✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت شانزدهم
همان طور که فکر میکنم یک دفعه آیه را روبه رویم میبینم. دو دستش را به زانویش گرفته و نفس نفس میزند.
-چی شد، پس چرا برگشتی؟
-رفتن....پیچوندمشون.
نفس هایش کش دار است. نگرانم، سوز هوا بیشتر شده است و تن خیس من را میلرزاند. دستم را به بازویم میکشم تا کمی گرم شوم.
-حالا کجا بریم؟
آیه کمی دور و اطراف را نگاه میکند. میخواهد حرفی بزند که صدای زنگ موبایلی می آید. آیه دست در جیب میکند و یک گوشی نوکیا در می آورد. گوشی را کنار گوشش می گذارد و مشغول حرف میشود صدای اعتراضات و شعرخوانی ها بالا گرفته است. نمیدانم پشت خط کیست، اما آیه باشه ای میگوید و تلفن را به سمتم میگیرد. سری تکان میدهم به معنای این که کیست؟ لب میزند که فاطمه است. تلفن را میگیرم.
-الو فاطمه! تو هم چیزایی که من دیدم رو دیدی؟
-آره. کجایی الان؟
-تو خیابون! همراه آیه!
گیج شده ام انگار همه چیز پیچیده بهم دیگر.
-منم همراه بشرام. عباس و حاج حسین هم اسیر بهزاد شدن.
تا اسم اسارت و این حرف آرا میشنوم استرس میگیرم.
-وای... وای... حالا چکار کنیم؟
فاطمه نفس نفس میزند حرف هایش را درست متوجه نمی شوم چون صدای اعتراضات دائم بلند ترمیشود.
-دفترم که صبح بهت دادم پیشته؟
کمی فکر میکنم.
-کدوم؟
کلافه میگوید:
-ای بابا! همون دفترم که به همه میدم تا عیبهام رو داخلش بنویسن دیگه!
-نه... الان هیچی همراهم نیست.
یک دفعه یاد دفتری می افتم که گوشه اتاق آن را پرت کردم.
-آهان... فکر کنم توی پایگاه جاش گذاشتم!
-محدثه ببین، هرچی ما بنویسیم برای شخصیتهای داستانمون اتفاق میافته. من باید برم پایگاه و دفترم رو پیدا کنم. تو فایل رمانت همراهته؟ یا دفترت؟
باز به یاد فلش می افتم نمی دانم کجاست. به آیه نگاه میکنم و دستم را روی بلند گوی تلفن میگذارم.
-آیه فلش کو؟
انگار آیه تازه به خودش می آید. دستی به پیشانی اش میزند و میگوید.
-وای اون موقع که افتادیم فک کنم از دستم افتاد، اگه پیداش کنن چی؟
برای اینکه فاطمه استدس نگیرد و شک نکند سریع جوابش را میدهم.
-نه... یعنی... آهان فلشم... فلشم توی پایگاه جا مونده!
-خب پس بیا پایگاه. تنها راهش همینه!
-باشه. پایگاه میبینمت. یا علی.
-یا علی.
تلفن را قطع میکنم و به سمت آیه میگیرم. می خواهم حرفی بزنم که صدای خورد شدن شیشه می آید و در لحظه بعد کنارم پر است از شیشه. نگاه میکنم پسری با قفل فرمون به جان ماشین کناری ام فتاده ترسیده ام.
بالرزمی گویم:
-آیه بریم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
سلام بابت بی نظمی، من شرمنده شماهستم راستش هم مشکلات وهم امتحانات میان ترم دانشگاه یکم وقتم را تنگ کرده ان شاء الله قول میدم از فردا منظم تر باشه🙏🏻
بازم شرمنده
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت پانزدهم از جا میپ
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت شانزدهم
درب بطری را باز میکند و میخواهد روی دستش خم کند تا مقداری کف دستش بریزد. اما ناگهان بطری را روی سر سرباز بیچاره میگیرد و تقریبا خالی اش میکند. احمدی شوکه بالا میپرد و میگوید: چیشده؟
سیدعلی میزند پس کله مجید و میگوید: نمیتونی مثل آدم آب بپاشی؟
مجید میگوید: شرمنده همین مدلی بلدم.
آرام میخندم. نزدیک احمدی میشوم و میگویم: حالت خوبه؟
احمدی چند لحظه اطراف را نگاه میکند. گیج و منگ است. به من نگاه میکند و میگوید: خانم اروند شمایی؟
مجید جواب میدهد: نه روحشه. دادا سرت ضربه خورده پرت و پلا میگی. خب خودشه دیگه.
سیدعلی میگوید: اذیتش نکن. نمیبینی حالشو.
و بعد روبه احمدی میکند.
_بهتری؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا این بلا سرت اومده؟
احمدی متعجب نگاه میکند و میپرسد: شما کی هستی؟
جواب میدهم: آشنای من اند. نگفتید چی شد؟
سیدعلی بطری را که کمی آب داخلش مانده است، برمیدارد و به طرف احمدی میگیرد.
_یکم آب بخور. حالت که جا اومد برو داخل استراحت کن.
احمدی بطری را میگیرد و ته مانده آب را میخورد.
_آقا شرمنده. راستش یه سری آدم اومدن تو پایگاه. اومدم جلوشونو بگیرم ریختن سرو. دیگه نفهمیدم چی شد.
مجید میگوید: بازم بخیر گذشت.کمک کنم بری تو اتاق؟
احمدی با کمک مجید و سیدعلی به داخل اتاق نگهبانی میرود. عارفه گوشه ای ایستاده است. میگویم: بیا بریم داخل اتاق پایگاه. نامرتبه ولی میشه یه گوشه نشست.
عارفه پشت سرم میآید و میرویم داخل. میخواهم در را ببندم که سیدعلی میرسد.
_میشه اینجا موند. به نظر امنه. چون یه بار اینجا اومدن دوباره نمیان. فعلا استراحت کنید. ما حواسمون هست.
سری تکان میدهم.
_باشه. پس شما هم فعلا اون طرف پیش احمدی باشید.
این را میگویم و در را میبندم.
گوشه ای از اتاق را مرتب میکنم و مینشینم. عارفه کنارم مینشیند.
_زهرا خیلی خسته شدم. تا کی باید اینجا بمونیم؟
_نمیدونم. به مامانت زنگ بزن بگو اینجایی نگران نشه. منم میزنم.
تلفنش را در میآورد و شماره میگیرد. صحبت هردویمان که تمام میشود، میگویم: یکم دراز بکش. دستت که درد نداره؟
کیفش را زیر سرش میگذارد و دراز میکشد.
_نه خوبه. از فاطمه خبر نداری؟
_نه. گوشیش خاموشه. ولی نگران نباش. ان شاءالله خوبه.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
سلام
بله، راز شکستناپذیری هر فرد یا حکومتی، اتکا و اتصالش به خداست.
میبینید که حتی با وجود اینهمه جاسوس و خائن، باز هم جمهوری اسلامی به راهش ادامه داده.
#پاسخگویی_فرات
سلام
خواهش میکنم
تمام قسمتها قرار گرفته و تاحالا کسی چنین مشکلی رو گزارش نکرده.
فکر میکنم مشکل از ایتاست که برای شما نیاورده.
یک بار از کانال خارج و دوباره عضو بشید، احتمالا درست میشه.
ممنونم از لطف شما
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم از شما، البته قطعاً رمانهای بنده بینقص نیستند؛ این نظر لطف شماست.
خوشحالم که مفید بوده و اگر اثرگذاریای هم داشته، لطف خداست.
#پاسخگویی_فرات
سلام
متاسفانه دقیقا اطلاع ندارم.
توی اینترنت شرایط ورود به دانشگاه اطلاعات و امنیت ملی رو سرچ کنید(البته این دانشگاه فقط دانشجوی مرد میگیره).
#پاسخگویی_فرات
سلام
وقتی روی پیام کلیک میکنید، یک گزینه هست به اسم کپی کردن لینک پیام.
البته من این امکان رو فقط در نسخه ویندوز ایتا دیدم.
#پاسخگویی_فرات