eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
850 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام اسمشون آشناست ولی متاسفانه آثارشون رو نخوندم
سلام بله در حدی که کپی نباشه.
سلام خواهش می‌کنم تمام قسمت‌ها قرار گرفته و تاحالا کسی چنین مشکلی رو گزارش نکرده. فکر می‌کنم مشکل از ایتاست که برای شما نیاورده. یک بار از کانال خارج و دوباره عضو بشید، احتمالا درست میشه. ممنونم از لطف شما
سلام ممنونم از شما، البته قطعاً رمان‌های بنده بی‌نقص نیستند؛ این نظر لطف شماست. خوشحالم که مفید بوده و اگر اثرگذاری‌ای هم داشته، لطف خداست.
سلام متاسفانه دقیقا اطلاع ندارم. توی اینترنت شرایط ورود به دانشگاه اطلاعات و امنیت ملی رو سرچ کنید(البته این دانشگاه فقط دانشجوی مرد می‌گیره).
سلام وقتی روی پیام کلیک می‌کنید، یک گزینه هست به اسم کپی کردن لینک پیام. البته من این امکان رو فقط در نسخه ویندوز ایتا دیدم.
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 35 و نگاهی به پشت سرش می‌اندازد. یعنی من باید همیشه از این شخصیت‌های منفی که خصوصیات منفیِ خودم هستند فرار کنم؟ یاد نماد برجِ قوس می‌افتم؛ نماد اصفهان. همان نمادی که وقتی بچه بودم، آن را در گوشه‌های مختلف آثار تاریخی شهر می‌دیدم. اولین بار پدر آن را نشانم داد و گفت: اینو ببین! این واقعیت زندگی ماست! نماد قوسِ آذر، در واقع اقتباس از صورت فلکی قوس است و آن را نماد اصفهان می‌دانند. مردِ کمان‌داری که پایین‌تنه‌ای به شکل شیر دارد و دُمی به شکل اژدها یا اهریمن؛ و خورشیدی که مقابل مرد کمان‌دار است. بشری سرعتش را کم‌تر می‌کند؛ من هم. می‌گوید: به چی فکر می‌کنی؟ -به قوسِ آذر. تا حالا دیدیش؟ -نماد اصفهان رو می‌گی؟ -آره. -چی شده که یادش افتادی؟ می‌گویم: بابام همیشه می‌گفت این نماد، داستان زندگی همه آدماست؛ ولی من منظورش رو نمی‌فهمیدم. امشب تازه لمسش کردم. -چطور؟ نفسی می‌گیرم و باز هم سرعتم را کم می‌کنم. دیگر نمی‌توانیم بدویم؛ اما تند قدم برمی‌داریم. می‌گویم: شیر و کمان‌دار و اژدها هرسه‌تاشون یه پیکر هستن، یه نفرن. یعنی اگه یکیشون بمیره بقیه هم می‌میرن. اما اژدها خیز گرفته به سمت سر کمان‌دار، انگار می‌خواد کمان‌دار رو بخوره؛ شاید هم خورشید رو. کمان‌دار هم تیر رو به سمتش نشونه گرفته، ولی نمی‌زنه؛ چون نمی‌تونه بکشدش. با این وجود همیشه باید تیر و کمانش به سمت اژدها باشه ولی رها نشه، تا اژدها سرگرم تیر باشه و نتونه کمان‌دار و خورشید رو بخوره. بشری سرش را تکان می‌دهد: هوم، می‌فهمم چی می‌گی. تو هم باید اون اهریمن و اژدهایی که درونت هست رو مهار کنی، درسته؟ -آره! گفتنش ساده است؛ اما در عمل پوستم کنده می‌شود. باران بند آمده و فقط باد سردی می‌وزد که باعث می‌شود مایی که هنوز لباس‌هایمان خیس است، بیشتر به خودمان بلرزیم. یاد حاج حسین و عباس می‌افتم که گیر افتادند؛ دوست ندارم درباره‌اش فکر کنم. بهزاد کجا بردشان؟ چه بلایی سرشان می‌آورد؟ بشری انگار از قیافه‌ام می‌فهمد به چه چیزی فکر می‌کنم که می‌گوید: نگران نباش، نمی‌تونه بکشدشون. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 36 این را خودم می‌دانم؛ اما باز هم دلم قرص نمی‌شود. بشری ادامه می‌دهد: فقط امیدوارم خبر فرار ما به گوش بهزاد نرسیده باشه و نفهمه ما داریم میریم پایگاه. باز هم سرم را پایین می‌اندازم و جوابی نمی‌دهم. دستش را دور شانه‌ام می‌اندازد: نگران نباش، ان‌شاءالله زود می‌رسیم و نجاتشون می‌دیم. خدا بزرگه، توکلت به خدا باشه. چیزیشون نمی‌شه. و تندتر قدم برمی‌دارد: بیا، دیگه چیزی نمونده. فلکه احمدآباد هنوز شلوغ است؛ مخصوصاً سمت بزرگمهر. بشری می‌گوید: خیلی خطرناکه، اینا الان توی حال خودشون نیستن. یهو بهمون حمله می‌کنن. چند ثانیه فکر می‌کنم؛ راه حلی به ذهنم می‌رسد و شروع می‌کنم به زمزمه آیه نُهم سوره یس: وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ. (و در پیش روی آنان سدّی قرار دادیم، و در پشت سرشان سدّی؛ و چشمانشان را پوشانده‌ایم، لذا نمی‌بینند.). بشری هم آیه را زمزمه می‌کند و از فلکه رد می‌شویم. دیگر چیزی تا پایگاه نمانده. بشری می‌گوید: می‌دونی چرا تا این‌جا فقط من باهات موندم؟ نگاهش می‌کنم و حرفی نمی‌زنم. می‌گوید: خودم هم دقیق نمی‌دونم؛ ولی فکر می‌کنم علتش اینه که من بیشتر از بقیه به شخصیتت نزدیکم. بیشتر از همه شبیه توام. ریه‌هایم را پر از هوای باران‌خورده می‌کنم و می‌گویم: آره... من و تو خیلی شبیهیم. چشمکی می‌زند: البته اریحا هم شبیهته، خیلی! حالا بعدا که داستانشو بنویسی می‌فهمی. خودمان را مقابل در پایگاه می‌بینیم. می‌خواهم در بزنم؛ اما بشری می‌گوید: صبر کن. بذار زنگ بزنم بیان در رو باز کنن؛ اینطوری از امنیت این‌جا مطمئن می‌شیم. تماس می‌گیرد و بعد از چند لحظه، مردی میان‌سال در را باز می‌کند؛ مردی همسن و سال حاج حسین اما مسن‌تر، با چهره‌ای استخوانی و کمی آفتاب‌سوخته. من و بشری را که می‌بیند، لبخندی از سر شوق و ناباوری می‌زند: بشری بابا! بشری هم با تمام خستگی‌اش می‌خندد: من خوبم بابا. قبل از این که تعجبم را ابراز کنم، مرد راه باز می‌کند تا برویم داخل. در ذهنم حساب می‌کنم که این مرد پدر بشری ست و پدر بشری، همان آقای زبرجدی، شخصیتِ فرعی رمان عقیق فیروزه‌ای ست. می‌گویم: شما... لبخند می‌زند: سلام، درست حدس زدی. من زبرجدی‌ام؛ یکی از شخصیت‌های مشترک رمان تو و خانم صدرزاده. حاج کاظم هم صِدام می‌کنن. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
این تصویر همون تصویری هست که در رمان اشاره کردم؛ نماد قوس آذر. این نماد رو میشه بر سردر بازار قیصریه و سایر بناهای تاریخی اصفهان دید؛ می‌تونید در اینترنت سایر عکس‌هاش رو ببینید. اطلاعات بیشتر: https://www.imna.ir/news/359333/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت هفدهم آب دهانم را فرو می‌دهم، ترسیده ام. دستم را به سمت دستان آیه می‌برم. دستش را که می‌گیرم، عقب عقب هر دو سعی بر دور شدن داریم. نمی‌دانم باید چه کاری کنیم فاصله کمی تا پایگاه داریم. آرام زمزمه می‌کنم. -آیه، باید خودمونا برسونیم پایگاه. -کجا بودی حالا؟ با صدای ضمخت و خشنی به عقب بر می‌گردم. این بار واقعا از هیبت مرد میترسم به خصوص آن زخم روی پیشانی اش. -شما؟ ابرویش بالا می‌رود. -عکستو همه دارن، یادت که نرفته! به آیه نگاه می‌کنم، درگیر تلفنش است اما انگار خط نمی‌دهد. به اطراف نگاه میکنم، هیچ راه فراری وجود ندارد. پشت سرم که در حال تخریب ماشین هستند و در دو طرف هم آتش شعله ور است. نمی‌دانم چرا اما در چشمان مرد کینه می‌جوشد. انگار تنها راه این است که از خود دفاع کنیم. شجاع می‌شوم. -چی می‌خوای؟ پوزخندمی‌زند. -حقمونا. آیه داد می‌زند. -کدوم حق برو. شما هیچ حقی ندارین هیچ حقی تنها یه عده لاش خورین که منتظر پست و مقامید. دهانم باز می‌ماند آیه حسابی عصبی شده و دارد تند می‌رود، مرد که معلوم است عصبی شده است دستش را بالا می‌برد که چشم می‌بندم. آیه دستانم را فشار می‌دهد، هر چه منتظر می‌مانم نه مرا میزند و نه صدای آخ آیه می آید سریع چشم باز می‌کنم. حامد دست مرد را گرفته و فشار می‌دهد اما مرد هم کم نمی آورد. انگار الان که تکیه گاهی پیدا شده من هم میترسم و بدنم شروع به لرز می‌کند. به حامد نگاه می‌کنم تمام لباس هایش خیس شده است. گوشه ای با آیه می ایستیم، این بار نباید تنها می‌رفتیم. بعداز کمی درگیری مرد بیهوش برزمین می افتد وحامد به سمت ما می‌دود. -بریم پایگاه اینجا امن نیست. می‌خواهم جوابش را بدام که چشمم به لباسش می افتد، همه جای لباس خاکی رنگش خیس شده است اما بازوی راسش لکه های خون رویش است، انگار مال خودش است چرا که از دستانش قطره های خون می‌چکد. -آقاحامد دستتون چی شده؟ آیه زودتر از من می‌پرسد حامد سر بلند می‌کند و نگاهی به دستش می‌کند. -چیزی نیست. تو پایگاه چاقو خوردم. یعنی یک ساعتی هست که دستش خونریزی دارد. سریع سویشرتم را در می آورم نازک است وحسابی خیس شده است. قطعا اگر فاطمه متوجه بشود شخصیت رمانش به خاطر من اینگونه شده است از دستم ناراحت میشود. به سمتش می‌روم و با فاصله نسبی می ایستم. -چیکار می‌کنید؟ باید هرچه زودتر برسیم پایگاه. بی اهمیت به حرفش آیه را صدا می‌زنم که کنارم می ایستد. -آیه من می‌بندم به دستشون تو ام کمک من محکم یه آستین هارا بکش که محکم بشه؛ دستام یخ کرده نمی‌تونم تنها. سریع سویشرت را می‌بندم و وقتی گره اش را محکم می‌کنیم حامد اخم هایش رادر هم می‌کشد و لب پایینش را می‌گزد و دستی در موهای خیسش میکند. -ممنون بریم، فقط بدوید و واینستید. او راه می افتد و ماهم پشت سرش می دویم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام بابت بی نظمی، من شرمنده شماهستم راستش هم مشکلات وهم امتحانات میان ترم دانشگاه یکم وقتم را تنگ ک
خیلی ممنون از اینکه نسبت به بنده محبت دارید، نه خداراشکر مشکل خاصی نبود و بازم میگم بابت این تاخیر و بی نظمی ببخشید🙏🏻
سلام صبر درصورتی سزاست که نتیجه بده اما اگه بی نتیجه و خیال باشه که نه سزانیست. البته عشق مقدسه و امید وارم این انتظارتون درباب یک فرد عارف و یا بلندمرتبه چون امام زمان باشه و چه خوب که هممون صبر را در عشق های بالاتر از خودمون خلاصه کنیم.