eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
آیت الله (ره) : برای تحصیل حضور قلب (در نماز) ، باید در طی روز چشم و گوش و زبان خود را کنترل کنیم. ° بدون مواظبت ، حضور قلب حاصل نمی شود°
اونا شروین ندارن براشون بخونه: برای سیسترم سیسترت سیسترامون ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نه شروین داره، نه من و تو و اینترنشنال که کلیپ درست کنن و مو قیچی کنن، اسرائیلیها هم که باهاشون دشمنن هی نمیگن مبارزتون رو ادامه بدید حتی بایدنم نت رایگان بهشون نمیده، بایدن تو چرا؟ بابا اینا که مال خودتن... احتمالا همه‌ی اینا کار خودمونه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
#پارت257 با حالت غصه داری گفت: –در مورد زندگی تو. دو سه روز دیگه وقت صیغتون تموم میشه، مردم کلی حر
همین که کنارش نشستم دستی به موهایم کشیدوزیرگوشم گفت: –دلم برات تنگ شده بود. عکس العملی از خودم نشان ندادم او ادامه داد: –من بایدالان شاکی باشما، بعد آرام گفت: –امدم دلایلت رو بشنوم. سوالی نگاهش کردم. –همون دلایلی که نمی تونی بیای خونه ی ما دیگه. گفتی راحت نیستی. سرم را پایین انداختم. با امدن اسرا آرش از جایش بلند شد و سلام و احوالپرسی کردند. اسرا به طرف آشپزخانه رفت. آرش نگاهی به من انداخت. –پاشو حاضر شو بریم بیرون. –حوصله ندارم. دستم را گرفت و کمی فشار داد و پرسید: –ازم دلخوری؟ احساس کردم دستهایش منبع انرژی هستند، جان گرفتم. سرم را بالا آوردم. –آره، ولی نمی خوام درموردش حرف بزنم. –خودت که همیشه میگفتی باید در مورد مشکلات حرف زد. اگه درموردش حرف بزنی منم تکلیفم رو می‌فهمم، که چیکار کردم باعث ناراحتی تو شده. حالا بریم بیرون تا بهم بگی چی شده؟ قبل از این که جوابی بدهم، اسرا با ظرف میوه وارد شد. آرش گفت: –اول میوه بخوریم بعد، اسرا خانم زحمت کشیدن. اسرا لبخندی زد و گفت: –الان بشقاب‌ها رو هم میارم. طره ایی از موهایم را که روی بازویم افتاده بود عقب داد و همانطور که نگاهم می کرد گفت: –اگه اخم هات رو بازکنی یه سورپرایز برات دارم. –چی؟ –اسرا بشقابها را آورد و خواست برایمان میوه بگذارد. –شما زحمت نکشید اسراخانم من خودم برمی‌دارم. بعدخم شد و یک موز برداشت و داخل بشقابش گذاشت. –رفتیم بیرون بهت میگم. –من خونتون نمیام‌ها. سرش را کج کرد. –من اصلاحرفی از خونه رفتن زدم؟ برای تعویض لباس به اتاق رفتم. لباسم را عوض کردم و روسری مشگی‌ام را سرم کردم و روی تخت نشستم و کمی فکر کردم. "خدایا چطوری حرفهای مامان رو بهش بگم که ناراحت نشه." از اتاق که بیرون رفتم دیدم مادر با آرش حرف می‌زند و آرش هم غمگین نگاهش می‌کند و گاهی سرش را به علامت تایید تکان میدهد. کنارشان نشستم. مادر نگاهی به من انداخت و پرسید: –می خواهیدبیرون برید؟ آرش جای من جواب داد: –بله من گفتم حاضربشه. مادر گفت: –این وقت شب؟ آرش گفت: –مامان جان تازه سر شبه، تازه تهرانم که اصلا شب و روز نداره. الان که داشتم میومدم خیابونها شلوغ بود. من واقعا نمیدونم این مردم یکسره تو خیابونا چیکار می‌کنن؟ مادر آهی کشید. –وقتی سبک زندگی اشتباه باشه، همه چی با هم قاطی میشه دیگه. پس امروز بی تعارف حرفهاتون روهم به هم بزنید. با شنیدن این حرف مادر دلم لرزید. این روزها خیلی جدی شده بود. سوار ماشین شدیم. –آرش چی شد که فریدون کوتا امد و مژگان امد خونتون؟ –نمی دونم، ولی مژگان می‌گفت که فریدون گفته سه روز می تونه بمونه بعدتکلیفش رو مشخص می‌کنه. "دقیقا فردای روزی که صیغمون تموم میشه." –چرا مامانت اجازه نمیده مژگانم باخانوادش بره خارج؟ بچه رو هم هرچندوقت یه بارمیاره می‌بینه دیگه. این همه آدم نوه‌هاشون خارج از کشورن. –اونا پدر دارن. بعدشم خود مژگانم دوست نداره بره، امروز به مامان می گفت من میمونم پیش شما. ازحرفهای آرش احساس خطرمی کردم. –مامانم چی بهت می گفت؟ اخم کرد. –حرف زور... –یعنی چی؟ –میگه دو روز دیگه یا میرید محضرعقد دائم می کنید یا راحیل رو نمیشه ببینی تا وقتی که عقد کنید. فکر کن من حدودا یک ماه نباید تو رو ببینم. که بعد از چهلم کیارش عقد کنیم. –به نظرمن که زور نیست. –راحیل...پس اون موقع که باهم بوستان می رفتیم حرف می زدیم نامحرم نبودیم. –اون موقع فرق می‌کرد. بعدشم کلا واسه خودمونم سخت میشه. شانه ایی بالا انداخت. –برای من که سخت نیست. –ولی برای من سخته. نگاهم کرد و لبخند مرموزی چاشنی‌اش کرد. –بهت نمیاد. بعد دستم را گرفت و بوسید. –آره خب سخته، فکر کن هر دفعه می بینمت دستت رو نگیرم. جلوی پاساژی که قبلا برای خرید لباس امده بودیم نگه داشت و پیاده شدیم. –اینجا برای چی امدیم؟ –سورپرایزه‌ها. اول پاساژ آب میوه فروشی بود که چند تا میز و صندلی داخلش چیده شده بود، رفتیم نشستیم و آرش بعد ازسفارش دادن هویج بستنی گفت: –تا آماده بشه من امدم. بعد از مغازه بیرون رفت. آقایی که آنجا بود دو لیوان بزرگ آب هویج بستنی را روی میز گذاشت و رفت. صبرکردم تا آرش هم بیاید. بعداز چنددقیقه امد و روبرویم نشست. استفهامی نگاهش کردم.
همه دنیا اگه سمت حق برن، ربع پهلوی میره سمت باطل
کنایه طنز پرداز انگلیسی: اگر هر کشور دیگری این تعداد استاد دانشگاه و دانشجو را در یک روز دستگیر میکرد آمریکا عمیقاً نگران میشد... ➖➖ لابد مسولین حقوق بشر هم از نبود آزادی بیان اظهار نگرانی میکردند اسرائیل هم براشون سلاح می‌فرستاد که به پلیسها حمله کنن و بانکها و آمبولانس ها را به آتش بکشند...
امان از عهدهای دانه برفی... هیما🌱
ای کاش که جان ما، برگردی.... جهان، بی شما نبضش نمی تپد. نها🌱
مهدی دلش در ماتمه اشکای چشماش زمزمه - ویژه شهادت امام صادق (ع).mp3
5.73M
🎧 مهدی دلش در ماتمه، اشکای چشماش زمزمه، امام صادق ... 🏴 ویژه شهادت امام صادق (ع) 🎤 کربلایی جواد مقدم 🏷 (ع) (ع) (عج) 🍃🌹🇮🇷ـــــــــــــــــــــــــ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسم جلاله درباره حجاب... ♨️ مثالی زیبا از امر به معروف! 🔰 برشی از سخنرانی