eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 79 دانیال به تفص
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 80 کاش آن شب از گرسنگی می‌مُردم؛ ولی کمک دانیال لعنتی را قبول نمی‌کردم و خودم را در دامش نمی‌انداختم. الان دیگر هیچ راهی ندارم. اگر دست از پا خطا کنم، به راحتی می‌کشندم. دست اطلاعات ایران هم بیفتم، باز هم تمام جوانی‌ام را باید در زندان بگذرانم؛ در بهترین حالت البته. یک لحظه خودم را در بیچاره‌ترین حالت عمرم می‌بینم. بیچاره‌تر از وقتی سوریه بودم، بیچاره‌تر از تنهایی‌ام در لبنان. الان دیگر هیچ‌کس نیست که نجاتم بدهد. نه عباسی وجود دارد و نه دانیالی که بشود به او اعتماد کرد. الان منم و یک دوراهی که هردو سرش به مرگ ختم می‌شود. از جا بلند می‌شوم و تلوتلوخوران، می‌دوم به سمت در خروجی دانشکده. نمی‌دانم مقصدم کجاست. می‌خواهم خودم را گم و گور کنم. می‌خواهم جایی بروم که بتوانم چند ساعت گریه کنم؛ انقدر که خوابم ببرد. یک جایی که مادری باشد و موهایم را نوازش کند و برایم لالایی بخواند. به خودم که می‌آیم، نشسته‌ام در تاکسی و آدرس خانه عباس را داده‌ام. نگاه متعجب راننده تاکسی را که می‌بینم، یادم می‌افتد صورتم خیس خیس است و سر و وضعم آشفته. می‌پرسد: خانم حالتون خوبه؟ -بله؛ فقط سریع‌تر برید جایی که گفتم. دوباره ایمیل اسحاق را باز می‌کنم و یک دور دیگر، خط به خط پرونده را می‌خوانم؛ عباس را از زبان دشمنش. اشک می‌ریزم، نه برای عباس که برای حماقت خودم. کاش زودتر دنبالش می‌گشتم و این‌ها را می‌فهمیدم... کاش زنده بود و خودش به دادم می‌رسید، قبل از این که به دام بیفتم و تبدیل به کسی شوم که عباس از نجاتش پشیمان است... به خیابانی که در آن هستیم نگاه می‌کنم؛ گیر کرده‌ایم میان ده‌ها ماشین دیگر. ترافیک دارد دیوانه‌ام می‌کند. پایم را تند و پشت سرهم، کف ماشین می‌کوبم و افتاده‌ام به جان پوست‌های لبم. قطره‌های ریز باران، آرام و پراکنده می‌نشینند روی شیشه. از راننده تاکسی می‌پرسم: خیلی مونده تا برسیم؟ -اگه عجله دارید، از میونبر می‌رم. تصویر خیابانِ بارانی و گزارش موساد، پشت پرده اشک تار می‌شوند. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ با چه رویی بروم پیش مادر عباس، وقتی با قاتلان پسرش همدستم؟ جای دیگری برای رفتن ندارم؛ پناه دیگری برایم نمانده. تاکسی که در خیابان‌های فرعی می‌پیچد، باران هم شدت می‌گیرد. یک لحظه، پاهایم یخ می‌کنند. نکند راننده، عامل نیروهای امنیتی ایران باشد؟ نکند لو رفته‌ام و می‌خواهد گیرم بیندازد؟ بغضی که در گلویم مانده بود، دوباره می‌ترکد. ضعیف‌تر از آنم که بخواهم راهی برای نجات پیدا کنم. چشم می‌دوزم به چهره راننده در آینه. میانسال است و بی‌ریش. یک پلاک به آینه ماشینش آویزان کرده؛ پلاکی با تصویر یک پیرمرد. غیرممکن است که بتوانم تشخیص بدهم مامور است یا نه؛ که اگر جز این بود جای تعجب داشت. نگاهش به روبه‌روست و بر کمربندش، برجستگی‌ای نمی‌بینم که شبیه سلاح باشد. هرچند... الان به درجه‌ای از ضعف و بدبختی رسیده‌ام که برای دستگیر کردنم نیازی به سلاح نیست. از خودم بدم می‌آید که انقدر ضعیفم. ذهنم قفل قفل است. هیچ ایده‌ای ندارم که اگر راننده، داخل یک بن‌بست اسلحه رویم کشید و دستبند به دستانم زد، باید چکار کنم. کیفم را بغل می‌گیرم و سرم را رویش می‌گذارم. دوست دارم دوباره بچه شوم؛ یک بچه مظلوم سوری. بچه‌ای که دل یکی مثل عباس برایش بسوزد. ولی الان... دل هیچ‌کس برای من نمی‌سوزد... سردم شده و بدنم مورمور می‌شود. دست می‌اندازم و دعایی که عباس داده بود را از زیر لباس در دست می‌گیرم. گرم است. انگار ضربان دارد. در دل می‌گویم: خواهش می‌کنم... من از زندان می‌ترسم... من نمی‌خوام دستگیر بشم... ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام تا نقش‌آفرینی آرسن خیلی مونده... حمله پنیک کشنده نیست. خدا به داد سلماها برسه...💔
سلام مستند «خارج از دید» که مربوط به فتنه ۸۸ هست، خیلی دقیق و جزئی وقایع اون سال رو تشریح می‌کنه. کتاب «فتنه تغلب» هم خوبه. کتاب رمان هم، کتاب‌های «گم‌شده در غبار» و «تاب طناب دار» بهترین رمان‌ها در ارتباط با ۸۸ هستند.
