کارام جانم میرود
ا﷽
9⃣ غمداری
حس میکنم از پیشانیام گدازههای آتشفشانی به بیرون شره میکند. پسرم یک پارچه سفید خیس و آبچکان را روی سرم میگذارد. نتوانسته درست پارچه را بچلاند و قطرههای آب درون چشم و گوشم فرومیرود. انگار روی صفحهٔ داغ گازی چند قطره آب بچکانی و جز بکند، به خودم میلرزم. پلکهایم را بهزور از هم باز میکنم. رو به رویم عکس اوست. روی دیوار. اتاق تاریک است و باریکهٔ نوری که از در اتاق داخل آمده، افتاده روی عکس او. لبهای خشکشدهام را تکان میدهم که «نمیخوام تا هفته بعد مریض باشم... نمیخوام ناتوان باشم... دعا کن بلند بشم...»
وقتی یاد هفته بعد میافتم انگار گدازهها توی کاسه سرم میجوشند. پدرِ مادرم که مُرد، هنوز به دنیا نیامده بودم. پدرِ پدرم هم. من هیچ دیدی از بدرقهکردن یک پدر سمت مزارش ندارم. همیشه توی ذهنم بدرقه را بزرگترها میکردند و ما بچهها توی پستو به فکر بازیمان بودیم. بدرقه برایم کار بزرگترانه است. حس میکنم صاحبعزا بودن را بلد نیستم. مادر و پدرم چنین مواقعی چه کردند؟ چطور توانستند هم عزاداری کنند هم کارها را سروسامان بدهند؟ من باید گریهوزاری کنم یا خانهام را آبوجارو کنم برای مهمانهایی که به تهران میآیند؟ نسبت اینها چطور است؟ اگر به راه دلم بخواهم بروم که دوست دارم همهٔ عالم و آدم را رها کنم. بروم یکگوشه قایم بشوم تا هفته بعد بگذرد. مغزم اما میگوید صاحبعزاییات پس کجا رفته؟
توی دردِ استخوانهایم و تب فکر میکنم. به تکتک داغهایی که دیدهایم. ما رسم داریم که تا هفت روز توی خانه عزادار بمانیم. هر وعده سفرهٔ بلندی پهن کنیم. بوی غذا تا چند کوچه آنطرفتر برود که همه بدانند اینکه رفته بیکس نبوده. چراغ خانهاش روشن است هنوز. صاحبعزا هم با دیدنمان سر سفره جان بگیرد. غمش را توی غذای تکتکمان پخش کند. انگار وقتی کنار هم مینشینیم رنج را راحتتر میتوانیم قورت بدهیم. باز فکر میکنم به اینکه همیشه باید چند نفر از صاحبان عزا باشند که زود سرپا شوند. بعد از سیلیِ مرگ به خودشان بیایند یا حتی جاخالی بدهند. میگوییم: «میت نباید رو زمین بمونه... یا علی بگو...»
همیشه یک یا چند نفر هستند که باید با رفتنِ عزیز کُشتی بگیرند. بروند دنبال کارها. مهمانداری کنند. قبر و غسال و گورکن آماده شود. یک چندنفری باید غم را بندازنند روی شانههایشان. مثل تابوت عزیزشان. عزیز که خاک شد. مهمانها که رفتند حالا آنجا آغاز قصه است.
یک ساعت گذشته و بالاخره مُسکن اثر کرده. تب و درد رفته. بلند میشوم و دست به دیوار راه میروم. روزی که او رفت، توی گروه دوستانم نوشته بودم: «وقت عزاداری نیست... محکم باشید بچهها...»
حالا که برنامه تشییع آمده بیرون دوستم نوشته:
«حالا چی؟ حالا میشه عزاداری کنیم
بشینیم بزنیم تو سرمون...»
نمیدانم چه باید بنویسم. دلم میخواهد کاری کنم. صاحبعزا باشم. همه بدانند چراغ این شهر روشن است. آنکه رفته بیکس نبوده. توی کمد را نگاه میکنم. آرد داریم. دلم میخواهد کیک درست کنم به نیت او. همیشه که نباید حلوا پخش کرد. یک کیک ساده خانگی به نیت او. این اولین باری است که چنین نیتی میکنم. خودم از نیتم شوکه میشوم. مثل همهٔ آن پسرهایی که بیل میزنند به خاک تا مزار پدرشان زودتر آماده شود و همزمان به این فکر میکنند که «داری چیکار میکنی؟ قبر؟ واسه کی؟»
تخممرغها را هم میزنم و به این فکر میکنم که واسه کی؟ باید از سیلیهای غم جا خالی بدهم. کیک را که توی فر بگذارم توی گروه مینویسم که «نه هنوزم وقتش نشده... کلی مهمون تو راهه... باید صاحب عزایی کنیم... یا علی بگو...»
این اولین تجربهٔ غمداری من است. میاندازمش روی شانههایم. درست مثل تابوتی که پیچیده در پرچم سهرنگ ایران عزیز.
✍#مبارکه_اکبرنیا #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
0⃣1⃣ رزق محبت، روزی اشک
وقتی انتظار فرج سید روحالله خمینی به سرآمد، من مقلدش بودم. ساعت هفت صبح چهاردهم از تیزی خورشید خرداد ملحفه را روی سر کشیدم و از پشهبند بیرون زدم تا خواب را زیر سایه کولر ادامه دهم. ولی صدای هقهق گریه مامان از سرم پراندش. پدرجان تکیه داده بود به پیشخوان آشپزخانه. دست سایهبان چشمها داشت و شانههایش میلرزید. این حال او را قبلتر بالای قبر محمدرضا دیده بودم، کنار خاک منصور. مامان و پدرجان از کی در راهی افتاده بودند که آخرش گریه اینچنینی بود. شاید روزی که مامان روسری زیر چادرش را با سنجاق محکم کرد یا وقتی پامنبری پروپاقرص خانم مروج شد.
پدرجان را چی به راه آورد؟ شرکت در تظاهرات نیروی هوایی ارتش به هواداری آیتالله خمینی یا پشتورو کردن تلویزیون توشیبای قرمزی که پر از سازوآواز و تصاویر پر زرقوبرق بود؟ هرچه بود بذر محبت امام توی دل این دو نفر معطل نماند. ریشه کرد و شاخوبرگهایش به ما که فرزندشان بودیم رسید. شهادت منصور حتمی میوهٔ این درخت بود.
من هم آنقدر کوچک بودم که از عقب افتادن امتحان جغرافی ذوق کنم و همچنان بزرگ که لباس مشکی بر کنم و خودم را به مسجد محل برسانم برای عزاداری و نوحهسرایی. حرارت غم آن روز دانه محبتی را که مدتها در دل داشتم، آب کرد و به دریای آدمهای عزادار متصل کرد.
روز پانزدهم مامان زودتر از همه بیدار شد. چند لقمه نان و پنیر و گوجه و یکی دو قمقمه آب آماده کرد و سوار بر اتوبوس، راهی مصلی شدیم. بخار گرما و خاک و غبار از روی آسفالت به آسمان میرفت که رسیدیم. لبهٔ روسریهایمان چسبیده بود به پیشانی و قطرههای ریز و درشت عرق روی ستون فقراتمان سرسرهبازی میکردند. مصلی آنوقت تپهماهورهایی کوتاه و بلند بود لبالب آدم.
روی یکی از بلندیها سکوی دوپلهای درست کردند با روکش سیاه. وسط آن یخچال یا محفظهٔ شیشهای بود که پیکر را کفن پوشیده نشان حاضران میداد. عمامه سیاه روی سینه زیر تیغ آفتاب مثل نگین عقیق درشتی وسط رکاب انگشتر برق میزد. مردم از بلندیهای اطراف سرازیر میشدند توی مصلی و وقتی نگاهشان به عمامه سیاه و سکوی سیاهپوش میافتاد بر سروصورت میزدند و شیون میکردند. کسی حال خودش را نمیفهمید. من آنجا برای اولینبار بدن بیجان مردانی را دیدم که زانوهایشان قوت راهرفتن نداشت و روی دستهای دیگران تا درمانگاه سیاری که یک سازهٔ حلبی بود میرفتند.
گلریز در گوشهایمان «ببار از دیده دامن دامن ای اشک» میخواند و چشمهایمان واقعاً دریا دریا اشک میریخت. آنوقت نمیدانستم چرا امام را آنهمه دوست دارم. چرا سالهاست به پسری با بلوز سفید آستینکوتاه که بر صورتش بوسه میزند، حسودی میکنم. چرا با افتخار خاطره پدرجان را اینطرف آن طرف میگویم که منِ نوزاد را دستبهدست فرستاده پای بالکن مدرسه علوی تا امام بر سرم دست بکشد.
نمیدانستم و غمگین بودم. سنگینی بار این غم روز بعد که بزرگترها اعلام کردند ما را برای تشییع نمیبرند چندبرابر شد. صبح تا شب دخیل بستیم به تلویزیون مبلهٔ گوشهٔ هال و از جلویش تکان نخوردیم. تصاویر معروف هلیکوپتر و پیکر و صدای لرزان گزارشگر را آنجا دیدم و شنیدم.
از مراسمهای روزها و سالهای بعد فریمهای سیاهوسفید و رنگی بسیاری در خاطر دارم. بارها با خانواده و مدرسه و در مناسبتهای مختلف رفتیم مرقد امام. اما هنوز نمیدانم خمینی که بود و چه داشت و چه نسبتی با مردم برقرار کرد که وقت رفتنش آنجور خودشان را میزدند و خاک بر سر میریختند و سر از بیمارستان صحرایی درمیآوردند.
حالا بعد سی و هفت سال و بیست و چند روز درست نمیدانم قرار است برای وداع با چه کسی بروم مصلی. نمیدانم کسی که قرار است میلیونها نفر بدرقهاش کنند، کجای زندگی این مردم بوده. چطور بعد سه ماه و اندی هنوز داغش تازه است و چرا اینجور واله و پریشان خود را برای آخرین دیدارش آماده میکنند.
فقط میدانم زمان و زمین در زادن چنین آدمهایی سخت بخیل است و معلوم نیست دیگرکسی مثل آنها بیاید. میدانم زیستن در هوایشان، خاطرخواهیشان و بر سر و سینه زدن در فراقشان روزی است که نصیب هرکس نمیشود، مگر آنها که دانه محبتشان را در دل دارند و زیر باران مشکلات و بوران حوادث مراقبتش میکنند.
پانوشت: امام در غزلی که بعدها رونمایی شد، زمان پرکشیدنش را تعیین کرده بود «سالها میگذرد حادثهها میآید/ انتظار فرج از نیمه خرداد کشم».
✍#فاطمه_کیائی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
اینجا مرکز دنیاست!.docx
حجم:
18.2K
ا﷽
1⃣1⃣ اینجا مرکز دنیاست!
«هرطورشده میبرمت. حتی برای یک روز، حتی برای یک ساعت!»
این جمله را که گفت دلم برایش سوخت.
یادم نیست آخرین بار کِی برای دلخواه خودش کاری کرده. این چند سال یا دل به دل من داده یا خودش را با زندگی پدر و مادر پیرش تنظیم کرده. همان لحظۀ اول که خبر موثق تاریخ وداع و تشییع پیکر آقای شهید را اعلام کردند، بیتوجه به ساعت کاری، با موبایلش تماس گرفتم و بیمقدمه گفتم با محل کار، خواهر و برادرهایش و پرستار باباحاجی هماهنگ کند که دهم تا هفدهم تیر اهواز نیستیم. چون هرطورشده باید خودمان را برسانیم تهران برای مراسم تشییع...
✍#راضیه_نوروزی #اهواز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
2⃣1⃣ که ایستاده بمیرم به احترام علی
ف پیام داد که: «اگه نیای، پشیمون میشیها.» فهمیدم که چرا دیروز ت هم که زنگ زده بود دعوتم کند، گفت که همه تلاشم را بکنم که خودم را برسانم. وارد حیاط مدرسه پسرانه که شدم، عکس بزرگ زهرا حداد عادل را دیدم که با چادر شطرنجی، با تبسم محوی در دشت سبزی ایستاده. عکس جوری است که انگار اصلاً برای شهادت گرفته شده.
دم در، بهمان یک دستمال اشک، یک کارت با دستخط زهرا خانم و یک تسبیح هدیه دادند. در راهپله مدرسه فرهنگ قاب عکس بچههای میناب را گذاشته و کنارشان گل، پرپر کرده بودند و عکس ماکان، بزرگتر از همه، وسط راهرو بود. چهره هر کدامشان را که میدیدم، دلم چنگچنگ میشد به یاد فاطمه سادات. دختر چشم و ابرو مشکی و خوشمشرب کلاس هشتمیام که این چند ماه دائم به او فکر کردهام که در سوگ مادر و دوری پدر چه میکشد. با اینکه میدانستم محال است، ته دلم کورسوی امیدی روشن بود که شاید ببینمش. یعنی از وداع با پیکر بیجان مادرش هم محروم بود؟ فقط به جرم اینکه نوه (و حالا فرزندِ) عالیترین مقام یک کشور است؟ در کل مراسم، فاطمه سادات جلوی چشمم بود و فکر میکردم حالا چه بر سر آن لبخندهای تروتازه آمده.
یکی از خادمهای مراسم، ایستاده بود دم سالن زنانه و میگفت: «فقط شاگردای خانم حداد و دبیرهای مدرسه برن جلو بشینن.» سرم را بالا گرفتم و گفتم: «من، هم شاگردم هم دبیر.» برایم مسیر را کمی باز کردند و راهم دادند جلوهای سالن که به دیوار تکیه دهم.
یاد پارسال، کمی قبلتر از این روزها افتادم. تلفن میزد که درباره پیشنهاد کاریاش حرف بزنیم و آنقدر از هر دری برایش میگفتم و درددل میکردم که بیشتر از یک ساعت تلفنمان طول میکشید. او جوری گوش میداد که انگار هیچ کاری ندارد و فقط مانده غرهای من را بشنود و هندوانه زیر بغلم بگذارد و شیرم کند برای قبولکردن کاری که دعوتم کرده بود. در مدرسه هم در آخرین دیدارمان، مثل همه وقتهای دیگر، آنقدر ایستاده به حرفهایم گوش داد که تاریک شد و در مدرسه را بستند و چادرم توی دفتر که درش را قفل کرده بودند، ماند. حالا هم نسبت شاگردی و همکاری داشتن با او بود که برایم راه باز کرد و عزیزم کرد. در دلم میگفتم: «آهای خانم حداد، اونطرف که محتاجترم یادت نره باهات نسبت داشتم، اونجا محتاجترم که برام راه باز کنی و محترمم کنی.»
حاج حسین یکتا آمد. طبق معمول آتشی به پا کرد و رفت. به تابوت زهرا خانم اشاره میکرد و میگفت: «بچهها خانم حداد اومده حاضرغایبتون کنه. اومده ببینه کدوم پایهها، پایکار آقا مجتباش حاضرن و همیشه میمونن.» بچهها ضجه میزدند و به پهنای صورت اشک میریختند.
بعد از مداحی، آقای دکتر حداد عادل آمد. فکر کردم قرار است سخنرانی کند. پای سخنرانیهایش زیاد نشستهام. سبک کارش، دستم است. شروع که کرد، دیدم آنقدر شکسته و غمگین است که انگار فقط آمده کمی زبان بگیرد و مثل همه جوان ازدستدادههای دیگر، کمی سوز دل بگوید و برود. میگفت: «میدونید الان جای کی خالیه اینجا؟ جای همسر زهرا.» کمی بغض قورت داد و ادامه داد: «و جای بچههاش. من جواب بچههاشو چی بدم اگر گفتن چرا حق نداشتیم با مادرمون خداحافظی کنیم؟»
کمی که گذشت، خانمی از دور اشاره کرد بلند شوم. دوروبرم را نگاه کردم تا مطمئن شدم با خودم است. گفت: «مگه شما معلم نیستی؟ خب برو پایین توی اتاق کنار عکس ماکان.» اتاقی را خالی کرده بودند و خانواده و همکارها منتظر نشسته بودند تا تابوت را برایشان بیاورند. از روی تابوت دو تا یاس پژمرده برداشتم و یادگاری گذاشتم توی جیبم.
خانم دکتر ماهروزاده تعریف میکرد که آقا مجتبی برایشان نامهای فرستاده و گفته: «من دو تا ۲۸ سال زندگی کردهام. یک ۲۸ سال قبل از زهرا و یک ۲۸ سال در کنار او.» و از برکاتی نوشته که در زندگی با زهرا به دست آورده. خانم دکتر ناله میزد: «زهرای قشنگم» و خفه گریه میکرد و بقیه از دیدن سوز دلش، ناله میزدند.
تابوت را مردان نظامی هیکلی، بردند. در دلم با خانم حداد خداحافظی کردم و گفتم: «همهجا تعریفتونو کرده بودم که یک ساعت و نیم، ایستاده باهام حرف زدید. حالا که اومدم خداحافظی، خوابیدید؟ اشکالی نداره. شما ایستاده رفتید. فی امان الله. یا علی.»
✍#آزاده_رباطجزی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
3⃣1⃣ برای تو که بزرگم کردی زمین گیر شدم...
جلوی چشمم پردهٔ اشک بود. سعی میکردم تندتر بدوم تا به جمعیت برسم، ولی نمیشد. پاهام سنگین شده بود. دخترخالههام کنارم راه میرفتند و هی میگفتند: «تندتر بیا.. همه رفتن.. زود باش.. نمیرسیا..»
یکهو زیر پام خالی شد. پاهام بیحس شد و افتادم روی آسفالت خیابان. وقتی سرپیچ دیدم تابوت روی دستها از جلوی چشمم رفت، افتادم. دخترخالهها تندتند و پشتهم میپرسیدند چی شد؟ وسط گریه دستم را کشیدم سمت جمعیتی که داشت تندتند میرفت. گفتم «تشییع بابامه. باورت میشه؟»
چند روز است دارم دستوپا میزنم که خانه را به سامان کنم. میدانم مهمان دارم. چند نفر از فامیل دارند میآیند. باید دستی به سر و روی خانه بکشم. هر بار که فکر میکنم برای چه باید خانه را تمیز کنم تمام بدنم لمس میشود. مینشینم روی زمین.
دیشب توی میدان ونک تصویر دیوارنگاره و آن تابوت روی دستها را که دیدم زود ازش رو گرفتم. سرم را برگرداندم که نبینمش. نمیخواهم باورش کنم. میدانم اگر باورش کنم آن وقت زمینگیر میشوم.
همیشه با خودم فکر میکردم اینکه بابا خیلی جوان بوده که من به دنیا آمدهام یعنی نیاز نیست به نبودنش فکر کنم. قرار بود بابا بزرگ شدن من و عروسی بچههایم را هم ببیند. تا بزرگشدنمان هنوز خیلی مانده بود.
دخترخالهها زیر بغلم را گرفتند که بلند شو! مردم رسیدند. از من توقع داشتند راه بروم. تندتر بروم و برسم به آن سیاهپوشانی که داشتند ازم دور میشدند. فهمیدم که دیگر آن دختر کوچولویی نیستم که بنشانیم جلوی موتور و برویم سالن فوتبال. فهمیدم نمیشود مثل بچگیهام بگویم نمیتوانم و تو بغلم کنی. باید میرسیدم. باید آبروداری میکردم جلوی تشییعکنندگانت.
هر بار به قامت مثل سروت نگاه میکردم سفیدی موهای سر و صورتت دیگر به چشم نمیآمد. به عصای توی دستت نگاه میکردم که موقع رژه چطور بلندش میکردی و تکیهای به آن نداشتی دلم قرص میشد. میگفتم ما را میرسانی به قله. نمیدانستم آن لبخند رضایت بعد از روز بیست و دوی بهمن پارسال یعنی دیگر بزرگ شدهاید. دست بگیرید به زانویتان و بلند شوید.
✍#کوثر_محمدی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
4️⃣1️⃣ دیدار آخر
تمام امروزم تحتالشعاع حضور در برنامه وداع با پیکر آقا، در زینبیه مجموعهٔ دفتر رهبری بود. قرار بود از صدقه سر، شهید سعید صاحبدل مهمان ویژهٔ مراسم باشیم.
کارت مادر را دیشب ندادند؛ حالش گرفته بود. حق داشت البته؛ پیگیر که شدیم، گفتند صادر شده ولی فراموش کردند تحویل بدهند. قرار شد امروز تحویل بگیریم.
دوبهشک بودم بچهها -بهخصوص عطای سه ساله- را برای برنامه ببریم یا نه. یاد خرداد ۶۸ افتادم؛ برادرم سهسالش بود و پدر هم مصلی برده بودش و هم بهشتزهرا. اینجا که تازه جمعوجورتر بود، پس عطا را همراه کردیم.
برای ساعت ۷ محدوده خیابان دانشگاه قرار داشتیم. ما دیرتر رسیدیم؛ خیابان آزادی-انقلاب ترافیکِ آمادهسازی برنامه تشییع را داشت. هنوز کارها تمام نشده بود.
وقتی رسیدیم، ازدحام جمعیت بیشتر از حد تصورم بود. آستانه صبرِ مردم پایین آمده بود. به محض ورود، برادرم مقتل پدر و آقا را نشانم داد. دلم ریخت، سرم گیج رفت، نفسم سنگین شد. پا تند کردم و دور شدم.
خدا را شکر توانستیم خانمها را بفرستیم داخل. خودمان روی آسفالت نماز مغرب و عشا را خواندیم، به این امید که دری که پشتش ایستاده بودیم باز شود. نماز عشا را سلام دادند ولی در باز نشد. با یک تصمیم عجیب، قسمت پیشبینی شده برای آقايان را به خانمها دادند. حالا ما بودیم و حسرت.
از آنجایی که مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد، راهمان را پیدا کردیم. سخنران مشغول صحبت بود. دکور زیبایی زده بودند. مهدی رسولی شروع کرد. خواند و اشک گرفت ولی پیکر نیامد.
تنهایی رفتم پشت صحنه، همانجا که در را باز کرده بودند. طاهریهای پدر و پسر هم آمده بودند. آمبولانس رسید؛ بینظمی و خوددرگیری نیروها زیاد بود. بعد از کلی وقت، تابوت را درآوردند. باید باور میکردیم آن #مرد را دیگر نداریم. اَبدانِ مابقی اعضای خانواده را هم گویا آوردند. برنامه طولانی شده بود؛ نگران عطا بودم، سریع بیرون زدیم.
خدا را شکر خانمها را راحت پیدا کردیم.
باید امشب را با مرور خاطره همهٔ آن چیزهایی که دیدیم و شنیدیم، به صبح برسانیم.
فقط خود خدا، وداع و تشییع را ختمبهخیر کند.
✍ #محمدرجاء_صاحبدل #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا| بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣1️⃣ ایست! حرکت کن!
