eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
850 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام. نظرات شما عزیزان🌿🙂 ممنونم از لطف شما، خوشحالم که دوست داشتید و پیام داستان به خوبی منتقل شده. روایتی که فرمودید دقیقاً روایتی بود که موقع نوشتن داستان اون رو مدنظرم داشتم و مضمون اصلی داستان بود. البته بنده شنیده بودم این روایت از پیامبر اکرم صلوات الله علیه نقل شده. هشتگ #... هم به زودی معلوم میشه... بسیج که در داستان ذکر شد بنا به دلایلی یک پایگاه بسیج فرضی بود.
سلام عزیزان بنده بسیاری از پیام‌ها رو اینطوری پاسخ میدم؛ اگر به هر دلیلی پاسخش رو دریافت نکردید حمل بر جسارت بنده نکنید.
سلام زیارت قبول. راستش همیشه هم لازم نیست با کسی که حالش بده صحبت کنید. گاهی آدم‌ها نیاز به خلوت و تنهایی دارند تا آروم بشن. پس ناراحت نباشید. ان‌شاءالله که حالشون خوب بشه...
سلام اگر دقت کنید کسانی که فراخوان نماز در زاینده‌رود دادند، اولا مجوز قانونی برای برگزاری تجمع نداشتند (چون هر تجمعی در سطح شهر نیاز به مجوز داره)، و در اصل هدف این بود که مردم رو بکشونن توی خیابون و تحریک کنند و دوباره مثل هفته پیش شهر رو بهم بریزند. در نتیجه باید جلوی چنین اتفاقی گرفته می‌شد. فتنه گاهی خودش رو زیر پوشش دین و نماز قایم می‌کنه.
نیمه تاریک--فاطمه شکیبا.pdf
حجم: 860.8K
📗پی‌دی‌اف داستان 🌔 ✨داستانی به سبک رئالیسم جادویی به قلم ✒️ 🔸داستانی که قهرمان آن، خود نویسنده است...🔸 http://eitaa.com/istadegi
امشب ساعت ۸:۳۰ منتظر باشید... ان‌شاءالله...
وعلیکم السلام خداراشکر داستان براتون جذاب بوده. راسش پیگیر این ماجرا هستیم که بتونیم کتاب هارا چاپ کنیم و در اختیار شما عزیزان بگذاریم. ان شاءالله که میشه، شمامخاطبین عزیزم هم خیلی دعاکنید تا بتونیم این رمان های ارزشی را به چاپ برسونیم. یاعلی ممنون ازشما🙏🏻
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 191 *** پشت سر بشیر نشسته‌ام و چشمانم را نیمه‌باز نگه داشته‌ام تا خاک کم‌تر به چشمم برود. بیابان نیست که، جهنم است. داغ، بی‌آب و علف، برهوت. بشیر با موتور در بیابان می‌تازد و هربار نگاهی به جی‌پی‌اس می‌اندازم تا مطمئن شوم راه را گم نکرده‌ایم. این‌جا اگر راه را گم کنی، باید اشهدت را بخوانی و آماده باشی برای انتشار فیلم اعدامت در سایت‌ها و کانال‌های داعش! باد داغ به صورتم می‌خورد و تنفسم سخت‌تر می‌شود. چفیه را خیس کرده‌ام و بسته‌ام دور صورتم تا مثلا جلوی گرد و خاک بیابان را بگیرد؛ اما در این گرما به ثانیه نکشیده خشک شد. می‌دانم اوضاع بشیرِ بنده خدا هم بهتر از من نیست. زیر لب صلوات می‌فرستم و بی‌سیم را درمی‌آورم: - جابر جابر حیدر! - به گوشم حیدر! - ما داریم میایم. هوامونو داشته باشید. لهجه بامزه نجف‌آبادیِ جابر را می‌شنوم: - حَجی خیالت راحت! در تمام عمرم نشنیده‌ام کسی انقدر غلیظ به لهجه نجف‌آبادی حرف بزند! جابر را ندیده‌ام؛ فقط صدایش را از پشت بی‌سیم شنیده‌ام. می‌دانم از بچه‌های لشگر زرهی نجف است و گاهی که از عملیات شناسایی برمی‌گردیم، با او یا کس دیگری هماهنگ می‌کنیم که خودی‌ها نزنندمان. جابر اما لحنش با همه فرق دارد. انگار مقید است هرجا که هست به لهجه شیرین نجف‌آبادی صحبت کند. وقتی می‌رسیم به پایگاه اول که دارند اذان ظهر را می‌گویند. از موتور که پیاده می‌شوم، چندبار سرفه می‌کنم. سیاوش می‌دود جلو و می‌پرسد: - کجا بودی داش حیدر؟ همراه هر سرفه، چند کیلو خاک از ریه‌هایم می‌ریزد بیرون. میان سرفه‌هایم، سیاوش را می‌پیچانم که: - رفته بودیم یه سری به پایگاه‌های اطراف بزنیم! سیاوش قمقمه‌اش را می‌دهد دستم. تشنه‌ام؛ اما می‌ترسم این حجم خاکی که در گلویم رسوب کرده، با نوشیدن آب تبدیل به گِل بشود! قمقمه را می‌گیرم و آبش را روی سرم خالی می‌کنم و کمی هم در دهانم می‌ریزم. حالم سر جایش می‌آید. زمزمه می‌کنم: - یا حسین! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi