کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت42 اولین کلاسم ساعت هشت و نیم شروع میشد. شاهین ساعت هفت و نیم، زنگ خونه رو ز
#درتلاطمزندگی
#پارت43
با کمی پرس و جو، کلاسم رو پیدا کردم و وارد کلاس شدم. با ورودم به کلاس، چند تا از دانشجوهای دختر که دور هم جمع شده بودند و با هم حرف میزدند، به طرفم برگشتند. ساکت و موشکافانه من رو برانداز کردند.
آروم سلامی دادم و روی اولین صندلی خالی که ردیف دوم بود نشستم. چند لحظه بعد از نشستن، سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم. آروم سرم رو بلند کردم و به سمت چپ خودم نگاهی انداختم که با پسری چشم و ابرو مشکی، چشم تو چشم شدم که با لبخندی به من نگاه میکرد.
سرم رو پایین گرفتم و خودم رو با وسایلم مشغول کردم. هنوز همهی دانشجوها نیومده بودند و چند دقیقهای تا اومدن استاد وقت بود.
با صدای سلامی به سمت صدا سر بلند کردم. همون پسر بود که با لبخندی رو به روی من ایستاده بود.
_ سلام،خوبین؟
_ سلام، ممنون.
_ شما دانشجوی جدید هستید؟ چون ترم قبل شما رو ندیدم!
_ اوه بله، من روژینا کاظمی هستم، خوشبختم.
_ وای ببخشید خودم رو معرفی نکردم، من آرش صداقت هستم، منم از دیدنتون خوشبختم. شما قبلأ خارج از کشور بودید؟ البته ببخشید فضولی میکنم، چون کمی لهجه دارید پرسیدم.
با لبخند گفتم: بله از ایتالیا اومدم.
کمکم دانشجوهای دیگه هم وارد کلاس شدند و کلاس شلوغ شد. آرش با گفتن با اجازهای، رفت و روی صندلی خودش نشست. استاد وارد کلاس شد. با ورود استاد، کلاس در سکوتی مطلق فرو رفت. استاد که آقای جوانی حدود سی و پنج ساله بود، رو به دانشجوها سلام کرد و خودش رو معرفی کرد.
_ سلام، من افشین رستمی هستم. این ترم زیاد با هم کار داریم امیدوارم در کنار هم ترم خوبی رو سپری کنیم.
بعد شروع به حضور و غیاب برای آشنایی با دانشجوها کرد. به اسم من که رسید، وقتی گفتم حاضرم، نگاهی به من انداخت و گفت:
_ شما همون دانشجویی هستید که از ایتالیا اومده؟
_ بله استاد
با لبخندی من رو دعوت به نشستن کرد و بعد از حضور و غیاب، درس رو شروع کرد.
کلاس تمام شد و استاد خداحافظی کرد و رفت. در حال جمع کردن وسایلم بودم که دختری با چشمانی سبز و موهای بُلوند، که از مقنعهاش بیرون زده بود و آرایش ملایمی داشت، نزدیکم شد و دستش رو به طرفم دراز کرد.
_ سلام، من فرزانه قادری هستم.
دستش رو به گرمی فشردم و گفتم:
_ سلام، منم روژینا کاظمی هستم.
_ خیلی خوش آمدی، فکر کنم اینجا دوستی نداری.
با لبخند ادامه داد: میتونی روی دوستی من حساب کنی.
در همان حال، دو دختر دیگه، یکی با آرایش غلیظ و پوستی سبزه و دیگری با پوستی سفید، چشم و ابرویی مشکی و حجابی کامل، به ما ملحق شدند.
دختر سبزه، خودش رو آرام کرامت و دوستش که با حجاب بود مرضیه حسینی معرفی کرد.
با هر دو دست دادم و خودم رو معرفی کردم. ظاهرأ دخترای خوبی بودند. از اینکه با چند نفر تونستم آشنا بشم، خیلی خوشحال بودم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت43 با کمی پرس و جو، کلاسم رو پیدا کردم و وارد کلاس شدم. با ورودم به کلاس، چند
#درتلاطمزندگی
#پارت44
فرزانه گفت: بچهها تا کلاس بعدی نیم ساعتی وقت داریم، میاین بریم سلف یه چیزی بخوریم؟
همگی موافقت کردیم و به سمت سلف دانشگاه را افتادیم. آرام رو به من گفت:
_ خب روژینا جون، چی شد که اومدی ایران؟ دختر تو چطور از ایتالیا دل کندی؟
لبخندی زدم و گفتم: اونجا دیگه کسی رو نداشتم.
مرضیه با تعجب گفت:
_ پس پدر و مادرت!؟
_ متأسفانه چند ماهی میشه که هر دو رو از دست دادم.
هر سه غمگین شدند و به من تسلیت گفتند. فرزانه دستش رو دور کمرم گذاشت و گفت:
_ پس الان اینجا پیش کی هستی؟
_ با پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم زندگی میکنم.
به سلف رسیدیم و یه گوشهی دنج نشستیم. آرام رفت و برای همه چای و کیک سفارش داد.
مرضیه رو به من گفت:
_ روژینا جون، ما رو دوست و خواهر خودت بدون، میتونی روی ما حساب کنی.
لبخندی زدم و تشکر کردم. سفارشمون رو آوردند. اون روز با دوستای جدید خیلی بهم خوش گذشت.
فرزانه دختر شوخیه و اهل دامغانه، آرام خیلی شیطون و اهل تهرانه ولی مرضیه برعکس اون دوتا، دختر آرومیه که در یه خانوادهی مذهبی بزرگ شده و اهل مشهدٍِ، مرضیه و فرزانه توی خوابگاه با هم زندگی میکنند.
بعد از اتمام کلاس دوم از بچهها خداحافظی کردم و از دانشگاه بیرون اومدم. کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودم که دویست و شیش مشکی رنگی جلوی پام ترمز کرد. به راننده نگاهی انداختم، آرش صداقت بود.
_ خانم کاظمی افتخار میدید برسونمتون؟
_نه، ممنون مزاحم نمیشم.
_ تعارف میکنید؟
_ نه امروز میخوام تنها برم تا مسیر رو یاد بگیرم.
_ باشه هرجور مایلید، پس فعلا خداحافظ.
تاکسی گرفتم و آدرس خونه رو بهش دادم. بعد دقایقی به سر کوچه رسیدم. با کلیدی که حاج بابا برای من درست کرده بود وارد خونه شدم. بعد از ورودم به پذیرایی، با صدای بلند سلام کردم. عزیز جون از توی آشپزخونه سرش رو بیرون آورد و با خنده جوابم رو داد:
_ سلام عزیزم، بیا توی آشپزخونه.
وارد آشپزخونه شدم. عزیز مشغول تدارک ناهار بود.
_ خوبی عزیز، خسته نباشی.
_ ممنون دخترم.
_ ستاره رفت؟
_ آره، دو ساعتی میشه که رفته، هرکاری کردم برای ناهار بمونه، گفت کار دارم باید برم.
روی صندلی آشپزخونه نشستم. از داخل ظرف مخلفات سالاد که عزیز روی میز گذاشته بود، خیاری برداشتم و همینطور که گاز میزدم گفتم:
_ زود، تند، عزیز جون بگو دیشب چه خبر بوده؟
عزیز جلو اومد، صورتم رو بوسید و گفت:
_ باشه میگم، ولی اول برو لباست رو عوض کن و آبی به دست و صورتت بزن بیا، الان حاجی هم میاد. ناهار که خوردیم، همه رو تعریف میکنم.
با خنده چشمی گفتم و به طرف اتاقم پا تند کردم. بعد از تعویض لباسم و مرتب کردن خودم، به آشپزخونه برگشتم. حاج بابا هم اومده بود. از پشت رفتم بغلش کردم و بوسیدمش. حاج بابا دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند و با لبخند پهنی نگاهم کرد.
_ مثل اینکه امروز بهت خوش گذشته، آره بابا؟
با لبخند سری تکون دادم و گفتم: آره، چندتا دوست خوبم پیدا کردم.
_ خب خدا رو شکر
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💞ای دل به هزار راه و بیراه مرو
💞گر مرد رهی راه بهشت از اینجاست
🕌یاامام_رضا_مدد.🕌
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
°
#نیایشبامعبود
🌹الهی
در انتظار رحمتت نشستهام
بدهی ڪریمی
ندهی حڪیمی
بخوانی شاڪرم
بــرانی صــابرم
🌹الهی
احوالم چنان است ڪه میدانی
واعمالم چنین است ڪه میبینی
دستڪَیرم باش مهربانا
#آمین
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
(سرش را مثل کبک زیر برف میکند.) :
غریزه جانوران پدیده ای منطقی و جالب است نه غیر منطقی . اینکه می گویند کبک هنگام خطر سرش را زیر برف می کند و با خود می اندیشد چون من دیگران را نمی بینم پس دیگران هم مرا نمی بینند منطقی نیست .پس داستان چیست ؟زیرا هیچ جانوری غریزه ی نادرست ندارد و یکی از معجزات دنیای جانوران همین غریزه ی آنهاست .
در گذشته وقتی که برف تازه می باریده شکارچیان جرگه می کردند یعنی در منطقه ای که کبک داشت از چهار سو آرام و بی صدا پیش می رفتند و منطقۀ شکار را از هر طرف محاصره می کردند و کبکها را می پراندند و در هوا می زدند.
کبک هنگام احساس خطر یک پرش برمی دارد و از ترس چند متر دورتر به سرعت پایین می آید.
پیداست چون زمین پوشیده از برف است این پرنده به دلیل سرعت فرود آمدن گاهی سر و گردن و گاهی تمام بدنش در زیر برف فرو می رود و گاهی تنها دم و دو پایش بیرون از برف می ماند و تا می خواسته خود را از این حالت رهایی دهد در همان چند ثانیه شکارچی چابک خود را به سرعت به آن می رسانده و پرنده را زنده شکار می کرده است .
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
دوچیزمنفعت بسیاردارد⇩
اخلاق نیک وجوانمردی
دوچیزبقاندارد⇩
✨ جوانی وقوت
دوچیز بلارادورکند⇩
✨ صلۀ رحم وصدقه
دوچیز مقام رافزون کند⇩
حل مشکل دیگران وفروتنی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🔸 امام رضا (علیه السلام):
🍀 به بیماران خود برگ چغندر بدهید، چرا که در آن شفاء است و هیچ بیماری و عوارضی به همراه آن نیست. و خواب بیمار را آرام میکند، و از ریشه (یا ساقه) آن اجتناب ورزید، چرا که سبب سوداء میشود.
📎 منبع: کتاب الکافی شیخ کلینی، جلد ۶، صفحهی ۳۶۹
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
💠 #مادران_کاسنی_بخورید
🍒تغذیه جنین از خون مادرست
🍒هرچه خون سالمترباشد
🍒جنین هم سالمتر و زیباتر میشود
🍒کاسنی باتصفیه و کاهش
🍒غلظت خون تاثیر بسزایی
🍒در زیبایی و سلامت نوزاد دارد
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....