eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 72 مادرش می‌خندد
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 73 زن‌های چادری از کنارم رد می‌شوند تا خودشان را زودتر به نماز برسانند. شعر فریدون مشیری را، کلمه به کلمه به یاد می‌آورم: - از همان روزی كه دست حضرت قابیل، گشت آلوده به خون حضرت هابیل، از همان روزی كه فرزندان آدم، -صدر پیغام‌آوران حضرت باری تعالی-، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید، آدمیت مرده بود، گرچه آدم زنده بود؛ از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند، از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند، آدمیت مرده بود... ادامه‌اش... ادامه‌اش را یادم نمی‌آید. همیشه شعرهای فریدون مشیری را می‌خواندم تا از زیبایی چینش کلماتش لذت ببرم؛ انقدر عمیق نشده بودم در معنایش. عباس جانش را برای انسانیتی داده که خودش مُرده؟ خنده‌دار است. من خودم دیدم که اگر انسانیتی در دنیا مانده بود، پدر داعشی‌ام آن را جلوی چشمانم پای باغچه سر بُرید. و شاید... عباس قدم گذاشته بود به آتش‌باران دیرالزور تا تنفس مصنوعی بدهد به کالبد بی‌جان انسانیت. من دارم چکار می‌کنم؟ قرار است لگدی بزنم به جنازه انسانیت و حیوان‌وار از کنارش رد شوم؟ سرم درد می‌کند و نبض می‌زند. حرف‌های آوید و مادر عباس در سرم چرخ می‌خورند. با عینک آن‌ها عباس شبیه یک قهرمان است و با عینک دانیال، یک دژخیم؛ ولی من عباسِ خودم را می‌خواهم؛ یک پدر واقعی. همان مردی که مثل یک فرشته نجات، مرا از جهنم سوریه بیرون کشید و تحویل آغوش امنِ ایران داد. کوچه دور سرم می‌چرخد، صدای مادر عباس و آوید و شعر فریدون مشیری هم. دوباره دستی نامرئی، خودش را چسبانده بیخ گلویم؛ دستی درشت و قدرتمند. -از همان روزی که فرزندان آدم، زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید... با دو دست، یقه و روسری‌ام را چنگ می‌زنم تا بتوانم نفس بکشم؛ اما نمی‌توانم. تمام جانم از عرق خیس شده. الان است که قلبم را بالا بیاورم. -بخواب تا رنگ بی‌مهری نبینی/ تو بیداریه که تلخه حقایق... دست از دور گلویم رها نمی‌شود. نمی‌توانم داد بزنم حتی. خودم را بیشتر به دیوار می‌چسبانم و به خودم می‌پیچم. رمق از پاهایم می‌رود و می‌افتم. -خانم! خانم! چی شد؟ سرم سوت می‌کشد. صداهای اطرافم محو می‌شوند و مغزم دارد از نبود اکسیژن، به خواب می‌رود. دارم با نگاه بی‌رمقم دنبال فرشته مرگ می‌گردم. کاش پیدایش بشود امروز. از جایی دور، صدای همهمه می‌آید. صدای کسانی که دارند تکرار می‌کنند: دخترم... خانم... چی شد؟ حالت خوبه؟ صدا از حنجره‌ام درنمی‌آید. کم‌کم دارند محو می‌شوند؛ اما قبل از این که به سیاهی مطلق فرو بروم، صورتم یخ می‌کند و کسی، آب سرد را به کامم می‌ریزد. همه جانم یخ می‌کند در این هوای سرد؛ اما شوک سرما، حواسم را برمی‌گرداند به جایی که هستم. آب، راهِ بسته گلویم را باز می‌کند و ریه‌هایم تنفس را از سر می‌گیرند. اطرافم را واضح‌تر می‌بینم. دو سه خانم چادری، دورم را گرفته‌اند و لیوان آب در دست یک‌نفرشان، تا نیمه خالی شده. نشسته‌ام روی زمین، کنار دیوار و آن سه خانم هم مقابلم، نیم‌خیز نشسته‌اند. چندنفر آدم کنجکاو(بخوانید فضول) هم بالای سرمان، دارند نگاه می‌کنند که ببینند آخرش به کجا می‌رسد. همان خانمی لیوان آب در دست دارد، آرام دست می‌کشد به پیشانی‌ام: چقدر یخ کرده... خوبی دختر جون؟ ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم از محبت شما در محل حادثه، یادبودی هم برای شهدای این حادثه ساخته شده به نام مقتل شهدای فاطمیه.
سلام این‌ها همه مکاتب فکری هستند و توضیح شون مفصله، باید خودتون درباره‌شون تحقیق کنید. آتئیسم یعنی خداناباوری سکولاریسم یعنی جدایی دین از جامعه مارکسیسم هم خیلی مفصله، یکی از مکاتب فلسفی و اجتماعی و اقتصادیه که تا چند دهه قبل در سراسر جهان طرفدار داشت.
