیم شخصیتهای معمولی، برای رمانهای معمولی. خوبه؟
با خودم تکرار میکنم: آدمای معمولی...
فکر بدی هم نیست. رمانهایی که طرفدار دارند، راحت چاپ میشوند؛ رمانهای عاشقانه معمولی. یک پسری یک دختری را میخواهد، یک دختری یک پسری را میخواهد... بعد به هر دلیلی نتوانند به هم برسند و تهش من به هم برسانمشان. مثلا همین بشری و ابوالفضل، هیچکدامشان مامور امنیتی نباشند، وسط آتش فتنه هشتاد و هشت هم عاشق نشوند. اصلاً من چرا مینویسم؟ چرا امنیتی مینویسم؟ دردم چیست؟ میخواهم یک چیزی بنویسم مثل بقیه؟ که چی بشود؟ نه... توی کتم نمیرود.
منصور در یک خیابان فرعی میپیچد. میپرسم: الان داریم کجا میریم؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 32
ستاره جواب نمیدهد؛ خیره است به روبهرو. از شیشه جلو، بیرون را نگاه میکنم. صدای همهمه و آژیر میآید. حمله کردهاند به یک فروشگاه و شیشههایش را پایین آوردهاند، حالا هم دارند مواد غذاییِ داخل فروشگاه را میدزدند. امکان ندارد اینها از بدنه مردم عادی باشند؛ مردم عادی ساکنان همین شهرند. به هم رحم میکنند.
ستاره لبخند پیروزمندانهای روی لب دارد: این دفعه دیگه ردخور نداره. این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست. واقعاً کار رژیم تمومه.
بشری بیتفاوت میگوید: سال نود و شیش هم همین رو میگفتید، چهل ساله دارید همین رو میگید!
ستاره همچنان خیره است به آتش و آشوب: نه، خودتم میدونی امسال خیلی گستردهتره، کل اصفهان رو گرفته! اگه اصفهان سقوط کنه، شهرهای دیگه هم سقوط میکنن. خداحافظ حکومت آخوندی، سلام اسرائیل!
و بلند قهقهه میزند. از جمله آخرش حالت تهوع میگیرم. امکان ندارد. منصور میگوید: شهرهای دیگه رو دیدی؟ همه ریختن بهم. اینبار برنامهمون بینقص بود. فقط کافیه یه پادگان بیفته دست ما، چه شود!
ستاره هم حرف منصور را ادامه میدهد؛ با لذت: یه کاری میکنیم همه خیابونا پر بشه از جنازه بسیجی و سپاهی.
اسلحهاش را بیشتر روی سرم فشار میدهد: تو هم اگه میخوای زنده بمونی، بهتره بیای طرف ما. زودتر خودت رو نجات بده.
میخواهم زنده بمانم یا نه؟ اگر زنده بمانم چه میشود؟ باید در کشوری زندگی کنم که جمهوری اسلامی نیست؟ نه... اینطوری نمیشود زندگی کرد؛ نمیارزد. یک چیزهایی هست که ارزشش از زندگی هم بیشتر است.
دستم را روی زانوی بشری میگذارم و فشار میدهم. بشری دستم را نوازش میکند. حتماً چیزی میداند که انقدر آرام است. منصور میخواهد از میان لاستیکهای سوخته و جمعیتی که برای غارت فروشگاه آمدهاند بگذرد. وضعیت مثل فیلمهای آخرالزمانی شده.
صدای برخورد چیزی را با بدنه ماشین میشنوم؛ یک چیز سنگین. ستاره میگوید: صدای چی بود؟
منصور ساکت میماند؛ چون خودش هم دارد به همین فکر میکند. هنوز به نتیجه نرسیدهایم که ده، دوازده نفر به سمتمان هجوم میآورند؛ با چهرههایی که با ماسک و شال گردن پوشیده شده. دست همهشان، یا سنگ است یا چوب و یا قمه! زبانم بند میآید و خودم را در آغوش بشری میاندازم. ستاره جیغ میکشد: اینا کیان منصور؟
منصور باز هم ساکت است. ستاره اسلحهاش را غلاف میکند. از بیرون ماشین، مردی را میبینم که گویا سردسته بقیه است. چوبدستیاش را بالا میگیرد و میگوید: اینا مزدورهای حکومتن! بزنینشون!
و همزمان با صدای فریاد مرد، یک تکه سنگ میخورد به شیشه جلو و آن را میشکند. خردهشیشهها روی صندلی کمکراننده میریزند. منصور دستش را سپر صورتش میکند. بشری سرم را در آغوش میگیرد و پایین میآورد تا از من محافظت کند. ستاره جیغ میزند: برو منصور! برو!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت سیزدهم خوبی است.
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت چهاردهم
در پایگاه باز است. عارفه به رو به رو خیره شده است. چهرهاش مبهوت و ترسیده است. امتداد نگاهشرا میگیرم. احمدی سرباز محافظ پایگاه روی زمین افتاده است. هراسان وارد میشوم و به طرفش میروم. مجید با سرعت میدود و خودش را به ما میرساند. از عارفه میپرسد: چیشده؟
عارفه آرام و با صدایی لرزان میگوید:احمدی
و با دست اشاره میکند.سریع میگویم:بیا تو زود باش.
