کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_106 _فرهاد حوصله سوالای پارمیس رونداشتم سویچو از پارمیدا گرفتم
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_107
_لیلی
بالاخره رسیدیم به خونه الناز ،،،، از انیسا خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم .... الناز کلیدو از داخل کیفش درآورد و در رو باز کرد و رفتیم داخل ،،، با خستگی کامل روی مبل نشستم الناز با صدایی نسبتا بلند گفت
-- السا .... السا هنوز خوابی ؟؟؟
چند دقیقه بعد السا با سرو وضعی شلخته از اتاق زد بیرون و به الناز گفت
-- تو تا الان کجا بودی ؟؟؟؟
الناز با دهن کجی گفت
-- باید بهت جواب پس بدم ؟؟؟؟
از سرجام بلند شدم و دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم
-- سلام من لیلی ام
السا نگاهی به دستم انداخت و بدون اینکه دستشو توی دستم بذاره دماغ عملیشو بالا برد و گفت
-- به به لیلی خانم ؟؟؟ این وسایل مال شماست تو اتاق من ؟؟؟؟
دستمو که رو هوا مونده بود رو پایین آوردم و جوابی به این بی ادبیش ندادم که دوباره ادامه داد
-- خانم محترم من باید وسایل شما رو جمع کنم ؟؟؟؟
الناز که دیگه از حرفای السا کفری شده بود عصبی گفت
-- ای بابا هرچی من هیچی نمیگم تو هم هی فک میزنی مگه ما گفتیم وسایلو جمع کنید خانم محترم ؟؟؟
روبه الناز گفتم
-- الناز میشه تمومش کنی
السا با لحن تندی گفت
-- ببخشید مثل رژیم صهیونسیت اتاقمو اشغال کردید بل بل زبونیم میکنید
اینو گفت و پاتند کرد و رفت داخل اتاق و درو محکم بست
الناز شرمنده نگاهی بهم انداخت وگفت
-- ببخشید تو رو خدا
-- نه حق با دخترست
الناز با همون صدای شرمندش ادامه داد
-- من رو کاناپه میخوابم تورو تخت من بخواب
-- نه ممنون رو کاناپه راحت ترم
درگیر این تعارفا بودیم که صدای مسیج الناز بلند شد و رفت سمت گوشیش که روی میز گذاشته بود و صفحه گوشی رو روشن کرد که یهو مثل جن دیده ها شد گفتم
-- الناز چی شد
الناز صفحه گوشی رو به سمتم گرفت و بادیدن مسیج فرهاد هین بلندی کشیدم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....