استاد مدرسهٔ مبنا، فراخوان داده بود. حرف از عظیمترین اجتماع جهان بود و ردپایی که هرکدام از ما باید در دل ماجرا، روی تنهٔ تنومند تاریخ میگذاشتیم. هر کداممان نسبت خودمان را باید با این واقعه پیدا میکردیم و کفش آهنی پای قلممان میکردیم. رسالت ما دیدن بود و نوشتن. باید کاری میکردیم کارستان. کاری از جنس کارهای *او* که همهٔ عمر دوید تا خون تازه بدواند به دهلیز جهان.
برای من، کارهای بزرگ همیشه یک دنبالهٔ «نشدنی» دارند. همیشه در موقعیتهای اینچنینی ذهنم پا میگذارد به فرار. مثل این روزها که دَنگدَنگ یک ایده مدام توی سرم میپیچد و دستم به نوشتن نمیرود.
جملههای استاد تمام نشده، خودم را هزار تکه دیدم. یکی از خودم را توی پیچ جادهٔ قم کنار مرقد امامزاده جعفر. یکی از من، میان کوچههای میدان نیلوفر. یکی آوارهٔ خیابانهای تهران و یکی جامانده از ماشین پیکرها.
یکی از «من»ها افتاده بود کف خانه روبهروی صفحهٔ خشدار تلویزیون؛ دستمالی بسته به سر و توی هپروت خواب و بیداری فینفینکنان در حال جاندادن. این «من»، از همه حسرتکشتر بود.
به ثانیه نکشیده «منِ» مریض را پس زدم. این یکی را هیچ جوره نمیخواستم. تمام این مدت تصمیم رفتنم را پیش همه، جار زده بودم. گفته بودم اگر زیر زمین تونل بزنم یا در آسمان پرواز کنم باید بروم.
اما از همان اول، ته خیالم ترس از نرسیدن به مراسم تشییع، مثل بختک به گلویم چسبیده بود.
چسبیده بود به گلویم تا همان لحظه که استاد فراخوان داد.
خیلی وقت بود پیامهای باشگاه را بالا و پایین نکرده بودم. رزقم بود لابد که امروز اول، صدای استاد را بشنوم و بعد پیام بقیهی همباشگاهیها را رصد کنم. داشتم به همهٔ آن «من»های خودم فکر میکردم که یک پیام بهم فرمان ایست داد:
«با بچهها بیاید و بچههاتونو بذارید پیش من، برید وداع و برگردید... با آقا معامله کردم، گفتم من میمونم خونه و بچههای زائراتو نگه میدارم، تا بیان وداع، شما هم برام جبران کنید.
لذا تعارف نکنید.»
امروز لابهلای کلمات همکلاسیام، زنی را دیدم که او میپسندید. زنی که دستی به قلم دارد. زنی که نوشتن از یک حضور پای تابوت یا تماشای نزدیک یک قابِ ناب یا پرسه زدن میان سیل مردم داغدار در خیابانهای تهران یا یک گریهٔ دستهجمعی از ته دل، برایش یک گنج بیبدیل است. میتواند این واقعهٔ بیتکرار را آنقدر و آنجور بنویسد که پابهپای هرکلمه یک سکّو برود بالاتر.
اما، همه را پس میزند؛ میگذرد. میخواهد کاری کند کارستان. کاری که حتما به چشم او میآید. کاری شبیه دواندن ریشههای مهر در دهلیز آتشگرفتهٔ یک جمع داغدار.
چقدر این حل شدن و تسلیم را دوست داشتم. دلم میخواست همهٔ آن «من»ها را پس بزنم و خودم را در دریای ارادهٔ او غرق کنم.
برای من کارهای بزرگ همیشه یک دنبالهٔ «نشدنی» دارند. اما این روزها دور و برم را که نگاه میکنم آدمهایی را میبینم که میدوند پی تمام کارهای نشدنی دنیا.
✍ #مهدیه_صالحی #اراک
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |تلگرام|📍