مجید وارد میشود و سریع بالای سر احمدی مینشیند. صورت سرباز بیچاره پر از زخم های کوچک و بزرگ است.، چشمش هم کبود شده است.، مجید سعی میکند بازو های احمدی را بگیرد وبلندش کند. آرام بازوهایش را میگیرد اورا به کنار میبرد و به دیوار تکیهاش میدهد. با دودست به صورتش میزند و میگوید:دادا پاشو دادا خوبی؟
دوباره نگاهم به عارفه میافتد. هنوز همانجا ایستاده است. میروم به سمتش. دستش را میگیرم و می آورمش داخل. درب پایگاه را میبندم که مجید فریاد میزند: د پاشو دیگه.چرا جواب نمیدی؟
بعد رو به من میکند و میگوید: مامان یکم آب بیار بپاشیم به صورتش بلکه بهوش بیاد.
به عارفه میگویم: سیدعلی در زد درو باز کن تا من بیام.
سرش را تکان میدهد. خیلی شوکه شده است. سریع میدوم به طرف اتاقک پایگاه. میآیم کلید را در بیاورم که میبینم در باز است. با دیدن داخل اتاق بهت زده میشوم. اتاق کاملا به هم ریخته است. پنجره اتاق شکسته است و شیشه خوردهها روی فرش پخش شده اند. کامپیوتر پایگاه شکسته و از روی میز افتاده است. مانیتورش هم تقریبا خورد شده است. کتابخانه روی زمین افتاده و کتاب هایش در کنارش پراکنده شده است. حتی فرش اتاق هم به طرز بدی جمع شده است. تکه های شیشه و پاره های کاغذ روی فرش باهم قاطی شده اند. همه این به همریختگی ها نشان از درگیری دارد. ناخودآگاه ترس وجودم را فرامیگیرد. کفش هایم را درمیآورم. آرام و بااحتیاط وارد اتاق میشوم. به طرف میز میروم. همیشه روی میز یک پارچ آب قرار داشت که آن هم شکسته است. میگردم. یک بطری آب یک گوشه افتاده است. میخواهم برش دارم که یک فلش کوچک توجهم را جلب میکند. به نظر میآید مال محدثه یا عارفه باشد. بطری و فلش را برمیدارم و سریع از اتاق خارج میشوم. کفش هایم را میپوشم. سرم را که برمیگردانم دو مرد جلویم سبز میشوند.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت چهاردهم در پایگاه ب
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت پانزدهم
از جا میپرم و قلبم تند میزند. اشک درچشمانم جمع میشود. می آیم داد بزنم که میگویند: نترس ما غریبه نیستیم.
با اضطراب نگاهشان میکنم. یکی از مردها میانسال است و یکی جوان. به مرد میانسال میخورد پنجاه وچندساله باشد. مرد جوان هم هیبت چهارشانه و ریش متوسطی دارد. نگاهم به بازوی مرد جوان میافتد. زخمی شده است و باریکه کوچک خون روی آن دیده میشود.
میگویم:شما کی هستید.
همان لحظه سیدعلی میدود به طرفم که با چهره دومرد روبه رو میشود.میگوید:مامان خوبی؟
سری تکان میدهم.دوباره میپرسم:شما کی هستید؟اینجا چکار دارید؟
سیدعلی به مردها نگاه میکند و جوابم را میدهد:حامد و حاج کاظم اند، شخصیت های خانم شکیبا و صدرزاده نمیشناسیشون؟
بهت زده نگاه میکنم. حامد را میشناختم. از داستانهای فاطمه. اما مگر میشود. یعنی...
-شرمنده ترسیدید. منم شوکه شدم نتونستم بهتون بگم کیم.
حامد این را میگوید. فرصت تعجب نیست. میگویم:اشکالی نداره. شما نمیدونید اینجا چیشده؟چرا انقدر به هم ریخته است؟
حاج کاظم میگوید: یه عده به خانم صدرزاده و آیه حمله کردند و اینجارو به هم ریختند.
باشنیدن اسم محدثه قلبم میریزد. بی آنکه بپرسم آیه کیست میگویم: چی؟محدثه؟حالش خوبه؟کجاست؟
-خوبن.فرار کردن نگران نباشید.فقط شما حواستون به اینجا باشه تا ما بریم کمکشون.
سیدعلی میگوید:ما اینجا هستیم. شما سریع برید کمکشون.
بدون خداحافظی میدوند به طرف در و خارج میشوند. ناگهان یادم میآید سرباز بیچاره بیهوش افتاده بود. می پرسم:آقا سیدعلی احمدی چیشد؟خوبه؟
-وای بیا سریع بریم پیشش. مجید تا الان نکشته باشتش خوبه.
میپرسم: چرا؟
-اونجوری که مجید به هوش میاره بدتر از کتک زدنه.
سریع میدویم به طرفشان. مجید میگوید:کجایی مامان. رفتی آب از چشمه بیاری؟
بطری را میگیرم به طرفش و میگویم:اتاق پایگاه به هم ریخته است. باید پیدا میکردم.
آب را از دستم میگیرد و میگوید: پس به خاطر همینه این دادا اینجوری پوکیده.
میخندم و میگویم:احتمالا.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