☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 28 مطمئنم ریز جز
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 29
برای دانیال مینویسم: نزدیک بود بمیرم، احمق عوضی.
سریع آنلاین میشود و مینویسد: داشتی دیر میکردی، نصف عمر شدم عشق من.
-زهر مار. کدوم خری این مسخرهبازی رو راه انداخت؟
-خر نبود، یه مشت سگ وحشی بودن.
تنم مورمور میشود. سگ وحشی هیچ معنایی جز تهماندههای متوهم گروهکهای تکفیری ندارد. مینویسم: حواستون به سگای وحشیِ دستآموزتون باشه. هار بشن، کار دستتون میدن.
-حواسمون هست؛ ولی میدونی که، این سگای وحشی از نژاد پیتبولاند. وقتی بزنه به سرشون، حتی صاحبشونم نمیشناسن.
پیتبول، وحشیترین نژاد سگ... به عبارتی، داعش. فکر میکنند میتوانند دوباره کمر راست کنند، خوشخیالها. مینویسم: یعنی قلاده پاره کرده بودن؟
-آره. اصلا قرار نبود اینطوری بشه. خیالت راحت. هواتو دارم عشقم.
لرز میکنم با خواندن کلمه «عشقم» از طرف دانیال. نمیدانم چرا؛ ولی همیشه مقابل ابراز محبتهایش حس انفعال داشتم و معذب بودم.
پتو را تا چانه میکشم روی خودم که احساس لرزم کم شود. هنوز نمیدانم دانیال واقعا دوستم دارد یا نه. هیچچیزش به آدم نرفته؛ دوست داشتنش هم. ترجیح میدهم فقط همکار و نهایتاً فقط دوستم باشد؛ اما از این که پای عشق را به رابطهمان باز کنم، میترسم.
دانیال همیشه غیرقابلپیشبینی ست و یک برگ برنده در آستینش دارد. همیشه طوری رفتار میکند که انگار از قبل، ارادهاش محقق شده و به چیزی که میخواهد میرسد. و چنین آدمی، ترسناک است...
صدای جیرجیر تخت آوید، از جا میپراندم. همراهم را خاموش میکنم و خودم را میزنم به خواب. آوید روی تختش مینشیند، خمیازه میکشد و پاورچین پاورچین، از اتاق بیرون میرود.
اگر تا الان بیدار بوده باشد چی؟ اگر این بیقراریام را دیده باشد چی؟ نه... اگر دیده بود انقدر زود از جا بلند نمیشد... ولی الان دارد میرود چه غلطی بکند؟ دارد میرود کجا؟ میخواهم دنبالش بروم؛ اما پشیمان میشوم. نمیخواهم کار را خرابتر از این که هست بکنم.
محکم میچسبم به تخت و پتو را میپیچم دور خودم؛ مثل وقتهایی که کمسنتر بودم و نیمهشب، بیخوابی میزد به سرم و وهم برم میداشت که پدرِ داعشیام، در خانه پنهان شده تا وقتی خوابم برد، بیاید و سرم را ببرد. و مثل الان، مچاله میشدم زیرِ تنها وسیله دفاعیام: پتو.
آوید برمیگردد به اتاق؛ بیصدا و آرام. تنها سایه شبحمانندش را میبینم که با هالهای بیجان و نقرهای از نور ماهِ پشت پنجره، پوشیده شده. چادر نمازش را میپوشد و سجادهاش را پهن میکند گوشه اتاق. ساعت چند بود مگر؟ هنوز که اذان نگفتهاند... دختره دیوانه.
***
چیز زیادی از این خیابان و دیگر خیابانهای تهران به یاد نمیآورم؛ اما واضح است که با شانزده سال پیش تفاوت زیادی دارد. ساختمان مرکز خورشید، ساختمانی ست نوساز به سبک معماری ایرانی و سردرش، کلمه «خورشید» با خط نستعلیق خودنمایی میکند. افرا آرام هل کوچکی به شانهام میدهد: برو دیگه!
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ربط عاشقی 🇵🇸🇮🇷
⏰ هم اکنون
💨 نفس عمیق!
🔗 کارگاه عملیاتی با محوریت
"میدانداری چابک و اثربخش در مواجهه با حوادث اجتماعی"
___________
📌 سرفصل اول؛
🔸 نشست آموزشی با موضوع «در کجای تاریخ ایستادهایم»
__________
🌟 با حضور دانشجویان دختر فعال فرهنگی دانشگاههای سراسر اصفهان
#نفس_عمیق
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
هدایت شده از ربط عاشقی 🇵🇸🇮🇷
⏰ هم اکنون
💨 نفس عمیق!
