ا﷽
روز ۹ اسفند وقتی انفجارهای پیدرپی بیت رهبری را لرزاند، ترکشهایش به قلب تکتک مردم ایران اصابت کرد. چه آنهایی که در خیابان کشوردوست ساکن بودند و چه آنهایی که در زابل و تایباد و جلفا و پیرانشهر زندگی میکردند.
همهی ما مجروح آن حادثه هستیم. روحمان زخمی عمیق برداشته، زخم فراق رهبر. زخمی که با گذشت چهار ماه هنوز خون تازه دارد.
ما ملت مبهوتی هستیم که در مرحلهی انکارِ سوگ ماندهایم. ما روزها و ماهها، زمان احتیاج داریم تا بفهمیم بعد از ۹ اسفند چه حفرهای در قلبمان ایجاد شده است.
اما دست تقدیر نمیایستند و چرخ روزگار میچرخد.
این روزها که به وداع و تشییع رهبرمان رسیدهایم، در همین حالِ بهت و ناباوری باید این لحظهها را ثبت کنیم تا برای خودمان و آیندگانمان باقی بماند.
فرقی نمیکند چه از دل خانه، چه از وسط موکب پذیرایی و چه از کنار پیکر رهبر شهیدمان، باید قلم دست بگیریم و روایت اقتدار و حماسه از وداع با آن مردِ خدا را بنویسیم.
در این کانال روایتهایی از سراسر ایران را خواهیم خواند. روایتهایی از یادبودهای خانگی، روایتهایی از مسافران خارجی در فرودگاه، روایتهایی از مرزهای زمینی، روایتهایی از خیابانهای تهران و قم و مشهد تا روایتهایی از کنار پیکر آقا.
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
❓از چه موقعیتهایی برای نوشتن روایت میتوانیم بهره ببریم؟
هر تجربهای از روزهای وداع و تشییع میتواند بخشی از این روایت جمعی باشد، بهویژه اگر از دل موقعیتهای زیر بهدست بیاید:
🔹 روایت حضور در موکبهای عزاداری؛ از برپایی تا خدمت و مواجهه با مردم.
🔹 روایت مراسمهای یادبود در سراسر کشور؛ از یک روضهی خانگی و مسجد محله تا هیئتها و اجتماعات بزرگ شهری
🔹 روایت حضور مهمانهای غیرایرانی که از مرزهای زمینی برای شرکت در مراسم آمدهاند
🔹 روایت حضور مهمانهای خارجی که از دیگر کشورها با پرواز وارد ایران شدهاند
🔹 روایت استقبال از عزاداران در ورودیهای شهرهای تهران، قم و مشهد و همراهی با کاروانهای مردمی از شهرهای دیگر
🔹 روایت اطعام عزاداران و خدمترسانی مردمی
🔹 روایت فضاسازی کوچهها، خیابانها و محلهها
🔹 روایت همراهی با کودکان برای حصور والدینشان در مراسم
🔹 روایت آمادهسازی مدارس، تکیهها و حسینیهها برای اسکان عزاداران
🔹روایت حضور در مراسم وداع تهران
🔹روایت شرکت در مراسم تشییع تهران، قم یا مشهد
روایت میتواند کوتاه یا بلند باشد. آنچه اهمیت دارد، ثبت صادقانهی تجربهای است که دیدهاید، شنیدهاید یا زیستهاید.
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
1⃣ کانتینر
نزدیک نیمه شب است. معدهام درد میکند. دردش میزند به ستون فقراتم. به قول دکتر، بَکشو شده. دنبال دلیل درد میگردم. جز هجوم دلشوره چیزی دستم را نمیگیرد. دلشورهی گم شدنم. دلشورهی سرگشتگیام.
دم غروب، وقتی روی ایوان بالایی مصلی بودم درد معدهام نبض زد. وقتی از کنارِ طاقی عظیم آنجا، تهران را نگاه میکردم درد پیچید بین استخوانهایم. دوست داشتم کمر خم کنم بنشینم گوشهای. شاید بشود. بشود که دل سیر گریه کنم. ولی نمیشد. نمیشود. خیلی وقت است وجودم مثل مصلی شده است. درندشت و پر از کانتینر. کانتیرها ایستادهاند جلوی اتفاقهای مهم. مثل همانهایی که گذاشتهاند جلو جایگاه آقا و قد من کوتاه است. توان بالا رفتن از آنها را ندارم. ماندهام پشت دیوار آهنی کانتینرها. فقط ماتمات خبر حوادث را نگاه میکنم.
رویهی هر چیزی را میبینم. داخلش مثل بطن این روزهای شهر، التهابی پنهان دارد. نمیدانم شهرمان چقدر آمادهی موج بلند بدرقه است. موجی که امت امامی شهید راه انداختهاند. خبر تشییع خیلی وقت است دهانبهدهان میگردد. ولی برای من هول و ولا دارد. روز بدرقه برایم روز آوارگی شده است.
خوب که دور و برمان را دید زدیم، استاد گفتند ما زیر ساخت تشییع ولیفقیه را نداریم. با خودم گفتم من حتی زیر ساخت وجودی و شخصی هم ندارم. همین شده که روانم نقب زده به جسمم. دوست ندارم آقا را تشییع کنیم. هر بار یادش میافتم دلم میشود تشت پر از رخت چرک. چنگچنگ میشود. هم میخورد و خالیام میکند. بعد میخزم توی دل کانتینر. تاریک است مثل غار. آنقدر که فقط بدانم خودم آنجا هستم کافی است. حاشیهای امن و خودخواهانه.
استاد گفتهاند نباید روایتهایمان را مملو از احساساتمان کنیم. من احساساتم را گم کردهام. احساساتم توی سکون سنگین نبش کوچهی صالحی و خیابان کشوردوست جامانده. همهی زار زدنها، همهی بر سینه کوبیدنها چند قدم بالاتر است. جایی نبش جمهوری و کشوردوست. بین رواقی که سکّو دارد و روی سکّویش زیلوی سفید و آبی پهن شده. ولی قرار من توی کوچهی پشتی است. کمی پایینتر کمی نزدیکتر. ولی آنجا هم چند نیوجرسی بتنی گذاشتهاند. نمیشود جلوتر رفت.
توی مصلی هم نیوجرسیهای بلند فراوان است. رنگ سیمانیاش هیچ حسی ندارد. سنگین و سخت و غیرقابل عبور است. پس من چه کنم؟ معدهام درد میکرد. به روی خودم نیآوردم. از کنار طاقی برگشتیم. در ایوان ایستادیم. دستهدسته آدمهایی که مهارتی داشتند مشغول بودند. جرقههای جوشکاری میپاشید روی زمین. روی صحن اصلی مهپاش نصب شده بود. نورافکنهایی جدید وصل شده بود دور تیرکهای بلند برق. طنین نوحه از بلندگوها پژواک میزد زیر قوس طاقی بزرگ. هر کسی سرگرم سامان دادن به مسئولیتش بود. استاد گفتند حالا که تا اینجا آمدهاید باید بنویسید و من ترسیدم. ترسیدم نتوانم. آن وسط جای من کجا بود؟ من در چه نقطهای ایستاده بودم؟ از افکار و اعتقادات آن آدمهای مشغول به کار بیخبر بودم، ولی خودم چه؟ از خودم چقدر خبر داشتم؟ ترسیدم دوباره در خودم حبس شوم.
از ایوان طبقه پایین نگاهم افتاد به قابی بزرگ. عکسی سیاهوسفید در زمان اعلام جهادسازندگی. توی عکس، آقا داس به دست، همراه پیرمردی روستایی خم شدهاند و گندم میچینند. همینقدر ملموس. همینقدر همراه. با خودم گفتم گاهی باید دستبهکار شد و کار را تمام کرد. حتی اگر دورت پر از نیوجرسی بتنی و کانتینر فولادی باشد. آنوقت در تاریکیِ دلِ کانتینر، گیر نمیکنی.
✍#اکرم_نجفی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
2⃣ باید برخاست
پدرم روز دوازدهم فروردین برای همیشه از پیش ما رفت.
روز سیزدهبهدر وقتی همه ذغال و منقل دست گرفتند و راهی پارک و شهربازی شدند، ما پشت آمبولانس حمل میت، رفتیم بهشت زهرا. به جای سبزه گره زدن، مشتمشت خاک ریختیم روی سنگ لحد بابا و امید زندگیمان را کنارش دفن کردیم.
مراسم تدفین که تمام شد، مهمانها را بردیم حسینیه برای صرف نهار. بعد آمدیم خانه. گوشهی اتاق زانو بغل زدم و کاسه چه کنم چه کنم بیپدری دست گرفتم. زنداداشم گفت:
-قدیمیا میگفتن وقتی کسی میمیره باید از خونهاش بوی حلوا بلند شه.
من، دختر تازه متاهل که حدود شش ماه بود در آزمون و خطای پختن غذاها دست و پنجه نرم میکردم را چه به حلوا؟ سری تکان دادم و زیر لب گفتم بپزیم.
پیکنیک را گذاشتیم گوشهی حیاط و ماهیتابه را رویش. کیسهی آرد را خالی کردیم وسط ماهیتابه و روغن را روی آردها ریختیم. قابلمهی شهد روی گاز آشپزخانه قلقل میکرد.
من بین حیاط و آشپزخانه در رفتوآمد بودم. هر وسیلهای که زنداداشم میخواست بهش میدادم. با یک دست کنارهی ماهیتابه را گرفته بود و با دست دیگر آرد را در روغن تف میداد. سرش پایین بود. یکهو رو کرد سمت من. بغضش مثل انار رسیدهای ترکید و گفت:
-آخه چرا من باید برا پدرشوهرم حلوا بپزم؟
بغضم را قورت دادم و ایستادم کنار دیوار. چشمم افتاد به قطره اشکی که افتاد روی زانوی زنداداشم.
ایستاده بودم در طبقهی دوم مصلی. چشمم افتاد به داربست جلوی گنبد. کارگرها صفحات امدیاف را برش میزدند. در دلم گفتم چرا من؟ چرا روایت وداع؟ مگر قرار نبود که راوی ظهور باشم؟
دوستان و همکارانم با هم صحبت میکردند. از روند پیشرفت کارهای مصلی میگفتند. از اینکه چه نقطههایی، مناسب مشاهده و روایتگری هستند. به چند نفر نیرو نیاز داریم.
قلبم انگار مثل خمیر نانوایی زیر دست نانوا له میشد. سرم نبض داشت. فراق سنگین است. وداع هول دارد. تشییع میسوزاند. یعنی میشود از این حجم سیاهی، سفید نوشت؟ یاد صحبتهای سخنران هیئت افتادم. گفت خدایا تشییع آقا را مایهی رسوایی آمریکا و اسرائیل قرار بده.
دلم رفت پیش کسی که مرگش، شهادتش مایهی رسوایی خاندان بنیامیه شد. مردان خدا، حیات و مماتشان برکت دارد. نور دارد و راهگشاست. آقا، مردِ خدا بود.
باید برخاست. برخاست و از دل سیاهیها، سفیدی را کشید بیرون و نور پاشید بر فضای غمزدهی شهر.
✍#زهرا_عربسرخی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
محمدرضا جوان آراستهآخر.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
ا﷽
3⃣ اینجا که من ایستادهام، اسمش مصلاست
اینجا که من ایستادهام مصلی است.
مصلای تهران که تبدیل شده به کارگاهی عمرانی برای وداع با رهبری.
هزار نفر اینجا دارند زمین را برای حرکت امن مردم هموار میکنند، کابلهای فشار قوی برق را جابهجا میکنند، مسیر ورود و خروج را طراحی میکنند، مهپاشهای بزرگ نصب میکنند، نور صحن اصلی را تامین میکنند، سیستمهای صوتی را تنظیم میکنند، کانتیرها و نیوجرسیها را رنگ مشکی میزنند، مانور امداد برگزار میکنند، تجهیزات آتشنشانی را نصب میکنند، زمین را جارو میزنند، آب میآورند، خاک میبرند دوربین برای تصویربرداری نصب میکنند و جایگاه وداع را درست میکنند...
✍#محمدرضا_جوانآراسته
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
4⃣ هم زدنِ غمی که ته گرفته
به ابوریحان گفتم امسال آش نگیریم. خودم چادر به کمر میزنم شلهزرد بار میگذارم. جاخورد. روی روضه سالانهمان حساس است. گفت اعتمادبهنفس بالا بعضی وقتها خوب نیست. منظورش این بود آدمی که تا حالا شلهزرد نپخته و حتی شلهزرد دوست ندارد، بلند نمیشود برای بیستسیتا مهمان اباعبدالله (ع) بگوید خودم میپزم.
نگفتم چند روز است دارم به در و دیوار میزنم راهی پیدا کنم برای دلم. برای قلبم. برا غم تویش و بعد از چند روز راهش را پیدا کردهام؛ راهش این است که خودم را بیاندازم توی سختی؛ انگار کاسه صبرم، ظرف روحیام یا هرچیزی که اسمش است با عرق ریختن، با دردگرفتن ماهیچهها و نفسنفس زدن بزرگ میشود. بلند میشود. نگفتم نذرِ قلبم کردهام دیگِ نذری هم بزنم؛ بلکه زیرورو شود و از این حالِ بیحال دربیایم. به جایش گفتم یک رفیق دارم اصلا کارش همین است. یعنی همینکه برای کلی آدم غذا و آش و اینها بپزد؛ آن هم سهسوته. مراحل را ازش پرسیدهام. اسمش ترسناک است وگرنه کاری ندارد.
این شد که با مسئولیت خودم دو پاتیل و نیم شلهزرد بار گذاشتم. یعنی اولش فکر نمیکردم اینقدر شود. هفتصدوپنجاه گرم برنج ریختم توی یکی و هفتصدوپنجاه گرم توی یکی دیگر. وقتی پخت، شکفت، ری کرد آمدم شکر بریزم دیدم سرریز میکند. با هر والذاریاتی بود پاتیل سوم را نصفه پر کردم، موج رادیو محرم را گرفتم، «بالابلند بابا»ی کریمی پاشید روی اجاق و ایستادم بالای سر هرسهتایشان به همزدن. سارا گفته بود شکر که ریختی دیگر باید هم بزنی. تا آخرش. تا وقتی دمکنی گذاشتی و شعله را خاموش کردی. هم نزنی ته میگیرد. تهش سنگ میشود. بد میشود. مثل قلبم که صدوبیست روز هماش نزدم. غم، سنگ شد تهش. بد شد. افتاد به ریپ زدن. به یکیدرمیان زدن.
هم زدم و آن وسطها هم سوره قریش خواندم برای شلهزرد. سوره عصر خواندم برای خودم؛ که قلبم و شلهزرد خوب شود. برکت کند، جا باز کند. که سرم پایین نباشد جلوی صاحبمجلس؛ از رنگ و طعم ناجور و غم و صبر ناکوک. هم زدم تا آخرش. تا وقتی دمکنی گذاشتم و شعله را خاموش کردم.
خنک که شد سه تایی نشستیم به کاسه کردن و شابلون زدن. رنگش خوب شده بود. طعم و عطرش هم. شام که خوردیم و ریحان خوابید و خانه خوابید و صدا خوابید، ایستادم به کوهِ ظرف شستن. آخرین قاشق را که شستم و دور سینک را تکه کشیدم، شده بود فردا. ساعت دوصفرده یا دوصفردوازده و اینها بود. نشستم توی تاریکی. به کاسههای زیر نور هالوژن زل زدم. ترکیب رایحه گلاب و دارچین و زعفران را تا توی مغزم کشیدم بالا و به این فکر کردم سوره عصر چقدر قلب را آرام میکند. کار سخت و عرق ریختن هم.
از آن شب به بعد، غم آقا سید علی را -بخشیاش را- گذاشتهام روبرویم. دارم نگاهش میکنم؛ باید یکجوری سنگهایمان را وابکنیم و با هم کنار بیاییم. تشییع نزدیک است آخر. وقت ندارم. پایم که به مراسم آقا باز نمیشود، لااقل دلم باز شود و رضا دهد به باورِ رفتنش.
✍#فاطمه_افضلی #شیراز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
5⃣ به من فکر کن، به تنهاییهام...
قرار نبود ما با دلتنگی و اینهمه کار سخت تنها بمانیم.
کز کرده بودیم توی خانه و در سکوت به هم نگاه میکردیم؛ گاهی با لبخند و گاهی با بغض. اشک توی چشمهایمان جمع میشد، ولی پایین نمیافتاد. خواهرم رفته بود و ما باید خانه و اهالیاش را برای فردا آماده میکردیم؛ برای تشییع، برای عزا، و برای نبودن همیشگی یک عضو خانواده. باید خیلی کارها میکردیم، اما بلد نبودیم. قرار نبود او برود و ما را بدون خودش با اینهمه کارِ سخت تنها بگذارد.
حالا اوضاع شبیه همان موقع شده. نشستهایم توی اتاقی با دیوارهای کاذب در یکی از شبستانهای مصلی. حال و هوایش آدم را میبرد تا خانههای عراق. با مبلهای قهوهایرنگِ بزرگ که دور اتاقک چیده شده و پنکهای که زورش به گرمای هوا نمیرسد. روی میزها فلاسک چای و چند بطری آب گذاشتهاند، اما دست ما سمتش نمیرود. سرتاپا سیاه، هرکدام گوشهای نشستهایم و به هم نگاه میکنیم. قرار بود روایت این روزهای مصلی و آدمهایش را بنویسیم. اما فقط دست میکشیم روی نرمی مبلها، گاهی به هم لبخند میزنیم، گاهی سر تکان میدهیم و بیشتر بغض میکنیم. ساکتیم و انگار تنها.
صدای ماشینهای سنگین و اگزوز موتورها از بیرون میآید. توی محوطه مصلی پر است از آدمهایی که دارند کار میکنند. جوانهایی که با موتور اینطرف و آن طرف میروند، آتشنشانهایی که با اتوبوس و کامیون و وانت آتشنشانی همهجا هستند؛ مِهپاش نصب میکنند، آب را به گوشههای حیاط میرسانند و حواسشان به ایمنسازی محیط است. اداره برقیهایی که با جرثقیلهای بلند و کوتاه هی سیمها را میکشند و میبُرند و نور و صدا را قطع و وصل میکنند. کارگرهایی که به ستونهای بلند حیاط پارچه سیاه میزنند و خیلیهای دیگر که نمیدانم چهکار میکنند. همه مدل آدمی هم هستند. پیر، جوان، موبلند، ریشبلند، سیگار به لب یا تسبیح به دست و یا تلفیقی از اینها. از آتشنشانی که هنوز از جمهوری اسلامی بهخاطر کشتن صدهزار نفر در دیماه عصبانیست، تا مأمور برق کرمانشاهی که از زمان افشین قطبی پرسپولیسی دوآتشه بوده و از بیخوبن مخالف شلوغیهای دیماه است، و تا جوان نورپردازِ رفیقبازی که خانهشان نزدیک پالایشگاه تهران موشک خورده و حالا خانه عمویش زندگی میکند و بیشتر از ویرانیِ زندگیاش، غمِ زیر آوار ماندن مادر رفیقش را دارد. چندنفری هم توی اتاقک دیگری شبیه همینجا، یکجوری با دستوپای باز پهن زمین شدهاند که گویا از هوش رفتهاند. وجه مشترک همه این آدمهای جورواجور اما تنهایی و سکوت است.
شبیه ما که روی این مبلهای بزرگ قهوهایرنگ ساکت و تنها نشستهایم، هرچند کنار هم. چیزی از کار آدمهایی که آن بیرون مشغولاند، سر در نمیآوریم. فقط بعید میدانیم بشود تا پنج شش روز دیگر اینجا آماده شود. آماده برای تشییع، برای عزا و آماده برای نبودن عزیزترین عضو خانواده. راستش خودمان هم آماده نیستیم. یعنی بلد نیستیم باید چهکار کنیم. چون اصلاً قرار نبود اینطوری بشود.
قرار نبود او برود و ما با دلتنگی و اینهمه کار سخت توی دنیای بدون او تنها بمانیم.
پ. ن: چاوشی در سرم میخواند: «به من فکر کن، به تنهاییهام، به این خونهی بههمریخته...»
✍#پرستو_نیکنام #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