سلام اینم ممکنه... ولی دقت کنید، کار سلما نفوذ نیست.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
خامنه‌ای را عزیز جان خود بدانید..‌. #حاج_قاسمی_که_من_می_شناسم 📖📙 #جان_فدا #لبیک_یا_خامنه_ای http:/
خوش به حال بنده‌ای که خودش را در مقابل خدا کوچک می‌بیند... و خوش به حال اطرافیانش؛ چون از او درشتی و آزار نمی‌بینند... خوش به حال آن‌ها که روی زمین، با تکبر راه نمی‌روند... 📙📖 http://eitaa.com/istadegi
حاج قاسمی که من می شناسم1.mp3
زمان: حجم: 2.2M
🎧کتاب صوتی / حاج قاسم از دخترانش چه می‌خواهد؟📃🖊 📖بریده‌ای از کتاب 📙 ✍️به قلم: سعید علامیان 🔸انتشارات خط مقدم 🎙با صدای: آقای سپهر(گروه درختان سخنگوی باغ انار) http://eitaa.com/istadegi
رمان رفیق-فاطمه شکیبا.pdf
حجم: 2.7M
📲📚نسخه پی‌دی‌اف رمان امنیتی 📘 ✍️نویسنده: 💯روایتی امنیتی از متن و فرامتن فتنه88 🔥 پی‌نوشت: رفیق رو سه سال قبل از این که فتنه امسال شروع بشه نوشتم؛ زمانی که هیچ خبری از جریان "زن، زندگی، آزادی" نبود؛ ولی با توجه به شرایط، احتمال می‌دادم که این حوادث تکرار بشه. رفیق رو دقیقا برای فتنه‌های بعدی نوشتم... برای این روزها. یکی از بچه‌های دانشگاه، می‌گفت چقدر اتفاقاتی که امسال توی خوابگاه افتاد شبیه ماجرای رفیق بود! خلاصه که... بخوانید و بخوانانید! https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 80 کاش آن شب از
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 81 نمی‌‌دانم با کی حرف می‌زنم؛ با عباس؟ با خدا؟ به وجود هیچ‌کدام اعتقاد ندارم و ته دلم دوست دارند باشند. دوست دارم یکی این حرفی که در دل زدم را بشنود و با دلم راه بیاید؛ ولی نیست. دوباره اشکم درمی‌آید، بیشتر از قبل. دیگر نمی‌توانم هق‌هق گریه‌ام را کنترل کنم. باران پر سر و صدا خودش را می‌کوبد به شیشه و قطرات درشتش روی شیشه پخش می‌شوند. راننده، با نگرانی به من که مثل مادرمرده‌ها گریه می‌کنم، نگاه می‌کند و می‌پرسد: دخترم حالت خوبه؟ مشکلی پیش اومده؟ کمکی از دستم برمیاد؟ خوشبینانه‌اش این است که دوباره خورده‌ام به تور یک ایرانیِ مهربان، از همان‌هایی که نمی‌دانند در جهان وحشی چه می‌گذرد؛ و بدبینانه‌اش این است که در تور اطلاعاتی ایرانم. بیشتر گریه می‌کنم، طوری که به سکسکه می‌افتم. شاید اینطوری دلش برایم بسوزد. فقط یک بار دیگر در زندگی به این شدت گریه کردم؛ آن هم وقتی پنج سالم بود و وسط معرکه جنگ، عباس در آغوشم کشید. لباسش را محکم گرفته بودم و داشتم با گریه‌ام از او می‌خواستم که رهایم نکند. راننده، مقابل یک مغازه پارک می‌کند. به سختی زبان می‌چرخانم: چ... چرا... وایسادین؟ در سمت خودش را باز می‌کند: الان میام. می‌رود داخل مغازه. در خودم جمع می‌شوم و کیف را محکم بغل می‌گیرم. الان می‌توانم فرار کنم؛ ولی پاهایم یخ زده‌اند. تکان نمی‌خورند. نگاهم روی تصویر روی پلاک می‌ماند؛ آن پیرمرد. حالا که ماشین از حرکت ایستاده و پلاک تاب نمی‌خورد، واضح می‌بینمش. قاسم سلیمانی ست. همان که مردم لبنان هم بعد از سیزده سال، دست از سرش برنمی‌دارند و هرجا بتوانند، عکسش را می‌زنند و نامش را می‌برند. انگارنه‌انگار که مُرده. هرچه می‌گذرد، پررنگ‌تر هم می‌شود. راننده از مغازه بیرون می‌آید، با یک آبمیوه در دستش. سوار ماشین می‌شود و آبمیوه را می‌دهد دستم: بخور دخترم. رنگت پریده. با دست لرزان، آبمیوه را می‌قاپم. اگر مسمومش کرده باشد چی؟ راننده تردیدم را که می‌بیند، می‌گوید: اشکال نداره روزه‌ت رو بخوری. اگه اینو نخوری حالت بدتر می‌شه. روزه؟ امروز اول ماه رمضان است... و فقط ده روز تا آغاز همایش وقت دارم... به جهنم. الان همه وجودم نیاز به قند آبمیوه دارد. آن را می‌نوشم و کمی جان می‌گیرم. می‌نالم: آقا سریع‌تر برید... عجله دارم. -بهتری دخترم؟ -بله. راه می‌افتد. زیر لب می‌گویم: ممنون... -قابل نداره دخترم. ان‌شاءالله خدا مشکلت رو حل کنه به حق این ماه عزیز. باران طوری شیشه را پر کرده که بیرون را اصلا نمی‌شود دید. عکس قاسم سلیمانی روی پلاک تاب می‌خورد؛ ولی نگاهش روی من مانده. این حاصل همنشینی با آوید است که توهمِ زنده بودن مُرده‌ها سراغم آمده. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi