کلام طلایی 🌱
🏵🎗🏵🎗🏵🎗🏵🎗🏵🎗🏵🎗🏵🎗 #بادبرمیخیزد #قسمت135 ✍ #میم_مشکات وقتی سیاوش کاور کت و شلوار را توی ماشین گذاشت
🌸💮🌸💮🌸💮🌸💮🌸💮🌸💮🌸💮
#بادبرمیخیزد
#قسمت136
✍ #میم_مشکات
#فصل_سی_و_سوم:
دیدار غیر منتظره
محوطه پر شده بود. از همه رشته ها بودند. سیاوش، پدرش، راحله و سودابه دور هم حلقه زده بودند و همان طور که پذیرایی های مختصر قبل از شروع مراسم را میخوردند گپ میزدند. صادق هنوز نیامده بود. شیفت داشت اما قرار بود قبل از شروع مراسم خودش را برساند. سودابه پرسید:
-مراسم کی شروع میشه? خیلی زود اومدیم، نه?
سیاوش در حالی که سعی میکرد دلخوری اش را بابت آن شب پنهان کند که پدرش بو نبرد با سردی جواب داد:
-نمیدونم! قرار بود ساعت هفت شروع بشه
پدر دستی به شانه سیاوش زد:
-خب آقای دکتر، دیگه درست هم تموم شد. انگار دیروز بود که رفتی کلاس اول
راحله نگاهی به سیاوش کرد. تصور سیاوش با دندان های افتاده و سر تراشیده در لباس فرم مدرسه خنده ای روی لبهایش آورد. لابد از آن پسر بچه های سرتق و حرف گوش نکن بوده است! نگاهش که هنوز همان شیطنت را داشت. یکدفعه هیجان زده شد و دلش خواست لپ های سیاوش را بگیرد و تا میتواند بکشد! البته سیاوش شانس آورد که دور و برش شلوغ بود و راحله نتوانست نقشه اش را عملی کند. یکدفعه سیاوش با لحنی گرفته که راحله را از فکر و خیال خودش بیرون آورد گفت:
-آره... یادمه چقد سر کوتاه کردن موهام گریه کردم و مامان گفت اگ گریه نکنم برای تابستون برام اتاری میخره! کاش الان هم بود
سیاوش این را گفت و نگاه مغمومش در نگاه پدر گره خورد. راحله رو به سیاوش لبخند تسلی بخشی زد و بدون هیچ حرفی دستش را فشار داد. سودابه که هنوز هم، مثل بچگی، سیاوش را دوست داشت، توان دیدن نگاه ناراحتش را نداشت سعی کرد بحث را عوض کند:
-آخی، راست میگی! من یادمه دبستان میرفتی کچل میکردی و کیا سر به سرت میذاشت... کلا کیا همه رو اذیت میکرد. حتی گریه منم در میاورد. اما تو همیشه طرفداری منو میکردی
سیاوش با شیطنت گفت:
-البته کیا حق داشت تورو اذیت کنه. همیشه خوراکی هایی که مامانت براش میذاشت رو کش میرفتی
راحله که دوست نداشت بخاطر آن شب کدورتی باقی بمان ترجیح داد با صحبت کردن و دوری نکردن از جمع حساسیت ایجاد شده را از بین ببرد و همه چیز را عادی نشان دهد، برای همین پرسید:
-خب پس چرا طرفداری سودابه رو میکردی?
سیاوش خنده کنان گفت:
-آخه خوراکی هارو میاورد میداد به من
همه خندیدند و سیاوش ادامه داد:
-البته من کلا آدم دل رحمی بودم. طاقت گریه کسی رو نداشتم برا همین با وجودی که گاهی از کیا که ازم بزرگتر بود، کتک میخوردم بازم طرف سودابه رو میگرفتم
پدر خنده کنان گفت:
-شایدم بخاطر اینکه بازم اون خوردنی ها گیرت بیاد حاضر بودی کتک بخوری
راحله که در دلش قند اب میشد از این سوپر من بازی های سیاوش کوچولو نیشگون دیگری را هم به لیست اضافه کرد تا در موقعیتی مناسب نقشه شومش را عملی کند و حساب لپ های سیاوس را برسد! بعد گفت:
-خب پس فقط نسبت به من سنگدل بودی که فرستادیم جلوی همه ازت معذرت خواهی کنم?
سیاوش خندید و سودابه همانطور که با حسرت قهقهه های سیاوش را نگاه میکرد گفت:
-البته وقتی بچه بودی! الان که دیگه خیلی این چیزا برات مهم نیست!
سیاوش برای لحظه ای احساس کرد اشک در چشمان سودابه حلقه زده است. یعنی سودابه هنوز هم دوستش داشت? لابد جریان ان شب هم من باب همین علاقه بود. دلش سوخت. هرچند او هرگز کاری نکرده بود که سودابه خیالاتی به سرش بزند و چند سال قبل هم اب پاکی را روی دست سودابه ریخته بود. سودابه را دوست داشت اما تنها مثل یک دختر عمه، نه بیشتر. اما حالا احساس کرد با همه ناراحتی که از سودابه دارد دلش نمیخواهد اینطور ازرده و اشفته ببینتش. راحله هم همین حس را داشت. نگاه سودابه همه چیز را فاش میکرد و راحله نیز همچون سیاوش دلش به درد امد. میدانست اینکه عاشق کسی باشی که نخواهدت یعنی چه! با خودش فکر کرد شاید اگر او هم جای سودابه بود و اینقدر عاشق سیاوش همین حال را داشت از دیدن مردی که دوستش دارد ولی در کنار زنی دیگر راه میرود برای همین کمی از سیاوش فاصله گرفت. دوست نداشت نمک روی زخم سودابه بپاشد. پدر که از سر پا ایستادن خسته شده بود گفت:
-بریم یه جایی که بشه نشست. شما جوونین، فکر ما پیر و پاتال ها هم باشین
میخواستند به سمت صندلی ها بروند که صادق از راه رسید. البته تنها نبود. دختری چشم و ابرو مشکی، که کامل و سفت و سخت رویش را گرفته بود همراهش بود!!
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت135 به خانه که می رسم دیگر هیچ نمیفهمم
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت136
_باشه بخشیدمت!
تبسمی به لب مهمان می کند و آن شب کلی سر به سر هم می گذاریم.
صبح پیمان مرا بیدار می کند و خبر می دهد باید پیش حسنی برویم.
به راه می افتیم.
حسنی با دیدن من پیمان ما را دعوت می کند به اتاقش.
دستش را از هم باز می کند و می گوید:
_شما کارتونو خوب انجام دادین.
اموزش توی اینجا بسه، دیگه باید برین اردوگاه.
پیمان چشم گرد می کند و می گوید:" اردوگاه؟!"
برادر حسنی توضیحاتی می دهد که آن جا کارهای عملی و شیوه جنگ خانگی را بهتر فرا می گیریم.
من که از این خبر خیلی خوشحال می شوم.
از این که دیگر رضاپور را نمی بینم بیشتر خرسند هستم.
تنها دغدغه ام همراه نشدن با پیمان بود که آن هم حل شد.
خیلی زود بعد از پس دادن اتاقمان در آن خانهی بزرگ و غریب با چند تن از اعضا و دو مسئول راهی می شویم.
از دمشق تا بیروت زیاد راه نیست.
به مدارک جعلی مان کسی شک نمی کند و خیلی راحت عبور می کنیم.
یکی از مسئولان که ته لهجهی غلیظ عربی دارد در مورد اردوگاه توضیحات مهمی می دهد.
چیزی از مرز فاصله نگرفته ایم که از جادهی بیروت خارج می شویم.
بعد از مدتی تحمل راه سفر بالاخره چشممان به اردوگاه می خورد.
آنقدر ها هم که دهانشان را از کلمهی اردوگاه پر می کردند، اردوگاهی نبود.
صدای چیریک ها و مربیان شان می آید.
در این میان جمع قلیلی از زنان را در اردوگاه می بینم.
اتاق زن ها از مردها جداست.
پتویی به دستم می دهند و جایم را گوشه ای پهن می کنم.
یکی از خانم ها که زیر چشمی مرا می پاید، می پرسد:
_از کجا میای؟
_از سوریه.
نگاهی به من می کند و با به غبغبه اش می اندازد:" بهت نمیخوره چیریک باشی!"
سرم را بلند می کنم و جواب می دهم:
_چیریک میشم!
هوفی می کند و بحث را رها می کند.
بعد هم به باقی زن ها می گوید تا بیرون بروند.
پتویم را پهن می کنم و رویش می نشینم.
هنوز خستگی راه در نکرده ایم که اموزش ها شروع می شود.
از آموزش سلاح و مواد منفجره تا نبرد تن به تن و...
همهی این ها برای من واقعا سنگین و سخت بود.
روزها چندین ساعت می دویدیم چون می گفتند یک چیریک باید دوندهی خوبی باشد تا بتواند از چنگال ساواک فرار کند.
گاهی شب ها سر به بالشت نگذاشته خواب مرا می برد و صبح زود دوباره قصه از سر گرفته می شد!
کلاس های عقیده ام وجود داشت.
فشار سنگینی روی همگی بود.
جای تفکری وجود نداشت و هر چه را از کلاس ها یاد می گرفتیم می شد تمام فکر و ذهن مان.
در همان مدت خیلی از آرمان ها و عقایدم عوض شد.
دیگر به خیلی از چیزها نمی اندیشیدم.
رقابت سختی بین اعضا بود و هر کس می خواست خودی نشان دهد.
پیمان همیشه اول همهی کارها بود.
او به محبوب ترین فرد نزد رابط ها و مربیان تبدیل شده بود.
حتی او را جانشین تمرین ها می گذاشتند.
همین اهمیتی که به او داده می شد حسد مرا برمی انگیخت و بارها بارها تا سر حد فوق توانایی هایم با او رقابت کردم.
در کلاس بمب و مواد منفجره همگی دقت می کردند.
انواع بمب های دستی و غیره و اجزایش را به ما معرفی می کردند و این که هر یک چقدر می تواند خرابی به بار بیاورد.
بمب ها یک امتیاز محسوب می شد و راز خیلی از بمب های دستی را بچه ها کشف کرده و می ساختند.
در خیلی از صحنه های مبارزه از کاربرد هایش استفاده می کردند.
مثلا نابودی مستشارهای لاشخور یا مقامات که ضربه های مهلکی بر پهلوی بود.
بالاخره بعد از کلی سختب و مکافات توانستم موفق باشم.
خیلی از زن ها را کنار زدم و در هر کاری از باقی افراد پیشی می گرفتم.
دیگر یکی شده بودم مثل پیمان...
هدفم تنها یک چیز بود و سازمان در نظرم ابرقدرتی بود که میتوانست پایه های پهلوی را بلرزاند.
آنقدر رویش حساب باز کرده بودم و دوست داشتم در راه ازادی جانم را هم بدهم.
سرانجام پس از دو ماه اقامت مشکل در اردوگاه دستور رسید که برگردیم به ایران.
گاهی تردید می کردم و گاهی به چیریک بودنم افتخار!
فکر می کردم با آموزش هایی که دیده ام خیلی کارها می توانم انجام دهم.
در نتیجهی با مدارک جعلی به پاکستان رفته و از آنجا قاچاقچی وارد خاک ایران می شویم.
حال همه چیز فرق کرده است و من رویایی نیستم که چندین ماه پیش رخت سفر به تن کرد و از ایران رفت.
این رویا شده است بازیگری بزرگ تر.
لباس پاکستانی پوشیده ام و پیمان هم خودش را مثل پاکستانی ها کرده.
اتوبوس های زاهدان را سوار می شویم و به طرف تهران می رویم.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
براے ارتباط با نویسنده👇🏻
@bent_zhra
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت135 _دوتا جوون مثل من، البته اونا خیلی با من فرق داشتن چون با زمزم
🐚🌸
🌸
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت136
انگار نه انگار که مشکلاتمان بیشتر شده است. از این که مرتضی سازمان را ترک کرده خیلی خوشحالم! کمی با خودم فکر می کنم و می گویم الکی نیست که قرآن میگوید شهدا زنده هستند. مادر مرتضی زنده است و حواسش به اوست.
خیالم خیلی آسوده است، حالا می توانم خواب راحتی داشته باشم. جاها را پهن می کنم و بعد از وضو گرفتن روی تشک ولو می شوم.
بین خواب بیداری دست و پا می زنم که گرمای وجودش را روی دستم احساس می کنم.
سرم را به طرفش برمی گردانم که لبخند و اشک اش باهم قاطی می شوند. شبنم اشک توی مژگانم می نشیند.
نگاهش را به سمت دیگری سوق می دهد و لب می زند:
_من شرمندتم، تو راست میگفتی اما من...
نمی گذارم حرفش کش پیدا کند و زیر لب نجوا می کنم:«تو تقصیری نداری، خدا رو شکر زود فهمیدی که این کشتی در حال غرق شدنه. من اگه به قیمت از دست دادن جوونم هم شده پا به پات میام.»
لبخندش پهن می شود و دلم غنج می رود.
نمی دانم چطور چشمانم بسته می شود و خیلی زود خوابم می برد.
نیمههای شب با صدای زمزمه از خواب بیدار می شوم و تای پلک هایم را بالا می دهم.
مرتضی سر جایش نشسته و نجوا می کند:
_خدایا من که شرمنده تو هستم فقط کاری نکن که شرمنده ریحانه هم بشم.
اون خیلی سختی داره میکشه، من که غمو توی چشماش میبینم اما کاری ازم برنمیاد. فقط خودت یه مددی بکن و این خائنا و استعمارگرا رو ازین مملکت بیرون بندازد.
خدایا من نتونستم خانممو خوشبخت کنم، من زندگی که باید براش می ساختم رو نساختم. کاش شر اینا از سرمون کم بشه و همه مون زندگی کنیم و فقط ادای زنده ها رو درنیاریم.
وقتی که احساس می کنم میخواهد رویش را به من کند، چشمانم را می بندم که لب های داغش را روی پیشانی ام حس می کنم.
عاشقانه ای دوان دوان خودش را به قلبم می رساند و ضربانم اوج می گیرد.
چشمانم لرزی به خود می گیرند و می ترسم بفهمد که بیدارم اما خیلی زود از جایش بلند می شود و می رود.
وقتی در حیاط باز می شود از جا بلند می شوم و خودم را پشت پنجره قایم می کنم. مرتضی دستش را به آب یخ زدهی حوض نزدیک می کند و مشت پر از آبش را توی صورتش می ریزد.
خواب از چشمانم خداحافظی می کند و نگاهم پا به رهنه دنبال مرتضی می رود.
فرش گوشهی حیاط را پهن می کند و سنگی از توی حیاط برمی دارد.
قامت به نماز می بندد و محو حالت روحانی اش می شوم.
تمام مدت شانه های میلرزد و معلوم است خیلی گریه می کند. بعد از نماز دستان لرزانش را بالا می برد و با خدایش خلوت می کند.
و چه زیباست قد و قامتی که تنها برای خدا خم شود...
دلم نمی آید این فرصت را به خواب تلف کنم و چادر رنگی ام را از توی کیفم برمی دارم.
دلم می خواهد از آن آب وضو بگیرم که دستان مرتضی را از سردی رنجانده، صبر می کنم نمازش تمام شود و وارد خلوتش شوم.
با دیدن من اشک هایش را پاک می کند اما چشمان به خون نشسته اش همه چیز را برایم می گوید.
دستم را به آب می زنم که تا مغز استخوانم از سردی آتش می گیرد. در زمستانی ترین ایام عمرم به سرمی برم و این آب سردیش به زمستان زندگی ام نمی رسد.
وضویم را ادامه می دهم و با صورت و دستان یخ کرده پشتش می ایستم و می گویم:
_قبول باشه آقای من.
انگار از صحبتم جوانهی تازه ای زیر باران عشق در دلش غوطه ور شد. غنچه لبش به خنده می شکوفتد و با تکان دادن سرش جواب لحن به عشق نشسته ام را می دهد.
باغ گلهای صورتی میان چادرم رایحه ای دلپذیر به خود می گیرند. رایحه ای که بوی خدا را می دهد، همین حوالی و همین نزدیکی ها.
چهار نماز دو رکعتی می خوانم و بعد دستم را به نیت نماز شفع بالا می برم. گاهی اوقات نیمه شب ها که تشنه ام می شد و از خواب بلند می شدم؛ پدرم را می دیدم که دست به قنوت برداشته و برای همه دعا می کند. قنوت نمازش خیلی طولانی بود اما چون می دانستم با رفتن من از کنارش حال و هوایش عوض می شود، صبر می کردم.
بزرگ تر که شدم و از او دربارهی نماز شب پرسیدم برایم توضیح داد فقط قنوت نماز وتر کمی طولانی بود وگرنه ده رکعت دیگر خیلی عادی بودند.
دعای اَللّهُمَّ اِغْفِر لِلْمومِنینَ وَ اَلْمومِناتْ وَ اَلْمُسلِمینَ وَ اَلْمُسلِماتْ که چهل بار باید خوانده می شد.
ذکر زیبای اَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبی وَ اَتُوبُ اِلَیه که آن هم هفتاد مرتبه است.
سوال برانگیز ترین جمله برایم همین بود که هفت بار بخوانیم هذا مَقامُ الْعائِذِ بِکَ مِنَ اَلْنار.
تحلیل های زیادی از ترجمه اش داشتم و می خواستم از پدر بپرسم که فرصت نشد.
در آخر قنوت هم سیصد مرتبه « اَلْعَفو» سپس یک بار دعای رَبّ اغْفِرْلی وَ ارْحَمْنی وَ تُبْ عَلیََّ اِنَّکَ اَنْتَ التّوابُ اَلْغَفُورُ الرّحیم است. تمامش را با مرتضی تکرار می کنم و این بار مردمک چشمان هردویمان زیر شیشه اشک می لرزید.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)