🔗 کارگاه عملیاتی با محوریت
"میدانداری چابک و اثربخش در مواجهه با حوادث اجتماعی"
_______
📌 سرفصل دوم؛
🔸 نشست عملیاتی با موضوع «میدانداری چابک در حوادث اجتماعی»
______
🌟 با حضور دانشجویان دختر فعال فرهنگی دانشگاههای سراسر اصفهان
#نفس_عمیق
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 29 برای دانیال م
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 30
در مسیر اصفهان به تهران که بودیم، افرا بالاخره وا داد. گفت آن کسی که منتظری میگفت میتوانیم ازش کمک بگیریم، پدرش است. پدری که وقتی افرا بچه بوده، افرا و مادرش را رها کرده و رفته. بعد هم مادرش بیمار شده و فوت کرده.
همین هم شده که افرا در یک قهر طولانی با پدرش به سر میبرد و با وجود اصرار پدرش، نه حاضر است با او زندگی کند و نه حتی با او حرف بزند. بعد از فهمیدن راز افرا، احساس نزدیکی بیشتری کردم با او. یک چیز مشترک داشتیم هردومان: غم فقدان مادر و کینه از پدر.
البته درباره افرا، فکر نکنم کینهاش به اندازه من شدید باشد. افرا هم متقابلا، کمی گاردش را مقابلم پایین آورده و حاضر شده با من بیاید مرکز خورشید. فکر میکند هیچ چیز پنهانی از هم نداریم؛ دخترکِ سادهی بیچاره!
گرمای مطبوعی داخل مرکز هست که فشار سرمای آبان را از دوشم برمیدارد. تنها چیزی که سکوت مرکز را میشکند، صدای گریه و خندهی بچههاست که با گل و گلدانهای متعددِ چیده شده دور تا دور سالن انتظار، روح میبخشد به فضا. انقدر رنگهای به کار رفته در سالن، شاد و زیبا هستند که هرکس نداند، فکر میکند آمده مهدکودک نه مرکز درمانی.
اینجا، بزرگترین و مجهزترین مرکز درمانی مغز و اعصاب کودکان در جنوب غرب آسیاست و یکی از پنج مرکز برتر مغز و اعصاب کودکان در جهان. که البته از این پنج مرکز، یکی دیگرش هم در ایران است.
میروم به سمت میز اطلاعات و کارمندِ پشت میز، زودتر سلام میکند؛ با لبخندی که به همه مراجعان تحویل میدهد: سلام. روزتون بخیر، چطور میتونم کمکتون کنم؟
هرچه جمله در ذهنم مرتب کرده بودم، از یادم میرود و دست و پایم را گم میکنم: ام... من...
افرا به دادم میرسد و به کارمند میگوید: سلام. میخواستیم ببینیم چطور میشه کارمندهای قدیمی اینجا رو پیدا کنیم؟
لبخندِ کارمند روی لبهایش میماسد: قدیمی؟ منظورتون چه زمانیه؟
-کارمندهایی که قبل از آتشسوزیِ ده سال پیش اینجا کار میکردن.
و من سریع جمله افرا را تکمیل میکنم: مثلا سال دوهزار و هفده... یعنی... نود و شش...
ابروهای کارمند میروند بالا و تهماندهی لبخندش هم محو میشود: این مربوط به مدیریت قبلی مرکزه؛ من اطلاعی ندارم. البته احتمالا هرکس اون زمان اینجا کار میکرده، تا الان باید بازنشست شده باشه.
لجم میگیرد؛ اما ناامید نمیشوم. پرونده پزشکیام را از کیفم میکشم بیرون و نشانش میدهم: ببینید... پزشک من ایشون بودن، خانم دکتر صدقی. میشناسیدشون؟
کارمند نگاهی به کاغذهای رنگ و رو رفته و قدیمی میاندازد و مشخصات پزشک. سرش را تکان میدهد: نه، ایشون رو اصلا نمیشناسم. اینا مربوط به مدیریت قبلی اینجاست.
افرا میگوید: چیزی از اسناد مدیریت قبلی ندارید؟
-متاسفم، نمیتونیم در اختیارتون بذاریم؛ چون محرمانه ست.
دستانم مشت میشوند تا کفگرگی نزنم به صورت آن کارمندِ لعنتی. افرا میگوید: میتونم با خانم دکتر ساعی صحبت کنم؟
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#بسم_الله_قاصم_الجبارین 🌷شهربانو! جانِ خواهر! کجاستی؟ / بخش اول هنوز هفت سالم نشده بود. دیر رسیدم
26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃برای دختر همسایه...🌱
✨سرودهای زیبا از دختران افغانستان برای دختران ایران...🇮🇷🇦🇫
پ.ن: شهربانو، جان خواهر...💔
#لبیک_یا_خامنه_ای
#زن_زندگی_آگاهی
#پایان_مماشات
🔻 تجدید بیعت دانشجویان دختر انقلابی با رهبر انقلاب...
🗓 در سالروز دیدار جمعی از فعالین فرهنگی با مقام معظم رهبری مورخ ۹۵/۸/۱۹
🔷 کارگاه عملیاتی "نفس عمیق" با موضوع "میدانداری چابک و اثربخش در مواجهه با حوادث اجتماعی"، ویژه دختران دانشجوی فعال فرهنگی استان اصفهان برگزار شد.
✍ در پایان این کارگاه دختران دانشجوی انقلابی با امضای عهدنامه و تقدیم آن به محضر امام خامنهای، عنوان کردند که در مسیر تبیین تا قیام پای کار این انقلاب خواهند ماند...
🔹شما هم میتوانید با ارسال مشخصات خود(نام، نام رشته و دانشگاه، شماره دانشجویی) به شناسه زیر تا تاریخ ۲۵ آبان ماه، به امضاکنندگان این عهدنامهی زینبی بپیوندید:
@khanedaneshjooyan_admin
📃 متن عهدنامه را در پیام بعد مطالعه بفرمایید👇
🔸خانه دانشجویان انقلاب اسلامی
✦➤ @khanedaneshjooyan
🔻متن نامه تجدید بیعت دختران دانشجویان انقلابی با حضرت امام خامنه ای
بسم الله الرحمن الرحیم
🔻 محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت امام خامنهای (مدظلهالعالی)
سلام علیکم
سخت است نوشتن کلماتی که قرار است شما آنها را بخوانید، اما شوق ابراز ارادت به شما و اعلام آمادگی شهادت در راه این انقلاب که متصل به انقلاب حضرت مهدی (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) است، بر این سختی غالب میشود.
این روزها کشورمان تبدار است و دشمنان پشت پرده، نقاب از چهره انداختهاند، تا بُن دندان مسلح شدهاند و به میدان آمدهاند برای تحقق بخشیدن به خیال خامشان!
اما دختران شما نیز امروز، بیش از هر روز دیگری در میداناند. ما نه انقلاب امام خمینی (ره) را دیدهایم، نه دفاع مقدس را. حتی بسیاری از ما در فتنه هشتاد و هشت، کم سن و سال و غافل از زمانه بودیم. ولی اکنون، دریافتهایم که این نبرد، نبرد ماست.
ما با آغوش باز، این نبردِ کربلایی را پذیرفتهایم و برای رسیدن نوبتمان لحظهشماری کردهایم. از بانوان شهید و مجاهد پیشین، صبر و بصیرت آموختهایم که شایسته شویم برای حمل این پرچم. همانطور که شما از ما خواستهاید، دوست و دشمن را میشناسیم و میدان بحران را؛ و البته برخی از دوستانمان در این میدان غبارآلود، راه را گم کردهاند که باز هم جای نگرانی نیست. ما دلسوزانه و مسئولانه، حقیقت میدان را برای دوستان و همکلاسیهایمان تبیین خواهیم کرد و باز هم مثل قبل و بیش از قبل، با هم متّحد خواهیم شد.
دشمن هنوز این را نفهمیده که افق دید ما، چیزی فراتر از امروز و فرداست و با این طوفانهای زودگذر، آشفته نمیشویم. ما آیندهای روشن میبینیم در انتهای این راه؛ تمدن نوین اسلامی را، ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه را. این حوادث در راه رسیدن ما به ایران قوی و تمدن اسلامی، تنها دستاندازهایی کوچکاند. ما نه تنها خود را نباختهایم و از حرمِ جمهوری اسلامی دست نکشیدهایم، که قرار است از همین حرم، پیام الگوی سوم زن مسلمان را به تمام جهان برسانیم.
خیالتان از بابت دانشگاه آسوده باشد. ما امتداد دانشجویان خط امامیم؛ دانشجویان خط امام خامنهای. سنگر دانشگاه را نگه داشتهایم و با تمام توان تلاش میکنیم تا رسالتمان را بهعنوان حلقههای میانی بهدرستی انجام دهیم. ما به میدان آمدهایم و سربازی بانوانهی خود را برای میهن آغاز کردهایم تا مشکلات موجود را حل کنیم و آرامش را به فضای دانشگاه برگردانیم، و ضمن بازیابی هویت علمی و سیاسی دانشگاه، امیدآفرین باشیم.
✋ با شما عهد میبندیم که در مسیر تبیین تا قیام از حرکت باز نایستیم.
امیدواریم تا تلاشمان در حفظ ارزشهای دینی و عفاف، مقبول درگاه خداوند گردد و پرچم ایران، هرچه زودتر با دستان پرتوان شما به صاحب کشورمان داده شود.
چرا که این آیه، باور قلبی ماست: إِن تَنصُرُواْ ٱللَّهَ يَنصُرۡكُمۡ وَيُثَبِّتۡ أَقۡدَامَكُمۡ.
🤲 آقای ما، دعا کنید برای دخترانتان که در تلاشند محکم، مجاهدانه، انقلابی و بانوانه میدانداری کنند.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
🔹شما هم میتوانید با ارسال مشخصات خود(نام، نام رشته و دانشگاه، شماره دانشجویی) به شناسه زیر تا تاریخ ۲۵ آبان ماه، به امضاکنندگان این عهدنامهی زینبی بپیوندید:
@khanedaneshjooyan_admin
#عهد_نامه_زینبی
#تبیین_تا_قیام
🔸خانه دانشجویان انقلاب اسلامی
✦➤ @khanedaneshjooyan