eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ببینید شما خودتون فرمودید ایشون یم فرد متعهد و مذهبی هستند. از طرفی به عنوان یک پدر، خوشبختی شما براشون بیشترین اهمیت رو داره. در نتیجه روی پیشنهاد ایشون فکر کنید؛ شاید انقدر هم که فکر می‌کنید بد نباشه. چون قرار نیست برید و بمونید؛ قراره برگردید. تصمیم‌گیری درباره آینده شما بر عهده خودتونه؛ اما اینو بدونید که پدر قطعا به فکر صلاح شما هستند فکر کنم خوبه که با یک مشاور صحبت کنید و ابعاد مختلف این مسئله رو دقیق بسنجید.
سلام یک کلاس آموزش نویسندگی هست که در مجموعه باغ انار برگزار می‌شه. این آدرس کانال باغ انار هست: https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344 درباره آثار هنرجوها، باید از خودشون بپرسم و اجازه بگیرم. اگر اجازه دادند چشم.
سلام توی این لینک محتواهای رسانه‌ای در رابطه با حاج قاسم هست با کیفیت بالا: http://soleimani.heyat.co/graphic.html
سلام حامد اسم اصلی عباس رو می‌دونه؛ و جایی اگر کسی نباشه به همون اسم صداش می‌کنه. ___________ سلام. ان‌شاءالله که خیره...
تعداد پیام‌های شما عزیزان زیاده. اگر اجازه بدید بقیه رو فردا پاسخ بدیم.
💠 💠 💞 سلام‌الله‌علیها💞 يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صابِرَةً، وَزَعَمْنا أَنَّا لَكِ أَوْلِياءٌ وَ مُصَدِّقُونَ وَصابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَأَتىٰ بِهِ وَصِيُّهُ، فَإِنّا نَسْأَلُكِ إِنْ كُنَّا صَدَّقْناكِ إِلّا أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِيقِنَا لَهُما لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنا بِوِلايَتِكِ. السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ نَبِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ حَبِيبِ اللّٰهِ،السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَلِيلِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ صَفِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِياءِ اللّٰهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِكَتِهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا سَيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللّٰهِ وَ خَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللّٰهِ؛ السَّلامُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الصِّدِّيقَةُ الشَّهِيدَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْفاضِلَةُ الزَّكِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْحَوْراءُ الْإِنْسِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا التَّقِيَّةُ النَّقِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِيمَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَغْصُوبَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُضْطَهَدَةُ الْمَقْهُورَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكاتُهُ، صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكِ وَعَلَىٰ رُوحِكِ وَبَدَنِكِ؛ أَشْهَدُ أَنَّكِ مَضَيْتِ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكِ، وَأَنَّ مَنْ سَرَّكِ فَقَدْ سَرَّ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ جَفَاكِ فَقَدْ جَفَا رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ آذاكِ فَقَدْ آذىٰ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ وَصَلَكِ فَقَدْ وَصَلَ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَمَنْ قَطَعَكِ فَقَدْ قَطَعَ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لِأَنَّكِ بِضْعَةٌ مِنْهُ وَرُوحُهُ الَّذِي بَيْنَ جَنْبَيْهِ ، أُشْهِدُ اللّٰهَ وَرُسُلَهُ وَمَلائِكَتَهُ أَنِّي راضٍ عَمَّنْ رَضِيتِ عَنْهُ، ساخِطٌ عَلَىٰ مَنْ سَخِطْتِ عَلَيْهِ، مَتَبَرِّئٌ مِمَّنْ تَبَرَّأْتِ مِنْهُ، مُوَالٍ لِمَنْ وَالَيْتِ، مُعادٍ لِمَنْ عادَيْتِ، مُبْغِضٌ لِمَنْ أَبْغَضْتِ، مُحِبٌّ لِمَنْ أَحْبَبْتِ، وَكَفَىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً وَ حَسِيباً وَ جازِياً وَ مُثِيباً. 🌱به نیابت از: شهید حاج قاسم سلیمانی شهید منیره سیف شهید سیدحسین دوازده‌امامی شهید امید اکبری http://eitaa.com/istadegi
/ قسمت دوم ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود...💔😞 محدثه حالش از همه بدتر بود. فکر کنم اصلا نتوانست بنویسد. خودم را هم یادم نیست؛ فقط یادم است برگه امتحانم خیس شده بود و اشک، جوهر خودکارم را پخش می‌کرد. وقتی تلوتلوخوران از جلسه امتحان بیرون آمدم، محدثه را دیدم که داشت اشک‌هایش را با دستمال پاک می‌کرد. آمد سمت من و گفت: باید امتحان فردا و پس فردا لغو بشه. می‌خوایم بریم تشیع حاج... نتوانست ادامه بدهد. کم آورد. بچه‌ها را جمع کردیم و رفتیم آموزش. امتحان چه معنایی داشت وقتی همه با هم یتیم شده بودیم؟ می‌دانستم نمی‌توانم برای تشیع بروم تهران یا کرمان. در خانه مادربزرگ بودم؛ فقط من بودم و مادرجان. حال پدربزرگم بد شده بود و برده بودندش بیمارستان؛ به من گفته بودند بیا کنار مادرجان باش که وقتی همه می‌روند بیمارستان، تنها نباشد و فکر و خیال نکند. می‌گفتند وقتی تو کنارش باشی آرامش دارد. چه آرامشی؟ چه فکر و خیالی؟ هیچ‌کداممان یادمان نبود. نشسته بودیم مقابل تلوزیون و زار می‌زدیم برای حاج قاسم. منی که هیچ‌وقت اجازه نداده بودم اعضای خانواده گریه‌ام را ببینند، داشتم جلوی مادرجان گریه می‌کردم و مادرجانی که طاقت نداشت اشک روی صورت من ببیند، اصلا حواسش به من نبود. جزوه امتحان هفته بعدم مقابلم باز بود و داشتم کلمه به کلمه تشییع حاج قاسم در اهواز را می‌خواندم. نه این که نخواهم درس بخوانم؛ نمی‌شد. کلمات جزوه را از پشت پرده اشک تار می‌دیدم و تا پلک می‌زدم که واضح شود، اشک‌ها می‌چکید روی جزوه و جوهر نوشته‌ها را پخش می‌کرد. هنوز هم وقتی آن لحظات را مرور می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که از این بدتر را در زندگی‌ام نخواهم دید. هر اتفاق دیگری بیفتد، سختی‌اش به پای این لحظات نمی‌رسد. شاید من همان‌جا مُرده باشم؛ همان‌جا پای تلوزیون و دیدن تشییع حاج قاسم. واقعاً هم این دو سال زندگیِ بعد از حاج قاسم، زندگی نبود. فقط نفس می‌کشیدم؛ فقط شبیه زنده‌ها بودم. این دو سال یک کابوس وحشتناک بود و سال‌های بعدش هم هست؛ کابوسی که فقط دو راه برای رهایی از آن هست؛ یا شهادت و یا ظهور. وای خدای من... یعنی قرار است بیشتر از دو سال بعد از شهادت حاج قاسم زنده باشم؟ خدا نکند... می‌گویند زمان همه‌چیز را حل می‌کند؛ اما داغ حاج قاسم از آن چیزهایی ست که زمان نه تنها سردش نمی‌کند، شعله‌ورترش می‌کند. دردش لحظه به لحظه بیشتر و بدتر حس می‌شود. یک چیزی چسبیده بود به گلویم و رها نمی‌کرد؛ مثل الان. یک نفر دستش را گذاشته بود روی گلویم و فشار می‌داد. یک بغضی که هرچه گریه می‌کردم تمام نمی‌شد و نمی‌شود. الانی که این‌ها را می‌نویسم هم همینطورم. راه گلویم بسته است. نفسم تنگ است؛ سینه‌ام می‌سوزد. پارسال، وقتی خبر ارتحال علامه مصباح را شنیدم هم همینطور شدم. تازه بغضم را مهار کرده بودم که بتوانم بیرون از اتاق و در جمع خانواده بنشینم؛ تازه گریه‌های پنهانی‌ام تمام شده بود که خبر ارتحال علامه را خواندم. انگار یک زخمِ تازه دلمه بسته، دوباره خون باز کرده باشد... دیگر اشک نبود. خون بود که از قلبم می‌جوشید و روی صورتم جاری می‌شد. اینجاست که می‌گویند: آه از غمی که تازه شود با غمی دگر... https://eitaa.com/istadegi
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 🔸تولد: ۱مهر۱۳۳۸، نهاوند، همدان 🔸شهادت: ۱۲شهریور۱۳۶۰، نهاوند، همدان ✨ https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم رب الشهداء 🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 #شهید_منیره_سیف 🌷 🔸تولد: ۱مهر۱۳۳۸، نهاوند، همدان 🔸شهادت: ۱۲شهر
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 🔸تولد: ۱مهر۱۳۳۸، نهاوند، همدان 🔸شهادت: ۱۲شهریور۱۳۶۰، نهاوند، همدان قبل از انقلاب دختر‌ها باید بی‌حجاب به مدرسه می‌رفتند. به همین دلیل منیره فقط دوران ابتدایی را به مدرسه رفت و از ادامه تحصیل بازماند. با اوج گیری انقلاب، شور و اشتیاق منیره به اسلام، او را وارد فعالیت‌های انقلابی کرد. عاشق امام بود. در تظاهرات شرکت می‌کرد، عکس امام را می‌آورد. اعلامیه پخش می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب، با شروع جنگ پدر و برادرش به جبهه رفتند. خواهر بزرگ‌ترش ازدواج کرده بود و منیره به عنوان بزرگ خانواده بود. درایت و مدیریتش در زندگی بسیار خوب بود. دقیق بود و به کارهای منزل رسیدگی می‌کرد. به مسائل دینی‌اش توجه خاصی داشت. با انضباط و مرتب بود. بسیار مهربان و خوش‌خنده بود و همه به خاطر این مهربانی جذبش می‌شدند و از او پیروی می‌کردند. در مقابل کسانی که نسبت به امام و انقلاب مغرضانه رفتار می‌کردند، شجاعانه برخورد می‌کرد. نسبت به مسائل و اتفاقات روز بسیار آگاه بود و جریان‌ها را دنبال می‌کرد. منیره ۲۱ سالش بود که ازدواج کرد. خانواده همسرش خیلی اصرار داشتند که زود‌تر به منزل خودشان بروند. اما منیره از شهادت شهید بهشتی و ۷۲ تن بسیار ناراحت بود و می‌گفت: آمادگی‌اش را ندارم. پدرش، چهره سر‌شناس و مذهبی نهاوند بود. از این جهت نسبت به خانواده آن‌ها حساسیت زیادی به‌وجود آمده بود. منافقین در منزلشان، نامه‌های تهدیدآمیز می‌انداختند اما منیره با آرامش خود، خانواده را آرام می‌کرد. خواهرش می‌گوید: قبل از شهادت منیره، نامه‌های تهدیدآمیز بیشتر شده بود. ۱۲ شهریور ۱۳۶۰ بود. ساعت ۸:۳۰ شب بود که همگی جهت صرف شام به آشپزخانه رفته بودیم. منیره در حیاط بود. مادرم رفت تا برای شام صدایش کند اما او اشتها نداشت و به خاطر شهادت شهیدان رجایی و باهنر ناراحت بود. با اصرار مادرم آمد اما دم در آشپزخانه نشست. ناگهان صدای خرد شدن شیشه را شنیدم. برگشتم تا نگاه کنم، شیشه‌ها روی سر و گردنم ریخته بود و خون فوران می‌کرد. منیره گفت: «مادر، زینب.» نارنجکی وسط سفره روی نان سنگک افتاده بود. فقط یادم است که منیره گفت: «نارنجک جنگی». اوضاع عجیبی شده بود، هر کسی فرار می‌کرد. صدای خرد شدن شیشه‌ها می‌آمد. لامپ‌های خانه ترکیده بود و تاریکی مطلق بود. هم‌زمان داخل خانه، کوکتل مولوتف ‌انداختند. خانه پر از خاک، دود و خاکستر شده بود. ناگهان صدای مهیبی شنیدم. مادرم می‌گفت: «بچه‌ها نگران نباشید. چند تا شیشه خرد شده. همه این‌ها فدای سر امام.» از دور، قلب منیره را می‌دیدم. یک تکه از قلبش بیرون زده بود و آخرین ضربان‌ها را می‌زد. مغزش از گوش‌هایش بیرون زده بود. دستش از آرنج قطع شده بود. از شاهرگش به شدت خون فواره می‌زد و به اطراف می‌پاشید. همه بدنش پر از ترکش بود و گوشت‌های تنش به دیوار‌ها و سقف پرتاب شده بود. کوکتل مولوتف در موهای او گیر کرده و تا نیمه مو‌هایش سوخته و فیتیله خاموش می‌شود. آثار دست خونی‌اش روی در نشان می‌داد که می‌خواست نارنجک را بیرون بیاندازد اما آن منافقین از خدا بی‌خبر پنجره را از آن طرف می‌بندند. منیره وقتی می‌بیند چاره‌ای ندارد، خود را روی نارنجک می‌اندازد و منفجر می‌شود. بعد از آن، خواهرم را با ماشین یکی از همسایه‌ها بردیم. آن شب در سردخانه بود. یکی از خواهرانم بستری شد. من هم ترکش خورده بودم. همسرش از این خبر ناگوار شوکه شد و چند روز در بیمارستان بستری بود. خواهرم را ۴ بار کفن کردند و در ‌‌نهایت با کفن خونی به خاک سپرده شد. ✨ https://eitaa.com/istadegi