😔💔
نوشتن این قسمت و چند قسمت بعدش واقعا سخت بود برام.
اصلا دست و دلم به نوشتنش نمیرفت...
مخصوصاً که یکی دوبار، با چنین صحنهای مواجه شدم...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 82 دانیال جز یک
رفت پیش عباسش...
پ.ن: خواهر خودم دویده توی اتاق میگه نامرد چرا مامان عباس مُرد؟😐
خرّم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد...
شادی روح مادران شهیدی که به شهیدشون پیوستند صلوات...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
سلام
قرار بود کسی شهید نشه ولی درباره فوت شدن حرفی نزده بودم 🙄
خدا نکنه، انشاءالله پارت امشب رو طولانیتر میذارم.