eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_106 _فرهاد حوصله سوالای پارمیس رونداشتم سویچو از پارمیدا گرفتم
_لیلی بالاخره رسیدیم به خونه الناز ،،،، از انیسا خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم .... الناز کلیدو از داخل کیفش درآورد و در رو باز کرد و رفتیم داخل ،،، با خستگی کامل روی مبل نشستم الناز با صدایی نسبتا بلند گفت -- السا .... السا هنوز خوابی ؟؟؟ چند دقیقه بعد السا با سرو وضعی شلخته از اتاق زد بیرون و به الناز گفت -- تو تا الان کجا بودی ؟؟؟؟ الناز با دهن کجی گفت -- باید بهت جواب پس بدم ؟؟؟؟ از سرجام بلند شدم و دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم -- سلام من لیلی ام السا نگاهی به دستم انداخت و بدون اینکه دستشو توی دستم بذاره دماغ عملیشو بالا برد و گفت -- به به لیلی خانم ؟؟؟ این وسایل مال شماست تو اتاق من ؟؟؟؟ دستمو که رو هوا مونده بود رو پایین آوردم و جوابی به این بی ادبیش ندادم که دوباره ادامه داد -- خانم محترم من باید وسایل شما رو جمع کنم ؟؟؟؟ الناز که دیگه از حرفای السا کفری شده بود عصبی گفت -- ای بابا هرچی من هیچی نمیگم تو هم هی فک میزنی مگه ما گفتیم وسایلو جمع کنید خانم محترم ؟؟؟ روبه الناز گفتم -- الناز میشه تمومش کنی السا با لحن تندی گفت -- ببخشید مثل رژیم صهیونسیت اتاقمو اشغال کردید بل بل زبونیم میکنید اینو گفت و پاتند کرد و رفت داخل اتاق و درو محکم بست الناز شرمنده نگاهی بهم انداخت وگفت -- ببخشید تو رو خدا -- نه حق با دخترست الناز با همون صدای شرمندش ادامه داد -- من رو کاناپه میخوابم تورو تخت من بخواب -- نه ممنون رو کاناپه راحت ترم درگیر این تعارفا بودیم که صدای مسیج الناز بلند شد و رفت سمت گوشیش که روی میز گذاشته بود و صفحه گوشی رو روشن کرد که یهو مثل جن دیده ها شد گفتم -- الناز چی شد الناز صفحه گوشی رو به سمتم گرفت و بادیدن مسیج فرهاد هین بلندی کشیدم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....