☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز بار خستگی سه سال را زمین گذاشتم... و حتی بار خستگی یک عمر را... الحمدلله. #لبیک_یا_خامنه_ای
سلام
بله درسته...
به یاد عزیزان مهشکن بودم...
انشاءالله قسمتتون بشه.
🚩 مراسم تشییع و خاکسپاری شهدای حادثه تروریستی اصفهان
شهید محسن حمیدی🇮🇷
شهید محمد حسین کریمی🇮🇷
شهید اسماعیل چراغی🇮🇷
🗓 یکشنبه ۲۹ آبانماه ساعت ۹ صبح
💫 پل بزرگمهر به سمت گلستان شهدای اصفهان
#لبیک_یا_خامنه_ای
کربلا همینجاست، جایی در نزدیکی قتلگاه.
فرقی نمیکند عراق باشی یا ایران.
شهرک اکباتان یا کرج، مشهد یا اصفهان، پیر باشی یا جوان، زن باشی یا مرد!
هرچه باشی در هر کجا باید بدانی که ما برای آرمانهایمان، آرمانها میدهیم.
پینوشت: امروز خانه اصفهان با جمعی از مردم به نیت همه شهدای امنیت اخیر در قتلگاه سه شهید امنیت اصفهان شمع روشن کردیم.
یادمان هم بود که امشب شب تولد شهید حمیدی است. میخواستیم با نام دیگر شهیدان آنان را هم به این تولد دعوت کنیم.
#محدثه_صدرزاده
#لبیک_یا_خامنه_ای
#پایان_مماشات
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 38 مسعود این را
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 39
میدوم؛ انقدر که برسم به قسمت خیلی قدیمیترِ قبرستان؛ تختهفولاد. ریگهای کف زمین، بیرحمانه پایم را به درد میآورند. تا مغز سرم زیر باران نم کشیده. جیغ میکشم؛ انقدر که گلویم به سوزش میافتد.
پاهایم در چالههای گلی فرو میرود و قدمهایم سنگین میشوند از آبی که در کفشهایم جمع شده. تا مغز استخوانهایم از سرما تیر میکشد و میلرزم.
پایم به لبه یکی از سنگ قبرهای شکسته و قدیمی گیر میکند و با صورت، میافتم وسط یکی از چالههای گلی. زانوانم میخورند روی ریگها؛ اما دردی حس نمیکنم. تسلیم ضعف و خستگی میشوم و دراز به دراز، میافتم وسط سنگ قبرهای قدیمی؛ به انتظار مرگ.
صدای حیدر دائم در سرم تکرار میشود: اذا مو اعود، لانو فی مکان مو فینی العوده.(اگه برنگشتم، بدون جایی هستم که نمیتونم برگردم.)
***
-خیلی با هم صمیمی نبودیم؛ ولی فکر کنم آخرین خواستهش این بود که اون عروسک به دستت برسه.
پتو را محکمتر دور خودم میپیچم. لبه نیمکت مینشینم که سرمای فلزش کمتر در جانم رخنه کند. تمام قدرتم را به کار میگیرم تا صدای به هم خوردن دندانهایم، کلامم را نامفهوم نکند: شما... همون... اول... فهمیدید...؟
دستانش را در جیباش فرو میبرد و نگاهی میاندازد به پنجرههای خوابگاه. حتما افرا دارد از پشت پنجره نگاهمان میکند. مسعود میگوید: تقریباً. فقط نمیدونستم چطور باید بهت بگم.
چقدر هم آرام و شمرده خبر داد خیر سرش! الان دو روز است که تب کردهام و دمای بدنم از سی و نه درجه پایینتر نمیآید. نه خودم خواب و خوراک دارم، نه آویدِ بیچاره که شده پرستار من.
چشمانم سیاهی میروند؛ اما نباید از حال بروم. الان بیشتر از هر دارویی، به حرف زدن با مسعود نیاز دارم. میگویم: اسمش حیدر نبود، درسته؟
-هوم. توی سوریه بهش میگفتن سیدحیدر، ولی اسمش عباس بود.
-دیگه چی ازش میدونید؟
-گفتم که، خیلی صمیمی نبودیم. فقط یه مدت کوتاه باهاش همکار بودم.
-از خانوادهش خبری ندارید؟
مسعود سرش را میاندازد پایین و سنگریزهای را با نوک کفشش به بازی میگیرد: همسرش رو خیلی زود از دست داد. بچه هم نداشت. تا جایی که میدونم، پدرش هم جانباز بود.
احتمالا اگر رفاقتی میان مسعود و عباس شکل گرفته هم، بخاطر همین درد مشترک بوده؛ از دست دادن همسر. یکی از چیزهایی که خوب انسانها را به هم گره میزند درد است. میپرسم: چطور کشته شد؟
-دیماهِ سال نود و شیش، ضدانقلاب توی اغتشاشات تهران شهیدش کردن.
کلمه شهید را با تاکید خاصی ادا میکند. حرفهایش تبم را پایین نمیآورد که هیچ؛ باعث میشود تمام تنم گر بگیرد.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi