سلام
متاسفانه نمیشناسم؛ البته ممکنه چنین شهیدی باشه ولی چون خاطرات بانوان شهید درست ثبت نشده، ما اطلاع نداریم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
لازم نیست حتما روسری مشکی بپوشید؛ میتونید از رنگهای ملایم استفاده کنید(چون رنگهای جیغ خیلی جلب توجه میکنند). روسری با طرحهای ساده و رنگ ملایم هم زیباست هم تبرج نیست.
برای بنده، بستگی داره کجا قراره برم. اگه جایی که میرم بیشتر خانم باشن و بدونم خیلی با نامحرم مواجه نیستم، رنگهای روشنتر میپوشم ولی ملایم. و اگر بدونم محیطی که میرم رسمیتره و با نامحرم سر و کار دارم، رنگهای تیره میپوشم(مشکی، قهوهای، سرمهای، سبز تیره و...).
البته گاهی هم چادر رو تا لبه روسری جلو میارم و طوری رو میگیرم که روسری خیلی پیدا نباشه. این مدل هم خوبه.
#پاسخگویی_فرات
aghighe firoozeie.pdf
حجم:
1.5M
📚فایل کامل 📚رمان✨ #عقیق_فیروزه_ای ✨
📚روایت دلدادگی یاران آخرالزمانی پسر فاطمه ارواحنا فداه...💞
✍️نویسنده: #فاطمه_شکیبا
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
📚فایل کامل 📚رمان✨ #عقیق_فیروزه_ای ✨ 📚روایت دلدادگی یاران آخرالزمانی پسر فاطمه ارواحنا فداه...💞 ✍️ن
سلام
عذرخواهی میکنم از این که پاسخ ندادم.
اتفاقاً پیام شما رو از قبل توی ذهنم بود که پاسخ بدم؛ اما متاسفانه فراموش کردم.
منو ببخشید.
پیدیاف به پیامتون ریپلای شد و لینک دسترسی سریع رو هم اصلاح کردم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
رمانهای خانم زهرا صادقی ممکنه بعضی قسمتهاش برای نوجوانان مناسب نباشه، اما کتابهای خانم زینب رحیمی واقعاً برای نوجوانان مناسبه و اصلا برای نوجوانان نوشته شده.
درباره کتاب کد۸۲، کلا کتابهای نشر شهید ابراهیم هادی کتابهای فوقالعاده ضعیفی هستند. چه به لحاظ نگارش و چه محتوا.
کتاب کد۸۲ هم ضعفهایی داره ولی در کل برای آشنایی با شهید نجمه قاسمپور خوبه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
کتابهای نشر شهید هادی پره از غلطهای نگارشی و املایی. صفحهآرایی و طراحی جلدش به شدت ضعیفه. اصلا شایسته کاری که برای شهدا باشه نیست.
محتواش هم ضعیفه، چون شهدا رو تبدیل به قدیسهایی میکنه که دستیافتنی نیستند. از شهدا یک الگوی عملی ارائه نمیده. مثلا دائم این جملات توی هر صفحه کتابها تکرار میشه: شهید خیلی آدم خوبی بود. خیلی مهربان و صبور بود. نماز شب میخواند و گریه میکرد. غیبت نمیکرد. دروغ نمیگفت و....
این جملات به درد کسی نمیخورند. ما خودمون میدونیم غیبت کردن بده، صبر و مهربانی و نماز شب خوبه. ما نیاز به یک الگوی رفتاری و عملی داریم.
از یه طرف کتاب بیشتر به کرامتهای شهید پرداخته، به نظر من نقل کرامت دردی از کسی دوا نمیکنه و اتفاقا زمینه انحرافه؛ چون کرامت معیار حقانیت نیست و نباید جای عقلانیت رو بگیره. خیلی از مدعیان دروغین مهدویت هم با نقل کرامت و خواب و این حرفها مردم رو فریب دادند. نمیگم نقل کرامت کاملا بده، ولی زیادهروی در این زمینه اشتباهه.
خانم رحیمی اصلا این کتابها رو ننوشتند؛ فکر کنم منظور شما یک نفر دیگه ست.
منظور بنده، خانم زینب رحیمی تالارپشتی هست یعنی ایشون:
https://v-o-h.ir/archive/12035/آسیب-شناسی-رمان-مذهبی-از-نامهربانی-در-ح/
#پاسخگویی_فرات
🦋◍⃟| هواپیمایم که در فرودگاه وین نشست..🛬
یک لحظه حس کردم فرصتهایم جمع شدند دورم💫
و همهجا شد پنجرهای که در یک دنیای متفاوت برایم باز شده است... 🤩
🌙◍⃟| پنجرهای که تمام زوایای شهر وین را نشان میداد...🏞
اولینش هم نظم زمان بود...🕰
🌱◍⃟| برای امثال من که دوست داریم از هر ثانیه..
یک برداشت داشته باشیم..✨
این منظم بودنِ همهچیز✅
یک دریچه بود به سمت پیشرفتی که آرزویمان بود.😇
✨◍⃟| زیبایی خیابان ها 🛣
و ساختمان ها 🏢
و هستۀ سکوت مدارانۀ شهری که در وین جریان داشت چشم پر کن بود…👌🏻
📚#معرفی_کتاب
🎓#روز_دانشجو
✈️#اپلای
✍ #نرجس_شکوریان_فرد
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 199
بوووووم!
صحرا از نور انفجار انتحاری روشن میشود و موج انفجار، من و سیاوش و چند نفری که روی خاکریز بودند را عقب میاندازد.
سرم را که بلند میکنم، سیاوش را میبینم که با لباس و چهره خاکآلود دارد میخندد.
دیگر برای دیدن انتحاری نیاز به دوربین نیست؛ حجم آتشش انقدر بزرگ است که به راحتی دیده میشود.
رو به سیاوش میکنم:
- زدیش! دمت گرم!
سیاوش باز هم میخندد؛ من هم. کمیل شانهام را تکان میدهد:
- حواست کجاست؟ بازم هست!
لبخند روی لبانم میماسد. حجم گرد و خاک و دودی که از انفجار انتحاری اول برخاسته، حتماً دید پهپادهای خودی را کور کرده و از سویی ارتباطات رادیویی هم قطع است؛ پس نمیتوانیم زودتر از آمدنش مطلع شویم.
این پایگاه دو خاکریز جلوتر از ما هم دارد؛ اما ارتفاع و استحکام خاکریزها به قدری نیست که جلوی انتحاری را بگیرد. داد میزنم:
- تخلیه کنید اینجا رو!
از دور، گرد و خاکی که به هوا برخاسته را میبینم؛ انتحاری دوم. روی ماشین زرهی انتحاری دوم، یک تیربارچی مستقر است و به سمتمان تیراندازی میکند.
از دو سوی دیگر، چند ماشین مجهز به تیربار و توپ به سمتمان میتازند و تیراندازی میکنند.
در عرض چند ثانیه، آسمان پر میشود از نور قرمز گلولههای رسام کالیبر بیست و سه. دیگر میتوان ماشینها و نیروهای پیاده داعشی که به سمت پایگاه میآیند را هم در دوربین ترمال دید.
دست میاندازم و یقه سیاوش را میگیرم تا سرش را بیاورم پایین. برخورد گلولهها به خاکریز، خاکها را در هوا پخش میکند. داد میزنم:
- نمیتونی اینو بزنی سیاوش. بیا بریم عقب!
سیاوش اما دارد موشک را روی لانچر میبندد و میگوید:
- میزنمش. تو برو بگو تخلیه کنن.
میگویم:
- اگه دیدی نمیتونی بزنیش زود بیا عقب، پشت خاکریز اول.
و از خاکریز میدوم پایین. این پایگاه دو خاکریز دارد؛ خاکریز دوم به شکل نعل اسب دور نیروهاست و یک خاکریز هم عقبتر، مقابل نیروها.
در همهمهای که میان نیروها افتاده، یک جمله توجهم را جلب میکند. چند نفر میگویند:
- جابر شهید شد! جابر شهید شد!
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi