eitaa logo
مهوا
173 دنبال‌کننده
726 عکس
55 ویدیو
4 فایل
•|﷽|• 🌕 مهوا. [ م َهَْ ]: ماه شکفته‌شده، ماه کامل 💌📣 مهوا، قصه‌ی ماه‌‌ِ شهید است و ما روایتگران این قصه‌ایم. «مجموعه‌ی فرهنگی دانشجوییِ مهوا» •|کانون شهدای دانشگاه تهران|• 🔗 صفحات مهوا: https://zil.ink/kanoon_mahva ادمین کانال: @Maahvaadmin
مشاهده در ایتا
دانلود
مهوا
🛎 فراخوان دعوت به همکاری در بخش نویسندگی مهوا 🎙 #شهید_آوینی:« هنرمند موحد باید جهان را به مثابهٔ نش
📷 برگزاری آخرین جلسهٔ آموزشی روایت‌نویسی و روایت مستند (زندگی‌نامهٔ شهدا) 🔖 ما در زندگی‌نامه‌نویسی، چه داستانی چه مستند و چه ادبی به دنبال این هستیم که با کلمات و زبان بر انسان‌ها تأثیر بگذاریم. به دنبال عکاسی کردن از شخص نیستیم، دنبال روایتی از شخصی هستیم که به شخصیت رسیده است. 🕙🔔 دیروز ۲۰ شهریور ۱۴۰۴، به‌صورت حضوری و مجازی 📣 در این جلسه، آزمون پایانی کلاس هم برگزار گردید و بهترین‌ نویسندگان این دوره ان شاءالله به زودی در بخش نگارش کتاب مهوا دعوت به همکاری خواهند شد. 🤝 ✍ •|گروه نویسندگی مهوا|• @kanoon_mahva
مهوا
«شیر حلب» 👷‍♂ کارشناسی عمران خوانده بود، یزد. اما یزدی نبود. شاید تقدیر کشانده بودش آنجا. که قفل دلش بشکند و بند شود به دلی که چون آهو، گریز پای بود و دل سرگشته‌اش را دنبال خود به هر سو می‌خواست می‌کشید. که چون مجنون فراریش داد از شهر و دیار و ده روز تمام، پابند ضامن آهویش کرد. دل بندبندش را گره زد به دل ضریح و دخیل پنجره فولاد شد که:« آقاجان، حالا که دلش یکی نمی‌شود با دل بی‌قرارم، مهرش را از دلم بیرون کن. پاک پاک!» 🪟🕌 گوشه‌ی رواق نشسته بود که جمله‌ی سخنران که انگار نشانه‌ای، مهری، نگاهی از طرف امام بود، دلش را قرص کرد و بند‌بندش را به هم دوخت و سر پایش کرد، که:« اینجا جایی است که می‌توانند چیزی را که خیر نیست، خیر کنند و به شما بدهند.» خوب جایی آمده بود. این شد که بیست روز دیگر به ده روز اول اضافه شد و ماند تا حاجت دلش خیر شود و شد. 💍 روز خواستگاری دست در جیب‌های کتش می‌کرد و هدایایی که تهیه کرده بود را یکی‌یکی بیرون می‌آورد. تکه‌ای از کفن شهید گمنامی که خودش تفحص کرده بود، مهر و تسبیح تربت و پلاک شهید و... نیازی به گفتن نبود اما گفت:« اگر همین امشب جنگ بشه، منم می‌رم، مثل وهب!...» ❣ درس عشق خوانده بود، قصه‌ی دلبری. یک تیر و دو نشان! به آرزویش که رسید و لباس سپاه قدس را بر تن کشید، عزم دیار یار کرد. با آن که سن و سال چندانی نداشت، چنان در میدان کارزار با تکفیری‌ها خوش درخشید که حاج قاسم گفت:« من همت‌ام را در حلب پیدا کردم.» 📞 هر کجا می‌رفت خوش می‌درخشید. منطقه‌ای نبود که به او واگذار شود و آزاد نشود. در یک عملیات، وقتی بی‌سیم تکفیری‌ها دست یارانش می‌افتد، از هرگونه بی‌ادبی بازشان می‌دارد و می‌گوید، به آن‌ها بگویید:« ما هم مثل شما مسلمان هستیم. این گلوله‌ها باید در فرود می‌آمد.» 🇱🇧 کنجکاوی تکفیری‌ها تحریک می‌شود که این جوان کیست و چرا با آن‌ها می‌جنگد!؟ و چنین جواب می‌گیرند که:« ما آن‌هایی هستیم که اسرائیل را از بیرون کردیم. آن‌هایی که آمریکایی‌ها را از عراق بیرون کردیم... ما لشکری هستیم از لشکر رسول الله.» 🌅 صبح زود بود. بین‌الطلوعینی که همیشه برایش مهم بود. نماز صبح را به جماعت خواندند. سه نفره! و حرکت کردند. مقصد، باغ مثلثی شکلی بود که تکفیری‌ها در آن، جا خوش کرده بودند. جاده زیر باران گلوله بود. از زمین و آسمان گلوله می‌بارید. توپ بیست و سه‌ای در گودالی شبیه قبر کار گذاشته شده بود و جاده را به گلوله بسته بود. دویست سیصد متر بیشتر نرفته بودند. روی زمین نشست و به عقب چرخید تا از حال و روز نیروهایش با خبر شود. یک لحظه بود. یک آن! ترکش بیست و سه، به سرش اصابت کرد و درجا شهید شد. 👤 همه چیز را که کنار هم می‌چینیم، حکایت زیبایی می‌شود. نام، ... معروف به ... فرمانده‌ی تیپ سیدالشهدا... نام عملیات، محرم... ماه، محرم... بین الطلوعین! در راه دفاع از حریم اهل بیت. 🎙 حاج قاسم بعد از شهادت حاج عمار به مادر شهید می‌گویند:« من عمار را خیلی دوست داشتم. مثل پسرم بود. هر شب برایش صدقه می‌گذاشتم.» 🤍 مادر حالا دلتنگی‌ش را با نگاه به یادگاری محمدحسین رفع می‌کند و زیر لب شعری را که فرزندش سروده زمزمه می‌کند: «سر که زد چوبه‌ی محمل دل ما خورد ترک ریخت بر قلب و دل جمله‌ی عشاق نمک آنقدر داغ عظیم است که بر دل شده حک سر به سلامت، سر نوکر به درک» 🖊 به قلمِ زهرا کریمی ✍ •| گروه نویسندگی مهوا |• @kanoon_mahva
مهوا
«اولین فرزند نصرالله» 👼 سحرگاه سرد روز چهارشنبه نوزدهم ژانویه سال ۱۹۷۹، پدر، اولین فرزند خود را گرم در آغوش می گیرد و در گوش او اذان اقامه می گوید، «حیّ علی الفلاح، حیّ علی خیر العمل». 🌄 از بدن نوزاد، شبنم می‌تراود و بوی عطرآگین شبنم او با نسیم سحر درهم می‌آمیزد و در بلندترین قله «جبل الرفیع» مسکن می‌گزیند. این رایحه‌ی بهشتی، روح سید «محمد هادی نصرالله» است که ۱۷ سال بعد به آسمان هفتم عروج می‌کند. 🧑‍🦱 از آغازین روزهای کودکی، نشانه‌های نبوغ، تیزهوشی، ثبات شخصیت، خوش‌رویی، مهربانی، خدمتگزاری و فروتنی در سیمای محمد هادی هویدا بود. او همواره برای برادرانش محمد جواد و محمد علی و یگانه خواهرش زینب، برادری مهربان و دوستی وفادار بود. 💍 محمدهادی در روز چهارم آوریل سال ۱۹۹۷ با تشویق پدر و مادر خود، با دختر شیخ «علی خاتون»، ازدواج کرد. او در دوران نامزدی تلاش کرد از همسرش بانویی نمونه بسازد. سید محمدهادی نصرالله که یکی از رزمندگان مقاومت اسلامی بود و هر لحظه امکان داشت به فیض شهادت نایل شود، کوشید همسرش را برای چنین روزی آماده کند و سرانجام تلاش‌های او به ثمر رسیدند. 🪖 محمدهادی در خود چنین نوشته است:« اینک به یاری خداوند، مجاهدی از مجاهدان مقاومت اسلامی شده‌ام. هدف از پیوستن به مقاومت، آزادسازی سرزمین جنوب لبنان و دفاع از حریم دین خدا و ناموس مردم است. از خدای متعال مسئلت دارم مرا در ردیف شهیدان راه خود قرار دهد.» 🕊 سرانجام در روز دوازدهم سپتامبر سال ۱۹۹۷، به همراه تعدادی از همرزمان خود در جریان رویارویی با اشغالگران صهیونیست در نزدیکی پایگاه اسرائیلی‌ها در محور «سجد» در «جبل‌الرفیع» در منطقه‌ی اشغالی اقلیم «التفاح» به شهادت رسید. بی‌تردید نام او در حافظه‌ی تاریخ جاودانه خواهد ماند. 📆 دوازدهم سپتامبر 👤 سالگرد شهادت شهید سید 🌐 منبع پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه 🇵🇸 •| گروه فلسطین مهوا |• @kanoon_mahva
مهوا
✡ نشست گفتمانی مسئلهٔ صهیونیسم 🖇 مجموعهٔ مهوا در راستای تبیین مسئلهٔ صهیونیسم، با حضور خانم دکتر ال
صهیونیسم یعنی چه؟ 🕍 اصطلاح صهیونیست برای اولین بار توسط که یک نویسنده‌ی یهودی اتریشی بود مطرح شد که خودش بعدها مخالف سرسخت صهیونیسم شد و عقاید متفاوتی پیدا کرد. ✡ نام یک کوه در منطقه‌ی بیت‌المقدس (اورشلیم) است که بعدها به نمادی از کل منطقه‌ی فلسطین تبدیل شده و برای یهودیان به معنای بازگشت به آن سرزمین است. 🏕 در واقع اگر بخواهیم تعریف صهیونیسم را به عنوان یک تعریف رسمی داشته باشیم: آن عقیده و اعتقادی است که می‌گوید یهودی‌ها یک ملتی هستند که باید سرزمین و کشور خودشان را داشته باشند و کشور خودشان جایی نیست جز فلسطین؛ زیرا اعتقاد دارند که آن‌ها از زمان حضرت یعقوب علیه‌السلام و بعد حضرت موسی علیه‌السلام در آن‌جا بوده‌اند و آن سرزمین به آن‌ها تعلق دارد و خدا آن‌جا را به آن‌ها وعده داده است! 🔍 برشی از جلسهٔ اول نشست تاریخ صهیونیسم | دکتر کدخدایی | هیئت علمی دانشگاه تهران 🇵🇸 •|گروه فلسطین مهوا|• @kanoon_mahva
«نامه‌های بچه‌های لشکر» 💌 بچه‌های لشکر خیلی ابراهیم را دوست داشتند. و چند صباحی که نمی‌دیدینش برایش نامه می‌فرستادند. «یکی‌شان شاکی بود ازش که چرا وقتی قرار بوده فلان ساعت بیاید از فلان خاکریز بگذرد برود، نیامده. او را معطل خودش کرده. نوشته بود جیره‌ی جنگی‌های چند روزش را جمع کرده بود، بی‌آن که حتی به یک شکلاتش دست بزند تا او بیاید بنشینند با هم به خورندش. قول داده بود یک کلام هم نمی‌خواسته حرف بزند. فقط می‌خواسته نگاهش کند، و بیسکوئیتش را کنار او بخورد. نوشته بود من به همین کم هم راضی‌ام حاجی... اگر باز گذارت افتاد این طرفی، درِ سنگر ما شبانه‌روز به روت بازست قدمت روی چشم ماست. مخلصت عليرضا.» 📖 بخشی از کتاب ، اثر حسن . 🔍 از افرادی که بعد از گذشت جنگ تحمیلی عقایدشان به کلی تغییر کرده و خیلی‌ها را قبول ندارند، شنیده‌ایم که پدیده‌ی خاصی بود در جنگ. و هنوز هم یک لشکر علاقه‌مند دارد. این که هر کسی که کوچکترین برخوردی با شهید ابراهیم همت داشته تصدیق می‌کند که یکی از عالی‌ترین فرماندهان جنگ بوده در اخلاق و اخلاص،‌ خیلی حرف دارد... . 📚 •|گروه کتاب مهوا، برش کتاب|• @kanoon_mahva
«سعادتی بس بزرگ» 🎒 من با کمال میل به این جبهه‌ی مقدس که برای اسلام است می‌روم و چون ما به خودمان تعلق نداریم و خلق نشده‌ایم تا راحت‌طلب باشیم و یا در پی آسایش دنیوی باشیم. دنیا ارزش ندارد و ما خلق شده‌ایم تا آزمایش بشویم و اساس این جهان محل آزمایشی بیش نیست. زندگی جاوید در آن جهان است. اما ای مردم! مرگ را فراموش نکنید. دنیا به آخر می‌رسد. سعی کنید به دنیا دل نبندید و خود را مهیای سفر آخرت کنید. 🕊 آری مردم امروز حسین زمان تنهاست. امروز فرزند فاطمه (سلا‌م‌الله‌علیها) در برابر سپاهیان کفر و ابرقدرت‌ها، بی‌یاور است. امروز کربلای انقلابمان خون می‌خواهد و من می‌روم تا به یزیدیان زمان بفهمانم که شهادت بالاترین آرزوی ماست. از مرا باکی نیست. چون کشته شدن در راه خدا سعادتی بس بزرگ است. 📆 بیست و دوم شهریور ماه، سالگرد شهادت 💌 •| گروه گنجینهٔ مکتوب، وصیت‌نامهٔ شهدا |• @kanoon_mahva
🕯 خدایا، به تو شکایت می‌کنم... 🕊 خدایا، به تو شکایت می‌کنم از کسانی که قرآن، کتاب پاک تو را می‌خوانند اما به گفته‌هایش اعتماد نمی‌کنند... ! ✍ شهید 💌 •| گروه گنجینه مکتوب، نهمین نیایش|• @kanoon_mahva
مهوا
«طواف امیر» ☕️ چای را در استکان می‌ریزم و در خودم می‌گویم: اگر بدون خداحافظی رفته بود... اگر او را برنمی‌گرداندم... اصلا چرا باید بدون خداحافظی برود... چرا بدون اجازه... مگر من مادرش نیستم... چطور دلش می‌آید... 📚 سینی را برمی دارم و قندان را در سینی می‌گذارم. در ذهنم فریادهای خشم و گریه‌های دلتنگی با هم دعوا دارند. سینی را در دستم می‌گیرم و به سمت اتاقش می‌روم. به پشت در رسیده‌ام و برای پیروزی خشم و دلتنگی دیر شده است، در را که باز کردم، او را با آرامش همیشگی‌اش در حال خواندن کتاب دیدم، من را که دید خودش را جمع‌وجوری کرد و لبخندی زد. همه‌ی آنچه در ذهنم بود رخت بسته بود و تنها با یک بفرمای مادرم، سینی چای را جلویش گذاشتم و از اتاق بیرون آمدم. وقتی در آن حال دیدمش دلم قرص شد که منصرف شده، مشغول کارهای خانه شدم. متوجه نشدم که چطور زمان گذشت، با صدای زنگ در به خودم آمدم، در را که باز کردم حاج حسن بود. خسته نباشیدِ گرمی گفتم و کیسه‌ی میوه را از دستش گرفتم، عادتش بود که همیشه دست پر به خانه بیاید. دست و رویش را شست و کنارم نشست تا چای عصرگاهی‌مان را در کنار هم بنوشیم. سراغ امیر را گرفت و بعد صدایش زد، امیر هم بی‌هیچ معطلی در کنار ما حاضر بود. حاجی گفت:« پسرم آماده شو تا با هم به مسجد بریم.» 🕌 هر شب برای نماز مغرب با هم به مسجد می‌رفتند، آن‌ها که راهی مسجد شدند چادر گلدار سفیدم را سدّم کردم و من هم آماده‌ی نماز شدم، نماز را که خواندم هنوز در فکر امیر و اتفاق امروز بودم، تصمیم گرفتم غذایی که او دوست دارد، بپزم. آخر مادر، همه‌ی عشقش را در غذایی که می‌پزد نثار فرزند و خانواده‌اش می‌کند. صدای کلید از پشت در آمد، حاج حسن با سلامِ بلند مرا از آشپزخانه به هال کشانده بود. _ سلام قبول باشه، پس کو امیر؟ _ حاجی گفت: تا سفره را بچینی می‌رسه. 🍱 سفره را در همان آشپزخانه پهن کردم و با خط‌کشی هر چه تمام‌تر وسایل سفره را چیدم. کنار سفره نشستم و منتظر ماندم، حاجی که آمد بسم اللهی گفت و خواست لقمه‌ای از غذا بردارد که گفتم:« ـ صبر نمی‌کنی تا امیر بیاد؟ _ می‌آد، شروع کن امیر هم می‌رسه. _ کی تا حالا شده بدون امیر شام بخوریم؟ _ تو شروع کن. خدا رو خوش نمی‌آد سفره پهنه. می‌خواستم شروع کنم، اما دستِ دلم به غذا نمی‌رفت، اصلا فکر می‌کردم که این نقاشی‌ام با حضور امیر در کنار سفره است که کامل می‌شود. _ مسجد برنامه‌ای بود؟ و نگاه حاجی که مثل همیشه نبود. _ حاجی می‌گی امیر کجاست یا برم مسجد؟ _ اشرف جان آروم باش. (اما مگر با اشک در چشم حاجی و بغض در گلویش می‌شود آرام بود‌.) 🎒 حاجی ادامه داد: دم اذان که با امیر به مسجد می‌رفتیم تمام ماجرای امروز رو برام تعریف کرد که به دنبالش رفته بودی مسجد و با مسئول اعزامی‌ها صحبت کردی و امیر رو با خودت به خونه آوردی. تا مسجد سعی کرد من رو راضی کنه که امشب راهی بشه، قبل از نماز آشوب بودم. نمی‌دونم حین نماز امیر با خدا چی گفته بود که وقتی نمازم تموم شد قلبم آروم شده بود، با هم رفتیم ساک و پوتین و لباس حوله و خوراکی خریدم و امیرم را راهی کردم. تمام تنم می‌لرزید. آتشی در درونم روشن شده بود که سردی تنم را توان گرم کردن نداشت نمی‌دانستم چه باید بگویم قلبم در سینه‌ام سنگینی می‌کرد. _ چرا خودت باهاش نرفتی؟ جمله‌ای که بی‌اراده از میان لب‌های لرزانم بیرون پریده بود با سکوت حاجی اشک را از چشمانم سرازیر کرده بود. 💌 حالا چندسالی از نیامدنش می‌گذشت و من در حسرت امضای برگه‌ی رضایت‌نامه‌ی اعزامش مانده بودم که اینجا در سرزمین منا، پسرم، امیرم، تمام زندگی‌ام، در خواب با صندوقچه‌ای سمتم می‌آمد و لبخندی بر لب داشت، به استقبالش رفتم و سخت در آغوشش گرفتم، دوست داشتم عوض تمام این سال‌ها نگاهش کنم. 🎙 گفت: مامان بیا پایین این دفترچه رو امضا کن. آخ به قربان مادر گفتنت، چقدر صدایت دلنشین‌تر از همیشه بود. 🔖 من که امضا بلد نیستم و مُهرم رو هم نیاوردم. با همان مُهری که امیر به دستم داد، دفترش را امضا کردم و وقتی از خواب بیدار شدم، تمام صورتم خیس از اشک‌های دلتنگی بود، اما آرام بودم. طواف آن روز را با حس حضور امیر انجام دادم. ❣ به یاد شهید جاویدالاثر 🖊 به قلمِ فاطمه زارع ✍ •| گروه نویسندگی مهوا |• @kanoon_mahva