eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
848 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم از شما لطف خداست.
سلام بله، راز شکست‌ناپذیری هر فرد یا حکومتی، اتکا و اتصالش به خداست. می‌بینید که حتی با وجود این‌همه جاسوس و خائن، باز هم جمهوری اسلامی به راهش ادامه داده.
سلام اسمشون آشناست ولی متاسفانه آثارشون رو نخوندم
سلام بله در حدی که کپی نباشه.
سلام خواهش می‌کنم تمام قسمت‌ها قرار گرفته و تاحالا کسی چنین مشکلی رو گزارش نکرده. فکر می‌کنم مشکل از ایتاست که برای شما نیاورده. یک بار از کانال خارج و دوباره عضو بشید، احتمالا درست میشه. ممنونم از لطف شما
سلام ممنونم از شما، البته قطعاً رمان‌های بنده بی‌نقص نیستند؛ این نظر لطف شماست. خوشحالم که مفید بوده و اگر اثرگذاری‌ای هم داشته، لطف خداست.
سلام متاسفانه دقیقا اطلاع ندارم. توی اینترنت شرایط ورود به دانشگاه اطلاعات و امنیت ملی رو سرچ کنید(البته این دانشگاه فقط دانشجوی مرد می‌گیره).
سلام وقتی روی پیام کلیک می‌کنید، یک گزینه هست به اسم کپی کردن لینک پیام. البته من این امکان رو فقط در نسخه ویندوز ایتا دیدم.
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 35 و نگاهی به پشت سرش می‌اندازد. یعنی من باید همیشه از این شخصیت‌های منفی که خصوصیات منفیِ خودم هستند فرار کنم؟ یاد نماد برجِ قوس می‌افتم؛ نماد اصفهان. همان نمادی که وقتی بچه بودم، آن را در گوشه‌های مختلف آثار تاریخی شهر می‌دیدم. اولین بار پدر آن را نشانم داد و گفت: اینو ببین! این واقعیت زندگی ماست! نماد قوسِ آذر، در واقع اقتباس از صورت فلکی قوس است و آن را نماد اصفهان می‌دانند. مردِ کمان‌داری که پایین‌تنه‌ای به شکل شیر دارد و دُمی به شکل اژدها یا اهریمن؛ و خورشیدی که مقابل مرد کمان‌دار است. بشری سرعتش را کم‌تر می‌کند؛ من هم. می‌گوید: به چی فکر می‌کنی؟ -به قوسِ آذر. تا حالا دیدیش؟ -نماد اصفهان رو می‌گی؟ -آره. -چی شده که یادش افتادی؟ می‌گویم: بابام همیشه می‌گفت این نماد، داستان زندگی همه آدماست؛ ولی من منظورش رو نمی‌فهمیدم. امشب تازه لمسش کردم. -چطور؟ نفسی می‌گیرم و باز هم سرعتم را کم می‌کنم. دیگر نمی‌توانیم بدویم؛ اما تند قدم برمی‌داریم. می‌گویم: شیر و کمان‌دار و اژدها هرسه‌تاشون یه پیکر هستن، یه نفرن. یعنی اگه یکیشون بمیره بقیه هم می‌میرن. اما اژدها خیز گرفته به سمت سر کمان‌دار، انگار می‌خواد کمان‌دار رو بخوره؛ شاید هم خورشید رو. کمان‌دار هم تیر رو به سمتش نشونه گرفته، ولی نمی‌زنه؛ چون نمی‌تونه بکشدش. با این وجود همیشه باید تیر و کمانش به سمت اژدها باشه ولی رها نشه، تا اژدها سرگرم تیر باشه و نتونه کمان‌دار و خورشید رو بخوره. بشری سرش را تکان می‌دهد: هوم، می‌فهمم چی می‌گی. تو هم باید اون اهریمن و اژدهایی که درونت هست رو مهار کنی، درسته؟ -آره! گفتنش ساده است؛ اما در عمل پوستم کنده می‌شود. باران بند آمده و فقط باد سردی می‌وزد که باعث می‌شود مایی که هنوز لباس‌هایمان خیس است، بیشتر به خودمان بلرزیم. یاد حاج حسین و عباس می‌افتم که گیر افتادند؛ دوست ندارم درباره‌اش فکر کنم. بهزاد کجا بردشان؟ چه بلایی سرشان می‌آورد؟ بشری انگار از قیافه‌ام می‌فهمد به چه چیزی فکر می‌کنم که می‌گوید: نگران نباش، نمی‌تونه بکشدشون. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 36 این را خودم می‌دانم؛ اما باز هم دلم قرص نمی‌شود. بشری ادامه می‌دهد: فقط امیدوارم خبر فرار ما به گوش بهزاد نرسیده باشه و نفهمه ما داریم میریم پایگاه. باز هم سرم را پایین می‌اندازم و جوابی نمی‌دهم. دستش را دور شانه‌ام می‌اندازد: نگران نباش، ان‌شاءالله زود می‌رسیم و نجاتشون می‌دیم. خدا بزرگه، توکلت به خدا باشه. چیزیشون نمی‌شه. و تندتر قدم برمی‌دارد: بیا، دیگه چیزی نمونده. فلکه احمدآباد هنوز شلوغ است؛ مخصوصاً سمت بزرگمهر. بشری می‌گوید: خیلی خطرناکه، اینا الان توی حال خودشون نیستن. یهو بهمون حمله می‌کنن. چند ثانیه فکر می‌کنم؛ راه حلی به ذهنم می‌رسد و شروع می‌کنم به زمزمه آیه نُهم سوره یس: وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ. (و در پیش روی آنان سدّی قرار دادیم، و در پشت سرشان سدّی؛ و چشمانشان را پوشانده‌ایم، لذا نمی‌بینند.). بشری هم آیه را زمزمه می‌کند و از فلکه رد می‌شویم. دیگر چیزی تا پایگاه نمانده. بشری می‌گوید: می‌دونی چرا تا این‌جا فقط من باهات موندم؟ نگاهش می‌کنم و حرفی نمی‌زنم. می‌گوید: خودم هم دقیق نمی‌دونم؛ ولی فکر می‌کنم علتش اینه که من بیشتر از بقیه به شخصیتت نزدیکم. بیشتر از همه شبیه توام. ریه‌هایم را پر از هوای باران‌خورده می‌کنم و می‌گویم: آره... من و تو خیلی شبیهیم. چشمکی می‌زند: البته اریحا هم شبیهته، خیلی! حالا بعدا که داستانشو بنویسی می‌فهمی. خودمان را مقابل در پایگاه می‌بینیم. می‌خواهم در بزنم؛ اما بشری می‌گوید: صبر کن. بذار زنگ بزنم بیان در رو باز کنن؛ اینطوری از امنیت این‌جا مطمئن می‌شیم. تماس می‌گیرد و بعد از چند لحظه، مردی میان‌سال در را باز می‌کند؛ مردی همسن و سال حاج حسین اما مسن‌تر، با چهره‌ای استخوانی و کمی آفتاب‌سوخته. من و بشری را که می‌بیند، لبخندی از سر شوق و ناباوری می‌زند: بشری بابا! بشری هم با تمام خستگی‌اش می‌خندد: من خوبم بابا. قبل از این که تعجبم را ابراز کنم، مرد راه باز می‌کند تا برویم داخل. در ذهنم حساب می‌کنم که این مرد پدر بشری ست و پدر بشری، همان آقای زبرجدی، شخصیتِ فرعی رمان عقیق فیروزه‌ای ست. می‌گویم: شما... لبخند می‌زند: سلام، درست حدس زدی. من زبرجدی‌ام؛ یکی از شخصیت‌های مشترک رمان تو و خانم صدرزاده. حاج کاظم هم صِدام می‌کنن. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
این تصویر همون تصویری هست که در رمان اشاره کردم؛ نماد قوس آذر. این نماد رو میشه بر سردر بازار قیصریه و سایر بناهای تاریخی اصفهان دید؛ می‌تونید در اینترنت سایر عکس‌هاش رو ببینید. اطلاعات بیشتر: https://www.imna.ir/news/359333/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85