eitaa logo
کارام جانم می‌رود
754 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 5⃣ به من فکر کن، به تنهایی‌هام... قرار نبود ما با دلتنگی و این‌همه کار سخت تنها بمانیم. کز کرده بودیم توی خانه و در سکوت به هم نگاه می‌کردیم؛ گاهی با لبخند و گاهی با بغض. اشک توی چشم‌هایمان جمع می‌شد، ولی پایین نمی‌افتاد. خواهرم رفته بود و ما باید خانه و اهالی‌اش را برای فردا آماده می‌کردیم؛ برای تشییع، برای عزا، و برای نبودن همیشگی یک عضو خانواده. باید خیلی کارها می‌کردیم، اما بلد نبودیم. قرار نبود او برود و ما را بدون خودش با این‌همه کارِ سخت تنها بگذارد. حالا اوضاع شبیه همان موقع شده. نشسته‌ایم توی اتاقی با دیوارهای کاذب در یکی از شبستان‌های مصلی. حال و هوایش آدم را می‌برد تا خانه‌های عراق. با مبل‌های قهوه‌ای‌رنگِ بزرگ که دور اتاقک چیده شده و پنکه‌ای که زورش به گرمای هوا نمی‌رسد. روی میزها فلاسک چای و چند بطری آب گذاشته‌اند، اما دست ما سمتش نمی‌رود. سرتاپا سیاه، هرکدام گوشه‌ای نشسته‌ایم و به هم نگاه می‌کنیم. قرار بود روایت این روزهای مصلی و آدم‌هایش را بنویسیم. اما فقط دست می‌کشیم روی نرمی مبل‌ها، گاهی به هم لبخند می‌زنیم، گاهی سر تکان می‌دهیم و بیشتر بغض می‌کنیم. ساکتیم و انگار تنها. صدای ماشین‌های سنگین و اگزوز موتورها از بیرون می‌آید. توی محوطه مصلی پر است از آدم‌هایی که دارند کار می‌کنند. جوان‌هایی که با موتور این‌طرف و آن طرف می‌روند، آتش‌نشان‌هایی که با اتوبوس و کامیون و وانت آتش‌نشانی همه‌جا هستند؛ مِه‌پاش نصب می‌کنند، آب را به گوشه‌های حیاط می‌رسانند و حواسشان به ایمن‌سازی محیط است. اداره برقی‌هایی که با جرثقیل‌های بلند و کوتاه هی سیم‌ها را می‌کشند و می‌بُرند و نور و صدا را قطع و وصل می‌کنند. کارگرهایی که به ستون‌های بلند حیاط پارچه سیاه می‌زنند و خیلی‌های دیگر که نمی‌دانم چه‌کار می‌کنند. همه مدل آدمی هم هستند. پیر، جوان، موبلند، ریش‌بلند، سیگار به لب یا تسبیح به دست و یا تلفیقی از اینها. از آتش‌نشانی که هنوز از جمهوری اسلامی به‌خاطر کشتن صدهزار نفر در دی‌ماه عصبانی‌ست، تا مأمور برق کرمانشاهی که از زمان افشین قطبی پرسپولیسی دوآتشه بوده و از بیخ‌وبن مخالف شلوغی‌های دی‌ماه است، و تا جوان نورپردازِ رفیق‌بازی که خانه‌شان نزدیک پالایشگاه تهران موشک خورده و حالا خانه عمویش زندگی می‌کند و بیشتر از ویرانیِ زندگی‌اش، غمِ زیر آوار ماندن مادر رفیقش را دارد. چندنفری هم توی اتاقک دیگری شبیه همین‌جا، یک‌جوری با دست‌وپای باز پهن زمین شده‌اند که گویا از هوش رفته‌اند. وجه مشترک همه این آدم‌های جورواجور اما تنهایی و سکوت است. شبیه ما که روی این مبله‌ای بزرگ قهوه‌ای‌رنگ ساکت و تنها نشسته‌ایم، هرچند کنار هم. چیزی از کار آدم‌هایی که آن بیرون مشغول‌اند، سر در نمی‌آوریم. فقط بعید می‌دانیم بشود تا پنج شش روز دیگر اینجا آماده شود. آماده برای تشییع، برای عزا و آماده برای نبودن عزیزترین عضو خانواده. راستش خودمان هم آماده نیستیم. یعنی بلد نیستیم باید چه‌کار کنیم. چون اصلاً قرار نبود این‌طوری بشود. قرار نبود او برود و ما با دلتنگی و این‌همه کار سخت توی دنیای بدون او تنها بمانیم. پ. ن: چاوشی در سرم می‌خواند: «به من فکر کن، به تنهایی‌هام، به این خونه‌ی به‌هم‌ریخته...» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 6⃣ مهمان داریم مایعِ سفیدکنندهٔ غلیظ را می‌ریزم دورتادورِ سینکِ استیل. با اسکاچ سیمی مایع را پخش می‌کنم و کف سینک را می‌سابم. بوی مایع زیر دلم می‌زند و چشم‌هایم را می‌سوزاند. محکم‌تر می‌سابم. وقتی شیر آب را باز می‌کنم و برقِ توی سینک چشمم را می‌زند خیالم راحت می‌شود. قوطی چای خشک تا نیمه خالی شده. پرش می‌کنم. شیشهٔ گل محمدی و چوب دارچین را هم از کابینت بیرون می‌آورم و می‌گذارمشان روی کابینتِ کنار گاز. استکان‌های کمرباریک را توی سینی چیده‌ام و گذاشته‌ام روی بقیهٔ لیوان‌ها تا جلو چشم باشد. گاز را حسابی تمیز کرده‌ام. پنجره و شیشه‌های آشپزخانه را هم. خیالم از آشپزخانه راحت است. این دو سه روز می‌توانم همین‌طوری نگهش دارم. مانده هال و پذیرایی. هر روز کمی از وسایل بچه‌ها را جمع می‌کنم. کارگاه کاردستی پسرک گوشهٔ پذیرایی است می‌گوید توی اتاق دلم می‌گیرد. همهٔ بساطش را آن وسط پهن کرده. چند روز است که خرده کاغذهایش و چسب حرارتی و قیچی و کاغذ رنگی‌ها را به‌محض تمام‌شدن کارش جمع می‌کند. گفته‌ام مهمان داریم و او عاشق مهمان است. عروسک‌ها و وسایل آشپزی دخترک اما جمع نمی‌شود. همه را گذاشته‌ام برای روز آخر. سرویس حمام و دستشویی هم روز آخر باید دوباره حسابی شسته شود. لیست نوشته‌ام کمی تنقلات بخریم که دم دست مهمان‌ها باشد. عکس‌های روی دیوار اتاق را هم باید بردارم که معذب نشوند. خودم هم نباید مزاحمشان شوم. ام‌حسن و ابوحسن هر سال که ما می‌رفتیم خانه‌شان، فقط سلام و خوشامد می‌گفتند و ما را با آن خانهٔ قشنگشان تنها می‌گذاشتند. می‌خواهم مثل آن‌ها رفتار کنم. مردیم بس‌که حسرتشان را خوردیم. حالا قرار است حالی شبیه آن‌ها را تجربه کنیم. شهر ما قرار است مثل کربلا بشود در ایام اربعین. گفته‌اند چیزی حدود جمعیت هر سال پیاده‌روی کربلا وارد شهر می‌شود، برای مراسم رهبر شهیدمان. دستمال نانو را محکم روی لکه‌های آینهٔ اتاق‌خواب می‌کشم. پسرک می‌پرسد: «مامان، مهمونا کی‌ان؟» می‌گویم: «نمی‌دونم مامان جان ولی ان‌شاءالله حتماً مهمون میاد.» این جواب همان‌قدر که برایم نگران‌کننده است، شیرین هم هست. ما خانه را آماده کرده‌ایم، برای مهمان‌هایی که نمی‌دانیم کیستند. ما شده‌ایم مثل عراقی‌ها در ایام زیارت اربعین. حلاوت این حس را هم مدیون رهبر شهیدمان هستیم. حالا نشسته‌ام و به همسرم پیام می‌دهم: «وای اگه تو اون روزا خونه‌مون زائر نباشه، زائرِ بدرقهٔ آقا.» حالا مثل آن پسر نوجوان که توی جادهٔ مشایه، دل‌شورهٔ این را داشت که بی زائر برود خانه و مادرش ناراحت شود، دلم شور می‌زند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 7⃣ امام یا آقا دخترعمویم که رفت مصاحبه حوزه این فکر افتاد به جانم. گفت یکی از سؤالاتشان در جلسه این بوده که چه شخصیتی را الگوی خودت می‌دانی و سؤال بعدی اینکه شیفتهٔ چه شخصیتی هستی؟ از همان موقع جواب را دائم با خودم بالا و پایین می‌کردم. من شیفته چه کسی هستم؟ امام یا آقا؟ استدلال‌ها را ردیف می‌کردم توی مغزم و آخر می‌رسیدم به امام. آقا با همه عظمت و بزرگی‌اش شاگرد خمینی بود و راه او را ادامه می‌داد. رسیدن به جواب اما باعث نشد این سؤال یقه‌ام را رها کند و توی هر موقعیت جدیدی باز می‌آمد سراغم: امام قدرتمندتر بود یا آقا؟ امام به‌روزتر بود یا آقا؟ امام خنجرهای بیشتری روی قلبش نشست یا آقا؟ سال ۹۸ وقتی خیلی سرخوش‌تر از آن بودیم که بدانیم چه حوادث مهیبی انتظارمان را می‌کشد اولین میخ بی‌هوا فرورفت توی قلبمان. وصیت‌نامه سردار سلیمانی را چندبار خواندم. اما یک جمله‌اش هیچ‌وقت رهایم نکرد: «خداوندا! تو را شکرگزارم که پس از عبد صالحت خمینی عزیز، مرا در مسیر عبد صالح دیگری که مظلومیتش اعظم است بر صالحیتش... » از همان روز یک مقایسه دیگر به لیستم اضافه شد: امام مظلوم‌تر بود یا آقا؟ ریزش یاران باوفای امام و تبعید و فوت فرزند و هرچه توی ذهنم می‌آمد را ردیف می‌کردم جلوی هم و با مصداق‌های امروزی مظلومیت آقا می‌رفتم به جنگشان. کمی بعد پی ماجرا را نمی‌گرفتم و از سؤالم پشیمان می‌شدم. چه اهمیتی داشت؟ شمردن زخم‌ها و خنجرهای از پشت چه دردی از انقلاب دوا می‌کرد که مثل پیرزنی غمگین نشسته بودم به نشخوار دردها؟ مهم سایه آقا بود که بالای سرمان بود و مهم ما بودیم که شعار "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست" از زبانمان نمی‌افتاد. دیروز در محل کار حرفی را که مدت‌ها بود روی زبانم قل می‌خورد اما جز خانواده به کسی نگفته بودم، آمد بیرون: «من خیلی نگران آینده آقام.» نگاه هر دو نفر توی اتاق چرخید طرفم. باید توضیح می‌دادم. «الان بچه‌های کوچیکی که سال‌ها بعد از امام به دنیا اومدن میرن مرقد. میرن جماران. امام یه نشانه بیرونی داره. اما آقا چی؟» لازم نبود بعدش را بگویم. همه می‌دانستیم چه بلایی بر سر حسینیه آمده و از محل خاک‌سپاری هم خبر داشتیم. همین چند روز پیش خبرگزاری‌ها گفته بودند آقا وصیت کرده‌اند محل خاکسپاری طوری باشد که خللی در زیارت ولی‌نعمت ایران پیش نیاید. اما من بارها از خودم پرسیدم چرا حرم امام رضا (ع)؟ چرا یک جای جدا که فقط ویژه خودشان باشد نه؟ چرا خواستند در عظمت امام رضا (ع) حل شوند؟ صدای همکارم افکار پریشانم را پاره کرد: «وقتی آقا از لحاظ تغذیه اونقدر خودشونو در مضیقه می‌ذاشتن انتظار داریم به فکر بارگاه باشن؟» راست می‌گفت. حتی ما که شعار جانم فدای رهبر از زبانمان نمی‌افتاد هم تازه بعد از شهادتشان این‌ها را فهمیدیم و بعضی‌ها تازه الان که رسیدن نوشدارو هیچ سودی برای سهراب ندارد یادشان افتاده خاطرات ساده‌زیستی آقا را بگویند. یک‌دفعه یادم افتاد هنوز مدت زیادی از شایعه فرار آقا با چمدان چمدان پول به ونزوئلا نمی‌گذرد. لبم کش آمد. از آن کش‌آمدن‌ها که اثرش مثل یک زخم کاری همیشه روی قلب می‌ماند. این مرد حتی مزار و جایگاه مرسوم بین رؤسای کشورها را هم برای خودش نخواست اما چه کاخ‌ها و پناهگاه‌ها و ثروت‌های خیالی که به نامش ثبت نشد. من راستش هنوز هم به جواب سؤالم نرسیده‌ام. اما مثل یک پیرزن تنها نشسته‌ام گوشه‌ای و دارم تمام این زخم‌ها را با خودم مرور می‌کنم. شاگرد خمینی عجیب مظلوم است. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 8⃣ مصلی با تو ساعت گوشی اگر نبود، روز و شبم در پاویون گم می‌شد. طبقه اول تخت خوابیدم و کتاب به دستم. هر لحظه منتظر نیامدن مریضم. بخش‌ها بیخود صدا می‌زنند و فقط آلودگی بیمارستانی می‌چسبانند تنگت. آخرین مریضی که دیدم زن ۳۲ ساله‌ای با افت هوشیاری بود. داروی گیاهی خورده بود برای لاغری. هروئین و آمفتامین ناخالصی‌اش بوده. زن روی تخت بیهوش بود، اما دست و پایش می‌پرید. خیلی زیاد. از لوله بینی‌اش صفرا می‌آمد و لوله دهانش ترشح پس می‌داد. دوز آنتی‌بیوتیکش را نوشتم و زدم بیرون. حتماً شبیه آن‌سوی مرگ و برنامه عباس موزون، روحش بالاسر تختش بود. شاید هم پیش همسرش، مادرش، نمی‌دانم شاید هم پیش تو بود. تو هم حتماً این روزها سرت شلوغ است. بالاسر مصلایی یا بیت فروریخته‌ات؟ از وقتی تو رفتی هم مصلی رفتم هم بیت. نماز عید را بی تو خواندم. با مطیعی بدون تو سینه زدم. از در خانه‌ام تا مصلی به یک دقیقه هم نمی‌کشید. شلوغی و ترس بهانه بود یا تو نمی‌خواستی پشت سرت باشم؟ از وقتی رفته‌ای، خامنه‌ای، برایم آقا شده. عکست را سه جای خانه زده‌ام. آمده‌ای روی بک‌گراند و قاب گوشی‌ام. بارها سرت بحث کرده‌ام. اما هیچ‌کدام برایم وجودت نشد. لعنت به من که وقتی بودی، نداشتمت. حالا روی تخت پاویون، پیش آدم‌هایی که یک کلمه از تو نشنیده‌اند، مشکی پوشیده‌ام، گریه می‌کنم و دلم می‌خواهد در مصلی باشم. پیش تو. در یک‌قدمی‌ات. دلم می‌خواهد بگویی مرا بخشیده‌ای، اجازه دادی این بار پشت سرت باشم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9⃣ غم‌داری حس می‌کنم از پیشانی‌ام گدازه‌های آتشفشانی به بیرون شره می‌کند. پسرم یک پارچه سفید خیس و آبچکان را روی سرم می‌گذارد. نتوانسته درست پارچه را بچلاند و قطره‌های آب درون چشم و گوشم فرومی‌رود. انگار روی صفحهٔ داغ گازی چند قطره آب بچکانی و جز بکند، به خودم می‌لرزم. پلک‌هایم را به‌زور از هم باز می‌کنم. رو به رویم عکس اوست. روی دیوار. اتاق تاریک است و باریکهٔ نوری که از در اتاق داخل آمده، افتاده روی عکس او. لب‌های خشک‌شده‌ام را تکان می‌دهم که «نمی‌خوام تا هفته بعد مریض باشم... نمی‌خوام ناتوان باشم... دعا کن بلند بشم...» وقتی یاد هفته بعد می‌افتم انگار گدازه‌ها توی کاسه سرم می‌جوشند. پدرِ مادرم که مُرد، هنوز به دنیا نیامده بودم. پدرِ پدرم هم. من هیچ دیدی از بدرقه‌کردن یک پدر سمت مزارش ندارم. همیشه توی ذهنم بدرقه را بزرگ‌ترها می‌کردند و ما بچه‌ها توی پستو به فکر بازی‌مان بودیم. بدرقه برایم کار بزرگ‌ترانه است. حس می‌کنم صاحب‌عزا بودن را بلد نیستم. مادر و پدرم چنین مواقعی چه کردند؟ چطور توانستند هم عزاداری کنند هم کارها را سروسامان بدهند؟ من باید گریه‌وزاری کنم یا خانه‌ام را آب‌وجارو کنم برای مهمان‌هایی که به تهران می‌آیند؟ نسبت این‌ها چطور است؟ اگر به راه دلم بخواهم بروم که دوست دارم همهٔ عالم و آدم را رها کنم. بروم یک‌گوشه قایم بشوم تا هفته بعد بگذرد. مغزم اما می‌گوید صاحب‌عزایی‌ات پس کجا رفته؟ توی دردِ استخوان‌هایم و تب فکر می‌کنم. به تک‌تک داغ‌هایی که دیده‌ایم. ما رسم داریم که تا هفت روز توی خانه عزادار بمانیم. هر وعده سفرهٔ بلندی پهن کنیم. بوی غذا تا چند کوچه آن‌طرف‌تر برود که همه بدانند اینکه رفته بی‌کس نبوده. چراغ خانه‌اش روشن است هنوز. صاحب‌عزا هم با دیدنمان سر سفره جان بگیرد. غمش را توی غذای تک‌تک‌مان پخش کند. انگار وقتی کنار هم می‌نشینیم رنج را راحت‌تر می‌توانیم قورت بدهیم. باز فکر می‌کنم به اینکه همیشه باید چند نفر از صاحبان عزا باشند که زود سرپا شوند. بعد از سیلیِ مرگ به خودشان بیایند یا حتی جاخالی بدهند. می‌گوییم: «میت نباید رو زمین بمونه... یا علی بگو...» همیشه یک یا چند نفر هستند که باید با رفتنِ عزیز کُشتی بگیرند. بروند دنبال کارها. مهمان‌داری کنند. قبر و غسال و گورکن آماده شود. یک چندنفری باید غم را بندازنند روی شانه‌هایشان. مثل تابوت عزیزشان. عزیز که خاک شد. مهمان‌ها که رفتند حالا آنجا آغاز قصه است. یک ساعت گذشته و بالاخره مُسکن اثر کرده. تب و درد رفته. بلند می‌شوم و دست به دیوار راه می‌روم. روزی که او رفت، توی گروه دوستانم نوشته بودم: «وقت عزاداری نیست... محکم باشید بچه‌ها...» حالا که برنامه تشییع آمده بیرون دوستم نوشته: «حالا چی؟ حالا میشه عزاداری کنیم بشینیم بزنیم تو سرمون...» نمی‌دانم چه باید بنویسم. دلم می‌خواهد کاری کنم. صاحب‌عزا باشم. همه بدانند چراغ این شهر روشن است. آنکه رفته بی‌کس نبوده. توی کمد را نگاه می‌کنم. آرد داریم. دلم می‌خواهد کیک درست کنم به نیت او. همیشه که نباید حلوا پخش کرد. یک کیک ساده خانگی به نیت او. این اولین باری است که چنین نیتی می‌کنم. خودم از نیتم شوکه می‌شوم. مثل همهٔ آن پسرهایی که بیل می‌زنند به خاک تا مزار پدرشان زودتر آماده شود و هم‌زمان به این فکر می‌کنند که «داری چیکار می‌کنی؟ قبر؟ واسه کی؟» تخم‌مرغ‌ها را هم می‌زنم و به این فکر می‌کنم که واسه کی؟ باید از سیلی‌های غم جا خالی بدهم. کیک را که توی فر بگذارم توی گروه می‌نویسم که «نه هنوزم وقتش نشده... کلی مهمون تو راهه... باید صاحب عزایی کنیم... یا علی بگو...» این اولین تجربهٔ غم‌داری من است. می‌اندازمش روی شانه‌هایم. درست مثل تابوتی که پیچیده در پرچم سه‌رنگ ایران عزیز. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 0⃣1⃣ رزق محبت، روزی اشک  وقتی انتظار فرج سید روح‌الله خمینی به سرآمد، من مقلدش بودم. ساعت هفت صبح چهاردهم از تیزی خورشید خرداد ملحفه را روی سر کشیدم و از پشه‌بند بیرون زدم تا خواب را زیر سایه کولر ادامه دهم. ولی صدای هق‌هق گریه مامان از سرم پراندش. پدرجان تکیه داده بود به پیشخوان آشپزخانه. دست سایه‌بان چشم‌ها داشت و شانه‌هایش می‌لرزید. این حال او را قبل‌تر بالای قبر محمدرضا دیده بودم، کنار خاک منصور. مامان و پدرجان از کی در راهی افتاده بودند که آخرش گریه این‌چنینی بود. شاید روزی که مامان روسری زیر چادرش را با سنجاق محکم کرد یا وقتی پامنبری پروپاقرص خانم مروج شد.  پدرجان را چی به راه آورد؟ شرکت در تظاهرات نیروی هوایی ارتش به هواداری آیت‌الله خمینی یا پشت‌ورو کردن تلویزیون توشیبای قرمزی که پر از سازوآواز و تصاویر پر زرق‌وبرق بود؟ هرچه بود بذر محبت امام توی دل این دو نفر معطل نماند. ریشه کرد و شاخ‌وبرگ‌هایش به ما که فرزندشان بودیم رسید. شهادت منصور حتمی میوهٔ این درخت بود.  من هم آن‌قدر کوچک بودم که از عقب افتادن امتحان جغرافی ذوق کنم و همچنان بزرگ که لباس مشکی بر کنم و خودم را به مسجد محل برسانم برای عزاداری و نوحه‌سرایی. حرارت غم آن روز دانه محبتی را که مدت‌ها در دل داشتم، آب کرد و به دریای آدم‌های عزادار متصل کرد.  روز پانزدهم مامان زودتر از همه بیدار شد. چند لقمه نان و پنیر و گوجه و یکی دو قمقمه آب آماده کرد و سوار بر اتوبوس، راهی مصلی شدیم. بخار گرما و خاک و غبار از روی آسفالت به آسمان می‌رفت که رسیدیم. لبهٔ روسری‌هایمان چسبیده بود به پیشانی و قطره‌های ریز و درشت عرق روی ستون فقراتمان سرسره‌بازی می‌کردند. مصلی آن‌وقت تپه‌ماهورهایی کوتاه و بلند بود لبالب آدم.  روی یکی از بلندی‌ها سکوی دوپله‌ای درست کردند با روکش سیاه. وسط آن یخچال یا محفظهٔ شیشه‌ای بود که پیکر را کفن پوشیده نشان حاضران می‌داد. عمامه سیاه روی سینه زیر تیغ آفتاب مثل نگین عقیق درشتی وسط رکاب انگشتر برق می‌زد. مردم از بلندی‌های اطراف سرازیر می‌شدند توی مصلی و وقتی نگاهشان به عمامه سیاه و سکوی سیاه‌پوش می‌افتاد بر سروصورت می‌زدند و شیون می‌کردند. کسی حال خودش را نمی‌فهمید. من آنجا برای اولین‌بار بدن بی‌جان مردانی را دیدم که زانوهایشان قوت راه‌رفتن نداشت و روی دست‌های دیگران تا درمانگاه سیاری که یک سازهٔ حلبی بود می‌رفتند.  گلریز در گوش‌هایمان «ببار از دیده دامن دامن ای اشک» می‌خواند و چشم‌هایمان واقعاً دریا دریا اشک می‌ریخت. آن‌وقت نمی‌دانستم چرا امام را آن‌همه دوست دارم. چرا سال‌هاست به پسری با بلوز سفید آستین‌کوتاه که بر صورتش بوسه می‌زند، حسودی می‌کنم. چرا با افتخار خاطره پدرجان را این‌طرف آن طرف می‌گویم که منِ نوزاد را دست‌به‌دست فرستاده پای بالکن مدرسه علوی تا امام بر سرم دست بکشد.  نمی‌دانستم و غمگین بودم. سنگینی بار این غم روز بعد که بزرگ‌ترها اعلام کردند ما را برای تشییع نمی‌برند چندبرابر شد. صبح تا شب دخیل بستیم به تلویزیون مبلهٔ گوشهٔ هال و از جلویش تکان نخوردیم. تصاویر معروف هلی‌کوپتر و پیکر و صدای لرزان گزارشگر را آنجا دیدم و شنیدم.  از مراسم‌های روزها و سال‌های بعد فریم‌های سیاه‌وسفید و رنگی بسیاری در خاطر دارم. بارها با خانواده و مدرسه و در مناسبت‌های مختلف رفتیم مرقد امام. اما هنوز نمی‌دانم خمینی که بود و چه داشت و چه نسبتی با مردم برقرار کرد که وقت رفتنش آن‌جور خودشان را می‌زدند و خاک بر سر می‌ریختند و سر از بیمارستان صحرایی درمی‌آوردند.  حالا بعد سی و هفت سال و بیست و چند روز درست نمی‌دانم قرار است برای وداع با چه کسی بروم مصلی. نمی‌دانم کسی که قرار است میلیون‌ها نفر بدرقه‌اش کنند، کجای زندگی این مردم بوده. چطور بعد سه ماه و اندی هنوز داغش تازه است و چرا این‌جور واله و پریشان خود را برای آخرین دیدارش آماده می‌کنند.  فقط می‌دانم زمان و زمین در زادن چنین آدم‌هایی سخت بخیل است و معلوم نیست دیگرکسی مثل آن‌ها بیاید. می‌دانم زیستن در هوایشان، خاطرخواهی‌شان و بر سر و سینه زدن در فراقشان روزی است که نصیب هرکس نمی‌شود، مگر آنها که دانه محبتشان را در دل دارند و زیر باران مشکلات و بوران حوادث مراقبتش می‌کنند.    پانوشت: امام در غزلی که بعدها رونمایی شد، زمان پرکشیدنش را تعیین کرده بود «سال‌ها می‌گذرد حادثه‌ها می‌آید/ انتظار فرج از نیمه خرداد کشم». ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینجا مرکز دنیاست!.docx
حجم: 18.2K
ا﷽ 1⃣1⃣ اینجا مرکز دنیاست! «هرطورشده می‌برمت. حتی برای یک روز، حتی برای یک ساعت!» این جمله را که گفت دلم برایش سوخت. یادم نیست آخرین بار کِی برای دلخواه خودش کاری کرده. این چند سال یا دل به دل من داده یا خودش را با زندگی پدر و مادر پیرش تنظیم کرده. همان لحظۀ اول که خبر موثق تاریخ وداع و تشییع پیکر آقای شهید را اعلام کردند، بی‌توجه به ساعت کاری، با موبایلش تماس گرفتم و بی‌مقدمه گفتم با محل کار، خواهر و برادرهایش و پرستار باباحاجی هماهنگ کند که دهم تا هفدهم تیر اهواز نیستیم. چون هرطورشده باید خودمان را برسانیم تهران برای مراسم تشییع... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