eitaa logo
جهاد_تبیین 📡📡📡
1.5هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
58.1هزار ویدیو
366 فایل
جهاد تبیین
مشاهده در ایتا
دانلود
زینب، دختری که بخاطر ، منافقین با خفه اش کرده و به شهادت رسوندنش😔 مادر این شهیده 14 ساله درباره دفتر زینب📖 این گونه روایت می‌کند: 📒زینب در خود جدولی کشیده بود که بیست مورد داشت؛ از نماز به موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن،  خواندن ، نماز غفیله و نماز امام زمان(عج)♥️ ورزش صبحگاهی،  خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سوره‌های قرآن کریم، دعا کردن🤲 در صبح و ظهر و شب، کمتر کردن تا کم‌خوردن صبحانه، ناهار و شام. 📒دخترم جلوی این موارد ستون‌هایی کشیده بود و هر شب بعد از کارهایش جدول را علامت می‌زد؛ من وقتی جدول را دیدم به یاد سادگی در پوشیدن و خوردن افتادم به یاد آن اندام لاغر و که چند تکه استخوان بود افتادم. 📒به یاد آن روزه‌های مداوم و افطارهای ساده، به یاد نماز شب‌های طولانی و ، به یاد گریه‌های او😭 در سجده‌هایش و دعاهایی که در حق (ره) داشت. 🔰زینب در عمل، تک‌تک موارد آن جدولِ و خیلی از چیزهایی که در آن جدول نیامده بود❌ را رعایت می‌کرد. کمایی
👈شهیدی که به خواب یک خانم بی حجاب می رفت 🍃یکی از مسوولان گلستان شهدای اصفهان تعریف میکرد اواخر سال ۹۴ بود توی دفتر نشسته بودم .. یکهو یه خانمی وارد شد ، وضعیت خیلی بد بود خیلی بد ... آستین هاشو تا بالای آرنج بالا زده بود ، یه مانتوی خیلی کوتاه پوشیده بود ، خیلی از موهاش هم بیرون بود ... ✨گفت: دنبال یه شهیدی میگردم من متعجب شدم با این ریخت و لباس دنبال شهید میگرده از جیبش گوشی موبایلش را درآورد و گرفت جلوی صورت من و گفت: عکس شهید اینه دستش را که آورد جلو .... چون آستین هاشو تا آرنج بالا زده بود .. ناخودآگاه دیدم دستش پر از و هست 🌹روی عکسی که بهم نشون داد .. دیدم نوشته « » توی سیستم زدم تا پرونده شهید بالا بیاد خانمه گفت: ببین توی شهید شده؟ گفتم: بله گفت: ببین توی شهید شده؟ گفتم: بله گفت: مزارش همین جا توی گلستان شهدا است؟ گفتم: بله گفتم: یه سوالی بپرسم؟ گفت: میخای بپرسی این با این ریخت و لباسش چیکار با شهید داره شروع کرد به گریه کردن 👈خانمه گفت: من ، ندارم .. زندگیم شده بود کنم و توی خیابون بگردم چند وقت پیش رفتم توی .. توی آینه خودم را دیدم از خودم بدم اومد .. به خود گفتم: آخه این چه وضع ریخت و لباسه ، شدی کوچه و خیابون از توی لباس فروشی اومدم بیرون .. سرم رو به کردم و گفتم: راه منو عوض کن ... یه چیزی بذار سر راهم تا عوض بشم .. به خداوندی خودت قسم میکنم الان چند مدتیه ... هر شب هر شب این شهید میاد توی خوابم و باهام حرف میزنه به اون خانمه گفتم : مزارش توی قطعه کربلای پنج جلو پای هست از جام پا شدم تا مزارش را نشونش بدم .. اما دیدم نمیاد خانمه گفت: من خجالت میکشم با این ریخت و لباس بیام سر مزارش ... یه تیکه پارچه اگه دارید بهم بدید ، بندازم روی خودم یه تیکه پارچه اونجا داشتیم .. انداخت روی خودش .. تا رسیدیم سر مزار شهید خالقی .. نشست روی زمین .. اونقدر گریه کرد .. اونقدر گریه کرد قطعه: کربلای پنج