احتمالا تا همیشه به کسایی که میتونن شب تا صبح بیدار بمونن واسه امتحانشون درس بخونن و صبح امتحان بدن غبطه خواهم خورد.
استرس مثبت بجا و به اندازه که ذهن و جسم رو بیاره پای کار، نعمته واقعا.
سمفهونی بتهون❌
صدای همخوانی ای ایران حاج محمود، شب عاشورا تو حسینیهی امام✅
جدا از اینکه حس میکنم سبک آهنگ رپه(حالت دیگهای نمیتونه داشته باشه که نشنیده باشیم! البته چون حامیش صدا و سیماست یه کم احتمالش میاد پایین...الله اعلم)
خیلی با پینوشتش همزادپندازی میکنم😭😭
وقتی حسابی سابقهی بدقولی و تاخیر خواسته و ناخواسته داری و مجبوری خودتم بهش اعتراف کنی تا شاید دوباره ملت بهت اعتماد کنن:
منم همینطور آقای زمانی! منم همینطور🤧
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود...
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود(:
بعد از ۲۴ ساعت تلاش و به بن بست خوزدن، متوجه شدم هوش مصنوعی خنگترین موجود ممکنه🦦
حتی خودش هم بارها بهش اعتراف کرد
دلیل اینکه این همه وقت ازش فاصله داشتم این بود که واقعا به درد من نمیخورد...
حالا یک آدم ناامید شده هستم که چیزی که قبلا میدونست دوباره بهش ثابت شده و بابد تصمیم بگیره به کمتر از چیزی که میخواد قناعت کنه یا دوباره این موجود رو بذاره کنار🦦
برای ثبت در تاریخ.
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
بعد از ۲۴ ساعت تلاش و به بن بست خوزدن، متوجه شدم هوش مصنوعی خنگترین موجود ممکنه🦦 حتی خودش هم بارها
تنها چیزی که آرومم میکنه همین واقعبینیشه😔👌
امشب ماه همهی ابرها رو زده کنار، خیره شده به زمین، دستشو زده زیر چونهش و با نگاهش میگه: غصههاتو بگو، من میشنوم
حیف که فاصلهمون زیاده صدا نمیرسه.
بنویسم که یادم بمونه
اگه هیچ کدوم از مصاحبههای امروز رو هم قبول نشدم، انجام دادنشون به یه روز بدون ناهار و پر از بدو بدو بعد از مدتها، میارزید.
لباسشویی رو روشن کردم. وقتی شروع کرد کار کردن دیدم انگار لبهی یکی از لباسا گیر کرده به درِ ماشین. گفتیم یه دور بشوره دور بعد کامل میذاریمش داخل. دو دقیقه طول نکشید که شرشر آب از زیر در، همونجایی که لباس گیر کرده بود ریخت کف آشپزخونه(:
درس اخلاقی: وقتی جلوی یه مشکلی رو همون لحظه نگیری و موکولش کنی به بعد اینجوری میشه.
و البته وقتی مامان تو خونه نیست!😐
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
بچهم واسه اولین بار اومد کوه اولش یه جوری حالِ اومدن نداشت که ناامید شدیم ولی بعد جوری انرژی گرفت ک
اون دفعه که با #جناب_نعمت اومدیم کوه، با همون تصورات خوشگل بچگیش برامون یه خاطرهی اساسی و پر از درس ساخت. که حتی امروز که خودش نبود تا باهامون بیاد هم قدم به قدم جلو چشممون باشه. که لزوما قرار نیست برسیم اون بالا. قرار نیست با یه چیز خیلی شگفت انگیز به اسم مقصد مواجه بشیم. همین مسیر و تکتک پلهها و شیب و سربالاییها و ناهمواریهاشه که میسازدت. قطره قطره عرقی که میریزی، ضربان قلبی که تندتر میشه، نفسی که سخت بالا میاد، اینا قویترت میکنن نه ضعیفتر. اصل ماجرا همینجاست. تو دل هر قدمی که برمیداری. تو دل همون لحظهای که داری طیش میکنی. نه یه قدم جلوتر نه یه قدم عقبتر. اگه کسی رو داشته باشی که بتونی شونه به شونه و دست تو دستش بری بالا، سرعتت بیشتر و خستگیت کمتر میشه. ولی اگه بخوای به اونی که دو قدم جلوتره نگاه کنی و همهش تو فکر دوییدن باشی که به اون برسی یا ازش رد شی، باختی. خودتو حیف کردی. خودتو که فقط باید با خودت، با نفسها و قدمهای خودت مقایسه کنی. موضوع هم فقط شیب و سربالایی نیست. نباید بیملاحظه و تختهگاز بری بالا. باید فکر برگشت، فکر سرپایینی رو هم بکنی و براش جون داشته باشی. و یه عالمه باید و نباید و جزئیات ریز و درشت دیگه که کیفیت مسیرت رو بهتر میکنه نه مقصد.
و این، نه فقط حکایت کوه، که حکایت زندگیه.