eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
848 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت شانزدهم همان طور که فکر می‌کنم یک دفعه آیه را روبه رویم می‌بینم. دو دستش را به زانویش گرفته و نفس نفس می‌زند. -چی شد، پس چرا برگشتی؟ -رفتن....پیچوندمشون. نفس هایش کش دار است. نگرانم، سوز هوا بیشتر شده است و تن خیس من را می‌لرزاند. دستم را به بازویم می‌کشم تا کمی گرم شوم. -حالا کجا بریم؟ آیه کمی دور و اطراف را نگاه می‌کند. می‌خواهد حرفی بزند که صدای زنگ موبایلی می آید. آیه دست در جیب میکند و یک گوشی نوکیا در می آورد. گوشی را کنار گوشش می گذارد و مشغول حرف می‌شود صدای اعتراضات و شعرخوانی ها بالا گرفته است. نمی‌دانم پشت خط کیست، اما آیه باشه ای می‌گوید و تلفن را به سمتم می‌گیرد. سری تکان می‌دهم به معنای این که کیست؟ لب میزند که فاطمه است. تلفن را می‌گیرم. -الو فاطمه! تو هم چیزایی که من دیدم رو دیدی؟ -آره. کجایی الان؟ -تو خیابون! همراه آیه! گیج شده ام انگار همه چیز پیچیده بهم دیگر. -منم همراه بشرام. عباس و حاج حسین هم اسیر بهزاد شدن. تا اسم اسارت و این حرف آرا می‌شنوم استرس می‌گیرم. -وای... وای... حالا چکار کنیم؟ فاطمه نفس نفس میزند حرف هایش را درست متوجه نمی شوم چون صدای اعتراضات دائم بلند ترمیشود. -دفترم که صبح بهت دادم پیشته؟ کمی فکر می‌کنم. -کدوم؟ کلافه میگوید: -ای بابا! همون دفترم که به همه می‌دم تا عیب‌هام رو داخلش بنویسن دیگه! -نه... الان هیچی همراهم نیست. یک دفعه یاد دفتری می افتم که گوشه اتاق آن را پرت کردم. -آهان... فکر کنم توی پایگاه جاش گذاشتم! -محدثه ببین، هرچی ما بنویسیم برای شخصیت‌های داستانمون اتفاق می‌افته. من باید برم پایگاه و دفترم رو پیدا کنم. تو فایل رمانت همراهته؟ یا دفترت؟ باز به یاد فلش می افتم نمی دانم کجاست. به آیه نگاه میکنم و دستم را روی بلند گوی تلفن میگذارم. -آیه فلش کو؟ انگار آیه تازه به خودش می آید. دستی به پیشانی اش می‌زند و می‌گوید. -وای اون موقع که افتادیم فک کنم از دستم افتاد، اگه پیداش کنن چی؟ برای اینکه فاطمه استدس نگیرد و شک نکند سریع جوابش را میدهم. -نه... یعنی... آهان فلشم... فلشم توی پایگاه جا مونده! -خب پس بیا پایگاه. تنها راهش همینه! -باشه. پایگاه می‌بینمت. یا علی. -یا علی. تلفن را قطع می‌کنم و به سمت آیه می‌گیرم. می خواهم حرفی بزنم که صدای خورد شدن شیشه می آید و در لحظه بعد کنارم پر است از شیشه. نگاه می‌کنم پسری با قفل فرمون به جان ماشین کناری ام فتاده ترسیده ام. بالرزمی گویم: -آیه بریم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
سلام بابت بی نظمی، من شرمنده شماهستم راستش هم مشکلات وهم امتحانات میان ترم دانشگاه یکم وقتم را تنگ کرده ان شاء الله قول میدم از فردا منظم تر باشه🙏🏻 بازم شرمنده
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت پانزدهم از جا می‌پ
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت شانزدهم درب بطری را باز می‌کند و می‌خواهد روی دستش خم کند تا مقداری کف دستش بریزد. اما ناگهان بطری را روی سر سرباز بیچاره می‌گیرد و تقریبا خالی اش می‌کند. احمدی شوکه بالا می‌پرد و می‌گوید: چی‌شده؟ سیدعلی می‌زند پس کله مجید و می‌گوید: نمی‌تونی مثل آدم آب بپاشی؟ مجید می‌گوید: شرمنده همین مدلی بلدم. آرام می‌خندم. نزدیک احمدی می‌شوم و می‌گویم: حالت خوبه؟ احمدی چند لحظه اطراف را نگاه می‌کند. گیج و منگ است. به من نگاه می‌کند و می‌گوید: خانم اروند شمایی؟ مجید جواب می‌دهد: نه روحشه. دادا سرت ضربه خورده پرت و پلا می‌گی. خب خودشه دیگه. سیدعلی می‌گوید: اذیتش نکن. نمی‌بینی حالشو. و بعد روبه احمدی می‌کند. _بهتری؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا این بلا سرت اومده؟ احمدی متعجب نگاه می‌کند و می‌پرسد: شما کی هستی؟ جواب می‌دهم: آشنای من اند. نگفتید چی شد؟ سیدعلی بطری را که کمی آب داخلش مانده است، برمی‌دارد و به طرف احمدی می‌گیرد. _یکم آب بخور. حالت که جا اومد برو داخل استراحت کن. احمدی بطری را می‌گیرد و ته مانده آب را می‌خورد. _آقا شرمنده. راستش یه سری آدم اومدن تو پایگاه. اومدم جلوشونو بگیرم ریختن سرو. دیگه نفهمیدم چی شد. مجید می‌گوید: بازم بخیر گذشت.کمک کنم بری تو اتاق؟ احمدی با کمک مجید و سیدعلی به داخل اتاق نگهبانی می‌رود. عارفه گوشه ای ایستاده است. می‌گویم: بیا بریم داخل اتاق پایگاه. نامرتبه ولی می‌شه یه گوشه نشست. عارفه پشت سرم می‌آید و میرویم داخل. می‌خواهم در را ببندم که سیدعلی می‌رسد. _میشه اینجا موند. به نظر امنه. چون یه بار اینجا اومدن دوباره نمیان. فعلا استراحت کنید. ما حواسمون هست. سری تکان می‌دهم. _باشه. پس شما هم فعلا اون طرف پیش احمدی باشید. این را می‌گویم و در را می‌بندم. گوشه ای از اتاق را مرتب می‌کنم و می‌نشینم. عارفه کنارم می‌نشیند. _زهرا خیلی خسته شدم. تا کی باید اینجا بمونیم؟ _نم‌یدونم. به مامانت زنگ بزن بگو اینجایی نگران نشه. منم می‌زنم. تلفنش را در می‌آورد و شماره می‌گیرد. صحبت هردویمان که تمام می‌شود، می‌گویم: یکم دراز بکش. دستت که درد نداره؟ کیفش را زیر سرش می‌گذارد و دراز می‌کشد. _نه خوبه. از فاطمه خبر نداری؟ _نه. گوشیش خاموشه. ولی نگران نباش. ان شاءالله خوبه. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم از شما لطف خداست.
سلام بله، راز شکست‌ناپذیری هر فرد یا حکومتی، اتکا و اتصالش به خداست. می‌بینید که حتی با وجود این‌همه جاسوس و خائن، باز هم جمهوری اسلامی به راهش ادامه داده.
سلام اسمشون آشناست ولی متاسفانه آثارشون رو نخوندم
سلام بله در حدی که کپی نباشه.
سلام خواهش می‌کنم تمام قسمت‌ها قرار گرفته و تاحالا کسی چنین مشکلی رو گزارش نکرده. فکر می‌کنم مشکل از ایتاست که برای شما نیاورده. یک بار از کانال خارج و دوباره عضو بشید، احتمالا درست میشه. ممنونم از لطف شما
سلام ممنونم از شما، البته قطعاً رمان‌های بنده بی‌نقص نیستند؛ این نظر لطف شماست. خوشحالم که مفید بوده و اگر اثرگذاری‌ای هم داشته، لطف خداست.
سلام متاسفانه دقیقا اطلاع ندارم. توی اینترنت شرایط ورود به دانشگاه اطلاعات و امنیت ملی رو سرچ کنید(البته این دانشگاه فقط دانشجوی مرد می‌گیره).
سلام وقتی روی پیام کلیک می‌کنید، یک گزینه هست به اسم کپی کردن لینک پیام. البته من این امکان رو فقط در نسخه ویندوز ایتا دیدم.