سلام به طور مشکوکی خبری ازش نیست...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
روضه‌ی کوچک خانگی حاج قاسم...✨ #حاج_قاسمی_که_من_می_شناسم 🥀 #معرفی_کتاب #فاطمیه http://eitaa.com/i
حاج قاسم جان، من فرزند شهید نیستم، ولی بی‌نهایت محتاج نگاه پدرانه شمام... می‌شه من هم به شما بگم عمو؟ می‌شه شما به من هم بگید «دخترم»؟... 📙📖 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
حاج قاسم جان، من فرزند شهید نیستم، ولی بی‌نهایت محتاج نگاه پدرانه شمام... می‌شه من هم به شما بگم عمو
IMG_۲۰۲۲۱۲۲۳_۱۶۰۵۴۲.jpg
حجم: 5M
احتمالا بخاطر فشرده‌سازی ایتا، کیفیت عکس پایین اومده و نوشته‌ها خوانا نیستند. این عکس کیفیت بالاست جهت مطالعه شما عزیزان.
آماده باشید که از امشب دیگه داستان وارد فاز خیلی امنیتی میشه...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 73 زن‌های چادری
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 75 سرم را تکان می‌دهم. نای حرف زدن ندارم. خانم دیگر، آرام بازویم را می‌گیرد تا برخیزم: بیا بریم توی مسجد. اینجا سرده. عرق کردی، سرما می‌خوری. دیگری هم آن‌یکی بازویم را می‌گیرد و من، با تکیه به آن‌ها بلند می‌شوم. پاهایم ضعف می‌روند. خودم را به کمک‌شان تا حیاط مسجد می‌کشانم. کمکم می‌کنند روی یک نیمکت فلزی، گوشه حیاط بنشینم. لیوان آب را می‌دهد دستم. آن را تا جرعه آخر می‌نوشم. یکی‌شان می‌پرسد: بهتری؟ چی شد یهو؟ -خوبم... ببخشید... صدای مکبر از داخل مسجد شنیده می‌شود. نماز شروع شده؛ ولی هیچ‌کدام به فکر رفتن نیستند و فقط با نگرانی به من خیره‌اند. همان که آب دستم داده بود، به دونفر دیگر می‌گوید: شما برید از نماز جا نمونید. من وقتی مطمئن شدم حالش خوبه، میام. می‌روند و خودش می‌ماند. بالاخره صدای گرفته‌ام از گلو درمی‌آید: از نماز... جا می‌مونید... زن می‌خندد: اشکالی نداره. بذار من مطمئن شم حالت خوبه، بعد میرم خودم می‌خونم. چی شد حالت بد شد؟ -هیچی... چیز خاصی نبود... یه حمله روانی بود، الان خوبم. دوست دارم زل بزنم توی چشمانش و بپرسم: چرا به کسی که نمی‌شناسی کمک می‌کنی، وقتی هیچ فایده‌ای برایت ندارد؟ تو حتی نمی‌دانی کسی که به دادش رسیده‌ای، ممکن است جان خودت یا خانواده‌ات را بگیرد... این سوال را باید از خیلی‌ها پرسید. از آوید، از افرا، از خانواده عباس و از خودش. این‌ها انگار اصلا از دنیا جدا افتاده‌اند؛ نمی‌دانند توی دنیای امروز، برای چند سی‌سی دارو آدم می‌کشند؛ آب و غذا و انرژی که جای خود دارند. نمی‌دانند پدر و مادر من رهایم کرده‌اند برای پول. نمی‌دانند دانیال همه بدهی‌های من را داد و مرا از خاک بلند کرد، برای منافع خودش؛ مثل یک گوسفند پرواری. و من... من... دنیای این‌ها را ترجیح می‌دهم؛ دنیای آدم‌هایی را که بدون توجه به گذشته و آینده‌ات کمکت می‌کنند، تکیه‌گاهت می‌شوند و به دادت می‌رسند. بدون این که بدانند پدرت داعشی بوده و خودت عامل موساد هستی برای خون ریختن... 🌾فصل چهارم: سیکلوسارین مردِ نقاب‌دار، بمب کوچک گیج‌کننده، اسلحه کمری و تلفن همراه غیرقابل ردیابی‌ام را مقابلم روی میز گذاشت. همه‌چیز ساده‌تر از آن بود که به فکر نیروهای امنیتی ایران برسد. برای هزارمین بار، هرسه را برداشتم و با دقت بررسی کردم. مرد، به نقشه‌ای که روی نمایشگرِ اتاق بود اشاره کرد: تو باید قبل از ساعت ده صبح از سالن همایش بیرون بیای و برسی به فرعی دوم؛ جایی که ماشینت رو پارک کردیم. انگشتش را بالا برد و در هوا تکان داد: یادت باشه قبل از ساعت ده سوار ماشین شده باشی، چون راس ساعت ده یه ماشین بمب‌گذاری شده توی پارکینگ سالن همایش پیدا می‌شه و نیروهای امنیتی کل سالن رو قرنطینه می‌کنن. اونوقت خودتم محکوم به مُردنی. -بله قربان. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم از شما. بانوان شهید هنوز خیلی ناشناخته هستند. تعدادی از این شهدا رو با هشتگ در کانال معرفی کردیم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
حاج قاسم جان، من فرزند شهید نیستم، ولی بی‌نهایت محتاج نگاه پدرانه شمام... می‌شه من هم به شما بگم عمو
آدم باورش نمی‌شه، ژنرال جنگی و این‌همه محبت و عاطفه؟ فدای قلب مهربونت حاج قاسم جان...💚 📖 http://eitaa.com/istadegi تصویر با کیفیت جهت مطالعه 👇🏻