ا﷽
2⃣ باید برخاست
پدرم روز دوازدهم فروردین برای همیشه از پیش ما رفت.
روز سیزدهبهدر وقتی همه ذغال و منقل دست گرفتند و راهی پارک و شهربازی شدند، ما پشت آمبولانس حمل میت، رفتیم بهشت زهرا. به جای سبزه گره زدن، مشتمشت خاک ریختیم روی سنگ لحد بابا و امید زندگیمان را کنارش دفن کردیم.
مراسم تدفین که تمام شد، مهمانها را بردیم حسینیه برای صرف نهار. بعد آمدیم خانه. گوشهی اتاق زانو بغل زدم و کاسه چه کنم چه کنم بیپدری دست گرفتم. زنداداشم گفت:
-قدیمیا میگفتن وقتی کسی میمیره باید از خونهاش بوی حلوا بلند شه.
من، دختر تازه متاهل که حدود شش ماه بود در آزمون و خطای پختن غذاها دست و پنجه نرم میکردم را چه به حلوا؟ سری تکان دادم و زیر لب گفتم بپزیم.
پیکنیک را گذاشتیم گوشهی حیاط و ماهیتابه را رویش. کیسهی آرد را خالی کردیم وسط ماهیتابه و روغن را روی آردها ریختیم. قابلمهی شهد روی گاز آشپزخانه قلقل میکرد.
من بین حیاط و آشپزخانه در رفتوآمد بودم. هر وسیلهای که زنداداشم میخواست بهش میدادم. با یک دست کنارهی ماهیتابه را گرفته بود و با دست دیگر آرد را در روغن تف میداد. سرش پایین بود. یکهو رو کرد سمت من. بغضش مثل انار رسیدهای ترکید و گفت:
-آخه چرا من باید برا پدرشوهرم حلوا بپزم؟
بغضم را قورت دادم و ایستادم کنار دیوار. چشمم افتاد به قطره اشکی که افتاد روی زانوی زنداداشم.
ایستاده بودم در طبقهی دوم مصلی. چشمم افتاد به داربست جلوی گنبد. کارگرها صفحات امدیاف را برش میزدند. در دلم گفتم چرا من؟ چرا روایت وداع؟ مگر قرار نبود که راوی ظهور باشم؟
دوستان و همکارانم با هم صحبت میکردند. از روند پیشرفت کارهای مصلی میگفتند. از اینکه چه نقطههایی، مناسب مشاهده و روایتگری هستند. به چند نفر نیرو نیاز داریم.
قلبم انگار مثل خمیر نانوایی زیر دست نانوا له میشد. سرم نبض داشت. فراق سنگین است. وداع هول دارد. تشییع میسوزاند. یعنی میشود از این حجم سیاهی، سفید نوشت؟ یاد صحبتهای سخنران هیئت افتادم. گفت خدایا تشییع آقا را مایهی رسوایی آمریکا و اسرائیل قرار بده.
دلم رفت پیش کسی که مرگش، شهادتش مایهی رسوایی خاندان بنیامیه شد. مردان خدا، حیات و مماتشان برکت دارد. نور دارد و راهگشاست. آقا، مردِ خدا بود.
باید برخاست. برخاست و از دل سیاهیها، سفیدی را کشید بیرون و نور پاشید بر فضای غمزدهی شهر.
✍#زهرا_عربسرخی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
محمدرضا جوان آراستهآخر.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
ا﷽
3⃣ اینجا که من ایستادهام، اسمش مصلاست
اینجا که من ایستادهام مصلی است.
مصلای تهران که تبدیل شده به کارگاهی عمرانی برای وداع با رهبری.
هزار نفر اینجا دارند زمین را برای حرکت امن مردم هموار میکنند، کابلهای فشار قوی برق را جابهجا میکنند، مسیر ورود و خروج را طراحی میکنند، مهپاشهای بزرگ نصب میکنند، نور صحن اصلی را تامین میکنند، سیستمهای صوتی را تنظیم میکنند، کانتیرها و نیوجرسیها را رنگ مشکی میزنند، مانور امداد برگزار میکنند، تجهیزات آتشنشانی را نصب میکنند، زمین را جارو میزنند، آب میآورند، خاک میبرند دوربین برای تصویربرداری نصب میکنند و جایگاه وداع را درست میکنند...
✍#محمدرضا_جوانآراسته
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
4⃣ هم زدنِ غمی که ته گرفته
به ابوریحان گفتم امسال آش نگیریم. خودم چادر به کمر میزنم شلهزرد بار میگذارم. جاخورد. روی روضه سالانهمان حساس است. گفت اعتمادبهنفس بالا بعضی وقتها خوب نیست. منظورش این بود آدمی که تا حالا شلهزرد نپخته و حتی شلهزرد دوست ندارد، بلند نمیشود برای بیستسیتا مهمان اباعبدالله (ع) بگوید خودم میپزم.
نگفتم چند روز است دارم به در و دیوار میزنم راهی پیدا کنم برای دلم. برای قلبم. برا غم تویش و بعد از چند روز راهش را پیدا کردهام؛ راهش این است که خودم را بیاندازم توی سختی؛ انگار کاسه صبرم، ظرف روحیام یا هرچیزی که اسمش است با عرق ریختن، با دردگرفتن ماهیچهها و نفسنفس زدن بزرگ میشود. بلند میشود. نگفتم نذرِ قلبم کردهام دیگِ نذری هم بزنم؛ بلکه زیرورو شود و از این حالِ بیحال دربیایم. به جایش گفتم یک رفیق دارم اصلا کارش همین است. یعنی همینکه برای کلی آدم غذا و آش و اینها بپزد؛ آن هم سهسوته. مراحل را ازش پرسیدهام. اسمش ترسناک است وگرنه کاری ندارد.
این شد که با مسئولیت خودم دو پاتیل و نیم شلهزرد بار گذاشتم. یعنی اولش فکر نمیکردم اینقدر شود. هفتصدوپنجاه گرم برنج ریختم توی یکی و هفتصدوپنجاه گرم توی یکی دیگر. وقتی پخت، شکفت، ری کرد آمدم شکر بریزم دیدم سرریز میکند. با هر والذاریاتی بود پاتیل سوم را نصفه پر کردم، موج رادیو محرم را گرفتم، «بالابلند بابا»ی کریمی پاشید روی اجاق و ایستادم بالای سر هرسهتایشان به همزدن. سارا گفته بود شکر که ریختی دیگر باید هم بزنی. تا آخرش. تا وقتی دمکنی گذاشتی و شعله را خاموش کردی. هم نزنی ته میگیرد. تهش سنگ میشود. بد میشود. مثل قلبم که صدوبیست روز هماش نزدم. غم، سنگ شد تهش. بد شد. افتاد به ریپ زدن. به یکیدرمیان زدن.
هم زدم و آن وسطها هم سوره قریش خواندم برای شلهزرد. سوره عصر خواندم برای خودم؛ که قلبم و شلهزرد خوب شود. برکت کند، جا باز کند. که سرم پایین نباشد جلوی صاحبمجلس؛ از رنگ و طعم ناجور و غم و صبر ناکوک. هم زدم تا آخرش. تا وقتی دمکنی گذاشتم و شعله را خاموش کردم.
خنک که شد سه تایی نشستیم به کاسه کردن و شابلون زدن. رنگش خوب شده بود. طعم و عطرش هم. شام که خوردیم و ریحان خوابید و خانه خوابید و صدا خوابید، ایستادم به کوهِ ظرف شستن. آخرین قاشق را که شستم و دور سینک را تکه کشیدم، شده بود فردا. ساعت دوصفرده یا دوصفردوازده و اینها بود. نشستم توی تاریکی. به کاسههای زیر نور هالوژن زل زدم. ترکیب رایحه گلاب و دارچین و زعفران را تا توی مغزم کشیدم بالا و به این فکر کردم سوره عصر چقدر قلب را آرام میکند. کار سخت و عرق ریختن هم.
از آن شب به بعد، غم آقا سید علی را -بخشیاش را- گذاشتهام روبرویم. دارم نگاهش میکنم؛ باید یکجوری سنگهایمان را وابکنیم و با هم کنار بیاییم. تشییع نزدیک است آخر. وقت ندارم. پایم که به مراسم آقا باز نمیشود، لااقل دلم باز شود و رضا دهد به باورِ رفتنش.
✍#فاطمه_افضلی #شیراز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
5⃣ به من فکر کن، به تنهاییهام...
قرار نبود ما با دلتنگی و اینهمه کار سخت تنها بمانیم.
کز کرده بودیم توی خانه و در سکوت به هم نگاه میکردیم؛ گاهی با لبخند و گاهی با بغض. اشک توی چشمهایمان جمع میشد، ولی پایین نمیافتاد. خواهرم رفته بود و ما باید خانه و اهالیاش را برای فردا آماده میکردیم؛ برای تشییع، برای عزا، و برای نبودن همیشگی یک عضو خانواده. باید خیلی کارها میکردیم، اما بلد نبودیم. قرار نبود او برود و ما را بدون خودش با اینهمه کارِ سخت تنها بگذارد.
حالا اوضاع شبیه همان موقع شده. نشستهایم توی اتاقی با دیوارهای کاذب در یکی از شبستانهای مصلی. حال و هوایش آدم را میبرد تا خانههای عراق. با مبلهای قهوهایرنگِ بزرگ که دور اتاقک چیده شده و پنکهای که زورش به گرمای هوا نمیرسد. روی میزها فلاسک چای و چند بطری آب گذاشتهاند، اما دست ما سمتش نمیرود. سرتاپا سیاه، هرکدام گوشهای نشستهایم و به هم نگاه میکنیم. قرار بود روایت این روزهای مصلی و آدمهایش را بنویسیم. اما فقط دست میکشیم روی نرمی مبلها، گاهی به هم لبخند میزنیم، گاهی سر تکان میدهیم و بیشتر بغض میکنیم. ساکتیم و انگار تنها.
صدای ماشینهای سنگین و اگزوز موتورها از بیرون میآید. توی محوطه مصلی پر است از آدمهایی که دارند کار میکنند. جوانهایی که با موتور اینطرف و آن طرف میروند، آتشنشانهایی که با اتوبوس و کامیون و وانت آتشنشانی همهجا هستند؛ مِهپاش نصب میکنند، آب را به گوشههای حیاط میرسانند و حواسشان به ایمنسازی محیط است. اداره برقیهایی که با جرثقیلهای بلند و کوتاه هی سیمها را میکشند و میبُرند و نور و صدا را قطع و وصل میکنند. کارگرهایی که به ستونهای بلند حیاط پارچه سیاه میزنند و خیلیهای دیگر که نمیدانم چهکار میکنند. همه مدل آدمی هم هستند. پیر، جوان، موبلند، ریشبلند، سیگار به لب یا تسبیح به دست و یا تلفیقی از اینها. از آتشنشانی که هنوز از جمهوری اسلامی بهخاطر کشتن صدهزار نفر در دیماه عصبانیست، تا مأمور برق کرمانشاهی که از زمان افشین قطبی پرسپولیسی دوآتشه بوده و از بیخوبن مخالف شلوغیهای دیماه است، و تا جوان نورپردازِ رفیقبازی که خانهشان نزدیک پالایشگاه تهران موشک خورده و حالا خانه عمویش زندگی میکند و بیشتر از ویرانیِ زندگیاش، غمِ زیر آوار ماندن مادر رفیقش را دارد. چندنفری هم توی اتاقک دیگری شبیه همینجا، یکجوری با دستوپای باز پهن زمین شدهاند که گویا از هوش رفتهاند. وجه مشترک همه این آدمهای جورواجور اما تنهایی و سکوت است.
شبیه ما که روی این مبلهای بزرگ قهوهایرنگ ساکت و تنها نشستهایم، هرچند کنار هم. چیزی از کار آدمهایی که آن بیرون مشغولاند، سر در نمیآوریم. فقط بعید میدانیم بشود تا پنج شش روز دیگر اینجا آماده شود. آماده برای تشییع، برای عزا و آماده برای نبودن عزیزترین عضو خانواده. راستش خودمان هم آماده نیستیم. یعنی بلد نیستیم باید چهکار کنیم. چون اصلاً قرار نبود اینطوری بشود.
قرار نبود او برود و ما با دلتنگی و اینهمه کار سخت توی دنیای بدون او تنها بمانیم.
پ. ن: چاوشی در سرم میخواند: «به من فکر کن، به تنهاییهام، به این خونهی بههمریخته...»
✍#پرستو_نیکنام #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
6⃣ مهمان داریم
مایعِ سفیدکنندهٔ غلیظ را میریزم دورتادورِ سینکِ استیل. با اسکاچ سیمی مایع را پخش میکنم و کف سینک را میسابم. بوی مایع زیر دلم میزند و چشمهایم را میسوزاند. محکمتر میسابم. وقتی شیر آب را باز میکنم و برقِ توی سینک چشمم را میزند خیالم راحت میشود. قوطی چای خشک تا نیمه خالی شده. پرش میکنم. شیشهٔ گل محمدی و چوب دارچین را هم از کابینت بیرون میآورم و میگذارمشان روی کابینتِ کنار گاز. استکانهای کمرباریک را توی سینی چیدهام و گذاشتهام روی بقیهٔ لیوانها تا جلو چشم باشد. گاز را حسابی تمیز کردهام. پنجره و شیشههای آشپزخانه را هم. خیالم از آشپزخانه راحت است. این دو سه روز میتوانم همینطوری نگهش دارم. مانده هال و پذیرایی.
هر روز کمی از وسایل بچهها را جمع میکنم. کارگاه کاردستی پسرک گوشهٔ پذیرایی است میگوید توی اتاق دلم میگیرد. همهٔ بساطش را آن وسط پهن کرده. چند روز است که خرده کاغذهایش و چسب حرارتی و قیچی و کاغذ رنگیها را بهمحض تمامشدن کارش جمع میکند. گفتهام مهمان داریم و او عاشق مهمان است. عروسکها و وسایل آشپزی دخترک اما جمع نمیشود. همه را گذاشتهام برای روز آخر. سرویس حمام و دستشویی هم روز آخر باید دوباره حسابی شسته شود. لیست نوشتهام کمی تنقلات بخریم که دم دست مهمانها باشد. عکسهای روی دیوار اتاق را هم باید بردارم که معذب نشوند. خودم هم نباید مزاحمشان شوم.
امحسن و ابوحسن هر سال که ما میرفتیم خانهشان، فقط سلام و خوشامد میگفتند و ما را با آن خانهٔ قشنگشان تنها میگذاشتند. میخواهم مثل آنها رفتار کنم. مردیم بسکه حسرتشان را خوردیم. حالا قرار است حالی شبیه آنها را تجربه کنیم. شهر ما قرار است مثل کربلا بشود در ایام اربعین. گفتهاند چیزی حدود جمعیت هر سال پیادهروی کربلا وارد شهر میشود، برای مراسم رهبر شهیدمان. دستمال نانو را محکم روی لکههای آینهٔ اتاقخواب میکشم. پسرک میپرسد: «مامان، مهمونا کیان؟» میگویم: «نمیدونم مامان جان ولی انشاءالله حتماً مهمون میاد.» این جواب همانقدر که برایم نگرانکننده است، شیرین هم هست. ما خانه را آماده کردهایم، برای مهمانهایی که نمیدانیم کیستند. ما شدهایم مثل عراقیها در ایام زیارت اربعین. حلاوت این حس را هم مدیون رهبر شهیدمان هستیم.
حالا نشستهام و به همسرم پیام میدهم: «وای اگه تو اون روزا خونهمون زائر نباشه، زائرِ بدرقهٔ آقا.» حالا مثل آن پسر نوجوان که توی جادهٔ مشایه، دلشورهٔ این را داشت که بی زائر برود خانه و مادرش ناراحت شود، دلم شور میزند.
✍#فاطمه_ذجاجی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
7⃣ امام یا آقا
دخترعمویم که رفت مصاحبه حوزه این فکر افتاد به جانم. گفت یکی از سؤالاتشان در جلسه این بوده که چه شخصیتی را الگوی خودت میدانی و سؤال بعدی اینکه شیفتهٔ چه شخصیتی هستی؟ از همان موقع جواب را دائم با خودم بالا و پایین میکردم. من شیفته چه کسی هستم؟ امام یا آقا؟ استدلالها را ردیف میکردم توی مغزم و آخر میرسیدم به امام. آقا با همه عظمت و بزرگیاش شاگرد خمینی بود و راه او را ادامه میداد.
رسیدن به جواب اما باعث نشد این سؤال یقهام را رها کند و توی هر موقعیت جدیدی باز میآمد سراغم: امام قدرتمندتر بود یا آقا؟ امام بهروزتر بود یا آقا؟ امام خنجرهای بیشتری روی قلبش نشست یا آقا؟
سال ۹۸ وقتی خیلی سرخوشتر از آن بودیم که بدانیم چه حوادث مهیبی انتظارمان را میکشد اولین میخ بیهوا فرورفت توی قلبمان. وصیتنامه سردار سلیمانی را چندبار خواندم. اما یک جملهاش هیچوقت رهایم نکرد: «خداوندا! تو را شکرگزارم که پس از عبد صالحت خمینی عزیز، مرا در مسیر عبد صالح دیگری که مظلومیتش اعظم است بر صالحیتش... »
از همان روز یک مقایسه دیگر به لیستم اضافه شد: امام مظلومتر بود یا آقا؟
ریزش یاران باوفای امام و تبعید و فوت فرزند و هرچه توی ذهنم میآمد را ردیف میکردم جلوی هم و با مصداقهای امروزی مظلومیت آقا میرفتم به جنگشان. کمی بعد پی ماجرا را نمیگرفتم و از سؤالم پشیمان میشدم. چه اهمیتی داشت؟ شمردن زخمها و خنجرهای از پشت چه دردی از انقلاب دوا میکرد که مثل پیرزنی غمگین نشسته بودم به نشخوار دردها؟ مهم سایه آقا بود که بالای سرمان بود و مهم ما بودیم که شعار "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست" از زبانمان نمیافتاد.
دیروز در محل کار حرفی را که مدتها بود روی زبانم قل میخورد اما جز خانواده به کسی نگفته بودم، آمد بیرون: «من خیلی نگران آینده آقام.» نگاه هر دو نفر توی اتاق چرخید طرفم. باید توضیح میدادم. «الان بچههای کوچیکی که سالها بعد از امام به دنیا اومدن میرن مرقد. میرن جماران. امام یه نشانه بیرونی داره. اما آقا چی؟» لازم نبود بعدش را بگویم. همه میدانستیم چه بلایی بر سر حسینیه آمده و از محل خاکسپاری هم خبر داشتیم. همین چند روز پیش خبرگزاریها گفته بودند آقا وصیت کردهاند محل خاکسپاری طوری باشد که خللی در زیارت ولینعمت ایران پیش نیاید. اما من بارها از خودم پرسیدم چرا حرم امام رضا (ع)؟ چرا یک جای جدا که فقط ویژه خودشان باشد نه؟ چرا خواستند در عظمت امام رضا (ع) حل شوند؟ صدای همکارم افکار پریشانم را پاره کرد: «وقتی آقا از لحاظ تغذیه اونقدر خودشونو در مضیقه میذاشتن انتظار داریم به فکر بارگاه باشن؟» راست میگفت. حتی ما که شعار جانم فدای رهبر از زبانمان نمیافتاد هم تازه بعد از شهادتشان اینها را فهمیدیم و بعضیها تازه الان که رسیدن نوشدارو هیچ سودی برای سهراب ندارد یادشان افتاده خاطرات سادهزیستی آقا را بگویند. یکدفعه یادم افتاد هنوز مدت زیادی از شایعه فرار آقا با چمدان چمدان پول به ونزوئلا نمیگذرد. لبم کش آمد. از آن کشآمدنها که اثرش مثل یک زخم کاری همیشه روی قلب میماند. این مرد حتی مزار و جایگاه مرسوم بین رؤسای کشورها را هم برای خودش نخواست اما چه کاخها و پناهگاهها و ثروتهای خیالی که به نامش ثبت نشد.
من راستش هنوز هم به جواب سؤالم نرسیدهام. اما مثل یک پیرزن تنها نشستهام گوشهای و دارم تمام این زخمها را با خودم مرور میکنم. شاگرد خمینی عجیب مظلوم است.
✍#سارا_جاودان #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
8⃣ مصلی با تو
ساعت گوشی اگر نبود، روز و شبم در پاویون گم میشد. طبقه اول تخت خوابیدم و کتاب به دستم. هر لحظه منتظر نیامدن مریضم. بخشها بیخود صدا میزنند و فقط آلودگی بیمارستانی میچسبانند تنگت.
آخرین مریضی که دیدم زن ۳۲ سالهای با افت هوشیاری بود. داروی گیاهی خورده بود برای لاغری. هروئین و آمفتامین ناخالصیاش بوده. زن روی تخت بیهوش بود، اما دست و پایش میپرید. خیلی زیاد. از لوله بینیاش صفرا میآمد و لوله دهانش ترشح پس میداد. دوز آنتیبیوتیکش را نوشتم و زدم بیرون. حتماً شبیه آنسوی مرگ و برنامه عباس موزون، روحش بالاسر تختش بود. شاید هم پیش همسرش، مادرش، نمیدانم شاید هم پیش تو بود.
تو هم حتماً این روزها سرت شلوغ است. بالاسر مصلایی یا بیت فروریختهات؟
از وقتی تو رفتی هم مصلی رفتم هم بیت. نماز عید را بی تو خواندم. با مطیعی بدون تو سینه زدم. از در خانهام تا مصلی به یک دقیقه هم نمیکشید. شلوغی و ترس بهانه بود یا تو نمیخواستی پشت سرت باشم؟
از وقتی رفتهای، خامنهای، برایم آقا شده. عکست را سه جای خانه زدهام. آمدهای روی بکگراند و قاب گوشیام. بارها سرت بحث کردهام. اما هیچکدام برایم وجودت نشد. لعنت به من که وقتی بودی، نداشتمت.
حالا روی تخت پاویون، پیش آدمهایی که یک کلمه از تو نشنیدهاند، مشکی پوشیدهام، گریه میکنم و دلم میخواهد در مصلی باشم. پیش تو. در یکقدمیات. دلم میخواهد بگویی مرا بخشیدهای، اجازه دادی این بار پشت سرت باشم.
✍#صبا_میرزابیگیخامنه #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