کارام جانم میرود
ا﷽
2⃣3⃣ بیا و این بار بیخیال رفتن شو...
ده دقیقهای است داریم توی کوچهای که هیچکدام از چراغهایش روشن نیست راه میرویم و توی تاریکی فرو میرویم. مامان کف کفشهایش را میکشد روی زمین و صدای خشخش کفیاش، سکوت کوچه را میشکافد. میپرسم: «مطمئنی کوچه ولایت بود؟»
جوابم را نمیدهد. تابلوی فرعیها دیده نمیشود. همین آدرس مختصر را در روضه قبلی شنیده و من و خودش را سرگردان پسکوچهها کرده. هفته پیش «ط» کلمه «فقط» را به دال تبدیل میکرد و رویش تشدید میگذاشت و میگفت: «فقدّ ده روزِ دیگه مامان، باید استفاده کنیم.».
از دیروز «یک» را خفه ادا میکند و میگوید: «یه ماهه دیگه. میییره تا سال دیگه.»
میدانم ماه دیگر هم این ماه را تمدید میکند. میگویم: «فرعی ۴ بود؟»
جواب نمیدهد. ناگهان چراغهای ماشینی از دور، کوچه را روشن میکند. دستم را سفتتر میچسبد. حس میکنم ناخنهایش توی نرمه دستهایم فرو میرود. زیر لب میگویم: «بهت گفتم ناخونات بلنده، بزار برات کوتاه کنم. حالا جمعه و شنبه چقدر فرقشه آخه...؟!»
میشنود و جوابی نمیدهد.
چند روز است زیر بار حرف هیچکداممان نرفته. پایش را کرده توی یک کفش که میخواهد برود تشییع. به فرعی ۵ رسیدهایم. میپرسم: «مامان ۴ بود یا ۵؟ بریم اون دست؟»
نگاهش به جوی سر کوچه مانده. این بار صدایم را نمیشنود. میگویم: «رد میشی نترس. بازوم رو بگیر.»
بازویم را سفت میچسبد. حرزم روی بازو جابهجا میشود. این ور جوی میایستد و نفس سردی میکشد. میپرسم: «کدوم خونه است؟»
بیآنکه نگاهم کند، میگوید: «ببین کدوم در بازه؟!»
لبهایم را به هم فشار میدهم و انگار که وسط یک مسابقه گاوبازی باشم، نفس عمیقی را از بینی پرت میکنم بیرون.
کوچه توی سرازیری است. سر میخوریم توی فرعی ۵. یواش میگویم: «تو رو جدت جلوی مردم خویشتنداری کن. نفهمن قهری.»
منتظر جواب نمیمانم. لبش را به طرف پایین کمان میکند و رویش را میچرخاند.
زنی بیآنکه دری یا زنگی را بزند، وارد خانهای میشود. مامان میگوید: «لابد همینه.»
جلوی سکوی در، باز هم تردید میکند. میروم بالا و دست سنگشدهاش را میکشم سمت خودم.
از اولین باری که توی کوچه زمین خورد و پایش شکست و فهمیدیم شبکیه چشمهایش دیگر سوی وصل شدن به هیچ شبکهای را ندارد شاید ۱۲ سال میگذرد. شیرینیِ قند، چشمهایش را تلخ کرده بود. مرتب خونریزی میکرد و یک لکه سیاه جلوی قرنیههای قهوهایش را گرفته بود. همان موقعها بود که فهمیدیم مامان به یک کسی احتیاج دارد که دستش را بگیرد و راهش ببرد.
مامان کلیت فضا را میبیند اما امان از جزئیات. به خصوص اگر سرامیک شکسته، موکت وَر آمده یا آسفالت بالا آمده پیادهرو باشد. مامان از آن روز میترسد. میترسد پاهایش جایی توی هوا رها شود لابد. و از آن روز دیگر گام برنمیدارد. کفشهایش دیر به دیر خراب میشود اما کفیهایشان هی تحلیل میرود و آب میشود. از همه سختتر اما وسط خیابان ماشینرو است. به گمانم خودش نمیداند کفه کفشهای ذوزنقهطورش یکهو بیهوا به زمین کوک میشود.
نشستهایم توی روضه. هنوز کسی نیست. قبول نکرده روی مبل بنشیند. چون مبلها سلطنتیاست و معتقد است توی روضه امام نباید استعلا داشته باشد. تا میروم متکایی را از آن سر سالن بیاورم که پشت سرش بگذارم، زنی میپرسد: «ام مرتضی تو که نمیری تشییع؟»
مامان نیمخیز میشود و میگوید: «چرا نرم؟ اون امام منم بوده.»
قرنیههایش توی کاسه چشم میچرخد. حس میکنم دارد مرا نگاه میکند. لبهای زن اما کمی جلو میآید و میگوید: «پس پسرا برات صندلی چرخدار میگیرن لابد.»
با متکا، وسط سالن میایستم و منتظر جوابش میمانم. مامان داغ کرده و عرق از گوشه ابرویش، قِل میخورد پایین. بلند میگوید: «نه واسه چی؟ میدونی چقدر جمعیته؟ اگر با صندلی پاهاشون رو له کنم چی؟ معلوم نیست بتونن ماشین بیارن که؟! با پای له و لورده چطور راه برن.»
زن لب جلو آمدهاش را به راست میچرخاند و سری تکان تکان میدهد.
متکا را میگذارم پشتش و توی گوشش میگویم: «پس چرا تو حرم امام رضا، وقتی خادمها بهت پیشنهاد صندلی چرخدار میدن ذوق میکنی؟»
این را میگویم و گوشه لبم بالا میآید. توی چشمم لبخند میزند و میگوید: «اون وقت فرق داره، اونجا شاه میزبانه. اینجا خودمون صاحب عزاییم، باید ببیننمون. باید هم قد بقیه باشم. اگه بشینم و کسی از بالا نبینتم چی. باید وایسیم.»
چند تا تار موی نقرهایش را که از زیر شال زده بیرون، با دستم پنهان میکنم و دم گوشش میگویم: «پس کفشهای من رو بپوش.» ابروهایش را تو هم میبرد و لب بسته نگاهم میکند. دوباره سرم را توی گوشش فرو میبرم و میگویم: «سی و هشت دیگه.»
✍#فاطمه_آلبوغبیش #قم
〰〰〰〰
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
3⃣3⃣ زائرسرای کوچک
نشسته بودم توی اتاق بچهها و لباسهاشان را جدا میکردم. محمود کریمی توی گوشم میخواند و هقهق میکرد. اما من اشکی نداشتم. شده بودم سنگ. چشم دوخته بودم به انبوه پرزهای موکت و با انگشت میکندمشان. بهروز تشییع فکر میکردم. به هرم هوا، به نفسی که بالا نمیآید، به اشکی که لج کرده و نمیچکد روی گونهام. گردن کشیدم تا شاید بچهها را از دهانهٔ در اتاق ببینم. ریحانه نشسته بود جلوی در حمام. واشرها را یکییکی از جعبهابزار در میآورد و توی انگشتش میکرد. پیچها را فروکرده بود بین انگشتهای پاهاش و سرگرم بود. باباش توی حمام داشت دوش را سرهم میکرد. صدا زدم:
- محمد، بیا این لباساتو ببر پیش ماشین لباسشویی.
همسرم دم در اتاق ایستاده بود و لبهاش تکان میخورد. انگشت اشارهام را بهش نشان دادم. بعد گذاشتمش روی ایرپاد و سه ثانیه هر دو به هم زل زدیم. صدا توی گوشم قطع شد.
-جان؟
-دوش خیلی کار داره.
محمد لباسهای کثیف را بغل کرد و ریخت کنار پای ریحانه دم حمام.
-خودم میام کمکت، میگی نمیشه؟
دستبهسینه خودش را به چهارچوب در یله کرد:
-حالا اگر دست نزنیم به ترکیب این حموم چی میشه فاطمه؟ دردسر داره.
به اتاق بچهها نگاه کردم که خلوتترین اتاق خانه است. باید اسباببازیها را در کمددیواری جا میدادم تا جا برای مهمانها باز شود. خم شدم و اسباببازیهای روی زمین را توی سبد ریختم.
همسرم دست گذاشت روی شانهام و فشار داد. صورتم را از توی دستهایم بلند کردم و لبخند را به صورتش تحویل دادم. از جا بلند شدم و دستمال را توی طبقههای کمد کشیدم و زیر لب با کریمی دم گرفتم: «حسین این دم آخری چقدر شبیه مادری»
همسرم توی ریشهایش دست میکشید. توی این صد و بیست روز، تارهای سفید بین انبوه سیاهها بیشتر شده بود. گفتم: «میشه ملافهی رختخوابا رو دربیاری بشورم؟»
دوباره صدای ایرپاد را قطع کردم. صدای بازی بچهها توی خانه پیچیده بود. به پوستری که روی دیوار اتاق کج چسبانده بودند نگاه کردم، تصویر صورت آقا با لبخندی محجوب زیرش نوشته بود «با تو قد میکشیم» رگ شقیقهام نبض گرفت. امام خمینی برایم فقط یک عکس بود. ترسیدم از آقا، برای بچههایم یک عکس بماند و سیلی از اشکهایی که این روزها میبینند.
-باید هر جور شده مهمون پیدا کنیم برای این چند روز. به نظرت توی این سامانهٔ میزبان ثبتنام کنم؟
زیپ ملحفهٔ تشک را کشید.
-فاطمه اگر فامیلای خودمون بیان چی؟
رفتم روبهرویش نشستم. بالشتی را برداشتم و ملحفهاش را بیرون کشیدم:
-برام فرقی نداره کیا میان، فقط بیان. برا همین میگم باید این حمومو درست کنیم. همینطوری که نمیشه بیان تو اتاق مستر. خودشونم معذب میشن.
بلند شد، ریحانه را که داشت از رختخوابها بالا میرفت گرفت و تشک لخت را رویش تا کرد.
- فاطمه مثلاً هم بیان، ما که هیچ کدوممون نیستیم. من شیفتم تو هم باید بری مصلی. باید این روزا رو بنویسی.
چشمهایم سوخت، دندانهایم را روی هم فشار دادم و آب دهانم را به زور قورت دادم. دوست داشتم فریاد بزنم، توی صورتم بکوبم و اشک بریزم. دلم نمیخواست سهمم از این روزها فقط نوشتن باشد. بیحوصله بالشت را پرت کردم طرفش.
-حالا خونه رو آماده کنیم، شاید کسی اومد.
بالشت را روی برج رختخوابها گذاشت. ملحفهها را بغل کرد و توی ماشین لباسشویی ریخت. گوشی را برداشتم. گروه دوستانه را باز کردم. هنوز کسی نخواسته بود مهمانمان شود. انگشت روی صفحه لغزاندم؛ توی گروههای خانوادگی هم کسی چیزی نگفته بود. مامان نوشته بود «همه مراعات میکنند. بعید میدانم کسی بیاید.»
گوشی را روی زمین انداختم. زانوهایم را بغل کردم و به کوه رختخوابها تکیه دادم. بچهها میپریدند روی رختخوابها و از سر و کولم بالا میرفتند. با این سه تا و دستتنها مهمانداری سختترین کار دنیاست. بچهها مثل تمام مهمانیهایمان ذوق داشتند. همسرم نشست کنارم. شیفتش در این سه روز بدترین قطعهٔ پازلیست که نشسته وسط برنامههامان. ریحانه خودش را از سر و کولمان بالا میکشید تا به رختخوابها برسد.
-خونمون آمادهس برا مهمون. اما حالا باید تمرکز کنی روی کاری که بهت دادن فاطمه. باید بنویسی.
نگاهش کردم. قطره اشک غلتید روی صورتم و خودش را در دامنم انداخت. دست کشیدم به صورتم و اشکهایم را پاک کردم. گوشی را برداشتم. پنجرهٔ سامانهٔ میزبان را بستم و نوت گوشی را باز کردم.
✍ #فاطمه_بزمشاهی_اصفهانی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
4⃣3⃣ کرمِ دلسوختگی
سال گذشته قرار بود داستانی درباره پیادهروی اربعین بنویسم. نوشتن درباره سوژههایی که تجربه زیسته از آنها ندارم، سخت است.
مدتی آنقدر با کهنهکارهای این مسیر صحبت کردم که انگار خودم چند بار این سفر را رفته باشم. بعد شروع کردم به نوشتن داستان. با اهلاً و سهلًا توی ذهنم میخوابیدم و صبح با صدای سایش واکس میزبانهای عراقی روی کفشهای وصلهپینه شده زائران از خواب بیدار میشدم.
خبر نداشتم حوالی اربعین سال بعد نوبت مردم شهر من است که میزبان عزاداران رهبر شهیدم شوند.
حالا نوبت من بود که برای مهمانهای شهرم فضا را آماده کنم. نه واکسزدن بلد بودم و نه موکبداری. باید کاری میکردم شبیه همان کاری که هر سال عراقیها با مهمانهایشان میکنند.
پیامهای آمادگی برای تشییع را که دیدم چشمم روی کرم ضدآفتاب قفل شد. صفحه دیجیکالا را باز کردم. چند ضدآفتاب سفارش دادم.
قصد کردم روزهای وداع و تشییع به زائران امام شهید کرم ضدآفتاب تعارف کنم تا پوستشان نسوزد. زمان و مکان ارسال سفارش دیجیکالا که نهایی شد، آه کشیدم.
در دلم آرزو کردم کاش برای دلهای سوختهمان هم میشد التیامی خرید و زیر لب خواندم:
سر از دست دادیم سرور از دست دادیم
تو علی بودی پس پدر از دست دادیم
✍ #فاطمهالسادات_شهروش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5⃣3⃣ دیگ روسفید
صدایشان میکنیم دیگهای عاشورا. قبلتر از برگزاری روضههای دههٔ اول، تویشان آش عاشورا را بار میگذاشتند. ظهر عاشورا برای محل و فامیل همراه بود با بوی نعناداغ و کشک. برای بچههای ما عاشورا معنای هیئت و خیمه سوزان ندارد؛ مفهوم عاشورا برای بچههای ما سابیدن کشک است. زنانی که پیازها را خلال میکنند و اشک نمیریزند. وقتی میپرسی چرا اشکتان نمیآید، میگویند پیازِ آش امام حسین، اشکش برای روضهاش هست.
دو سه روز مانده به محرم، صبحمان را با صدای تَلَق تولوق برخورد دیگها به کف حیاط خانهٔ مادر شروع میکنیم. دیگها زیر نور خورشید برق میزنند و تکیه داده به هم منتظر اول محرم میمانند.
اولین دیگ را که روی اجاق میگذاریم، محمد میگوید: «انشاءالله لیاقت نوکری امام حسین رو داشته باشیم، صلوات بلند بفرستید.» زن و مرد توی حیاط، «اللهم صل علی محمد و آل محمد» را بلند میگویند. شعله فندک را نزدیک دایرههای تو در توی گاز میگیرد. پیچ بالای کپسول گاز مایع را میچرخاند. آتش شعله میکشد به اطراف دیگ. حرارت و نارنجی شعله به اطرافش که برخورد میکند، انگار رویش اکلیل پاشیده باشی، همانقدر برق میزنند و رنگ به رو میگیرند.
امسال شهادت آقا ظهر عاشورایی شد، بدون آش و دیگهای روی گاز. توی سر و صورتمان میزدیم و حسین روزگارمان را توی وجودمان زنده نگه میداشتیم. چهار ماه عزا گرفتیم. به محرم رسیدیم. تمام مناسک را بهجا آوردیم؛ با تلق برخورد دیگ به زمین حیاط بیدار شدیم، با صلوات محمد گاز را روشن کردیم و دیگها را به کار امام حسین انداختیم.
سه روز مانده به عاشورا، عمو اکبر فوت کرد. دیگها از عاشورا بینصیب ماندند؛ مأموریتشان یخچال آبمیوههای مراسم ختم و سر خاک شد. بعد مراسم، گوشهٔ حیاط مادر چُپیدهاند تنگ هم.
آش کنسل شد. به نظرم میرسد رنگشان از روزی که آمدهاند کدرتر شده؛ سرشان روی تنشان خوب چفتوبست نمیشود.
مادر دوست داشت تهدیگها را برق بیندازد تا برای بازگشت به انبار آماده باشند. پسرها برای خواستهٔ مادر سیم ظرفشویی را روی سیاهی دور و زیر دیگها کشیدند. ولی باز هم به نظرم رنگ به رو ندارند؛ کدر و بیحال شدهاند.
در تراس را باز میکنم، کفشهایم زیر آفتاب تابستان شل و وارفته شده؛ انگار برای پایم یک سایز جا بازکرده. پشت کفشم را بالا میکشم. مادر به محمد میگوید:
«محمد جان، کی دیگا رو میبری؟»
جملهاش را آرام میگوید، ته «میبری» را میکشد. محمد پرده را کنار میدهد. روبرویم ایستاده. سرش را سمت مادر میچرخاند:
«میخواهم تشییع آقا غذا بدم به زائرا، باشه بعدش میبرم.»
پایش را توی دمپایی چرمیاش میکند.
«سختتون که نیست. چند روز دیگه بمونه.»
از پلهها پایین میروم، جواب مادر را نمیشنوم. سرم را میچرخانم سمت مسیر آمده، تا محمد را صدا بزنم. دیگها، پایین پلههای تراس به هم تکیه دادهاند؛ سر یکیشان عمود جلوی بقیه را گرفته. از انعکاس نور خورشید رویشان چشمم را جمع میکنم. به نظرم میرسد رنگ به رویشان آمده؛ انگار از کدری درآمدهاند.
✍#نفیسه_فروتن #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6⃣3⃣ ساقی
نرگس درِ گوشم گفت:
-مامان، اون دختره رو ببین.
برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. دخترک همسن نرگس بود، هفت هشت ساله. ولی لباسش در حد لب ساحل بود. روسری نرگس را روی سرش صاف کردم و چیزی نگفتم.
مادر دخترک با فروشنده صحبت میکرد. بلوز و دامن بلند پوشیده بود و چیزی به عنوان پوشش سر، حتی دور گردنش هم نبود.
فروشنده گفت:
-حتما باید تخم مرغی باشه؟
خانم با سر تائید کرد:
-آره، از همون تخممرغیهای قدیمی.
با چشم توی قفسهها میگشت. فروشنده که گفت نداریم، مایوس شد. گفت:
-بای شستن شلوار لی میخوام.
فروشنده اصرار داشت شویندههای دیگر را امتحان کند. کلافگی را توی چهرهی خانم دیدم. کسی از من نظر نپرسیده بود، ولی خودم را انداختم وسط:
-اتفاقا برای چادر مشکی هم، میگن فقط همون شامپوها خوبه. شویندههای مخصوص مشکی، بور میکنن چادرها رو.
خانم نگاهی به چادرم انداخت. لبخند روی لبش نشست. فروشنده ساکت شد.
وقت پرداخت پول، جلوی ما ایستاده بودند.
یک دفعه انگار چیز مهمی یادش آمده باشد گفت:
-۵ تا شِل آب معدنی هم برامون بذارید آقا.
دخترک چیزی در گوش مادر گفت که نشنیدم. خانم در جوابش گفت:
-باید ببریم اینا رو بذاریم فریزر. روز پنجشنبه که مراسمه، تو جمعیت پخش کنیم.
کارت بانکیاش را جا گذاشته بود. گوشی را درآورد تا مبلغ را کارت به کارت کند.
نگاه کنجکاوم افتاد روی عکس پسزمینهی گوشیاش.
تصویر رهبر شهید بود، در کنار پرچم ایران.
✍#هدی_عدالتیفرد #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣3️⃣ چند قدم همراهی
لنگۀ صندلش را از جاکفشی آورده داده دستم. هی پایش را بالا میگیرد، یعنی پایم کن. برایش شکلک درمیآورم و میپوشانم. میخندد و مثل اردک وزنش را روی این پا آن پا میاندازد و میرود به برادرهایش نشان دهد.
مینویسم: «منو میبری تشییع؟»
جواب این سؤال توی تشییعهای مشابه «نه» بود، و «کار دارم»، «کرمانشاه جلسه دارم»، «ازدحام است یک بلایی سرت میآید».
تازه آن موقع پسرها بزرگتر بودند و این جوجه هم نبود. پیام را پاک میکنم. اعلان پیام گروه دوستان میآید بالای صفحۀ گوشی. مداحی است. لمسش میکنم و آهسته دانلود میشود. دلنازکم اما گریهکن خوبی برای روضه نیستم. تا بروم توی حس و حال روضه و تباکیام واقعی شود، روضهخوان از نفس افتاده. من میمانم و یک بغض نیمهکاره که اگر از دنیای اطرافم جدا نشوم توی دلم روضه را ادامه ندهم و اشکم را نریزم، تا مدتها سینهام سنگین و نفسم تنگ است.
با همان لنگه صندل، خانه را چرخیده آمده توی آشپزخانه و کشوها را خالی میکند. رول کیسهفریزر را از دستش میگیرم میگذارم روی کابینت. زنجیر کوچکش را که انداخته توی کشو میدهم دستش. بلندش میکند میزند به سرشانه و با دست دیگرش سینه میزند.
محرم امسال خیلی واقعی عزاداری کردیم. کار روضهخوان سبک شده بود و زحمت تصویرسازی نداشتیم. چهل روز گریه را تمرین کرده بودیم. اربا اربا را مرور کرده بودیم و ملکۀ ذهنمان شده بود. نوزادِ بیسر را، هلهله را، امامِ تنها را.
دانلود تمام شده و مداح شروع به خواندن میکند. سینهام سنگین و نفسم تنگ است. صد و بیست و چند روز از روضۀ ناتمامتان میگذرد. به شما فکر نمیکنم. اعلان پیامکهای بدرقۀ آقا را نخوانده رد میکنم. حرف تشییع که میشود حرف توی حرف میاندازم. ولی مداح که شروع میکند کاسۀ چشمم پر میشود؛ خلاف عادت همیشه. برای شما نیاز نیست کسی روضه بخواند. ما روضهتان را به چشم دیده و به جان لمس کردهایم. اصلاً چهار ماه است تا بغض بخواهد به خودش بجنبد و حالیاش بشود چه خبر است، اشکم چکیده. یک جمله توی سرم مدام تکرار میشود: باید خودم را برسانم به تشییع. دوباره مینویسم: «منو میبری تشییع؟»
نمیخواهم برای شما گریه کنم. پیام را ول میکنم میروم توی مجازی که حواس خودم را پرت کنم. انگشت روی صفحۀ گوشی میگذارم و بالا میکشم. شریعت برای سالگرد مادربزرگش عکس پیرزنی چروکیده گذاشته با نوحۀ گلهای چادر گلدارت. برای مادربزرگش گُر و گُر اشک میریزم. یکی عکس محبوبش را گذاشته کپشن زده: لبخند تو را چند صباحیست ندیدم.
برای دوریاش از محبوب زار میزنم.
کانالی از قول یک مسئول مذاکرهکننده نوشته امریکا تحقق شروط را تضمین کرده. برای سادهلوحیمان این درد بیدرمان هقهقم بالا میرود. دوستی عکسش را کنار کتابخانهاش استوری کرده، برای کتابخانه گریه میکنم. زنی قربانصدقهٔ دخترک شیرخوار موبورش رفته، برای موهای بور دختر ضجه میزنم. اما برای شما گریه نمیکنم. گریههایم را نگه میدارم، روضۀ ناتمامتان را.
بله را باز میکنم. توی گروهی یکی نوشته: «برای تشییع امام رضا سلاماللهعلیه، زنان نیشابوری مهریه را به مردانشان بخشیدند تا بتوانند توی مراسم شرکت کنند». کار من از زنان نیشابوری که سختتر نیست. دفعات قبلی هم خودم بودم که اصرار نکردم به رفتن. مرد من فقط نگران است. این بار پیام را میفرستم. بچه زیر دست و پایم وول میخورد. دیگر نباید بگذارم هیچچیز دست و پایم را ببندد. باید برای رسیدن، تمام خودم را بگذارم. باید این چند قدم آخر مانده در دنیا را پا به پایتان که نه، دست به تابوتتان بیایم. باید این روضه را تمام کنم.
✍#مریم_هاشمی #کرج
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣3️⃣ پنج قدم مانده تا پیچ تاریخی
پنج روز مانده به بدرقهٔ رهبر شهیدمان، مامان با قاشق چوبی افتاده به جان گلدانها. دوهفتهای میشود که مدام خودش را با چیزهای مختلف سرگرم میکند تا بیکار نباشد. بیکار که بشود به دوشنبه فکر میکند و میزند زیر گریه. بعد دیگر نمیشود آرامَش کرد. گریه برای قلبش خوب نیست. به جوانه ظریف روییده در گلدان نگاه میکنم و میگویم: «چیکار میکنی باهاش؟»
قاشق را دوباره توی گلدان میچرخاند و میگوید: «خاکو زیرورو میکنم که اکسیژن برسه بهش، بتونه قشنگ رشد کنه.»
لبخند میزنم. با خودم فکر میکنم مامانها هر چیزی که یک بذر برای رشدکردن نیاز دارد را بلدند. اصلاً زنها میدانند چطور لحظههای زندگی را ماندگار کنند.
اولینبار که فهمیدم هر جای تاریخ اتفاق درخشانی ماندگار شده، ردپایی از حضور پررنگ زنان را میتوان دید، ۸ سالگیام بود. ۸ سالگی و آشنایی با زنان قبیلهٔ بنیاسد.
از نظر من، کار زنان قبیلهٔ بنیاسد، بعد واقعهٔ عظیم عاشورا، یک پلهٔ مرتفع در تاریخ بود. از آن حرکتهایی که ضریب بخورد و هرسال بیشتر از سال قبل به چشم بیاید.
آشناییام با آنها گرهخورده بود با یک آیین قدیمی: توی قزوین رسم دارند ۱۲ محرم هر سال، یک تشییع نمادین برگزار کنند. خانمهای قزوینی چادرهای مشکی را دور کمرشان میبندند. بیل روی دوش میگذارند و به تعداد شهدای کربلا، تابوتهای روباز آماده میکنند. بدنهای نمادینِ بی سر، پیچیده در کفنی سفید را روی آن میگذارند و تا امامزاده حسین (ع) که محل دفن فرضی باشد، حمل میکنند.
با مامان و دوستش رفته بودیم که این مراسم را ببینیم. زنهای مسنتر، کفش نپوشیده بودند و روی چادرهایشان جای پنجههای گِلمالی شده، نقش بسته بود. تابوتها را روی دوش گذاشته بودند و روضه میخواندند. به سر و سینه میکوبیدند و هروله میکردند و این داغِ حک شده روی پیشانی تاریخ را فریاد میزدند.
غرق حیرت بودم. غرق شگفتی. دستههای عزاداری که تابهحال دیده بودم، پر بود از مردهای علم به دوش، با طبلهای بزرگ و زنجیرهایی که توی هوا میچرخید.
اما حالا خانمها داشتند یک مراسم کاملاً زنانه را پیش میبردند. حسی دویده بود زیر پوستم و نمیدانستم اسمش چیست. حسی شبیه راهرفتن هزاران مورچه زیر پوست دستهایم. بعدها فهمیدم صدایش میزنند: مورمورشدن.
صدها زن قزوینی انگار که در یک روز، همهٔ اعضای خانوادهشان را ازدستداده باشند، بالای سر تکتک بدنهای نمادین اشک میریختند و مشتهای گره شدهشان را به سر میکوبیدند. شیشه شیشه گلاب بود که روی بدنها میپاشید و خالی میشد و جایش را میداد به ظرف بعدی. قطرههای گلاب توی هوا چرخ میخورد و چند قطره نشسته بود روی لپهایم که زیر نور گرم خورشید سوخته بودند. هوا بوی بهشت میداد و حیات.
چند نفر داشتند لابهلای جمعیت، دیسهای حلوا میچرخاندند و توی دست دخترهای جوان، دستهگلهای سرخ بود که پَرپَرشان میکردند روی پیکرها.
مثل روز یادم است. با تکتک جزئیات.
آنجا اولین جایی بود که فهمیدم زنها، تنها آفریدههای خدا هستند که حزن را شبیه بذر، میکارند توی گِل آدمیزاد تا سبز شود و میوهٔ حماسه بدهد.
حالا منِ ۸ سالهٔ غرق در حیرت، تبدیل شدهام به جوانی بیست و چند ساله و احساس میکنم نزدیک به پلهای مرتفع از تاریخ ایستادهام. جایی که قرار است ضریب بخورد و مدام توی دالانهای پیچدرپیچ تاریخ بچرخد و بدرخشد.
مامان نمیتواند بیاید؛ ولی دختری را تربیتکرده که میخواهد جزئی از یکلحظهٔ ماندگار باشد.
مامان به بذر توی خاک، هوا میدهد و مطمئنم به پنج روز آینده فکر میکند
پنج قدم مانده تا آن پیچ تاریخی.
پنج روز مانده تا مشایعتِ من شما را نمیبینم؛ اما دوستتان دارم.
تنها پنج روز مانده تا بدرقهٔ کسی که میگفت: «با زنده کردن هویت والای زن اسلامی نظر دنیا را جلب کنید.»
و حالا ما منتظریم تا بذر حزنی که صد و چند روز است توی دلهایمان کاشتهایم را با اشکهای بیوقفهمان آبیاری کنیم برای میوه دادن.
برای خیره ماندن چشم دنیا به این تصویر تاریخی.
✍️ #زهره_طاهر #قزوین
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9⃣3⃣ مرغِ مهمونی
بوی تند خیارشور میزند زیر بینیام. تیزی چاقو را میگذارم رویش و خش میاندازم روی تخته زیر دستم. ما شیفت اولی هستیم. قرار است خیلی صحبت نکنیم تا صدای نزدیک دویست نفر آدم در هم نپیچد و بینظمی نشود. سه تا سفره به عرض خانه پهن کردهاند و ما دخترها و زنهای سیاهپوش دورش نشستهایم.
از بالای هر سفره زنهایی چاقو میاندازند لای درز نان باگت و خمیر اضافهاش را میآورند بیرون. بعد چند نفر دیگر، سه پر کالباس میگذارند توی هر نان و نفرهای بعدی خیارشور و سس و در آخر هم بستهبندی. زنی آنطرفتر از ما، توی آشپزخانه، دارد بستههای سنگین ژامبون را با دستگاهی برش میزند و در خانه باز است که بارهای جدید را بیاورند.
بچه که بودم مامان برای هر کدام از غذاهایش یک نسخه دیگر هم داشت که پسوند «مهمونی» میگرفت. مثلاً میگفت برای چهارشنبه که قرار است مهمان بیاید «مرغ مهمونی» بار میگذارم. کسی نمیدانست فرق مرغ همیشگی با «مرغ مهمونی» چیست؟ همان مرغ و رب و نمک و ادویه و هویجی را استفاده میکرد که وقتی خودمان بودیم هم با همانها مرغ میپخت. ولی فرق میکرد. ادویهاش را انگار که بخواهد گرم به گرم وزن کند دقیق میریخت. هویجهایش را میلیمتری صاف و تمیز میبرید. پیازهایش را بهجای اینکه خرد کند و مرغ را تویش سرخ کند، حلقهحلقه میکرد و میگذاشت کف قابلمه. درست شبیه زنی که حالا، دقیقهبهدقیقه دور سفره و ساندویچها میگردد.
بهمان یادآوری میکند که حتماً دستهایمان را شسته باشیم. خیارشورها را ضخیم خرد نکنیم. خمیر اضافه نانها را بگیریم. کالباسها را دقیق و عادلانه میان نانها جا بدهیم. یادمان نرود توی بسته ساندویچی سس بگذاریم. خب! ما مهمان داریم. خدا ما تهرانیها را میزبان عزیزترین مهمانان تاریخ کرده. آنها میآیند که مهماننواز شهیدشان را بدرقه کنند و ما سالهاست از او رسم مهماننوازی را یاد گرفتهایم.
حالا ما دخترها و زنان تهرانی جان میدهیم که بهشتیترین «مرغ مهمونی»ها را برای نور چشمهایمان درست کنیم. باشد که رسم نفس در نفس بودن با آن عزیزِ شهید را خوب به جا آوریم و درسِ سالها مهماننوازی او را خوب پس دهیم.
ما تهرانیها چشمها را آماده کردهایم تا جایگاه زائران پسر فاطمه باشد. به تهران بیایید. به قول آن سید عزیز اهلقلم:
*«اینجا شلمچه(تهران)! صدای ما را از جوار خدا میشنوید.»*
✍#معصومه_مختاری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