eitaa logo
یوریول 🇵🇸🇮🇷
216 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3.3هزار ویدیو
88 فایل
سلاااااام👋 اینجا کافه متحرک یوریول² هست (ترکیب یوری و هاول)☕️ ما اینجا از روزمرگی های خودمون میزاریم و سعی میکنیم مطالب مفیدی داشته باشیم🌙 خوشحال میشیم تو خانواده ما باشید🍀 از خودتون پذیرایی کنید🍫
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا که یوری کانالو نو نوار کرده😔✨
نگا درونگرا بودنت که تغییر نکرده قبلا ام روی infpو isfp مانور بودی که دقیقا بین دونگرا ترین و برونگرا ترین تو نوع درونگرا ها درحال چرخش بودی خب چون در اصل درونگرا ترین تایپ درونگرا ها isfpعه (فهمیدید بهتون جایزه میدم) حالا بریم سر اصل داستان اصولا کنکور رو اخلاقیات خیلیا تاثیر داشته مخصوصا این برنامه ریزی که الان برای توهم تاثیر داشته قشنگ الان برای مراحل رو به روت برنامه ریختی جانم بعد از اون برنامه ای که من خودت دنبال می‌کردیم روی منطقت تاثیر داشته یا همین کنترلت رو روحیه لوست بعد از اون برای sات بزار بگم اینکه رو اصول و قواعدت محکم تر شدی که یعنی اینکار باید به این شکل انجام شه با جزییات اصلی خودش مثلا یه جاش و تغییر بدی اینا این حالت رفتاریت بیشتر شده خلاقیتت از بین نرفته حالت جدی تر به خودش گرفته
با یوری بچم چیکار کردید نبودم یه چند روز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلااااام
صبح مایل به ظهرتون بخیر☁️
https://eitaa.com/Galaxie/3695 قربان شما😁✨🤍
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
دانشجوی مشهد که بودم، یک شب خواب دیدم برای دختر برادرم یخچالِ اسباب‌بازی خریدم، فردایش از خوابگاه بیرون زدم و اول از همه از فروشگاه اسباب‌بازی سراغ یخچالهای رنگی‌رنگیش را گرفتم. آخر هفته که برگشتم خانه و ساک سوغاتی‌ها را باز کردم و یخچال را گذاشتم توی دستهای کوچکِ زهرا، انگار که دو بال از سر شانه‌هایش رویید، فرشته‌وار همانجا توی خانه از سر شوق شروع کرد به پرواز. مادرش با چشمهای گِرد شده پرسید از کجا می‌دانستی زهرا دنبال یخچال است؟ خوابم را که تعریف کردم معلوم شد دقیقا همان شبی که من توی خوابگاه کیلومترها دورتر از خانه خواب بچه را دیده‌ام، او با گریه از مادرش یخچال می‌خواسته! بهانه‌گیری و گریه‌ی بچه و همزمانی‌اش با خواب من، یک چیزِ اتفاقی نبود! ارتباط قلبیِ عمیقی که با برادرزاده‌ام داشتم، آن خواب و آن سوغاتِ به هنگام را رقم زده بود. یادم هست یک بار توی خوابگاه درباره‌ی برادرزاده‌ها و شدتِ مِهرِمان به آنها حرف می‌زدیم، آنجا به رفیقم گفتم دختر برادرم راه که می‌رود قلب من از ذوق موج می‌خورَد! از همان ساعت تولدش عاشقش بودم ولی شاید اولین بار در همان قصه‌ی خواب و یخچال بود که "عمه" برای من معنا شد و من تازه فهمیدم پیوندِ عمه و برادرزاده تا کجا می‌تواند عمیق و واقعی باشد! تازه این قصه‌ی ما عمه‌ها و برادرزاده‌های معمولی است، ما عمه‌هایی که نه مثلِ عمه‌ی کربلا آنقدر لبریز عاطفه‌ایم و نه شبیهش آنقدر سرشار از حسِ مادری، و نَه هیچ برادری فرزندش را پیش ما به امانت گذاشته! هیچ قصه و غصه‌ای، قصه‌ی عمه‌ی کربلا و غصه‌ی زینبِ کبری نمی‌شود. کسی نمی‌تواند حدِّ عاطفه‌ی زینب را حساب کند، قَدِ مِهرش را اندازه بگیرد و عمق اندوهش از لطمه خوردن برادرزاده‌ها را بسنجد! کسی نمی‌تواند وسعت عمه بودنِ این یک دانه عمه‌ی عالم را درک کند! واقعا چه کسی می‌تواند بفهمد بعد از اینکه یک عمه‌ای مثل زینب، با دست خودش دختر برادرش را غسل بدهد و گوشه‌ی یک خرابه دفن کند، چه بلایی سر خودش آمده است؟! راستی ما از عمه بودنِ زینب چه تصویر و تصوری داریم؟ عمه عمه عمه هشتاد و چند زن و بچه فقط صدا می‌زدند عمه، عمه، عمه... ✍ملیحه سادات مهدوی قبلا برای ولادت حضرت معصومه، 👈 اینجا یک مطلب راجع به عمه نوشته بودم. 🌱 @sharaboabrisham
من پیامای طولانی رو نه میخونم نه نگاه میکنم ولی وقتی خوندم هم برای کسی نمیفرستم چون میدونم کسی حال نداره اگر فرستادم بدونید انقد قشنگ بوده که ارزش داشته پس بخونید^^