کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 196 💜 در همین وقت نگاهم به دیوار بالای سر او خیره ماند.روي دیوار پوس
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 197 💜
چیه الهه؟
یک وقت هست که انسان براي بدست آوردن چیزي خیلی تلاش میکنه ولی همین آدم ممکنه خسته
بشه و اونوقته که دست از تلاش برمیداره
کیان سکوت کرد و من درپی معنی حرفش بودم.با صداي آهسته اي گفتم:یعنی تو بهمین زودي...نتوانستم
باقی حرفم را تمام کنم .
حس کردم بغض گلویم را گرفته و نخواستم با تغییر کردن صدایم متوجه ضعفم شود
کیان نفس عمیقی کشید و درحالیکه کنارم میشست گفت:الهه عزیزم متوجه نشدي چی گفتم .من عاشقتم
چطور ممکنه از تو خسته شده باشم منظور من اینه که دیگه تحمل ندارم .میخوام تمام وجودت مال من باشه این تنهایی عذابم میده من اینطوري مریض میشم میفهمی چی میگم؟
خوب نمیفهمیدم از چه صحبت میکند .نمیدانستم چه باید بکنم رویم نشد به کیان بگویم با مادرش صحبت کنم تا زمان عروسی را
جلو بیندازد سرم را بزیر انداخته بودم و با خودم فکر میکردم چه وقت از دست
مشکلاتی که سر راهم قراردارد خلاص خواهم شد.همان موقع صداي تلفن شنیده شد بعد از 3 زنگ کیان
گوشی را برداشت و پیش از اینکه کسی که پشت خط بود چیزي بگوید گفت:بله خودم فهمیدم الان می آیم
.پایین
به کیان نگاه کردم تا من نیز بفهمم چه خبر شده.کیان گوشی را سرجایش گذاشت و با تمسخر گفت:اینم شاهد که
از غیب رسید .
میخواست بگه خانواده ات اومدن هنوز یک ساعت نشده اومدي خودشون رو رسوندن ......
از جا بلند شدم و بدون اینکه به کادویی که کنار دستم روي تخت بود نگاهی بیندازم نشان دادم که منتظرم به
اتفاق او به پایین بروم
وقتی از پله پایین رفتم متوجه شدم هوا تاریک شده است.بهمراه کیان براي استقبال از خانواده ام کنار در هال
رفتم .
ابتدا مادر وارد شد و کیان براي نخستین بار با او دست داد ولی همچنان خشک و جدي بود.کتی جلو آمد
و با مادر روبوسی کرد پشت سر مادر شبنم وارد شد منهم با او دست دادم و صورتش را بوسیدم و بعد حمید
داخل شد که من و کیان با او دست دادیم.نگاه مادر و شبنم میرساند که از وجود چنین دم و دستگاهی جا
خوردند.
در این وقت گلی خانم از آشپزخانه بیرون امد و به مادر و بقیه سلام کرد.کتی او را با نامش به بقیه
معرفی کرد .طفلی مادر فکر میکرد گلی خانم مادربزرگ کیان است و بهمین جهت براي روبوسی با او جلو رفت
گلی خانم سرش را خم کرد و دستش را جلو اورد و با مادر دست داد سپس با لحن محترمانه اي گفت :خانم
چادرتان را بدهید تا آویزان کنم
آن لحظه بود که مادر متوجه شد و درحالیکه ساکش را باز میکرد تا چادر سفیدي را از آن دربیاورد گفت:شما
زحمت نکشید و خودش آنرا داخل کیفش گذاشت
.گلی خانم بطرف شبنم و حمید رفت تا لباسهایشان را بگیرد.سپس کتی همه را به اتاق پذیرایی هدایت کرد
از وقتی که آمده بودم خبري از کمند نبود و من بکل یادم رفته بود که یک چنین شخصی هم وجود دارد .
شام
ساعتی بعد صرف شد و پس از آن به اتاق پذیرایی رفتیم .کتی فرصت را. غنیمت شمرد و پس از مقدمه چینی گفت :
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 197 💜 چیه الهه؟ یک وقت هست که انسان براي بدست آوردن چیزي خیلی تلاش می
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 198 💜
که اگر اجازه بدهید عروسی این دو جوون رو زودتر راه بیندازیم حمید
نگاهی به مادر انداخت تا نظر او را بداند.مادر بعد از کمی سکوت گفت :تا قراري که گذاشته ایم چهار ماه و نیم
دیگر باقی مانده چشم بهم بگذاریم این مدت هم سپري میشود
ناخودآگاه با کیان نگاه کردم و متوجه شدم لبخند تمسخر آمیزي به لب دارد
.میفهمیدم مخالفت مادر از چه رو
است او مشغول تهیه جهیزیه براي من بود و هنوز خیلی چیزها مانده بود که بایستی تهیه میکرد
.گویی کتی هم
متوجه این موضوع شده بود زیرا با صراحت گفت:خانم اگه مشکل شما بابت جهیزیه و این برنامه هاست که خدا را
شکر کیان همه چیز دارد و احتیاجی به وسایل اضافه ندارد
هنوز حرف کتی تمام نشده بود که مادر گفت :نه خانم ما بابت چیزي مشکل نداریم.ولی بهتر است همون تاریخی که
توافق کردیم عروسی را برگزار کنید
.کتی نفس عمیقی کشید و نگاهی به کیان انداخت و دیگر چیز ي نگفت
.پاسخ
قاطعی که مادر داد بهمه فهماند که دیگر جاي بحث نیست.پس از آن سکوت سنگینی حاکم
شد
.کمی بعد کتی بار دیگر سکوت را شکست و اینبار خطاب به حمید گفت:آقاي مهندس البته اصراري براي
اینکار نیست ولی با محدودیتی که الهه جون داره طولانی بودن دوران نامزدیشان بی فایده است
هنوز حمید دهان باز نکرده بود که پاسخ او را بدهد که مادر با لحن معترضی گفت:خانم این چه حرفیه؟
الهه چه
محدودیتی داره؟ماشاالله هر وقت که آقا پسرتون اراده کرده اونو این طرف اون طرف ببره ما نه نگفتیم حالا
اگر خودش افتخار نمیده به کلبه درویشی ما پا بزاره اون بحث جداگانه ایه
حمید با لبخند خطاب به مادر گفت:مادرجون اجازه بده من عرض کنم
سپس با لحن ارام و متینی ادامه داد:
فرمایشات شما متینه.به هر صورت هر دختري محدودیتهاي خاص خودشو
داره و این طبیعیه.البته من با مادرجون صحبت میکنم انشاالله در فرصتی مناسب تاریخ عروسی رو جلو می
اندازیم که این دو جوون هم برن سر خونه زندگیشون
کتی با خوشحالی گفت:خدا شمارو براي مادرتون نگه داره باور کنید همیشه ذکر خیر شما پیش ما هست
حمید با فروتنی تشکر کرد و صحبت بجاي دیگري کشیده شد .در این وقت چشمم به کمند افتاد که داخل منزل
شد.
از جاییکه نشسته بودم میتوانستم او را ببینم مثل همیشه بد لباس و جلف بود مانتویی به رنگ روشن و تنگ
پوشیده بود که از یقه باز بود.روسري اش نیز فقط فرق سرش را
.پوشانده بود زیرا موهایش از اطراف و جلو و عقب بیرون زده بود
به محض ورود کفشهایش را همان جلوي در از پا در آورد و در حالیکه سرپاییهاش را میپوشید با صداي بلند
گفت:گلی
گلی خانم خود را به او رساند و گویی تذکر داد که مهمان دارند زیرا صدایش را پایین آورد و بعد از چند کلام
صحبت با او به طبقه بالا رفت .در این فکر بودم که اي کاش همان بالا بماند و تا ما آنجا هستیم پایین
نیاید.بدبختانه هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سر و کله اش پیدا شد با دیدن او ناخود آگاه نگاهم روي حمید
قفل شد
شلوار جین فوق العاده تنگی پایش بود و بلوزي نیم تنه با یقه باز لباسش را تکمیل میکرد.موهایش آشفته و به
اصطلاح به پیروي از مد روز روي شانه هایش پخش بود
و آرایش غلیظی چهره اش را پوشانده بود .مادر مات و
مبهوت به او چشم دوخته بود چهره شبنم نیز یا از خجالت یا نفرت به سرخی میزد
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
❤️ ❤️🧡 ❤️🧡💛 ❤️🧡💛💚 ❤️🧡💛💚💙 ❤️🧡💛💚💙💜 ❤️🧡💛💚💙💜💖 بنام خدا #پارت_بیستم عشق ناگهانی به اصرار سارا ن
❤️
❤️🧡
❤️🧡💛
❤️🧡💛💚
❤️🧡💛💚💙
❤️🧡💛💚💙💜
❤️🧡💛💚💙💜💖
بنام خدا
#پارت_بیست_و_یکم
صدای در آمد و من با شتاب به سمت در رفتم و بازش کردم
: سلام بابا
ــ پروانه بیا تو کار دارم باهات
ــ چشم
از لحن سردش دلهره ی من بیشتر شد ، به دنبال بابا رفتم و کنارش نشستم
همینطور که به گل های باغچه خیره شده بودم بابا گفت :
ــ پیش مرتضی رفتم و قضیه رو براش تعریف کردم ، ناصر هم آنجا بود که ناصر گفت پروانه خودش منو به اون میز دعوت کرد منم بعد دعوتش به یکی از دخترا گفتم فیلم بگیره تا بیام بهتون نشان بدم .
ــ چی ؟ بابا چی میگه اون برای خودش من حتی به اون نگاه هم نکردم چه برسه دعوتش کنم دستی به پیشانیم کشیدم و ادامه دادم : بابا دروغ میگه
ــ میدونم دخترم من باور نکردم
ــ ویدیو رو دیدین ؟
ــ بله بعد از اون ویدیو ما فهمیدیم ناصر دروغ میگه چون به یک بچه ۵ ساله هم اون ویدیو رو نشان میدادی معلوم بود شما خیلی عصبی هستین
ــ یعنی قبل از اون باور نداشتی ؟؟
بابا یک نگاه مهربونی به من انداخت و گفت :من همیشه بهت اعتماد دارم دخترم دلی سعی کن هیچوقت از اعتماد من سوء استفاده نکنی
ــ بابا حالا این چرا این کار رو میکنه
ــ دخترم مواظب باش این پسر از اونی که ما فکر می کنیم هم کینه ای تره
به قلم : مینو محبوبه
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
❤️ ❤️🧡 ❤️🧡💛 ❤️🧡💛💚 ❤️🧡💛💚💙 ❤️🧡💛💚💙💜 ❤️🧡💛💚💙💜💖 بنام خدا #پارت_بیست_و_یکم صدای در آمد و من با شتاب
❤️
❤️🧡
❤️🧡💛
❤️🧡💛💚
❤️🧡💛💚💙
❤️🧡💛💚💙💜
❤️🧡💛💚💙💜💖
بنام خدا
#پارت_بیست_و_دوم
به سمت اتاقم رفتم و خودمو روی تخت پرت کردم و چشمام گرم شدن و به خواب عمیقی فرو رفتم .
وقتی چشمامو باز کردم هوا کاملا تاریک شده بود، به سمت سالن رفتم و مامان رو در حال چیدن سفره دیدم .
ــ پروانه بیدار شدی ؟
ــ بله مامان ساعت چنده ؟
ــ ساعت ۸ و نیم هستش ، دخترم سه ساعته خوابیدی الان شب چجوری خواب به چشمت میاد؟
ــ نمیدونم مامان ، خیلی خسته بودم
ــ اشکالی نداره بیا شام بخور ، راستی بعد از شام میریم خونه ی عموت
ــ آهان باشه
بعد از اینکه شام خوردیم به خانه ی عمو رفتیم ، تو اتاق سارا نشستم و قضیه رو سیر تا پیاز براش تعریف کردم
ــ چه پسر کینه ای از آب در اومد این الان چی کار میخوای بکنی پروانه ؟
ــ چی کار کنم هیچی ، میدونی سارا روز خاستگاری ناصر منو تهدید کرده بود
ــ یعنی چی
ــ یعنی این که گفت اگه جواب منفی بدم بدبختی هامو خودم رقم زدم
ــ پسره ی پر رو تهدیدم کرده تو رو
ــ ول کن سارا من ازش نمیترسم ولی نمیدونم دیگه باز چطوری جلوم سبز میشه
به قلم : مینو محبوبه
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸الهی با نام و یادت
🌿روزمان را آغاز میکنیم
🌸خدایا به اندازه مهربانیت
🌿در کار همه برکت
🌸در مشکلشان گشایش
🌿در وجودشان سلامتی
🌸در زندگَیشان
🌿خوشبختی قراربده باذکر صلوات بر محمد ص و آل محمد ص
الهی به امیـد تو 🌸
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
مراحل روشنفکری در اروپا:
1-تحصیلات عالیه
2-مدارک معتبر
3-مطالعات گسترده
4-اطلاعات عمومی بسیار بالا
5-جامعه شناسی
6-نوشتن کتاب
7-نوشتن مقاله
8-نظریه های تایید شده
9-سفر به نقاط مختلف دنیا
10-شخصیت و انسانیت بالا
11- احترام به تمامی مذاهب و عقاید
و..
مراحل روشنفکری در ایران:
1- کشیدن سیگار و خوردن قهوه
2-مخالفت با دین و مذهب
3-خواندن جملاتی چند از نیچه و...
4-طلاق گرفتن
5- موزیک خارجی گوش کردن
6-سفرهای مكرر به تایلند
7-نگهداری از سگ یا گربه و آن را به اندازه فرزنده نداشته عزیز شمردن
8-مخالفت با چيزي كه بقيه موافقن
9-موافقت با چيزي كه بقيه مخالفن🙈😁
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....